یعنی اگه بگم من امروز چقدررررر فعالیت کردمممممم
همگی بلند میشین ایستاده تشویقم میکنین 😂😂😂
۵:۳۰ صبح مثل همیشه بیدار شدیم
امیرحسین ۶ صبح بیدار شد
صبحونه بچه ها رو آماده کردم و بهشون دادم
امیرحسین رو حمام کردم
ساعت ۸ پدر بچه ها بیدار شد 😁
صبحونه ش رو حاضر کردم و با امیرحسین رفتن مهد
از ساعت ۸:۳۰ تا ۱۲ سریع ناهار درست کردم
(خورشت + چلو + سالاد + چندتا دسر برای امیرحسین)
ناهار امیرطاها رو آماده کردم
امیرطاها رو حموم کردم و خوابوندم
ساعت ۱۲ امیرطاها رو سوار کالسکه کردم و رفتیم دنبال امیرحسین
حدودا ۲۳ دقیقه پیاده روی با کالسکه داشتیم
بعد امیرحسین رو سوار جلوی کالسکه کردم و ۳تایی برگشتیم
توی مسیر برگشت برای امیرحسین بستنی خریدم و غذای امیرطاها رو بهش دادم
بعد سه تایی رفتیم خرید سوپرمارکت و میوه کردیم
رسیدیم خونه سریع لباس عوض کردیم
و غذای امیرحسین رو بهش دادم
بعد ۳تایی رفتیم کتاب خوندیم و یکم بازی کردیم
امیرطاها نیم ساعت خوابید
ساعت ۵ باز بچه ها رو آماده کردم بردمشون بازی درمانی
یک ساعت تموم امیرطاها اونجا بغلم بود تا امیرحسین کارش تموم بشه
تا امیرحسین مشغول بود غذای امیرطاها رو دادم
اومدیم خونه ساعت ۷:۳۰ بود
سریع لباساشونو عوض کردم
شام امیرحسین رو دادم
خونه رو یه جارو اساسی کشیدم و
دیگه ساعت ۸:۳۰ بچه ها آماده خواب شدن و خوابیدن ...

شوهرم هم از ۸:۳۰ که رفته احتمالا ۱۰:۳۰ تا ۱۱ میاد خونه 🤦🏼‍♀️
یعنی هرچی فکرش میکنم احساس میکنم امروز ۴۸ ساعت بود برام

!

تصویر
۱۰ پاسخ

احسنت به شما زن زندگی

خسته نباشی

ولی چرا بچرو صبحه زود حموم میکنی؟
مریض نشه یوقت

عزیزم میشه عکس بدی از سوار کردن دوتا بچه هات با یه کالسکه میخوام برای بچه هام انجام بدم

عزیزن بچه هاساعت ۸ونیم میخوابن تاصبح؟

خسته نباشیددددد مادر عزیز😘😘😘

ماشالله بهت عزیزم
کاش همیشه کار باشه و سلامتی
من پسرم از هفته پیش مریض شد شدید
داشتم دارو میدادم یهو بخاطر دندونش اسهال شد
پشتش یکم سوخت
دیشب ساعت ۱۲ خوابیدم ۲ بیدار شدم شیر بدم پسرم دیدم مریض شدم ناجور نمیتونستم بلند شم و از امروز صب ب طرز شدیدی از پسرم گرفتم و از بدن درد ب سختی پاشدم
ی وعده سوپ گوشت واسه پسرم درست کردم
ی وعده حریره بادام و موز دادم
ی وعده فرنی بادام و مویز
ی وعده هم کره بادام زمینی و موز
سوپ برای خودم درست کردم شام هم مامانم ی ساعت پیش واسمون آورد

یه خسته نباشید جانانه بهت میییگم
ماشاالله مامان پر انرژی😍❤️

خداقوت. من پنج شنبه ها برام ۴۸ ساعت میگذره. کلا خونه تکونی اساسی و رسیدگی به درس در طول هفته پسرم رسیدگی به کلاس زبان و اکسل عقب مونده خودم. شستن لباس ها و اتو کردن لباس برای کل هفته

خدا قوت مادر فداکار و همسر نمونه ❤️❤️

خسته نباشی عزیزم،
منم دارم میمیرم از خستگی حتی حوصله خودمم رو ندارم

سوال های مرتبط

مامان دونه انار مامان دونه انار ۱۱ ماهگی
ماجرای دیروز رو امروز می‌نویسم چون دیروز روز سختی بود😄

