این هفته از اون هفته‌هایی بود که انگار ۲۴ ساعتش هم کم بود...

از درست کردن آردهای خونگی، سویق، سرلاک، پودر مغزیجات، کره بادوم‌زمینی و هزار تا کار ریز و درشت بگیر، تا مراقبت از یه کوچولوی دوست‌داشتنی که این روزا هم درگیر اضطراب جداییه، هم دندون درآوردن...

هر بار میرم آشپزخونه که یه کاری انجام بدم، یهو می‌بینم یه وروجک با دستای کوچولوش چسبیده به پاهام، خودش رو بالا می‌کشه و غرغر می‌کنه که «بغلم کن!» 🥹🤍

بعد همون لحظه‌ای که بغلش می‌کنم، یه لبخند از ته دل می‌زنه؛ جوری که انگار کل دنیا رو بهش هدیه دادم... و همون لبخند، خستگی همه اون ساعت‌ها رو یه کم کمرنگ‌تر می‌کنه.

دندوناش هم که دیگه داستان خودشونو دارن... فقط یه هفته از درد لثه‌ها آروم گرفته بودیم که دوباره از نو شروع شد.

خلاصه... این روزا بین بوی آرد و سویق و صدای غرغرهای یه وروجک بغل‌دوست، زندگی می‌گذره. خسته‌ام؟ خیلی... ولی این خستگی، همون قشنگ‌ترین خستگی دنیاست. 🤍

۳ پاسخ

میشه بگی با سویق چی براش درست میکنی؟

درسته خواهر خسته ایم،ولی قشنگترین خستگیه دنیاست🥹🥹😍،

خسته نباشی پهلوان خداقوت دلاور🤣

آخ بگردمت میفهممت🥺♥️

سوال های مرتبط

مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۸ ماهگی
پانزدهمین روزیه که بیمارستانم...
۱۰ روزش رو توی اتاق ایزوله گذشت؛ جایی که بیشتر از هر چیزی، با درد و فکرهام تنها بودم.

دیروز دوباره عمل شدم. کاتتر دیالیزم جابه‌جا شده بود و دیگه کار نمی‌کرد. مجبور شدن از نو برام داخل کشاله ران کاتتر بذارن. دردش رو نمی‌تونم با کلمه‌ها توصیف کنم... فقط همینقدر بگم که حتی تکون دادن پام هم برام شده یه کابوس. این کاتتر موقتیه، چون خطر عفونتش زیاده. قراره چند روز دیگه کاتتر دائمی برام بذارن؛ کاتتری که دو ماه طول می‌کشه تا قابل استفاده بشه و تازه بعد از اون، این یکی رو از بدنم خارج می‌کنن.

فردا هم باید یه عمل دیگه انجام بدم؛ برای کیستی که روی دستم دراومده. شاید عملش ساده باشه، ولی وقتی این همه درد رو پشت سر هم تحمل می‌کنی، دیگه هیچ عملی برات «ساده» نیست...

امروز پانزده روزه که حتی یه جرعه آب هم نتونستم بخورم، پانزده روزه مزه غذا رو فراموش کردم. بعضی وقتا میرم فقط عکس غذاها رو نگاه می‌کنم... نه برای اینکه سیر بشم، فقط برای اینکه یادم نره مزه زندگی یه روزی چه شکلی بود. 😁

این روزها بیشتر از درد عمل‌ها، از خسته شدن روحم می‌ترسم. هر روز با خودم میگم شاید فردا بهتر باشه... و باز فردا با یه درد تازه از راه می‌رسه. فقط امیدوارم یه روزی این همه رنج تموم بشه و دوباره بتونم بدون درد، بدون دستگاه، بدون بیمارستان، فقط «زندگی» کنم.
مامان دونه انار مامان دونه انار ۱۲ ماهگی
امروز از اون روزایی بود که خیلی بد و کسل کننده شروع شد🥲
معمولا روز های جمعه همراه خودش یه حس کسلی هم میاره... حالا فکر کن از موقعی هم که بیدار میشی با اخلاق حَسَنه‌ی همسر و فرزندان(!) و ضد حال های پشت سر هم مواجه بشی🦦
بعد از اینکه حسابی اعصابمون خرد شد هم هر کدوم رفتن یه طرف، یکی رفت خوابید، یکی رفت به مادربزرگش سر بزنه، یکی مشغول کارهای خودش شد و...😶
من موندم و خونه😅
توی ذهنم انگار جلسه گرفته بودن، هر صدایی یه حرفی میزد و جمع بندی همه‌شون هم طوری بود که اگه به حرفشون گوش میکردم کل روز به دعوا و بدقلقی می‌گذشت، برا همینم به حرفشون گوش نکردم و دقیقا برعکس اون چیزایی که توی ذهنم بود رو انجام دادم تا اون صداها برن دنبال کارشون😁
یه لیوان بزرگ چایی خوردم، خونه رو جمع و جور کردم، موهامو شونه کردم، ظرفا رو شستم، لباسا رو انداختم توی لباسشویی و ناهار پختم، یه کم کارهای شخصی‌م رو انجام دادم، وسط کارهام بودم که دخترم با جیغ و گریه اومد، نمیدونستم چی شده ولی فورا کار ها رو رها کردم و بغلش کردم و باهاش حرف زدم، بالاخره با به سختی موفق شدم آرومش کنم، از یه خوراکی مورد علاقه‌ش هم استفاده کردم😶‍🌫

