۱۱ پاسخ

انقد حرص دارم ک نمیدونم چکار کنم.پسر من خیلی تنهاست دوست داره بازی کنه اینام زرنگ همش اذیتش میکنن.الانم خواهرشوهرم میگفت بیا بغلش کن بغض کرده گفتم ن اشتباه کرده باید بفهمه

بهترین کار اینه تو بازیو قصه و نمایش شبیه سازی کنی این اتفاقارو و روش درستو انجام بدی اینجوری بچه ها خیلی بهتر یاد میگیرن درمورد دوست خوبو اینام یه خاطره ساختگی یا بقیه چیزام همین خاطره ساختگی از بچگی خودتون براش تعریف کنید هم خیلی خوب جواب میده تکرار کنید بازیای اینمدلیو تا یاد بگیره تو این موقعیتا چیکار کنه بیشتر از حرف زدن بازی جواب میده

دقیقا منم این مشکلو با پسرم دارم تازگی ها ، بچه روانی ، دیروز پسر عموی ۱۱ سالش باهاش کشتی میگرفته چونه بچه رو داغون کرده عکسشو میذارم ببینی ، میگم چرا بهم نگفتییییی ، میگه اگه میگفتم تو باهاش دعوا میکردی و اون با من دوست نمیشد 😒🙄😫😫😫😫😫😫😫

حتما امتحانش کن خیلی بهتر از کنترل کردن وسرت مداوم یا دوستاش این راه حل جواب میده حتی در بزرگسالی نیازهاشو بشناس و قبل از هم سناش براش برآورده کن مثلا بچه ها که یکم بزرگتر میشن عاشق کافه رفتن و پارک و این جور چیزان خودت پا به پاش کافه برو ببرش پارک یا حتی بازار گردی نزار جای خالی رو با رفیق پر بکنه ما چه بخوایم چه نخوایم بچه به واسطه مدرسه دوست و رفیق پیدا میکنه ولی با این کار بچه ها یاد میگیرن برای اینکه خواسته هاشون با دوستاشون برآورده بشه تن به هر خواسته ای ندن اگه دید اونا در مقابل تامین خواسته هاش
ازش انتظاراتی دارن که دوست نداره همون جمله هه یادش
میاد شما برین هم مامانم که هست یا بابام که هست

ببین دخترم منم همینه حتی من خواهرم هم تا میخواد به یه بوسیدنش برسه تهدیدش میکنه که میره اونم زود میره بهش بوس میده حتی در بازی با بچه ها هم همینن
چیزی که من خودم امتحان کردم و واقعا جواب داده اینه که تو خونه باهاش بازی کنی و از بازی کردن باهات لذت ببره
این جور مواقع اگه دوستش تهدیدش کرد خودت بگو بیا مامان خودم باهات بازی میکنم تو اون لحظه خیلی کم پیش میاد پیشنهادتو رد کنه اینطوری کم کم دیگه وقتی تهدید شنید میگه من میرم با مامانم یا بابام بازی مبکنم شماها برین
من خودم چند وقته این کارو میکنم وابستگی دخترم به بازی با اطرافیان کمتر شده حدااقل دیگه تهدیدش جواب نمیده وقتی ببینه کسی نیست میگه خب مادرم که هست و من اگه دستم تو هرکاری باشه اون لحظه بلند میشم و ده دقبقه هم که شده بازی میکنم
با این کار بچه مقابل هم یاد میگیره که اصلا تهدید جواب گو نیست و دیگه این کار از سر اونم می افته حتی از ترس ترد شدن دیگه خیلی احتمالش کمه تکرارش کنه

ببین فقط تکرار و‌ تو قالب داستان
منم پسرعموی پسرم یکسال ازش بزرگتره برا هرچی که پسرم نه میورد همین حرف اهرم فشارش بود
انقدرررر به بچم گفتم توضیح دادم داستان گفتم شاید یکسال پیوسته گفتم حالا یاد گرفته پسرم

