امروز اینجوری بود که
وقتی چشم باز کردم اولین صحنه‌ای که دیدم گندکاری دخترم بود😮‍💨
رفته بود یه چیزی آورده بود شبیه لوح تقدیر... با جامدادی و تسبیح و گیره لباس🤥
میخواست خط خطی کنه که با نوای: چرا دست زدی؟ این چه کاری بود؟ تَق (آروم زدم پشتش😑) ازش گرفتم
بعدش رفتم دست و صورتم رو شستم و مسواک زدم🫧
صبحونه خوردیم (شیر و نون خونگی🫓)
موهام رو شونه کردم
سپس در اولین اقدام پوشک بچه ها رو عوض کردم😂
بعدش روی حالت مزخرفی گذشت یه چند ساعت🙃 از سر بی‌حوصلگی کلی کتاب خوندم
ناهار خوردیم و
پا شدم خونه رو تمیز کردم جارو زدم و ظرفا رو شستم
یه مقدار حالم بهتر شد🌻
نمازمو خوندم
چای گذاشتم
بچه ها خوابیده بودن
عصرونه خوردم و
باز یه مقدار مطالعه کردم
یه کم توی گوشی چرخیدم تا بچه ها بیدار شدن👶🏻👶🏻
براشون شیر درست کردم و بعدشم سیب و عناب گذاشتم بپزه
به فاطمه نخودچی کشمش دادم که از دستش افتاد و همه‌اش ریخت😂 خودم نشستم کنارش گفتم اینجوری جمع کن
خلاصه یه کم به خونه و بچه ها رسیدم تا شام
بعدشم چند تا لباس و پوشک دائمی ها رو شستم🚿
محمدعلی رو بردیم حموم و
یه چای برای خودم ریختم که رسید به همسرم😅

خلاصه که روز خسته کننده اما لذت بخشی بود🥰
اینم سیب و عناب پخته هست که آبش رو جدا کردم و ریختم توی شیشه، جای یک وعده شیرخشک برای محمدعلی
اونم چایی مذکور😁

تصویر
۵ پاسخ

علت دیسلایک ها رو متوجه نمیشم🤔
ولی دو تا حدس میزنم
یا در پاسخ به جایگزین کردن یک وعده شیرخشک با سیب و عناب هست،
که این دلیل داره و من الکی این کار رو نکردم
پسر من خیلی زود به زود گرسنه میشه و به همین خاطر وزنش بیش از حد رفته بالا
برای همین باید وعده های شیرخشکش رو کم کنم و با چیزای دیگه ای جایگزین کنم که وزنش رو بیش از حد بالا نبره
چون یک بار که پیش مامای کودکان بردمش گفت بیشتر از ۵ بار در روز نباید شیر بخوره
حالا من برای اینکه وعده هاش رو کمتر کنم یه وعده فرنی میدم یه وعده آب سیب و عناب میدم یه وعده نون یا میوه میدم و...

احتمال دومی هم که حدس میزنم دیسلایک ها به خاطر اون باشه انقدری مهم نیست که بخوام بنویسم🙃 بیخیالش

سلام دونه انار خوبی
خوش برگشتی دختر!
منم البته زیاد گهواره نمیام
اما تو ذهنم همیشه میومدی
دختر فعال و با انگیزه و با انرژی و مامان کوچولوی مهربون 🥰
پیشت احساس کوچیکی میکنم

پوشک داعمی چجوریه از کجا میخرید؟

ما تازه الان از خواب بیدار شدیم 🙃💃

خداقوت

سوال های مرتبط

مامان دونه انار مامان دونه انار ۱۱ ماهگی
ماجرای دیروز رو امروز می‌نویسم چون دیروز روز سختی بود😄

