فرزندپروری پوشک #
سلام عزیزان. خانوما با مامانم همسایه ایم. پسرم دو سه هفتست عادت کرده ظهر دو سه ساعتی بره خونه ی مامانم. خواهرم عادتش داده زنگ میزنم میگه آماده شو بیام دنبالت. حالا امروز پسرم از نه صبح انقد گریه کرد ک می‌خوام برم گفتم خاله و مامان جون رفتن کلاس . طفلک سه ساعت منتظر شد تا ظهر دوباره اصرار کرد می‌خوام برم. سعی کردم راضیش کنم نره زنگ زد ب باباش گریه ک مامان منو نمیبره‌ شوهرم هم زنگ زده ب مامانم ک می‌رسد دنبال بچه داره گریه می‌کنه. مامانم زنگ زد با تندی که چرا بچه رو عادت دادی ب اینجا خیلی اذیت می‌کنه . تا میرسه گشنشه دستشویی داره. همیشه هم غذاشو می‌فرستم براش فقط باید داغ کنه براش. گفتم خب باشه نیا دنبالش. گفت دیگه امروز باباش زنگ زده میام داشت از کلاس برمیگشت. اومد بردش بخدا پنج دقیقه بعد زنگ زد انقد بدوبیراه گفت. گفت من جون ندارم تازه رسیدم این بچت همین رسیدیم گفته گشنمه دستشویی دارم اون بی صاحاب مونده تلویزیون کدوم خری گفته ضرر داره بذار یکسره روشن باشه که بهونه ی خونه ی ما رو نگیره. منم آروم گفتم مامان انقد حرص نخور الان میام دنبالش. قطع کرد. دیدم پنج دقیقه بعد خواهرم پسرمو آورد. خواهرمم خیلی شاکی بود از مامانم. بخدا انقد دلم میگیره مردم مادر دارن همدم دارن اینم شانس ماست...

۷ پاسخ

وقتی که بهونه خونه مامانت رو میگیره شما بهش بگو میبرمت پارک . یا بازار یا هر جایی بغیر از اونجا تا اونم از سرش بیفته .
من پسرم گشتن با اتوبوس خط واحد رو با دنیا عوض نمیکنه. ی تفریح خیلی دلچسب هست براش

بهت حق میدم ناراحت بشی خودشون عادتش دادن زنگ میزدن بچه رو میبردن الان اینطور رفتار میکنن

عزیزم به نظرم مادرت و تنبیه کن نرو نه خودت برو نه بچه رو ببر اگه هم زنگ زد بیا بگو بچه اذیت داره ترجیح میدم خودم نگه دارمش

تا جایی هم که میتونی گوشی و تلویزیون نزار براش بازی کن بعد کم کم تنهایی بازی کردن یادش بده

عزیزم حق داری ناراحت بشی اما تنبیهشون کن دیگه نزار یه تایم خیلی طولانی بره خودتم نرو یعنی ۱هفته ۲هفته واقعا نرو خودت با بچه سعی من سرگرم بشی نقاشی،خمیر بازی، پارک هرجور که خودت می دونی بازی کن باهاش اصلا بهونه اونور نگیره زنگ زدن گفتن بیاد بگو اصلا دلم خواست خودم میارمش لازم نیست بیاید دنبالش سنگی بزار روی دلت که دیگه اینجوری برخورد نکنن

حق دارید ناراحت باشید، کی از بچه عزیزتر، من مادر قطعا اگر زنده باشم‌و عمری باشه حتما تو نگهداری نوه های احتمالی آیندم‌چه دخترم‌چه پسر با کمال میل کمک میدم
از بس خودم سهر غریب بودم و تنهایی بچه ها رو دارم اداره مبکنم و از شغلم هم گذشتم قطعا آینده بتونم همه جوره به دخترم و پسرم کمک میدم در این مورد روزی چند ساعت بچه ها نفس بکشن با همسرشون یه شام برن بیرون به تفربح کنن

