۹ پاسخ

مطمنی دوسالش هست اینطوری حرف میزنه.وبگه من دیگه بزرگ شدم

هر بار که با جیغ به خواستش میرسه دفعه بعدشدید تر جیغ میزنه پروسه از شیر گرفتن خیلی سخته،بمظرم با یه مشاور صحبت کن یا چت جی پی تی

حالا کاری ندارم ب این قضیه ولی من پشیماتم میگم کاش بیشتر شیر بهش میدادم منم حدودا تا ۲ سالو خورده ای نزدیکای ۳ بود شیر بهش دادم . صبر بخر بزن ب سینت

عزیزم وقتی شب بیدارمیشه بده باباش بغلش کنه کمی آب بهش بده وبعد میخوابه.وقتی مدام خودت بغل کنی بوی بغلت وشیرت نمیزاره فراموش کنه

وای چقدر از شیرمادر گزفتن سخته. این تاپیکها رو میبینم خدا رو شکر میکنم پسرم ۵ ماهگی سیرمو نخورد . من تحمل این گریه ها رو ندارم.
یه قرص هست به اسم کابرگولین از اون بخوری شیرت خشک میشه

پسر منم اینجوری بود تاچندماه پدرمو دراورد فقط باید صبوری کنی و کم نیاری چیزکمی نیس دوسال مدام شیر خوردن وابسته هستن تا فراموش کنن طول میکشه
بعدازشیرگرفتن وارد چالش لجبازی میشی که برای هممون اتفاق افتاده عزیزم صبور باش

شیر با نی بهش بده. بگو دیگه باید اینجوری بخوری

عزیرم روزا خستش کن ببرش پارک ...شبام سیرش کن چند تا خوراکی که دوست داره بخر بهونه کرد بش بده ...اشتباه کردی وقتی گرفتیش دوباره دادی دیگه اصلا نده ...انشاله اینم زود میگذره ..‌طبیعیه منم دخترم گریه میکرد باش گریه میکردم ...اگه شیر پاستوریزه میخوره بش بده

