۵ پاسخ

شاید توی اون چنددقیقه ترسیده کسی نره دنبالش واوتنهابمونه
یااینکه مربیش باهاش حرف نزده وکم محلی کرده یا یه چیزی بهش گفته که بچه ترسیده نمیتونه به زبون بیاره

دختر من از 3 ونیم سالگی میرفت مهد اصلا تو مهد رفتن کلاس رفتن اذیتم نکرد اصلااااا ولی الان امسال خیلی ترسو شده اتفاقی هم نیفتاده مهر هم میخواد بره مدرسه موندم چی کار کنم

مطمئنا اتفاقی براش افتاده حالا یا همون روز یا یه وقت دیگه وگرنه عادی نیست

من میگم اون مهد که پارسال بردم البته بیشتر خانه بازی هستش حسم میگه مربی دعواش می کرده چون چند روزی که رفت بزور میومد خونه

پسر من تا بحال جایی بدون خودم نمونده منظورم خونه کسی هستش فقط الان میره کلاس تابستونه چون باباش میبره و میاره پارسال من میبردم می گفت نمیرم آخرم نرفت چند جلسه اول رفت بعدش هیچ فقط پول دادیم

سوال های مرتبط

مامان آراد مامان آراد ۵ سالگی
سخت بود ولی گفتم!😔
امروز که شازده رو بردم مهد از مربیش پرسیدم اراد با بچه ها بازی میکنه؟
گفت هر چند دقیقه ای که بازی میکنه چند دقیقه میخواد که تنها باشه
حس کردم بغضم میخواد بترکه اون لحظه مغزم گفت بهش بگو
دستشو گرفتم و گفتم بین خودمون بمونه اراد تو طیف اتیسمه و این ارتباط گرفتن براش خیلی استرس زا هستش ولی داره تحمل میکنه
دیدم اون زودتر از من اشکش اومد و باورش نمیشد میگقت خیلی مهربونه تنها بچه ی کلاسمه که خوراکیاشو به همه میده همیشه کوتاه میاد توی انتخاب اسباب بازیا و میزاره هرکس دلش میخواد با اسباب بازیش بازی کنه
راستش‌امروز حس کردم چقدر دوباره غمگینم نمیدونم کار خوبی کردم که به مربیش گفتم یا نه
توی دلم اشوبه چند روز بود حالم خوب بود ولی امروز انگار با اوردن اسم این اتیسم لعنتی یبار دیگه له شدم
دلم میخواست دنیا باهام مهربون تر بود کمتر اشکمو درمیاورد منم یه مادرم قد و بالاشو میبینم تا میام کیف کنم یه سیلی محکم انگار میخوره تو گوشم
دلم میخواد هزار بار برای معصومیت توی نگاهش ، اون اضطراب توی دلش و سردرگمیش از این زندگی بی رحم بمیرم
کاش خدا یکم فقط یکم با این بچه مهربون تر بود 🥲
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۱۳۴
گلزار
....لیلی منو برد درمانگاهشون و بهم سرم‌زد ...ازم‌ خون کشیدن و یکم بهتر شده بودم‌...عابد انقدر دلشوره داشت که میشد از چشم هاش نگرانیشو حس کرد ‌..
ساعتها اونجا بودم و لبخند لیلی خبر از موجود کوچولو تو شکمم میداد که ناخواسته منو مادر میکرد ...دختری که قرار بود تنهایی هامو تو غربت پر کنه .....کسی نمیتونست اون لحظه خوشحالی عابد رو ازش بگیره ...اشکهام میریخت از اینکه مادر میشدم ...یا از اینکه ناراحت بودم که پدرش عابد ‌...
لیلی تنهامون گذاشت و عابد لبه تخت نشست ...
گفت : این یه معجزه است از خدا ...
سرمو عقب کشیدم و گفتم‌: خدا میدونه که قرار بود ازت طلاق بگیرم‌...این بچه هم نمیتونه منو منصرف کنه ...اون تنها سهم من از این دنیاست که فقط مال منه ..‌.
عابد سرشو پایین انداخت و باهام حرفی نداشت دیگه بزنه ...
حمیده خبرشو به مامان تاج داد و روزهای شیرین بارداری من شروع شدن ...چشم انتظار بودم که شکم بزرگ بشه و اون روزها یکم از دردهام کم‌ شده بود ...لباس که میدیدم دلم ضعف میرفت براش میخریدم‌...
اونموقع نمیدونستم‌ دختر یا پسره، ولی عمیق دوستش داشتم ...
مامان تاج هیچ وقت دخالتی نمیکرد و عابد انقدر مراقبم بود که تبدیل شده بود به پدرم ...تنها دارایی من عکس سیاه و سفید سالار خان بود...اون عکس همیشه سنگ‌صبور تنهایی هام بود...
اون روزهای عجیب و غریب سپری میشد و بالاخره اولین روزهای بهار پنجاه دخترم به دنیا اومد..یکی شبیه خودم...حداقل دیگه غربت برام سخت نبود...شیرین اومده بود با کلی خوشحالی ...
مامان نازنین‌‌زهرا💗 مامان نازنین‌‌زهرا💗 ۶ سالگی
جمعه خود را چگونه گذراندید
کلی چیز سنگین در آهنی و کرکره و نردبونو چوبو چه و چه بار زدیم دو ساعت رفتیم تا ده
مادرشوهری که خیلی زبر و زرنگه و خیلی وقتا خواسته ثابت کنه من خیلی آدم خوبی ام بقیه بدن تو اون زرنگی اون چوبو کشید از بالا زد آینه ماشینو از ته شکوند

و منی که اینا رو میشناسم تمام فکر و ذکرم این بود اگر من آینه شکونده بودم داستان هزارویک شب تعریف میکردنو هوچی بازی که تو زدی آینه ماشین پسرمونو کندی

من اگه بچه سر ی چیز الکی یا حالا ی اتفاق ساده ای گریه کنن هی باید حرف بشنوم بعد کافیه ی کاریو خودشون یا پسرشون بکنه هیچ مشکلی نداره

ی روز اونجا بودیم پسر من بطری آب دستش بود کل اون سرشو کرده بود تو حلقش میخواست آب بخوره منم داشتم بهش میگفتم که اینطوری نخور گذاشتم دم دهنش که چجوری بخوره آقا این یهو مثل قبل که کامل دهنش بود ته بطریو گرفت بالا آب رفت تو بینیش نمیدونید پدرشوهرم چقد حرف زد که وای آب رفت تا تو مغز بچه همونجوری داشت میخورد چیکارش داشتی ی پنج دقیقه ای اخ و وای کرد
بعد یادم نمیره پسرم ی سالش نهلیتا ی سال و نیمه بود اتفاقا اینجا هم تاپیک گذاشتم که باباشون بردشون تاب سواری این بچه از تاب افتاد و گریه و وایساده بچه رو بغل کرده نیش خنده‌ش بازه
اینا اصن ی کلمه هم نگفتن چرا مواظب نبودی
گفتن بچه تا بزرگ بشه هزاربار زمین میخوره😕