۵ پاسخ

عزیزدلم خیلیم عالی😍♥️

ولی پسر من معمولا وقتی خستم زودتر از همه بیدار میشه و بیشتر بهونه میگیره😁

عزیزم شما نمیخوای کوچولوتونو عکسش و درست کنم براتون؟ پشیمون نمیشی عزیزم

سلام عزیزم من آتلیه آنلاین دارم کلی تمای جذاب وقشنگ دارم تم ماهگرد بارداری دندونی آشپزباشی حمام پاییزه یلدایی عیدنوروزو...کسی خواست روبیکا پیام بدین ۰۹۹۳۵۸۵۷۲۹۳

به به خیلی عالیه😍🌹

منم بیدار شدم ی‌ تخم مرغ آبپز خوردم بدون نون چون رژیمم 😩 بعدش آماده شدم با پسرم رفتیم خونه مامانم پسرمو گذاشتم اونجا و خودم اومدم سر کار . اینجام فعلا بیکارم ی کافی میکس خوردم و فعلا نشستم

سوال های مرتبط

مامان شاهان 👶🏻🩵 مامان شاهان 👶🏻🩵 ۱۱ ماهگی
سلام از ظهر چهارشنبه 🌤️
امروز چون می‌خواستم برم باشگاه، دیشب برای شاهان نون‌پنیرگردو قلقلی درست کردم که صبح آماده باشه 😋
صبح ساعت ۹ بیدار شدم، خودمو جمع‌وجور کردم و آماده شدم که بزنم بیرون و برم باشگاه. 🏃‍♀️
شاهان هم طبق معمول هر روز، راس ساعت ۹:۳۰ بیدار شد و بابایی گرفتتش تا من برم ورزش کنم! 🤸‍♂️💪
ورزشم که تموم شد، یه خرید کوچیک هم برای لباس مادرشوهر داشتم که اونم انجام دادم و سریع برگشتم خونه. 🛍️
دیدم نصف صبحانه شاهان مونده، با هم نشستیم و بقیه صبحانه رو خوردیم. 🍳☕
بعد همسر رفت سر کار و من و شاهان موندیم و یه عالمه کار خونه! 😅
ظرفارو شستیم، خشک کردیم و سرجاشون گذاشتیم 🧼
بعدش جارو کشیدم و آشپزخونه رو طی کشیدم ✨
بالکن رو هم شستم و به گل‌های قشنگم آب دادم 🌿💧
وای که چه نسیم خنکی میومد آدم دلش باز می‌شد، جای همتون سبز بود واقعاً 🥰🌳
بعدش رسیدیم به بخش نه چندان علاقه شاهان جمع کردن اسباب‌بازی‌ها. 🧸⚽
و بعد شیر شاهان رو آماده کردم و رفت لالا 😴.
منم سریع یه دوش گرفتم و یه قهوه درست کردم برای خودمو همسر☕.
و بالاخره بعد از حدود ۵ ساعت فعالیت مداوم، تونستم بشینم یه نفس تازه کنم😌
حالا یکم استراحت کنم، برنامه بقیه روزم رو بنویسم و بعد بریم برای ادامه ماجراهای امروز… 📝
شما چطورین؟ از صبح چه‌کار کردین؟
همه چی خوبه؟ 😉💖
کولیک رفلاکس پوشک مولتی ویتامین آهن جیش غذا فرزندپروری مولتی‌ویتامین آروغ جیش غذا گهواره اسپارتینا بی‌بی‌چک شیر شیرخشک
مامان 🌹رز مامان 🌹رز ۱۲ ماهگی
صبح بخیر 🌞
دیروز یه بحث جدی داشتیم. یه مواخذه ای شدم که احساس کردم بی عدالتیه محضه بهش گفتم: اگه قراره هم رو ناراحت کنیم پس بیا درست حسابی همدیگه رو ناراحت کنیم بعد اندازه ۵ دقیقه در نهایت ادب و مراقبت از حریم های مهم و چارچوب های زندگیمون بدون سانسور خودم بدون در نظر گرفتن اینکه ممکنه ناراحت بشه حرف زدم! صحبتم که تموم شد رفتم دوش گرفتم و بعدش هردو برگشتیم سرکار های روزمره یه بی توجهی انتخاب شده حرف هایی که زده شده یه جور سکوت الزامی! شب راس ده خوابیدم و یک بیدار شدم و همه ی اون سکوت شبیه نشخوار اومد سراغم رفتم یکم قدم زدم رو کاناپه دراز کشیدم تا ۴ و نیم صبح که ۷وابم برد و راس ۶ با صدای رز بیدار شدم! دوبار همسرم اومد بیرون چک ام کرد تا صبح یکبار گقت میخوای حرف بزنیم؟ چرا نمیخوابی و وقتی ردش کردم فقط صبر کرد تا صبح! حرف نزدم فعلا حرف نمیزنم و قهر هم نیستم صبح صبح بخیر گفتم با رز بازی کردم صبحانه و قهوه آماده کردم و گپ زدم قهر نیستم هیچ وقت قهر نکردم فقط ساکتم چون میترسم تو عصبانیت و دل شکستگی کلمه ی اشتباهی بریزه رو اعتماد و عشقمون!
میخوام بگم مراقب حالتون موقع حرف زدن باشید موقع قضاوت کردن تصمیم گرفتن توقف کردن یا حرکت کردن!
امشب مهمان هستم و فردا نهار هم قراره حسابی استراحت کنم چون برای رز کلی کمک دارم و خودم رو جمع و جور میکنم برای یه گفت و گو درست🌱
#فرزندپروری شیر خشک شیر خشک نوزاد نوزاد رفلاکس فرزند پروری شیر خشک
مامان دونه انار مامان دونه انار ۱۱ ماهگی
ماجرای دیروز رو امروز می‌نویسم چون دیروز روز سختی بود😄