چندوقتشه مگه عزیزم؟

سوال های مرتبط

مامان ضحی(ضحا) مامان ضحی(ضحا) ۵ سالگی
سلام مامانا
امروز دخترم تو کلاسشون جشن بود بعد ب بچه ی دیگه کش‌مو پاپیونی دخترم ازش گرفته بود میگفت مال خودمه دخترم هم ازش گرفته بود ک نه این مال منه اون دختره زد زیر گریه ک من اینو میخوام ی دفعه مادر بزرگش و مامانش اومدن تو سینه منو دخترم ک بده بهش گناه داره گریه میکنه من اصلا دخالت نکردم ک ب دخترم بگم بده بهش گناه داره خب دختر منم گناه داره اخه ......
خلاصه مامانش کش مو رو از دخترم گرفت رفت شکلایتی اورد داد دست دخترم اونم داد ب دختر خودش دختر منم گریه اش گرقت منم بلند گفتم مامان این مال تو بود برو بهش بگو بهم بده مال خودمه بعد دخترم ی کم بهونه کرد منم ب صورت اعتراض ک بدونن ناراحت شدم دخترم رو تو بغل گرفتم گفتم برو ازش بگیر گریه نکن برو حقت رو بگیر ....
دخترم رفت جلو ب ی خانمی گفت خاله این کشمو منو گرفته ازش میگیری برام خیلی دلم سوخت اونجا بلند شدم دست دخترم گرفتم رفتم پیششون گفتم خاله این مال تو نیست مال ضحا بوده گفت دوسش دارم گفتم خب ضحا هم کش‌موش رو دوست میخواد مال خودش باشه این کار درستی نیستی وسیله های مرد رو ب زور ازشون بگیری مامانش ازش گرفتش داد دستم منم همون جا دادم دست دخترم و بوسش کردم وسایلام برداشتم رفتم بیرون دیگه مراسم کلاس تموم بود .....
شما بودین چکار میکردین تو این موقعیت گذشت میکردین یا نه حقتون رو میگرفتین؟؟؟؟
مامان رایان مامان رایان ۵ سالگی
ناشکری نیستا ولی واقعا پدرم در اومده خدا بهم یه بچه برعکس بچه اولم داد اصلا نمیتونم اخلاقاشو تحمل کنم از روز اولی ک دنیا اومد مشکل خواب داشتم باهاش دیگه الان دیگه کم کم داره ۵ ماهش میشه ..خیلی خوش اخلاقه با بقیه خیلی میخنده ولی بشدت بد قلقه هنوز نمیدونم این بجرو چطور بخوابونم..احساس بیچارگی و ناتوانی دارم انقد بعضی وقتا جیغ میزنه موقع حوابوندنش انقد بدقلقی میکنه میزارم گهواره میزارم رو پام رو دستام انگار نه انگار اصلا از اتاق خوابش انگار نفرت داره..قبلنا اینجوری نبود یه مدت با شیشه شیر میخوابید یه مدت تو گهواره هلش میدادم‌پا گذاشت تو چارماهگی مریض شد بدتر شد این اخلاقش از ساعت ۴ عصر دارم میگردونمش بخدا اگه ده دیقه رو زمین بخوابه کنارش نباشم گریه و جیغ کلی ظرف مونده پسر اولم سو تغذیه گرفت بسکه من درگیر ابنم یا بغلمه یا باید کنارش بشینم چیز میز بگیرم بالا سرش...کاش حداقل خواب شبش زود شروع میشد ۱ به بعده جونم ک بالا اومد میخوابه تا صبحم‌هی بیدار میشه از صبحم‌تا ۱۲ ظهر مدام نق میزنه تا بیدار شه هی پستونکو تف میکنه شیر نمیخوره هی قنداقشو باز میکنه بدون قنداقم ک نمیخوابه...بچه اولم‌تو دوماهگی خود بخود خوابش تنظیم شد ساعت ۹ شب میخوابید...صبحشم یه ساعت بعد بیداری باز میخوابید ظهر میخوابید عصر میخوابید اصلا اذیتم‌نکرد این نمیدونم چرا اینجوری شد😔بارداری خوبی نداشتم ناراحت و عصبی بودم همش خیلی گریه میکردم میگم حتما بخاطر اونه
مامان رادین مامان رادین ۵ سالگی
خانوما توروخدا بگید من چکار کنم.الان یک ماهه استراحت مطلقم ب خاطر هماتوم و خونریزی الان بدتر شدم.میخوام سونو بدم اگ بازم باشه سرکلاژ بشم.ماپرم اصلا عین خیالش نیست ک من اینجوریم .تو شهر غریبم 6ساعت فاصله دارم باهاش.بهش گفتم اگ سرکلاژ شدم بیا پیشم میگ خواهرشوهرت بیاد پیشت بعد بیا اینجا من مراقبتم.اخه من چجوری این همه راهو برم من ک هر هفته دارم میرم دکتر ؟
از این طرفم پسرم هر هفته میره گفتار درمانی.مادرم تو روستا تازه تو شهرشونم هیچ امکاناتی نیست.هیچکس نیست ی لقمه غذا درست کنه واسه شوهر و بچم.شوهرم تا از کار میاد میشوره جارو میکنه غذا درست میکنه اما نمیرسه ب هیچی.الان ک اصلا خسته شدم از تنهایی شوهرم شیفت شب انقد گریه کردم زنگ زده میگم توروخدا تو زنگ بزن حداقل مامانم ی هفته بیاد پیش این بچه باشه ی غذای درست حسابی درست کنه براش شوهرم میگ نمیاد .سر زایمان اولمم نمیومد پیشم.پس من چکارکنم مادرشوهرم چند ماهه فوت شده وگرنه انقد عذاب نمیکشیدم آخه دردمو ب کی بگم نمیتونم جلو اشکامو بگیرم.پسرمم منو دیده همش گریه میکنه