۱۳ پاسخ

خداحفظش کنه تولدش مبارک

تولدش مبارک عزیزم🥰
انشاالله عاقبت ب خیریش♥️

عزیزمممم تولدش مبارک ایشاللع جشن دامادیشوبگیری

الهی خدا برات حفظش کنه مهربون مادر 🥰🥰
من با خوندن این تاپیکا قشنگ احساساتی میشم🥺😊😊🌹💝

تولدش مبارک باشع گلم واسع پدر مادرش نگهش داره خدا

تولدش مبارک عزیزم خدا حفظش کنه🌹♥️🌹😘💋😘💋♥️🌹😘

مبارک باشه گلم

ای جونم تولدش مبارک🥰

تولدش مبارک باشه الهی😍😍

تولد مبارک گل پسر الهی عاقبت بخیرش ببینی خواهر

عزیزم تولدش هزاران بار مبارک باشه 😍😘

تولدش مبارک چقدچهرش مظلومه خداحفظش کنه ان شاءلله عاقبت بخیربشه 🤲

تولد خوشتیپ جان مبارک انشالله بزرگ مرد دلیری بشه برا خودش 😍😍

سوال های مرتبط

مامان فرنیا ❤️ مامان فرنیا ❤️ ۵ سالگی
سلام به دخترای قشنگم ومامانای عزیز
امروز صبح به تاریخ ۲۵ خرداد ماه ۱۴۰۵
ساعت ۷و۴۵ دقیقه صبح از بیمارستان بوعلی سینا ساری باهام تماس گرفتن و گفتم فردا پسرتون نوبت عمل داره ساعت ۸ونیم شب امشب حتما بباین بیمارستان 🚑 برای بستری گل پسرتون
خدایاااااا 😢
منو که میگی کل وجودمو استرس گرفته بود، از اونطرف همسرمم نبود تازه سه روز میشه رفته بود راه دور سرکار
خلاصه ساعت ۹بچه ها صبحانه خوردن وبعدش شروع کردم به تمیزکردن کل خونه و زندگیم و حیاط و راه پله ها
ساعت ۱۲ ظهر یه قورمه سبزی خوشمزه برای شام سر گذاشتم تا زودتر جابیفته که پسرم بتونه بخوره
بعدش که کارام تموم شد ساعت یک ۲کیلو ارد رو‌گرفتم خمیر درست کردم بعد با خمیر برای خونه نون گردویی درست کردم گفتم هم بچه ها بخورم هم بعد از اینکه از بیمارستان ترخیص شدیم اومدیم خونه کسی اومد عیادت اینو کنار چای بیارم برای پذیرایی یا مثلا برای کنار عصرانه
۷۰تا دونه شد ، خمیرش عالی شده بود یعنیااااا 🍞 🥖 🥐
همه اینکارهارو‌انجام دادم با دنیایی از استرسی که تو وجودم بود
هی به خودم میگفتم تو از پس خیلی چیزا بر اومدی از پس اینم بر میای تو خدارو داری 🌟 💫
ساعت چهار رفتم نونوایی ۱۲ تا نون گرفتم برای خونه گذاشتم فریزر
گفتم در نبود من دخترام راحت باشن 👧 👧
ساعت ۵ونیم منو پسرم رفتیم حموم دوش گرفتیم اومدیم بیرون به پسرم غذا ( قورمه سبزی خوشمزه مریم پز 😋 )دادم وسایلمو جمع کردم اسنپ گرفتیم راهی بیمارستان شدیم
همسرمم فیروز کوه سرکار بود اونم زودتر از ما رسید بیمارستان
باهم رفتیم قسمت پذرش و کارای بستریشو انجام دادیم و پسرم بستری شد
خیلی باهاش صحبت کردم و آماده ش کردم برای عمل
مامان فندق مامان فندق ۵ سالگی
فرزندپروری پوشک #
سلام عزیزان. خانوما با مامانم همسایه ایم. پسرم دو سه هفتست عادت کرده ظهر دو سه ساعتی بره خونه ی مامانم. خواهرم عادتش داده زنگ میزنم میگه آماده شو بیام دنبالت. حالا امروز پسرم از نه صبح انقد گریه کرد ک می‌خوام برم گفتم خاله و مامان جون رفتن کلاس . طفلک سه ساعت منتظر شد تا ظهر دوباره اصرار کرد می‌خوام برم. سعی کردم راضیش کنم نره زنگ زد ب باباش گریه ک مامان منو نمیبره‌ شوهرم هم زنگ زده ب مامانم ک می‌رسد دنبال بچه داره گریه می‌کنه. مامانم زنگ زد با تندی که چرا بچه رو عادت دادی ب اینجا خیلی اذیت می‌کنه . تا میرسه گشنشه دستشویی داره. همیشه هم غذاشو می‌فرستم براش فقط باید داغ کنه براش. گفتم خب باشه نیا دنبالش. گفت دیگه امروز باباش زنگ زده میام داشت از کلاس برمیگشت. اومد بردش بخدا پنج دقیقه بعد زنگ زد انقد بدوبیراه گفت. گفت من جون ندارم تازه رسیدم این بچت همین رسیدیم گفته گشنمه دستشویی دارم اون بی صاحاب مونده تلویزیون کدوم خری گفته ضرر داره بذار یکسره روشن باشه که بهونه ی خونه ی ما رو نگیره. منم آروم گفتم مامان انقد حرص نخور الان میام دنبالش. قطع کرد. دیدم پنج دقیقه بعد خواهرم پسرمو آورد. خواهرمم خیلی شاکی بود از مامانم. بخدا انقد دلم میگیره مردم مادر دارن همدم دارن اینم شانس ماست...