خوب بچه شما خیلی کوچیکتر از اینیه که بفهمه اینارو چیزی که شما میخوای درک کنه تازه از ۷ سالگی کم کم توش شکل میگیره پسر منم همینطور بقیه همسناشونم همینه تقریبا بچه ها تا ۱۰سالگی همینند فقط یکم سطح درکشون تغییر میکنه ولی بازم حرفای دیگران رو راحت باور میکنند و تحت تاثیر قرار میگیرند.این سبک مشکلات در تمام خانواده هایی که بچه های تقریبا همسنو سال دارند هست بدون استثنا.طبیعی که بچه شما مخصوصا که همبازیی نداره حاضر باشه باج بده ولی اونارو از دست نده مخصوصا که بچه خوب دیگه ای نیست که حداقل بگه با تو بازی نمیکنم میرم با اون بازی میکنم کلا حق انتخاب نداره طبیعی که حاَضر باشه قبول کنه شرایطو چون سنش طوریه که بازی رو بیشتر دوست داره و بازی و حرف زدن با اونا براش جذابیت بیشتری داره..... با رفتن به اجتماع و به دست اوردن دوست کم کم متوجه میشه که کسی که بهش بخواد زور بگه یا آسیب برسونه دوست خوبی نیست و نباید باهاش ارتباط بگیر و چون دوستای خوب دیگه ایم داره که نیازش به بازی با اونا حل بشه از این سبک بچه ها دوری میکنه پس تا اینجاش همه چی بچه طبیعی بود ولی راه حلش چیه؟!

ببین عزیزم بچه تا بچه رو میبینه دست خودش نیست دوست داره باهاشون بازی کنه
حتی اگه هر سری دعواشون هم بشه
دفعه بعد ک همه میبینن انگار ن انگار
باز دوست داره باهاشون هم بازی بشه

شما هم از دیدن اونا عصبی میشی تا بچه خودت کوچک‌ترین حرکت رو میزنه داد میزنی رو بچه خودت

از شدت جو بدی ک داری تحمل میکنی
این طور ک من متوجه شدم خواه و ناخواه شما مجبورید همه ببنید

پس

فقط اون تایم رو وسط بچه ها
با بچه خودت بازی کن

و خیلی دوستانه اگه بچه ات رو اذیت کردن تذکر بده

اگه دوستانه جواب نگرفتی جدی تر برخورد کن

سلام حتما ببرش مشاوره،فردا میره توجامعه همه بهش زورمیگن و نه نمیتونه بگه،،

شما و همسرت کاملا پشت بچه وایمیسین؟ نمیدونم چرا حس میکنم نیستین
مثلا چرا آروم گفتی دوچرخه خراب میشه؟ وقتی پای بچه ات وسطه هیچی برات مهم نباشه جز عزت نفسش
بهش با رفتارت یاد بده نباید به دیگران اجازه سواستفاده داد

چ واجب باهم برید
دودفه نرو ازت پرسیدن بگو بچم رو اذیت میکنن مانیاییم بهتره بد ببین چجور ادم میشن هیچی بهتر از دور شدن و کنایه زدن بهترنیس

