صبح ساعت ۵ با درد پریود از خواب بیدار شدم،بعدش دیگه خوابم نبرد و دلانا طبق معمول ۷ و نیم بیدار شد
خیلی درد داشتم و همزمان بغلم بود و صبحونه ش رو اماده کردم(اوتمیل) و همسرمم مشغول اماده کردن صبحونه خودمون که من بعد از صبحونه دلانا مجبور به عوض کردن پوشکش شدم و صبحونه خودم سرد شد نخوردم
سریع رفتم سراغ نهار دلانا و خودمون و همزمان هم بغلم بود هم کارای حاشبه ای رو انجام میدادم اشپزخونه جمع و جور شه
سر نهار پدرم رو دراورد بالای ده بار از سر میز بلند شدم
خسته بودم واقعا ولی نفس عمیق کشیدم😮‍💨
لباساش رو عوض کردم و باهاش مشغول بازی شدم،بعدش خوابش میومد و نمیخوابید،کلافه شدم،مقاومت میکرد،جیغ و نق و گریه و لج!!
امپر چسبوندم
زنگ زدم همسرم گفتم کجایی؟گفت الان اومدم باغ پیش دوستام،دوست داشتم بگم خراب شه اون بتغ رو سر خودت و دوستات،بی درک،خسته م زود بیا اعصابم نمیکشه
ولی بازم نفس عمیق کشیدم و گفتم خسته م دیر نیا
بعد که قطع کردم از شدت عصبانیت دستام میلرزید و نفسم تند شد
دلانا خوابید و یه شیر قهوه خوردم
نشستم تموم کارایی که همسرم از صبح انحام داده بود رو مرور کردم
شستن حیاط و ماشین
لکه گیری ایزوبام پشت بام توی این سرما
شیشه بری و تعویض چنتا شیشه انباری که شکسته بود
خرید خونه و جاگیر کردنشون
راه انداختن چنتا مشتری
تعمیر میز مادرش
خلاصه عصبانیتم فروکش کرد و دیدم اگه برای من هر روز همینه برای لونم هر روز همونه
امروز تونستم اوقاتمون رو تلخ نکنم
امیدوارم همیشه بتونم
بعذ از ۴۰ دقیقه اومد،دلانا هم هنوز خوابه ..
منم دیگه خسته و عصبی نیستم،یبار دیگه مکث حالم رو بهتر کرد❤️

تصویر
۱۴ پاسخ

ای عزیزکم🥺
چنه لذتم برد ل متنکت له کارکت
آفرین واقعا
کار هر کسیک نیه ل اوج بی خه وی خستگیا نفس عمیق کیشه و خوی کنترل کات❤️🫂
من فره وضعم خراوتره
۴روژ میزانه کنیشککم تبی هس
ن نانم نانه
نه آوم اوه
ن خه وم خه و
دویشو ساعت۳شه و بردمان بو بیمارستان
ل بی خه وی ایتر گیانم تیانیه حتی قصه کم...
وله دی منالمانه
سختی هس گوره کردنی
شوکیشم دسی عمل کرگه دسی خوینریزی هس هرکاریک له دسی هاتگه دریغی نکرگه
بخاطر خستگی و آشفتگی و نخوشی و فشار کار و مال و منالکم قرار نیه شوکم سرزنش کم🥺
منیش مدتیکه ل بان خومو کاراکم
زندگی مشترک وخته منال تیت فقط یک چت پایداری اکات
درک درک درک
صبر صبر صبر

آفرین بهت گلم 🤝🤝🥰

خوش به حالت که میتونی مکث کنی من سریع عصبی میشم ومیریزم بیرون نمیتونم خودم روکنترل کنم

واي عالي بود همه ي چيزي ك بعضي وقتا نياز دارم همون ي مكثه.... ك بعد از اروم شدن اوضاع ديگه عذاب وجدان و فكر و خيال نداشته باشم و بتونم از ارامشم لذت ببرم

