۷ پاسخ

وا خب بچه است دیگه گناه دارع، نیاز به تعامل با هم سناش داره. مگه اینکه خودت چند ساعت باهاش بازی کنی

سخته ولی دلم سوخت براش

فک کن من ۵ ساله هرروز برنامه ام اینه ناراحتی اعصاب گرفتم

سلام دختر من اینجوری بود کوچیکه ام یاد گرفته بود دیگ انقدر بردمش بااینک منم حوصلم نمیکشید اصلا مخصوصا دنبالش میرفتم الان از سرش افتاده زیاد گیر نمیده بریم بیرون بگه ام بریم لباس تنش میکنم میگم برو جلو در تا من بیام میره جلو در بازی میکن با دوستاش منم هی نگاش میکنم یا تو بالکن میشینم چشم بهش دیگ خودمم میرم کوچیکه ام میبرم ببرش بزار از سرش بیوفته یکی دوهفته بره از سرش میوفته چونک الان موقع بازیش اگ نبریش وقتاییم ک حوصلت میکشه ببریش گریه میکنه نمیاد خونه ببرش بزار سیر بشه میدونم حوصلت نمیکش درکت میکنم ولی اینجوری ازیت میشه هم خودت اعصابت میریزه بهم هم بچه

دقیقا دختر منم همین جوره هفته پیش دختر همسایمون اومد باهاش تو حیاط بازی کرد حالا دیگه هرروز گیر داده کی میاد بازی کنیم بعدم دیگه نمیاد بالا همش میخواد تو حیاط باشه

ببرش پارک

بچع ها اینجورن یبار رحم کنی اجازه بدی تمومه ولی ببرش خانه بازی یا پارک بچه خونه تنهاس حوصلش سرمیره

سوال های مرتبط

مامان celine مامان celine ۵ سالگی
فرزند پروری شیرخشک شیر محلی شیر مادر تغذیه کودک
بیاین حرف بزنیم دلم گرفته.....کسی هم نیست بهش بگم...از دیروز که تولد دخترم بود خونواده ی شوهرم با دایی شوهرم و خانومش اینا خونه ما بودن و تولد گرفتیم امروز صبح گفتن بریم بیرون ....رفتیم بیرون اونجا دخترم وسایل خواست گفتیم نه گریه کرد بعد راضیش کردم بریم بازی کنه گفت باشه مادر شوهرم هم هی می‌گفت یه کم بازی کن بریم با اونا بگردیم بسه بسه اینم گریه میکرد که نه بذار بازی کنم خلاصه از اونجا رفتیم جای دیگه و نمیدونم بهش چی گفت یهو جیغ زد سوار ون نمیشم گریه کرد ...یهو عموش برگشت گفت اونقدر بچه رو هیچ جا نمیبرن فقط گریه می‌کنه اینجوری می‌کنه...در حالی که همیشه همه جا بردیم منم زل زدم تو چشماش گفتم چرا اینجوری میگی این همه بیرون رفتیم حالا یه بار گریه کرده اینجوری می‌کنی ..منم ناراحت شدم چیز میز گرفت نمی‌خوردم چون اصلا انگار بغض داشتم ولی سعی میکردم معمولی نشون بدم خودمو ولی خیلی ناراحت شدم...همین که بچه گربه می‌کنه یه جوری گارد میگیرن رفتار میکنن که اه شروع کردی یاد گرفتی واسه همه چی گریه می‌کنی تورو نمیاریم ..واقعا ناراحت شدم
مامان فندق مامان فندق ۵ سالگی
فرزندپروری پوشک #
سلام عزیزان. خانوما با مامانم همسایه ایم. پسرم دو سه هفتست عادت کرده ظهر دو سه ساعتی بره خونه ی مامانم. خواهرم عادتش داده زنگ میزنم میگه آماده شو بیام دنبالت. حالا امروز پسرم از نه صبح انقد گریه کرد ک می‌خوام برم گفتم خاله و مامان جون رفتن کلاس . طفلک سه ساعت منتظر شد تا ظهر دوباره اصرار کرد می‌خوام برم. سعی کردم راضیش کنم نره زنگ زد ب باباش گریه ک مامان منو نمیبره‌ شوهرم هم زنگ زده ب مامانم ک می‌رسد دنبال بچه داره گریه می‌کنه. مامانم زنگ زد با تندی که چرا بچه رو عادت دادی ب اینجا خیلی اذیت می‌کنه . تا میرسه گشنشه دستشویی داره. همیشه هم غذاشو می‌فرستم براش فقط باید داغ کنه براش. گفتم خب باشه نیا دنبالش. گفت دیگه امروز باباش زنگ زده میام داشت از کلاس برمیگشت. اومد بردش بخدا پنج دقیقه بعد زنگ زد انقد بدوبیراه گفت. گفت من جون ندارم تازه رسیدم این بچت همین رسیدیم گفته گشنمه دستشویی دارم اون بی صاحاب مونده تلویزیون کدوم خری گفته ضرر داره بذار یکسره روشن باشه که بهونه ی خونه ی ما رو نگیره. منم آروم گفتم مامان انقد حرص نخور الان میام دنبالش. قطع کرد. دیدم پنج دقیقه بعد خواهرم پسرمو آورد. خواهرمم خیلی شاکی بود از مامانم. بخدا انقد دلم میگیره مردم مادر دارن همدم دارن اینم شانس ماست...