سوال های مرتبط

مامان ضحی(ضحا) مامان ضحی(ضحا) ۵ سالگی
سلام مامانا
امروز دخترم تو کلاسشون جشن بود بعد ب بچه ی دیگه کش‌مو پاپیونی دخترم ازش گرفته بود میگفت مال خودمه دخترم هم ازش گرفته بود ک نه این مال منه اون دختره زد زیر گریه ک من اینو میخوام ی دفعه مادر بزرگش و مامانش اومدن تو سینه منو دخترم ک بده بهش گناه داره گریه میکنه من اصلا دخالت نکردم ک ب دخترم بگم بده بهش گناه داره خب دختر منم گناه داره اخه ......
خلاصه مامانش کش مو رو از دخترم گرفت رفت شکلایتی اورد داد دست دخترم اونم داد ب دختر خودش دختر منم گریه اش گرقت منم بلند گفتم مامان این مال تو بود برو بهش بگو بهم بده مال خودمه بعد دخترم ی کم بهونه کرد منم ب صورت اعتراض ک بدونن ناراحت شدم دخترم رو تو بغل گرفتم گفتم برو ازش بگیر گریه نکن برو حقت رو بگیر ....
دخترم رفت جلو ب ی خانمی گفت خاله این کشمو منو گرفته ازش میگیری برام خیلی دلم سوخت اونجا بلند شدم دست دخترم گرفتم رفتم پیششون گفتم خاله این مال تو نیست مال ضحا بوده گفت دوسش دارم گفتم خب ضحا هم کش‌موش رو دوست میخواد مال خودش باشه این کار درستی نیستی وسیله های مرد رو ب زور ازشون بگیری مامانش ازش گرفتش داد دستم منم همون جا دادم دست دخترم و بوسش کردم وسایلام برداشتم رفتم بیرون دیگه مراسم کلاس تموم بود .....
شما بودین چکار میکردین تو این موقعیت گذشت میکردین یا نه حقتون رو میگرفتین؟؟؟؟
مامان عزیزدل مامان عزیزدل ۵ سالگی
هروقت بچه خواهر شوهرم میاد خونه ما من از حرص تا مرز جنون میرم و دیونه میشم
از دختر من چند ماهی بزرگتره
ولی اندازه یه زن ۵۰ ساله زرنگ و مارموزه،یه سره در گوش دختر من دو پچ می‌کنه و به دخترم یاد میده حرف من و گوش نده خونه رو بهم بریزن وسایل و خراب کنن یا به دختر من میگه فلان وسیله رو باید بدی به من اینا رو آروم و با سیاست در گوش دخترم میگه و اون وقتی میگه نه تهدید می‌کنه که باهات بازی نمی‌کنم خونمون رات نمیدم قهر میکنم باهات دختر منم از ترسش همه حرفاش و قبول می‌کنه
یا خوراکی میبرم براشون برمیداره خودش یکیش و زیاد می‌کنه یکیش و کم در گوش دخترم میگه زیاده برای کنه کمه برای تو اونم از ترس همین تهدید ها قبول می‌کنه
منم از درد اینکه مهمونه و چیزی بگم میره به مامانش میگه و از اونجایی که مامانش از خودش صد مرتبه بدتره
هیچی نمیگم بهشون
تروخدا شما بگید من چیکار کنم
خیلیییی عصبی میشم از دست مارموز بازی های یه الف بچه و باج دادن های دختر من
فرزند پروری #
#پوشک
#تربیت
مامان فندق مامان فندق ۵ سالگی
فرزندپروری پوشک #
سلام عزیزان. خانوما با مامانم همسایه ایم. پسرم دو سه هفتست عادت کرده ظهر دو سه ساعتی بره خونه ی مامانم. خواهرم عادتش داده زنگ میزنم میگه آماده شو بیام دنبالت. حالا امروز پسرم از نه صبح انقد گریه کرد ک می‌خوام برم گفتم خاله و مامان جون رفتن کلاس . طفلک سه ساعت منتظر شد تا ظهر دوباره اصرار کرد می‌خوام برم. سعی کردم راضیش کنم نره زنگ زد ب باباش گریه ک مامان منو نمیبره‌ شوهرم هم زنگ زده ب مامانم ک می‌رسد دنبال بچه داره گریه می‌کنه. مامانم زنگ زد با تندی که چرا بچه رو عادت دادی ب اینجا خیلی اذیت می‌کنه . تا میرسه گشنشه دستشویی داره. همیشه هم غذاشو می‌فرستم براش فقط باید داغ کنه براش. گفتم خب باشه نیا دنبالش. گفت دیگه امروز باباش زنگ زده میام داشت از کلاس برمیگشت. اومد بردش بخدا پنج دقیقه بعد زنگ زد انقد بدوبیراه گفت. گفت من جون ندارم تازه رسیدم این بچت همین رسیدیم گفته گشنمه دستشویی دارم اون بی صاحاب مونده تلویزیون کدوم خری گفته ضرر داره بذار یکسره روشن باشه که بهونه ی خونه ی ما رو نگیره. منم آروم گفتم مامان انقد حرص نخور الان میام دنبالش. قطع کرد. دیدم پنج دقیقه بعد خواهرم پسرمو آورد. خواهرمم خیلی شاکی بود از مامانم. بخدا انقد دلم میگیره مردم مادر دارن همدم دارن اینم شانس ماست...