حقیقتا لذت بردم♥

درود و خُواقوت به تو عزیزم...😘
خوبه که میتونی کنترل کنی👌🏻
من اما نمیتونم و خیلی بد از کوره در میرم🥲
خیلی هم بددهن و بی تربیت شدم🤬😑

باریکلا 🙌🫂😁

مرسی بابت یاداوری خیلی چیزهایی که تو این روزها یادم رفته بود ❤

چقدر بامتنی که نوشتی حالم خوب شد الهی همیشه دلت خوش باشه😍

چه خوبه که میتونی خودتو کنترل کنی 🤌🏻 و در لحظه نپری بهش کاش منم میتونستم 🫠🫠

خدایی همسرت این همه کار کرده بازم میخواستی طلبکارش باشی خخ
من همسرم آب بخواد پا نمیشه خودش بخوره چه برسه این همه کار

آفرین که تونستی خودتو کنترل کنی و عادلانه یاد خوبی های همسرتم باشی و چشمتو نبستی روی حمایت هاش...
واقعا باید به خودش افتخار کنه که خانم با درکی مثل شما داره😌💞

و همینطور خسته نباشید
چقدر خوب که خودتون و کنترل کردید و روزتون و خراب نکردید
😘

عزیزم بمونید برای هم
🥰

سوال های مرتبط

مامان دونه انار مامان دونه انار ۱۱ ماهگی
دارم فرو می‌پاشم دیگه از خستگی🤐
امروز صبح قبل بچه ها بیدار شدم، نماز صبح خواب مونده بودم...صبحونه خوردیم و همسرم رفت. توی این دو ماه به اندازه انگشت های دست هم صبحونه نخورده بودیم با هم...🥲
بعدش اومدم پیش بچه ها هی میخواستم بخوابم نمی‌شد... یه کلیپ دوره‌م رو دیدم و چند تا پیام رو جواب دادم و آخرشم به زور خوابم برد و یکی دو بار هم این وسط بلند شدم شیر آماده کردم براشون. یه یکی دو ساعتی مجموعا تونستم بخوابم و بعدش دیگه کلا بیدار شدم، پوشک بچه ها رو عوض کردم و براشون شیر آماده کردم، رختخواب محمدعلی خیس شده بود چون شیشه شیر فاطمه رو شب قبل خواب از سر خستگی توی رختخواب نینی جا گذاشته بودم و ریخته بود روی تشک و لباسش🥲 خلاصه جمع و جور کردم گذاشتم یه گوشه تا بعدا بندازم لباسشویی
آوردمشون توی پذیرایی و برای خودم قهوه درست کردم. پذیرایی و آشپزخونه رو در حد چند دقیقه جمع و جور کردم و یه کم پیش بچه ها نشستم و باهاشون نقاشی کشیدم چون خیلی آویزونم می‌شدن حدس میزدم که نیاز دارن براشون وقت بذارم👶🏻👧🏻❤️
یه کم قرآن خوندم، نماز ظهر رو خوندم و بعدش ناهار که از شب قبل مونده بود رو گرم کردم بخوریم، بعد از ناهار هم خونه رو مرتب کردم مخصوصا لباس ها که اندازه‌ی چند تا سبد جمع شده بود😁 همه رو مرتب کردم گذاشتم سر جاش، لباس کثیف ها رو هم ریختم لباسشویی، چند تا هم لباس داشتیم که توی مینی واش باید شسته می‌شد و چند روز یه گوشه مونده بود، کار اونا رو هم انجام دادم و زباله های سرویس رو جمع کردم
وسط این کارا شونصد بار صدای دعوا و گریه بچه ها اومد، هر جا میرفتمم پشت سرم میومدن زار میزدن🥴 انقدر براشون شعر خوندم تا کم کم همراه شدن😄

