۱۴ پاسخ

درگیری هرروز من
منم این مشکلو دارم
نمیدونم چرا دخترمم وقتی باباش میاد خونه شروع میکنه
قبلش که تنهاییم خیلی خوبه

خوبیه زندگی اینه که میگذره عزیزم سخت نگیر به خودت هیچکس از خودت مهمتر نیس

بابو شلوارک یا شورت

نمیدونم چرا ولی من دوست داشتم دخترم سمت باباش بره تا من خیلی از باباش فراریه اصلا خیای کم سمتش میره حالا من آسون گیر و اون سخت گیره ولی سعی میکنم جلوش اگر دخترم و دعوا میکنه هیچی نگم خیلی ناراحت میشه دخترمم از دست باباش نمیدونم این کارمن نصیحت یا چی ولی حالا که میبینی اینجوریه و تو بیرون رفتن اگر گریه کرد اونجا جای تربیت بچه نیست وقتی اومدی خونه فرداش که تنها شدی با دخترت بگو من از این کارت بیرون ناراحت شدم میتونستی اینکارو انجام بدی یا منم بچه بودم تو این موقعیت قرار گرفتم اینکارو کردم شما که میبینی همسرت پشت بچت تو مواقعی که گریه میکنه سا نق میزنه بسپر به خودش بگو تو آرومش کن اینجوری تنش یین شما و همسرتونم کمتر میشه

منم همین مشکلو دارم خب مردا میرن بیرون نهایت میان یه شام وناهار میخورن این ماییم که دائم بابچه سروکله میزنیم

عزیزم چن شب قبل همین شرایط مشابه برای من پیش اومده بود شما اومدین زیرش دلداری دادین بهم و بهم کمک کرد خوبیه اینجا اینه ک میبینی تو فقط تنها نیستی خیلیا مثه شما همین شرایط دارن فقط برای اینک تو دلت نمونه شب یا فردا ک‌آرومترین حرفاتون و احساستونو منطقی به شوهرتون بگید و ازش بخواید بخاطر بچه شکارو سرزنش نکنه چون فقط رابطه شما دو نفر بهم میریزه تربیتم یه کار دونفرس نه فقط کار مادر (پیام بدی بهتره حتی )

حالاجدازرفتارشمارفتارهمسرتونم درست نیست اگه رفتارشمادرست نبوده بایدتوخلوت دوتاییتون بهتون بگه نه جلوبچه یه کارشناس خانواده میگفت پدرمادربایدپشت هم باشن تابچه بفهمه حرف مامان،بابا یکیه اگه مشکلی تورفتارهرطرف بوددورازچشم بچه بهم دیگه بگن وگرنه روتربیت بچه تاثیرمیزاره

واااااای یعنی شوهرمنم همینههه هرروقت حرف میزنم خودشوقاتی میکنه،ولی اگه خودش حرف بزنه بگم اینجوری که گفتی اشتباهه جلودخترم میگه همین بهتربگیربزنتت تابفهمی😑😑😑😑

چقدر قشنگ توصیف کردی مثل اینکه
منو گفتی

تو تنهایی با شوهرت حرف بزن بگو قراره نیس بهت مدال بدن
فقط تربیت بچه اینجوری داغون میشه
ما از همون اول هرچیم شده پیش دخترم میگیم حرف منو بابا یکیه اونم همینو میگه
نهایت ببینیم یکی داره زیاده روی میکنه با چشم و ابرو بهم اشاره میکنیم

عین من منم خیلی خستمم

چقدر منی 🫠
ماهم همین مشکلو همیشه داریم ولی منم بلدم تلافی کنم یه وقتایی برعکس میشیم
ولی با همین کار تر میزنیم تربیت بچه

درکت میکنم عزیزم. پس سعی کن سیاست داشته باشی و جلوی همسرت به دخترت گیر ندی.

وااای چقدر شبیه همسر منه
بخاطر همین پسر منم همیشه سمت باباشو میگیره
تا یه بحثی پیش بیاد میگه با بابام اینطوری حرف نزن😕😂