شب تا صبح درگیر خوابوندن بچه ها بودم، محمدعلی که خوابید چند دقیقه بعدش اذان شد، همزمان با خوابیدن محمدعلی بود که صدای انفجار ها و پدافند هم میومد...✋
یه مقدار اخبار رو چک کردم و نماز خوندم، کمی قرآن خوندم🫀و یه لقمه غذا خوردم و خوابیدم😴
ظهر بود که بیدار شدم، برای بچه ها شیر آماده کردم و پوشکشون رو عوض کردم👩‍🍼
مسواک زدم و چای گذاشتم تا صبحونه بخوریم🫖
بعد از صبحونه خونه رو مرتب کردم و یکی از دعاهای صحیفه سجادیه رو خوندم🍁
البته که به همین راحتی نبود، از یه جایی به بعد دو تا بچه ها رو توی بغل گرفته بودم🐨و گوشیمم دستم بود و دعا رو ادامه میدادم، گاهی با صدای بلند می‌خوندم که حوصله‌شون سر نره😁
یه کم مطالعه کردم، محمدعلی رو تونستم چند دقیقه بخوابونم ولی فاطمه نمیخوابید، با هم یه مقدار ورزش کردیم🙆🏻‍♀️
برای محمدعلی فرنی درست کردم🍚
بعدش نمازم رو خوندم و ناهار رو آماده کردم🥗
بعد از ناهار یه کم استراحت کردیم
محمدعلی چند دقیقه بعد از خوابیدنش با جیغ های فاطمه بیدار شده بود😮‍💨 یه کم بازی کردن تا خسته شدن و افتادن به نق نق... دیگه همینجوری نق میزدن تا بعد از اذان🌚
اذان که شد سریع غذاشونو دادم و چراغ ها رو زدم و بردمشون توی اتاق... فرصت نشد نمازم رو بخونم چون گریه کردن🤕 با کلی تلاش بالاخره خوابیدن! منم کارهام رو انجام دادم و نماز خوندم، تا شام حاضر بشه، این وسطا محمدعلی بیدار شد👶🏻
مامان نیل