#فرزندپروری
ادامه👇🏻👇🏻👇🏻
مامان رز❤🌹 مامان رز❤🌹 ۱ سالگی
✨ امروز بعد از این همه وقت، با رز کوچولو یک ساعتی برگشتم همون جایی که یه روزی بیشتر از خونه برام خونه بود… بیمارستان.
رفتم فقط ک ببینم آدمایی رو که یه روزایی وسط خستگی‌هام، دلگرمیم بودن… همکارایی که حال آدمو از نگاه می‌خونن، بی‌صدا دست می‌گیرن، یه لیوان چای سرد رو می‌کنن بهترین استراحت دنیا.
برای اولین بار رز کوچولومو دیدن… همون فسقلی که حالا همه‌ی پرستاریِ من شده توی بغل گرفتن و لالایی خوندن و بی‌خوابی‌های شبانه.
یه ساعتی بیشتر نبود، ولی انگار همه‌چی دوباره یادم اومد… این‌که یه گوشه‌ای از دلم همیشه بوی الکل می‌ده، بوی دستکش لاتکس، صدای مانیتور.
رز هم قول داده وقتی بزرگ شد روپوش صورتی‌شو بپوشه، دست منو بگیره بیاد کنارم، که دلتنگی‌هام برای بخش و همکارا کمتر بشه.
یک ساعت دیدار با آدمای بخش، همون‌هایی که توی سخت‌ترین شیفتا، خنده رو یادمون ندادن… و حالا با دیدن رز فهمیدن زندگی گاهی ما رو شیفت عوض می‌کنه.
یک ساعت بود، ولی پر بود از یادآوری… 🤍🏥✨
مامان نور من👶🏻🎀 مامان نور من👶🏻🎀 ۱۳ ماهگی
گاهی که نورا روی پام خوابیده، دنیا برای چند لحظه از حرکت می‌ایسته.
نفس‌های آرومش دست‌ها و پاهای کوچولوش… هر کدومشون یه یادآوری‌ان که زمان چقدر بی‌رحمانه می‌گذره و چقدر مادر بودن لطیفه.
با هر نگاه بهش دلم می‌لرزه؛ انگار هر ثانیه‌ای که می‌گذره، یه تکه از بچگیش رو با خودش می‌بره و من فقط نگاه می‌کنم… عاشقانه، بی‌صدا، و پر از ترسِ از دست دادن همین لحظه‌ها.
۳۵ هفته و ۵ روز؛ با اون استرسِ پارگی کیسه آب، با اون بستری شدن ناگهانی…
بعدش ۶ ساعت طولانی،ساعت چهار و نیم عصر
روز سوم محرم… روزی که اسمش با نام حضرت رقیه گره خورد…
وقتی گذاشتنش توی بغلم، تازه فهمیدم دل آدم چطور می‌تونه توی یک لحظه پر بشه، تموم بشه، دوباره متولد بشه.
کمتر از ۳ ماه دیگه یک ساله می‌شه.
و من هر روز نگاه می‌کنم که سالهای بعد چطور دیگه اون دستای کوچولوش توی دست‌هام گم نمی‌شه…
چطور موقع شیر خوردن، با اون چشم‌های معصومش محوِ صورتم نمی‌مونه.چطور بوی شیر، بوی نوزادی، بویِ تنِ کوچیکش… آروم‌آروم تبدیل به خاطره می‌شن.
کاش می‌شد لحظه‌ها رو ذخیره کنم.
بویش، نگاهش، خنده‌ها و شیطنت‌هاش…
کاش می‌شد یه گوشه امن برای همه‌شون ساخت، که هر وقت دلم تنگ شد، برگردم و دوباره همون دختر کوچولوی همیشه‌نوزادم رو بغل کنم.
اما می‌دونم تا وقتی این عشق توی دلم نفس می‌کشه، نورا هیچ‌وقت واقعاً بزرگ نمی‌شه.
همیشه یه دختر کوچولوی نُه‌ماهه روی پای من می‌مونه
ساعت 22:16 ؛ مینویسم با اشک چشم از سر ذوق ودلتنگیِ روزهایی که رفته و روزهایی که هنوز نیومده
۹ماهگی نورِ دلم 💕
شیرخشک پوشک بارداری رفلاکس کولیک ۹ماهگی