سوال های مرتبط

مامان ضحی(ضحا) مامان ضحی(ضحا) ۵ سالگی
سلام مامانا
امروز دخترم تو کلاسشون جشن بود بعد ب بچه ی دیگه کش‌مو پاپیونی دخترم ازش گرفته بود میگفت مال خودمه دخترم هم ازش گرفته بود ک نه این مال منه اون دختره زد زیر گریه ک من اینو میخوام ی دفعه مادر بزرگش و مامانش اومدن تو سینه منو دخترم ک بده بهش گناه داره گریه میکنه من اصلا دخالت نکردم ک ب دخترم بگم بده بهش گناه داره خب دختر منم گناه داره اخه ......
خلاصه مامانش کش مو رو از دخترم گرفت رفت شکلایتی اورد داد دست دخترم اونم داد ب دختر خودش دختر منم گریه اش گرقت منم بلند گفتم مامان این مال تو بود برو بهش بگو بهم بده مال خودمه بعد دخترم ی کم بهونه کرد منم ب صورت اعتراض ک بدونن ناراحت شدم دخترم رو تو بغل گرفتم گفتم برو ازش بگیر گریه نکن برو حقت رو بگیر ....
دخترم رفت جلو ب ی خانمی گفت خاله این کشمو منو گرفته ازش میگیری برام خیلی دلم سوخت اونجا بلند شدم دست دخترم گرفتم رفتم پیششون گفتم خاله این مال تو نیست مال ضحا بوده گفت دوسش دارم گفتم خب ضحا هم کش‌موش رو دوست میخواد مال خودش باشه این کار درستی نیستی وسیله های مرد رو ب زور ازشون بگیری مامانش ازش گرفتش داد دستم منم همون جا دادم دست دخترم و بوسش کردم وسایلام برداشتم رفتم بیرون دیگه مراسم کلاس تموم بود .....
شما بودین چکار میکردین تو این موقعیت گذشت میکردین یا نه حقتون رو میگرفتین؟؟؟؟
مامان فندق مامان فندق ۵ سالگی
فرزندپروری پوشک #
سلام عزیزان. خانوما با مامانم همسایه ایم. پسرم دو سه هفتست عادت کرده ظهر دو سه ساعتی بره خونه ی مامانم. خواهرم عادتش داده زنگ میزنم میگه آماده شو بیام دنبالت. حالا امروز پسرم از نه صبح انقد گریه کرد ک می‌خوام برم گفتم خاله و مامان جون رفتن کلاس . طفلک سه ساعت منتظر شد تا ظهر دوباره اصرار کرد می‌خوام برم. سعی کردم راضیش کنم نره زنگ زد ب باباش گریه ک مامان منو نمیبره‌ شوهرم هم زنگ زده ب مامانم ک می‌رسد دنبال بچه داره گریه می‌کنه. مامانم زنگ زد با تندی که چرا بچه رو عادت دادی ب اینجا خیلی اذیت می‌کنه . تا میرسه گشنشه دستشویی داره. همیشه هم غذاشو می‌فرستم براش فقط باید داغ کنه براش. گفتم خب باشه نیا دنبالش. گفت دیگه امروز باباش زنگ زده میام داشت از کلاس برمیگشت. اومد بردش بخدا پنج دقیقه بعد زنگ زد انقد بدوبیراه گفت. گفت من جون ندارم تازه رسیدم این بچت همین رسیدیم گفته گشنمه دستشویی دارم اون بی صاحاب مونده تلویزیون کدوم خری گفته ضرر داره بذار یکسره روشن باشه که بهونه ی خونه ی ما رو نگیره. منم آروم گفتم مامان انقد حرص نخور الان میام دنبالش. قطع کرد. دیدم پنج دقیقه بعد خواهرم پسرمو آورد. خواهرمم خیلی شاکی بود از مامانم. بخدا انقد دلم میگیره مردم مادر دارن همدم دارن اینم شانس ماست...
مامان رادین مامان رادین ۵ سالگی
خانوما توروخدا بگید من چکار کنم.الان یک ماهه استراحت مطلقم ب خاطر هماتوم و خونریزی الان بدتر شدم.میخوام سونو بدم اگ بازم باشه سرکلاژ بشم.ماپرم اصلا عین خیالش نیست ک من اینجوریم .تو شهر غریبم 6ساعت فاصله دارم باهاش.بهش گفتم اگ سرکلاژ شدم بیا پیشم میگ خواهرشوهرت بیاد پیشت بعد بیا اینجا من مراقبتم.اخه من چجوری این همه راهو برم من ک هر هفته دارم میرم دکتر ؟
از این طرفم پسرم هر هفته میره گفتار درمانی.مادرم تو روستا تازه تو شهرشونم هیچ امکاناتی نیست.هیچکس نیست ی لقمه غذا درست کنه واسه شوهر و بچم.شوهرم تا از کار میاد میشوره جارو میکنه غذا درست میکنه اما نمیرسه ب هیچی.الان ک اصلا خسته شدم از تنهایی شوهرم شیفت شب انقد گریه کردم زنگ زده میگم توروخدا تو زنگ بزن حداقل مامانم ی هفته بیاد پیش این بچه باشه ی غذای درست حسابی درست کنه براش شوهرم میگ نمیاد .سر زایمان اولمم نمیومد پیشم.پس من چکارکنم مادرشوهرم چند ماهه فوت شده وگرنه انقد عذاب نمیکشیدم آخه دردمو ب کی بگم نمیتونم جلو اشکامو بگیرم.پسرمم منو دیده همش گریه میکنه
مامان celine مامان celine ۵ سالگی
فرزند پروری شیرخشک شیر محلی شیر مادر تغذیه کودک
بیاین حرف بزنیم دلم گرفته.....کسی هم نیست بهش بگم...از دیروز که تولد دخترم بود خونواده ی شوهرم با دایی شوهرم و خانومش اینا خونه ما بودن و تولد گرفتیم امروز صبح گفتن بریم بیرون ....رفتیم بیرون اونجا دخترم وسایل خواست گفتیم نه گریه کرد بعد راضیش کردم بریم بازی کنه گفت باشه مادر شوهرم هم هی می‌گفت یه کم بازی کن بریم با اونا بگردیم بسه بسه اینم گریه میکرد که نه بذار بازی کنم خلاصه از اونجا رفتیم جای دیگه و نمیدونم بهش چی گفت یهو جیغ زد سوار ون نمیشم گریه کرد ...یهو عموش برگشت گفت اونقدر بچه رو هیچ جا نمیبرن فقط گریه می‌کنه اینجوری می‌کنه...در حالی که همیشه همه جا بردیم منم زل زدم تو چشماش گفتم چرا اینجوری میگی این همه بیرون رفتیم حالا یه بار گریه کرده اینجوری می‌کنی ..منم ناراحت شدم چیز میز گرفت نمی‌خوردم چون اصلا انگار بغض داشتم ولی سعی میکردم معمولی نشون بدم خودمو ولی خیلی ناراحت شدم...همین که بچه گربه می‌کنه یه جوری گارد میگیرن رفتار میکنن که اه شروع کردی یاد گرفتی واسه همه چی گریه می‌کنی تورو نمیاریم ..واقعا ناراحت شدم