فرزند پروری
👇🏻👇🏻👇🏻
مامان شاهان 👶🏻🩵 مامان شاهان 👶🏻🩵 ۱۱ ماهگی
سلام از ظهر چهارشنبه 🌤️
امروز چون می‌خواستم برم باشگاه، دیشب برای شاهان نون‌پنیرگردو قلقلی درست کردم که صبح آماده باشه 😋
صبح ساعت ۹ بیدار شدم، خودمو جمع‌وجور کردم و آماده شدم که بزنم بیرون و برم باشگاه. 🏃‍♀️
شاهان هم طبق معمول هر روز، راس ساعت ۹:۳۰ بیدار شد و بابایی گرفتتش تا من برم ورزش کنم! 🤸‍♂️💪
ورزشم که تموم شد، یه خرید کوچیک هم برای لباس مادرشوهر داشتم که اونم انجام دادم و سریع برگشتم خونه. 🛍️
دیدم نصف صبحانه شاهان مونده، با هم نشستیم و بقیه صبحانه رو خوردیم. 🍳☕
بعد همسر رفت سر کار و من و شاهان موندیم و یه عالمه کار خونه! 😅
ظرفارو شستیم، خشک کردیم و سرجاشون گذاشتیم 🧼
بعدش جارو کشیدم و آشپزخونه رو طی کشیدم ✨
بالکن رو هم شستم و به گل‌های قشنگم آب دادم 🌿💧
وای که چه نسیم خنکی میومد آدم دلش باز می‌شد، جای همتون سبز بود واقعاً 🥰🌳
بعدش رسیدیم به بخش نه چندان علاقه شاهان جمع کردن اسباب‌بازی‌ها. 🧸⚽
و بعد شیر شاهان رو آماده کردم و رفت لالا 😴.
منم سریع یه دوش گرفتم و یه قهوه درست کردم برای خودمو همسر☕.
و بالاخره بعد از حدود ۵ ساعت فعالیت مداوم، تونستم بشینم یه نفس تازه کنم😌
حالا یکم استراحت کنم، برنامه بقیه روزم رو بنویسم و بعد بریم برای ادامه ماجراهای امروز… 📝
شما چطورین؟ از صبح چه‌کار کردین؟
همه چی خوبه؟ 😉💖
کولیک رفلاکس پوشک مولتی ویتامین آهن جیش غذا فرزندپروری مولتی‌ویتامین آروغ جیش غذا گهواره اسپارتینا بی‌بی‌چک شیر شیرخشک
مامان 🌹رز مامان 🌹رز ۱۲ ماهگی
صبح زود طبق روال بیدار شدم روتین پوستی قهوه مرتب کردن خونه و نهار
رز بیدار شد شیر پوشک و گذاشتمش تو اطاقش برای بازی و صبحانه آماده کردم بعد خوردن صبحانه رفتم دویدم و شوهرم اونجا اومد دنبالم رفتیم تره بار یکم خرید کردیم نون گرفتم و داروهای رز و یکم آب معدنی و آب جوشیده برای رز برگشتم خونه نهار خوردیم خریدها رو جا به جا کردم نهار رز رو دادم خونه رو مرتب کردم یکساعت جلسه کاری برگزار کردم و تمام
به خودم اومدم دیدم نیم ساعته دارم به دیوار عکس ها نگاه میکنم به انگشتر بابا و مهر مامان بزرگ که قاب کردم به خاطراتم و به جاهایی که الان انگار خیلی دورن ولی روزی توشون تو اوم لحظه لبخند زدم و شده عکس! گهواره هم شده مثل خیابون ها تلفن ها دیدارها پر از استرس و به همه مردم حق میدم و دلم براشون شکسته 💔
ولی به همسرم گفتم خونه تمیزه رز مشغول بازی یه قهوه درست کن بیا بشینیم خاطرات این عکس ها رو مرور کنیم
گفت خوبی؟ اضطراب ات بالاست؟
گفتم عزیزم زندگی در سال‌های وبا هم ادامه داشته اینم میگذره ....
#رفلاکس#بارداری#نوزادی#شیر خشک
مامان 🌹رز مامان 🌹رز ۱۲ ماهگی
امروز بدترین ورژن مرجان بودم