مامان رادین مامان رادین ۵ سالگی
خانوما توروخدا بگید من چکار کنم.الان یک ماهه استراحت مطلقم ب خاطر هماتوم و خونریزی الان بدتر شدم.میخوام سونو بدم اگ بازم باشه سرکلاژ بشم.ماپرم اصلا عین خیالش نیست ک من اینجوریم .تو شهر غریبم 6ساعت فاصله دارم باهاش.بهش گفتم اگ سرکلاژ شدم بیا پیشم میگ خواهرشوهرت بیاد پیشت بعد بیا اینجا من مراقبتم.اخه من چجوری این همه راهو برم من ک هر هفته دارم میرم دکتر ؟
از این طرفم پسرم هر هفته میره گفتار درمانی.مادرم تو روستا تازه تو شهرشونم هیچ امکاناتی نیست.هیچکس نیست ی لقمه غذا درست کنه واسه شوهر و بچم.شوهرم تا از کار میاد میشوره جارو میکنه غذا درست میکنه اما نمیرسه ب هیچی.الان ک اصلا خسته شدم از تنهایی شوهرم شیفت شب انقد گریه کردم زنگ زده میگم توروخدا تو زنگ بزن حداقل مامانم ی هفته بیاد پیش این بچه باشه ی غذای درست حسابی درست کنه براش شوهرم میگ نمیاد .سر زایمان اولمم نمیومد پیشم.پس من چکارکنم مادرشوهرم چند ماهه فوت شده وگرنه انقد عذاب نمیکشیدم آخه دردمو ب کی بگم نمیتونم جلو اشکامو بگیرم.پسرمم منو دیده همش گریه میکنه
مامان celine مامان celine ۵ سالگی
فرزند پروری شیرخشک شیر محلی شیر مادر تغذیه کودک
بیاین حرف بزنیم دلم گرفته.....کسی هم نیست بهش بگم...از دیروز که تولد دخترم بود خونواده ی شوهرم با دایی شوهرم و خانومش اینا خونه ما بودن و تولد گرفتیم امروز صبح گفتن بریم بیرون ....رفتیم بیرون اونجا دخترم وسایل خواست گفتیم نه گریه کرد بعد راضیش کردم بریم بازی کنه گفت باشه مادر شوهرم هم هی می‌گفت یه کم بازی کن بریم با اونا بگردیم بسه بسه اینم گریه میکرد که نه بذار بازی کنم خلاصه از اونجا رفتیم جای دیگه و نمیدونم بهش چی گفت یهو جیغ زد سوار ون نمیشم گریه کرد ...یهو عموش برگشت گفت اونقدر بچه رو هیچ جا نمیبرن فقط گریه می‌کنه اینجوری می‌کنه...در حالی که همیشه همه جا بردیم منم زل زدم تو چشماش گفتم چرا اینجوری میگی این همه بیرون رفتیم حالا یه بار گریه کرده اینجوری می‌کنی ..منم ناراحت شدم چیز میز گرفت نمی‌خوردم چون اصلا انگار بغض داشتم ولی سعی میکردم معمولی نشون بدم خودمو ولی خیلی ناراحت شدم...همین که بچه گربه می‌کنه یه جوری گارد میگیرن رفتار میکنن که اه شروع کردی یاد گرفتی واسه همه چی گریه می‌کنی تورو نمیاریم ..واقعا ناراحت شدم
مامان جوجه👶 مامان جوجه👶 ۵ سالگی
خیلی اعصابم خرابه یه بچهه پنج سالشه تو پارک پسرم باهاش دوست شد بعدش متوجه شدم بچه مشکل حسی و ارتباط گیری داره، با پسرم جور شد طوریکه هر بار پسرم میرفت تو پارک میفتاد دنبال پسرم با هم دنبال بازی کنن پسرمم دوستش داشت.
حالا پریروز بچم داشت بستنی میخورد از دستش یهو گرفت کلی گریه کرد بعد دوباره واسش گرفتم افتاد دنبالش بستنی دومو بگیره بچمو هول پسرمم باهاش قهر کرد بعد بچهه هی میومد پسرمو هول میداد من نمیزاشتم پسرم هولش بده چون میدونستم متوجه نمیشه تا دیشب باز اومد چند بار حین بازی هولش داد ب این منظور ک بیا بازی کنیم پسرمم دو بار بدجور هولش داد و عصبی شده بود خیلی بد خورد زمین بار دومم افتاد تو شمشادا ک تیغ داشت ولی چون مشکل حسی داره دردو متوجه نشد، خیلی اعصابم داغونه یاد دو تا صحنه میفتم هر دو بارم دعواش کردم ولی خیلی عصبی شده بود طوریکه اومد خونه گفت مامان من از دوستم متنفرم همض منو میزنه بستنیمو میگیره، اگر از رو درک اذیت میکرد به مامانش تذکر میدادم
خیلی حالم بد میشه یاد صحنه ای ک انداختش تو شمشادا میفتم😭 اونم ده بار هول داد ولی یه هول اروم میداد میخندید ک بیا بازی کنیم