نیل مامان نیل نیل ۱۱ ماهگی
امروز خیلی از خودم راضی بوذم صبح که بیدار شذم ساعت ۸ بود همسرجان بیدار کردم یه صبحانه مقوی براش درست کردم راهیش کردم سرکار بعد یه مقدار خونه مرتب کردم و نهار نیل خانوم کته و ماهیچه و عدس براش درست کردم تا دخترم بیدار شد باهاش بازی کردم تو تخت بهش شیر دادم اوردم لباساش عوض کردم بعد صبحانش دادم بعد اماده شدیم رفتیم خرید واسه نیل خانوم بعد رفتیم کافه باهم یه قهوه خوردم باهم رفتیم مغازه باباش بیرونبر داره غذا هم اوردم اوحدیم خونه نهار نیل خانوم دادم لباساش عوض کردم و خوابوندنش خودممم نهار خوردم لباسام شستم یه نیم ساعت خوابیدم عصر باباش اومد ساعت ۷ ساک باشگاه و برداشت و رفت منم دیدم خیلی بی‌حوصله هستم تو pms هم هستم گفتم میمونم خونه دیدم ابجیم پلن خرید داشتن رفتن به من نگفتن بخاطر همین pms ازشون ناراحت شدم اما گفتم خوب شاید بخاطر نیل نگفتن بهم که خسته نشه دیگه گفتم پاشیم چیتان کنیم با دختری پیاده بریم یه خورده پیاده‌روی دیگه با بدختی کالسکه باز کردیم و اولش یه مقدار در حد کم نق زد دیگه کلی باهاش حرف زدم و صدا در اوردم اروم شد رفتیم با هم یه اب هویجم زدیمو اوحدیم خونه دیگه اکی شدم یه هات‌داگ خوشمزه هم واسه شام درست کردم و شام نیل هم دادم و حمام هم رفتیم با هم خابوندمش اومدم با همسر شام خوردم و اون خابید منم همه کارا خونه کردم که فردا فقط جاروبرقی بکشم بعدشم موهام براشینگ کردم و روتین پوستی انجام دادم الان اومدم به نیل شیر دادم که خودمم بخوابم خلاصه بسیار زیاد از خودم راضیم بخاطر زحمتی که واسه همه چی میکشم😂❤️تا ۸ صبح شب همگی بخیر
مامان شاهان 👶🏻🩵 مامان شاهان 👶🏻🩵 ۱۱ ماهگی
✨ سلام از شنبه از ورود به ماهِ جدیدِ زندگی 😍🌤️

