۴ پاسخ

مطمئنا اتفاقی براش افتاده حالا یا همون روز یا یه وقت دیگه وگرنه عادی نیست

من میگم اون مهد که پارسال بردم البته بیشتر خانه بازی هستش حسم میگه مربی دعواش می کرده چون چند روزی که رفت بزور میومد خونه

پسر من تا بحال جایی بدون خودم نمونده منظورم خونه کسی هستش فقط الان میره کلاس تابستونه چون باباش میبره و میاره پارسال من میبردم می گفت نمیرم آخرم نرفت چند جلسه اول رفت بعدش هیچ فقط پول دادیم

شاید توی اون چنددقیقه ترسیده کسی نره دنبالش واوتنهابمونه
یااینکه مربیش باهاش حرف نزده وکم محلی کرده یا یه چیزی بهش گفته که بچه ترسیده نمیتونه به زبون بیاره

سوال های مرتبط

مامان نازنین‌‌زهرا💗 مامان نازنین‌‌زهرا💗 ۶ سالگی
جمعه خود را چگونه گذراندید
کلی چیز سنگین در آهنی و کرکره و نردبونو چوبو چه و چه بار زدیم دو ساعت رفتیم تا ده
مادرشوهری که خیلی زبر و زرنگه و خیلی وقتا خواسته ثابت کنه من خیلی آدم خوبی ام بقیه بدن تو اون زرنگی اون چوبو کشید از بالا زد آینه ماشینو از ته شکوند

و منی که اینا رو میشناسم تمام فکر و ذکرم این بود اگر من آینه شکونده بودم داستان هزارویک شب تعریف میکردنو هوچی بازی که تو زدی آینه ماشین پسرمونو کندی

من اگه بچه سر ی چیز الکی یا حالا ی اتفاق ساده ای گریه کنن هی باید حرف بشنوم بعد کافیه ی کاریو خودشون یا پسرشون بکنه هیچ مشکلی نداره

ی روز اونجا بودیم پسر من بطری آب دستش بود کل اون سرشو کرده بود تو حلقش میخواست آب بخوره منم داشتم بهش میگفتم که اینطوری نخور گذاشتم دم دهنش که چجوری بخوره آقا این یهو مثل قبل که کامل دهنش بود ته بطریو گرفت بالا آب رفت تو بینیش نمیدونید پدرشوهرم چقد حرف زد که وای آب رفت تا تو مغز بچه همونجوری داشت میخورد چیکارش داشتی ی پنج دقیقه ای اخ و وای کرد
بعد یادم نمیره پسرم ی سالش نهلیتا ی سال و نیمه بود اتفاقا اینجا هم تاپیک گذاشتم که باباشون بردشون تاب سواری این بچه از تاب افتاد و گریه و وایساده بچه رو بغل کرده نیش خنده‌ش بازه
اینا اصن ی کلمه هم نگفتن چرا مواظب نبودی
گفتن بچه تا بزرگ بشه هزاربار زمین میخوره😕
مامان فندق مامان فندق ۵ سالگی
فرزندپروری پوشک #
سلام عزیزان. خانوما با مامانم همسایه ایم. پسرم دو سه هفتست عادت کرده ظهر دو سه ساعتی بره خونه ی مامانم. خواهرم عادتش داده زنگ میزنم میگه آماده شو بیام دنبالت. حالا امروز پسرم از نه صبح انقد گریه کرد ک می‌خوام برم گفتم خاله و مامان جون رفتن کلاس . طفلک سه ساعت منتظر شد تا ظهر دوباره اصرار کرد می‌خوام برم. سعی کردم راضیش کنم نره زنگ زد ب باباش گریه ک مامان منو نمیبره‌ شوهرم هم زنگ زده ب مامانم ک می‌رسد دنبال بچه داره گریه می‌کنه. مامانم زنگ زد با تندی که چرا بچه رو عادت دادی ب اینجا خیلی اذیت می‌کنه . تا میرسه گشنشه دستشویی داره. همیشه هم غذاشو می‌فرستم براش فقط باید داغ کنه براش. گفتم خب باشه نیا دنبالش. گفت دیگه امروز باباش زنگ زده میام داشت از کلاس برمیگشت. اومد بردش بخدا پنج دقیقه بعد زنگ زد انقد بدوبیراه گفت. گفت من جون ندارم تازه رسیدم این بچت همین رسیدیم گفته گشنمه دستشویی دارم اون بی صاحاب مونده تلویزیون کدوم خری گفته ضرر داره بذار یکسره روشن باشه که بهونه ی خونه ی ما رو نگیره. منم آروم گفتم مامان انقد حرص نخور الان میام دنبالش. قطع کرد. دیدم پنج دقیقه بعد خواهرم پسرمو آورد. خواهرمم خیلی شاکی بود از مامانم. بخدا انقد دلم میگیره مردم مادر دارن همدم دارن اینم شانس ماست...