کارت اشتباس توبچه آوردی باید خودت بزرگ کنونی مادرت پیره اعصاب بچه که نداره من هفته ۳ساعت یا۴ساعت میذارمشون خونه مادرم

سوال های مرتبط

مامان ضحی(ضحا) مامان ضحی(ضحا) ۵ سالگی
سلام مامانا
امروز دخترم تو کلاسشون جشن بود بعد ب بچه ی دیگه کش‌مو پاپیونی دخترم ازش گرفته بود میگفت مال خودمه دخترم هم ازش گرفته بود ک نه این مال منه اون دختره زد زیر گریه ک من اینو میخوام ی دفعه مادر بزرگش و مامانش اومدن تو سینه منو دخترم ک بده بهش گناه داره گریه میکنه من اصلا دخالت نکردم ک ب دخترم بگم بده بهش گناه داره خب دختر منم گناه داره اخه ......
خلاصه مامانش کش مو رو از دخترم گرفت رفت شکلایتی اورد داد دست دخترم اونم داد ب دختر خودش دختر منم گریه اش گرقت منم بلند گفتم مامان این مال تو بود برو بهش بگو بهم بده مال خودمه بعد دخترم ی کم بهونه کرد منم ب صورت اعتراض ک بدونن ناراحت شدم دخترم رو تو بغل گرفتم گفتم برو ازش بگیر گریه نکن برو حقت رو بگیر ....
دخترم رفت جلو ب ی خانمی گفت خاله این کشمو منو گرفته ازش میگیری برام خیلی دلم سوخت اونجا بلند شدم دست دخترم گرفتم رفتم پیششون گفتم خاله این مال تو نیست مال ضحا بوده گفت دوسش دارم گفتم خب ضحا هم کش‌موش رو دوست میخواد مال خودش باشه این کار درستی نیستی وسیله های مرد رو ب زور ازشون بگیری مامانش ازش گرفتش داد دستم منم همون جا دادم دست دخترم و بوسش کردم وسایلام برداشتم رفتم بیرون دیگه مراسم کلاس تموم بود .....
شما بودین چکار میکردین تو این موقعیت گذشت میکردین یا نه حقتون رو میگرفتین؟؟؟؟
مامان celine مامان celine ۵ سالگی
فرزند پروری شیرخشک شیر محلی شیر مادر تغذیه کودک
بیاین حرف بزنیم دلم گرفته.....کسی هم نیست بهش بگم...از دیروز که تولد دخترم بود خونواده ی شوهرم با دایی شوهرم و خانومش اینا خونه ما بودن و تولد گرفتیم امروز صبح گفتن بریم بیرون ....رفتیم بیرون اونجا دخترم وسایل خواست گفتیم نه گریه کرد بعد راضیش کردم بریم بازی کنه گفت باشه مادر شوهرم هم هی می‌گفت یه کم بازی کن بریم با اونا بگردیم بسه بسه اینم گریه میکرد که نه بذار بازی کنم خلاصه از اونجا رفتیم جای دیگه و نمیدونم بهش چی گفت یهو جیغ زد سوار ون نمیشم گریه کرد ...یهو عموش برگشت گفت اونقدر بچه رو هیچ جا نمیبرن فقط گریه می‌کنه اینجوری می‌کنه...در حالی که همیشه همه جا بردیم منم زل زدم تو چشماش گفتم چرا اینجوری میگی این همه بیرون رفتیم حالا یه بار گریه کرده اینجوری می‌کنی ..منم ناراحت شدم چیز میز گرفت نمی‌خوردم چون اصلا انگار بغض داشتم ولی سعی میکردم معمولی نشون بدم خودمو ولی خیلی ناراحت شدم...همین که بچه گربه می‌کنه یه جوری گارد میگیرن رفتار میکنن که اه شروع کردی یاد گرفتی واسه همه چی گریه می‌کنی تورو نمیاریم ..واقعا ناراحت شدم