امروز، شنبه رو طبقِ برنامه‌ ورزش شروع کردم جای همه‌تون خالی، حسابی انرژی گرفتم🤸‍♀️💪 بعد از باشگاه، مثل فرفره برگشتم خونه همیشه از شب قبل برای روزایی که باشگاه دارم، صبحانه‌ی شاهان رو آماده می‌کنم امروز براش قلقلی کوچولوی نون سنگک با ترکیبِ خرما، گردو، یک‌کم کره و پنیر آماده کرده بودم.
وقتی رسیدم خونه، دیدم شاهان تازه بیدار شده و با اون چشم‌های پف‌ پفی داره دنبالِ من می‌گرده... خلاصه صبحونه‌ش رو دادم و بعدش هم سریع دست به کار شدم همه‌ی تشکیلاتِ تخت رو انداختم توی ماشین لباسشویی. 🧺🧼 توی اون یک ساعتی که ماشین مشغولِ کار بود، ناهار رو بار گذاشتم و ظرف‌های صبحونه رو هم شستم .🍽️
بعدِ یکم بازی با شاهان و چرتِ اولش، سریع یه قهوه واسه خودم درست کردم و خوردم ☕️ بعدش هم کمی به کارهای شخصی و اصلاح رسیدم. شاهان که بیدار شد، با هم رفتیم حمام به چه زور و داد و بیدادی از آب درش آوردیم آقا اصلاً دلش نمی‌خواست بیرون بیاد خودم هم یه دوشِ سریع گرفتم و جنگی برگشتیم بیرون. بعدش دوباره بازی، بازی و بازی، و ناهار رو خوردیم. 🥘😋 منم دو روزه فقط غذاهای پخته بدون روغن و شکر و برنج میخورم البته جاش کینوا میخورم و صبح هم اندازه دوتا انگشت نون سنگک خوردم .قبلا از رژیم غذاهای پخته به نتیجه خوبی رسیده ام توی اصلاح سبک قبل از بارداریم .
حالا بالاخره شاهان رفته برای چرتِ دومش و من تازه فرصت کردم بیام و براتون بنویسم... 📝
برنامه‌ی عصرم هم اینه که بزنم بیرون و ببینم چه هدیه‌یِ خوبی برای تولدِ پدرم که نزدیکه، می‌تونم پیدا کنم... 🎁
شما خوبید؟ همه‌چیز روبه‌راهه؟ 🌈💫
کولیک رفلاکس پوشک بچه شیر مادر تغذیه شیرخشک فرزندپروری مولتی‌ویتامین آروغ شیرخشک پوشک جیش بی‌بی‌چک
مامان دونه انار مامان دونه انار ۱۱ ماهگی
دارم فرو می‌پاشم دیگه از خستگی🤐
امروز صبح قبل بچه ها بیدار شدم، نماز صبح خواب مونده بودم...صبحونه خوردیم و همسرم رفت. توی این دو ماه به اندازه انگشت های دست هم صبحونه نخورده بودیم با هم...🥲
بعدش اومدم پیش بچه ها هی میخواستم بخوابم نمی‌شد... یه کلیپ دوره‌م رو دیدم و چند تا پیام رو جواب دادم و آخرشم به زور خوابم برد و یکی دو بار هم این وسط بلند شدم شیر آماده کردم براشون. یه یکی دو ساعتی مجموعا تونستم بخوابم و بعدش دیگه کلا بیدار شدم، پوشک بچه ها رو عوض کردم و براشون شیر آماده کردم، رختخواب محمدعلی خیس شده بود چون شیشه شیر فاطمه رو شب قبل خواب از سر خستگی توی رختخواب نینی جا گذاشته بودم و ریخته بود روی تشک و لباسش🥲 خلاصه جمع و جور کردم گذاشتم یه گوشه تا بعدا بندازم لباسشویی
آوردمشون توی پذیرایی و برای خودم قهوه درست کردم. پذیرایی و آشپزخونه رو در حد چند دقیقه جمع و جور کردم و یه کم پیش بچه ها نشستم و باهاشون نقاشی کشیدم چون خیلی آویزونم می‌شدن حدس میزدم که نیاز دارن براشون وقت بذارم👶🏻👧🏻❤️
یه کم قرآن خوندم، نماز ظهر رو خوندم و بعدش ناهار که از شب قبل مونده بود رو گرم کردم بخوریم، بعد از ناهار هم خونه رو مرتب کردم مخصوصا لباس ها که اندازه‌ی چند تا سبد جمع شده بود😁 همه رو مرتب کردم گذاشتم سر جاش، لباس کثیف ها رو هم ریختم لباسشویی، چند تا هم لباس داشتیم که توی مینی واش باید شسته می‌شد و چند روز یه گوشه مونده بود، کار اونا رو هم انجام دادم و زباله های سرویس رو جمع کردم
وسط این کارا شونصد بار صدای دعوا و گریه بچه ها اومد، هر جا میرفتمم پشت سرم میومدن زار میزدن🥴 انقدر براشون شعر خوندم تا کم کم همراه شدن😄

فرزند پروری
👇🏻👇🏻👇🏻