این هفته از اون هفته‌هایی بود که انگار ۲۴ ساعتش هم کم بود...

از درست کردن آردهای خونگی، سویق، سرلاک، پودر مغزیجات، کره بادوم‌زمینی و هزار تا کار ریز و درشت بگیر، تا مراقبت از یه کوچولوی دوست‌داشتنی که این روزا هم درگیر اضطراب جداییه، هم دندون درآوردن...

هر بار میرم آشپزخونه که یه کاری انجام بدم، یهو می‌بینم یه وروجک با دستای کوچولوش چسبیده به پاهام، خودش رو بالا می‌کشه و غرغر می‌کنه که «بغلم کن!» 🥹🤍

بعد همون لحظه‌ای که بغلش می‌کنم، یه لبخند از ته دل می‌زنه؛ جوری که انگار کل دنیا رو بهش هدیه دادم... و همون لبخند، خستگی همه اون ساعت‌ها رو یه کم کمرنگ‌تر می‌کنه.

دندوناش هم که دیگه داستان خودشونو دارن... فقط یه هفته از درد لثه‌ها آروم گرفته بودیم که دوباره از نو شروع شد.

خلاصه... این روزا بین بوی آرد و سویق و صدای غرغرهای یه وروجک بغل‌دوست، زندگی می‌گذره. خسته‌ام؟ خیلی... ولی این خستگی، همون قشنگ‌ترین خستگی دنیاست. 🤍

۴ پاسخ

سویق چطوری درست میکنید

میشه بگی با سویق چی براش درست میکنی؟

درسته خواهر خسته ایم،ولی قشنگترین خستگیه دنیاست🥹🥹😍،

خسته نباشی پهلوان خداقوت دلاور🤣

آخ بگردمت میفهممت🥺♥️

سوال های مرتبط

مامان حلما مامان حلما ۱۰ ماهگی
مامان نورا🌸🍭🎀 مامان نورا🌸🍭🎀 ۹ ماهگی
نورا جانِ مامان… 🤍

امروز ۹ ماه از قشنگ‌ترین اتفاق زندگی من گذشت؛
۹ ماه از روزی که تو اومدی و قلبم برای همیشه جای یک عشقِ تازه پیدا کرد.

تو فقط دختر من نیستی…
تو همون تکه‌ای از قلبمی که بیرون از سینه‌م زندگی می‌کنه.
همون لبخندی که خستگی‌هامو از یادم می‌بره،
همون چشم‌هایی که می‌تونم ساعت‌ها توشون غرق بشم
و همون دست‌های کوچیکی که با گرفتنشون، احساس می‌کنم خوشبخت‌ترین آدم دنیام. 🥹

نورا، شاید یه روز بزرگ بشی و این روزها رو یادت نیاد؛
اما مامان هیچ‌وقت یادش نمی‌ره
که توی ۹ ماهگی، چقدر کوچولو، شیرین و دوست‌داشتنی بودی
و چطور تمام دنیای من، خلاصه می‌شد توی خنده‌های تو.

بزرگ شدنت رو دوست دارم،
اما دلم می‌خواد زمان همین‌جا کمی آروم‌تر بگذره…
تا بیشتر بوی نوزادیت رو نفس بکشم،
بیشتر بغلت کنم
و بیشتر از این روزهای کوچولوییت برای خودم خاطره بسازم. 🤍

۹ ماهگیت مبارک، نورای من؛
اولین و قشنگ‌ترین عشقِ زندگیِ مامان.
الهی تمام عمرت به قشنگیِ لبخند امروزت باشه. 🎀

مامان دوستت داره؛ امروز، فردا، و تا آخرین نفس. 🤍
مامان دونه انار مامان دونه انار ۱۳ ماهگی
امروز از اون روزایی بود که خیلی بد و کسل کننده شروع شد🥲
معمولا روز های جمعه همراه خودش یه حس کسلی هم میاره... حالا فکر کن از موقعی هم که بیدار میشی با اخلاق حَسَنه‌ی همسر و فرزندان(!) و ضد حال های پشت سر هم مواجه بشی🦦
بعد از اینکه حسابی اعصابمون خرد شد هم هر کدوم رفتن یه طرف، یکی رفت خوابید، یکی رفت به مادربزرگش سر بزنه، یکی مشغول کارهای خودش شد و...😶
من موندم و خونه😅
توی ذهنم انگار جلسه گرفته بودن، هر صدایی یه حرفی میزد و جمع بندی همه‌شون هم طوری بود که اگه به حرفشون گوش میکردم کل روز به دعوا و بدقلقی می‌گذشت، برا همینم به حرفشون گوش نکردم و دقیقا برعکس اون چیزایی که توی ذهنم بود رو انجام دادم تا اون صداها برن دنبال کارشون😁
یه لیوان بزرگ چایی خوردم، خونه رو جمع و جور کردم، موهامو شونه کردم، ظرفا رو شستم، لباسا رو انداختم توی لباسشویی و ناهار پختم، یه کم کارهای شخصی‌م رو انجام دادم، وسط کارهام بودم که دخترم با جیغ و گریه اومد، نمیدونستم چی شده ولی فورا کار ها رو رها کردم و بغلش کردم و باهاش حرف زدم، بالاخره با به سختی موفق شدم آرومش کنم، از یه خوراکی مورد علاقه‌ش هم استفاده کردم😶‍🌫

#فرزندپروری
ادامه👇🏻👇🏻👇🏻
مامان رز❤🌹 مامان رز❤🌹 ۱ سالگی
✨ امروز بعد از این همه وقت، با رز کوچولو یک ساعتی برگشتم همون جایی که یه روزی بیشتر از خونه برام خونه بود… بیمارستان.
رفتم فقط ک ببینم آدمایی رو که یه روزایی وسط خستگی‌هام، دلگرمیم بودن… همکارایی که حال آدمو از نگاه می‌خونن، بی‌صدا دست می‌گیرن، یه لیوان چای سرد رو می‌کنن بهترین استراحت دنیا.
برای اولین بار رز کوچولومو دیدن… همون فسقلی که حالا همه‌ی پرستاریِ من شده توی بغل گرفتن و لالایی خوندن و بی‌خوابی‌های شبانه.
یه ساعتی بیشتر نبود، ولی انگار همه‌چی دوباره یادم اومد… این‌که یه گوشه‌ای از دلم همیشه بوی الکل می‌ده، بوی دستکش لاتکس، صدای مانیتور.
رز هم قول داده وقتی بزرگ شد روپوش صورتی‌شو بپوشه، دست منو بگیره بیاد کنارم، که دلتنگی‌هام برای بخش و همکارا کمتر بشه.
یک ساعت دیدار با آدمای بخش، همون‌هایی که توی سخت‌ترین شیفتا، خنده رو یادمون ندادن… و حالا با دیدن رز فهمیدن زندگی گاهی ما رو شیفت عوض می‌کنه.
یک ساعت بود، ولی پر بود از یادآوری… 🤍🏥✨