۶ و نیم با رز بیدار شدم با یه سر درد عجیب کل دیشب را کابوس میدیدم شیر دادم و پوشک عوض کردم بعد طبق روال آماده کردن صبحانه و قهوه و پیاده روی صبح و گوش کردن نصفه و نیمه پادکست جوری که وسطش با بداخلاقی قطعش کردم و به همسرم گفتم تمرکز ندارم باشه یه روز دیگه اومدم با رز خونه و اونم رفت دفتر رز خوابید نهار گذاشتم و به چندتا نرونده رسیدگی کردم بیدار شد هرکار کردم نهار نخورد حوصله بازی باهاش نداشتم و فقط براش وسیله ریخته بودم که کاریم نداشته باشه چشم به راه همسر اومد و رز رو تحویل دادم و افتادم رو تخت بعد پیشنهاد داد بریم بیرون دم دستی ترین لباسم رو پوشیدم رفتم و رز انقدر تو ماشین اذیت کرد که گفتم فقط برگردیم رسیدیم خونه هرکار کردم شامش رو نخورد سر بچه ام داد زدم و غذا رو ریختم سطل زباله همسرم برد خوابوندش و الان بدون مسواک روتین پوستی اومدم تو تخت خواب میخوام بخوابم
راستی کلی چیز ناسالم خوردم چیپس کیک برنج اضافه و ....
اینجور حالم خراب بود چرا؟ نمیدونم
این عکس ۸ ماهگی خودمه در حالی که به خاطر دندون به شدت حالم خراب بوده امروز دقبقااااا حال این عکس بودم
#شیر خشک شیر خشک نوزاد نوزاد رفلاکس فرزند پروری شیر خشک شیر خشک نوزاد نوزاد رفلاکس
مامان امیران (🦁💙🦁💙) مامان امیران (🦁💙🦁💙) ۱ سالگی
یعنی اگه بگم من امروز چقدررررر فعالیت کردمممممم
همگی بلند میشین ایستاده تشویقم میکنین 😂😂😂
۵:۳۰ صبح مثل همیشه بیدار شدیم
امیرحسین ۶ صبح بیدار شد
صبحونه بچه ها رو آماده کردم و بهشون دادم
امیرحسین رو حمام کردم
ساعت ۸ پدر بچه ها بیدار شد 😁
صبحونه ش رو حاضر کردم و با امیرحسین رفتن مهد
از ساعت ۸:۳۰ تا ۱۲ سریع ناهار درست کردم
(خورشت + چلو + سالاد + چندتا دسر برای امیرحسین)
ناهار امیرطاها رو آماده کردم
امیرطاها رو حموم کردم و خوابوندم
ساعت ۱۲ امیرطاها رو سوار کالسکه کردم و رفتیم دنبال امیرحسین
حدودا ۲۳ دقیقه پیاده روی با کالسکه داشتیم
بعد امیرحسین رو سوار جلوی کالسکه کردم و ۳تایی برگشتیم
توی مسیر برگشت برای امیرحسین بستنی خریدم و غذای امیرطاها رو بهش دادم
بعد سه تایی رفتیم خرید سوپرمارکت و میوه کردیم
رسیدیم خونه سریع لباس عوض کردیم
و غذای امیرحسین رو بهش دادم
بعد ۳تایی رفتیم کتاب خوندیم و یکم بازی کردیم
امیرطاها نیم ساعت خوابید
ساعت ۵ باز بچه ها رو آماده کردم بردمشون بازی درمانی
یک ساعت تموم امیرطاها اونجا بغلم بود تا امیرحسین کارش تموم بشه
تا امیرحسین مشغول بود غذای امیرطاها رو دادم
اومدیم خونه ساعت ۷:۳۰ بود
سریع لباساشونو عوض کردم
شام امیرحسین رو دادم
خونه رو یه جارو اساسی کشیدم و
دیگه ساعت ۸:۳۰ بچه ها آماده خواب شدن و خوابیدن ...

شوهرم هم از ۸:۳۰ که رفته احتمالا ۱۰:۳۰ تا ۱۱ میاد خونه 🤦🏼‍♀️
یعنی هرچی فکرش میکنم احساس میکنم امروز ۴۸ ساعت بود برام

!
مامان 🌹رز مامان 🌹رز ۱۲ ماهگی