شب تا صبح درگیر خوابوندن بچه ها بودم، محمدعلی که خوابید چند دقیقه بعدش اذان شد، همزمان با خوابیدن محمدعلی بود که صدای انفجار ها و پدافند هم میومد...✋
یه مقدار اخبار رو چک کردم و نماز خوندم، کمی قرآن خوندم🫀و یه لقمه غذا خوردم و خوابیدم😴
ظهر بود که بیدار شدم، برای بچه ها شیر آماده کردم و پوشکشون رو عوض کردم👩‍🍼
مسواک زدم و چای گذاشتم تا صبحونه بخوریم🫖
بعد از صبحونه خونه رو مرتب کردم و یکی از دعاهای صحیفه سجادیه رو خوندم🍁
البته که به همین راحتی نبود، از یه جایی به بعد دو تا بچه ها رو توی بغل گرفته بودم🐨و گوشیمم دستم بود و دعا رو ادامه میدادم، گاهی با صدای بلند می‌خوندم که حوصله‌شون سر نره😁
یه کم مطالعه کردم، محمدعلی رو تونستم چند دقیقه بخوابونم ولی فاطمه نمیخوابید، با هم یه مقدار ورزش کردیم🙆🏻‍♀️
برای محمدعلی فرنی درست کردم🍚
بعدش نمازم رو خوندم و ناهار رو آماده کردم🥗
بعد از ناهار یه کم استراحت کردیم
محمدعلی چند دقیقه بعد از خوابیدنش با جیغ های فاطمه بیدار شده بود😮‍💨 یه کم بازی کردن تا خسته شدن و افتادن به نق نق... دیگه همینجوری نق میزدن تا بعد از اذان🌚
اذان که شد سریع غذاشونو دادم و چراغ ها رو زدم و بردمشون توی اتاق... فرصت نشد نمازم رو بخونم چون گریه کردن🤕 با کلی تلاش بالاخره خوابیدن! منم کارهام رو انجام دادم و نماز خوندم، تا شام حاضر بشه، این وسطا محمدعلی بیدار شد👶🏻
مامان دونه انار مامان دونه انار ۱۱ ماهگی
دارم فرو می‌پاشم دیگه از خستگی🤐
امروز صبح قبل بچه ها بیدار شدم، نماز صبح خواب مونده بودم...صبحونه خوردیم و همسرم رفت. توی این دو ماه به اندازه انگشت های دست هم صبحونه نخورده بودیم با هم...🥲
بعدش اومدم پیش بچه ها هی میخواستم بخوابم نمی‌شد... یه کلیپ دوره‌م رو دیدم و چند تا پیام رو جواب دادم و آخرشم به زور خوابم برد و یکی دو بار هم این وسط بلند شدم شیر آماده کردم براشون. یه یکی دو ساعتی مجموعا تونستم بخوابم و بعدش دیگه کلا بیدار شدم، پوشک بچه ها رو عوض کردم و براشون شیر آماده کردم، رختخواب محمدعلی خیس شده بود چون شیشه شیر فاطمه رو شب قبل خواب از سر خستگی توی رختخواب نینی جا گذاشته بودم و ریخته بود روی تشک و لباسش🥲 خلاصه جمع و جور کردم گذاشتم یه گوشه تا بعدا بندازم لباسشویی
آوردمشون توی پذیرایی و برای خودم قهوه درست کردم. پذیرایی و آشپزخونه رو در حد چند دقیقه جمع و جور کردم و یه کم پیش بچه ها نشستم و باهاشون نقاشی کشیدم چون خیلی آویزونم می‌شدن حدس میزدم که نیاز دارن براشون وقت بذارم👶🏻👧🏻❤️
یه کم قرآن خوندم، نماز ظهر رو خوندم و بعدش ناهار که از شب قبل مونده بود رو گرم کردم بخوریم، بعد از ناهار هم خونه رو مرتب کردم مخصوصا لباس ها که اندازه‌ی چند تا سبد جمع شده بود😁 همه رو مرتب کردم گذاشتم سر جاش، لباس کثیف ها رو هم ریختم لباسشویی، چند تا هم لباس داشتیم که توی مینی واش باید شسته می‌شد و چند روز یه گوشه مونده بود، کار اونا رو هم انجام دادم و زباله های سرویس رو جمع کردم
وسط این کارا شونصد بار صدای دعوا و گریه بچه ها اومد، هر جا میرفتمم پشت سرم میومدن زار میزدن🥴 انقدر براشون شعر خوندم تا کم کم همراه شدن😄

فرزند پروری
👇🏻👇🏻👇🏻
مامان امیران (🦁💙🦁💙) مامان امیران (🦁💙🦁💙) ۱ سالگی
یعنی اگه بگم من امروز چقدررررر فعالیت کردمممممم
همگی بلند میشین ایستاده تشویقم میکنین 😂😂😂
۵:۳۰ صبح مثل همیشه بیدار شدیم
امیرحسین ۶ صبح بیدار شد
صبحونه بچه ها رو آماده کردم و بهشون دادم
امیرحسین رو حمام کردم
ساعت ۸ پدر بچه ها بیدار شد 😁
صبحونه ش رو حاضر کردم و با امیرحسین رفتن مهد
از ساعت ۸:۳۰ تا ۱۲ سریع ناهار درست کردم
(خورشت + چلو + سالاد + چندتا دسر برای امیرحسین)
ناهار امیرطاها رو آماده کردم
امیرطاها رو حموم کردم و خوابوندم
ساعت ۱۲ امیرطاها رو سوار کالسکه کردم و رفتیم دنبال امیرحسین
حدودا ۲۳ دقیقه پیاده روی با کالسکه داشتیم
بعد امیرحسین رو سوار جلوی کالسکه کردم و ۳تایی برگشتیم
توی مسیر برگشت برای امیرحسین بستنی خریدم و غذای امیرطاها رو بهش دادم
بعد سه تایی رفتیم خرید سوپرمارکت و میوه کردیم
رسیدیم خونه سریع لباس عوض کردیم
و غذای امیرحسین رو بهش دادم
بعد ۳تایی رفتیم کتاب خوندیم و یکم بازی کردیم
امیرطاها نیم ساعت خوابید
ساعت ۵ باز بچه ها رو آماده کردم بردمشون بازی درمانی
یک ساعت تموم امیرطاها اونجا بغلم بود تا امیرحسین کارش تموم بشه
تا امیرحسین مشغول بود غذای امیرطاها رو دادم
اومدیم خونه ساعت ۷:۳۰ بود
سریع لباساشونو عوض کردم
شام امیرحسین رو دادم
خونه رو یه جارو اساسی کشیدم و
دیگه ساعت ۸:۳۰ بچه ها آماده خواب شدن و خوابیدن ...

شوهرم هم از ۸:۳۰ که رفته احتمالا ۱۰:۳۰ تا ۱۱ میاد خونه 🤦🏼‍♀️
یعنی هرچی فکرش میکنم احساس میکنم امروز ۴۸ ساعت بود برام

!