شب تا صبح درگیر خوابوندن بچه ها بودم، محمدعلی که خوابید چند دقیقه بعدش اذان شد، همزمان با خوابیدن محمدعلی بود که صدای انفجار ها و پدافند هم میومد...✋
یه مقدار اخبار رو چک کردم و نماز خوندم، کمی قرآن خوندم🫀و یه لقمه غذا خوردم و خوابیدم😴
ظهر بود که بیدار شدم، برای بچه ها شیر آماده کردم و پوشکشون رو عوض کردم👩‍🍼
مسواک زدم و چای گذاشتم تا صبحونه بخوریم🫖
بعد از صبحونه خونه رو مرتب کردم و یکی از دعاهای صحیفه سجادیه رو خوندم🍁
البته که به همین راحتی نبود، از یه جایی به بعد دو تا بچه ها رو توی بغل گرفته بودم🐨و گوشیمم دستم بود و دعا رو ادامه میدادم، گاهی با صدای بلند می‌خوندم که حوصله‌شون سر نره😁
یه کم مطالعه کردم، محمدعلی رو تونستم چند دقیقه بخوابونم ولی فاطمه نمیخوابید، با هم یه مقدار ورزش کردیم🙆🏻‍♀️
برای محمدعلی فرنی درست کردم🍚
بعدش نمازم رو خوندم و ناهار رو آماده کردم🥗
بعد از ناهار یه کم استراحت کردیم
محمدعلی چند دقیقه بعد از خوابیدنش با جیغ های فاطمه بیدار شده بود😮‍💨 یه کم بازی کردن تا خسته شدن و افتادن به نق نق... دیگه همینجوری نق میزدن تا بعد از اذان🌚
اذان که شد سریع غذاشونو دادم و چراغ ها رو زدم و بردمشون توی اتاق... فرصت نشد نمازم رو بخونم چون گریه کردن🤕 با کلی تلاش بالاخره خوابیدن! منم کارهام رو انجام دادم و نماز خوندم، تا شام حاضر بشه، این وسطا محمدعلی بیدار شد👶🏻
مامان شاهان 👶🏻🩵 مامان شاهان 👶🏻🩵 ۱۱ ماهگی
سلام از ظهر چهارشنبه 🌤️
امروز چون می‌خواستم برم باشگاه، دیشب برای شاهان نون‌پنیرگردو قلقلی درست کردم که صبح آماده باشه 😋
صبح ساعت ۹ بیدار شدم، خودمو جمع‌وجور کردم و آماده شدم که بزنم بیرون و برم باشگاه. 🏃‍♀️
شاهان هم طبق معمول هر روز، راس ساعت ۹:۳۰ بیدار شد و بابایی گرفتتش تا من برم ورزش کنم! 🤸‍♂️💪
ورزشم که تموم شد، یه خرید کوچیک هم برای لباس مادرشوهر داشتم که اونم انجام دادم و سریع برگشتم خونه. 🛍️
دیدم نصف صبحانه شاهان مونده، با هم نشستیم و بقیه صبحانه رو خوردیم. 🍳☕
بعد همسر رفت سر کار و من و شاهان موندیم و یه عالمه کار خونه! 😅
ظرفارو شستیم، خشک کردیم و سرجاشون گذاشتیم 🧼
بعدش جارو کشیدم و آشپزخونه رو طی کشیدم ✨
بالکن رو هم شستم و به گل‌های قشنگم آب دادم 🌿💧
وای که چه نسیم خنکی میومد آدم دلش باز می‌شد، جای همتون سبز بود واقعاً 🥰🌳
بعدش رسیدیم به بخش نه چندان علاقه شاهان جمع کردن اسباب‌بازی‌ها. 🧸⚽
و بعد شیر شاهان رو آماده کردم و رفت لالا 😴.
منم سریع یه دوش گرفتم و یه قهوه درست کردم برای خودمو همسر☕.
و بالاخره بعد از حدود ۵ ساعت فعالیت مداوم، تونستم بشینم یه نفس تازه کنم😌
حالا یکم استراحت کنم، برنامه بقیه روزم رو بنویسم و بعد بریم برای ادامه ماجراهای امروز… 📝
شما چطورین؟ از صبح چه‌کار کردین؟
همه چی خوبه؟ 😉💖
کولیک رفلاکس پوشک مولتی ویتامین آهن جیش غذا فرزندپروری مولتی‌ویتامین آروغ جیش غذا گهواره اسپارتینا بی‌بی‌چک شیر شیرخشک
مامان دونه انار مامان دونه انار ۱۱ ماهگی
دارم فرو می‌پاشم دیگه از خستگی🤐
امروز صبح قبل بچه ها بیدار شدم، نماز صبح خواب مونده بودم...صبحونه خوردیم و همسرم رفت. توی این دو ماه به اندازه انگشت های دست هم صبحونه نخورده بودیم با هم...🥲
بعدش اومدم پیش بچه ها هی میخواستم بخوابم نمی‌شد... یه کلیپ دوره‌م رو دیدم و چند تا پیام رو جواب دادم و آخرشم به زور خوابم برد و یکی دو بار هم این وسط بلند شدم شیر آماده کردم براشون. یه یکی دو ساعتی مجموعا تونستم بخوابم و بعدش دیگه کلا بیدار شدم، پوشک بچه ها رو عوض کردم و براشون شیر آماده کردم، رختخواب محمدعلی خیس شده بود چون شیشه شیر فاطمه رو شب قبل خواب از سر خستگی توی رختخواب نینی جا گذاشته بودم و ریخته بود روی تشک و لباسش🥲 خلاصه جمع و جور کردم گذاشتم یه گوشه تا بعدا بندازم لباسشویی
آوردمشون توی پذیرایی و برای خودم قهوه درست کردم. پذیرایی و آشپزخونه رو در حد چند دقیقه جمع و جور کردم و یه کم پیش بچه ها نشستم و باهاشون نقاشی کشیدم چون خیلی آویزونم می‌شدن حدس میزدم که نیاز دارن براشون وقت بذارم👶🏻👧🏻❤️
یه کم قرآن خوندم، نماز ظهر رو خوندم و بعدش ناهار که از شب قبل مونده بود رو گرم کردم بخوریم، بعد از ناهار هم خونه رو مرتب کردم مخصوصا لباس ها که اندازه‌ی چند تا سبد جمع شده بود😁 همه رو مرتب کردم گذاشتم سر جاش، لباس کثیف ها رو هم ریختم لباسشویی، چند تا هم لباس داشتیم که توی مینی واش باید شسته می‌شد و چند روز یه گوشه مونده بود، کار اونا رو هم انجام دادم و زباله های سرویس رو جمع کردم
وسط این کارا شونصد بار صدای دعوا و گریه بچه ها اومد، هر جا میرفتمم پشت سرم میومدن زار میزدن🥴 انقدر براشون شعر خوندم تا کم کم همراه شدن😄

فرزند پروری
👇🏻👇🏻👇🏻