وقتی انقد ایمان داشته باشی که سرنوشتت سیاهه همیشه بدبختی میاد سراغت و تا وقتی که نپذیری زندگی روی خوش و بد رو باهم داره هیچوقت رنگ شادی نمیبینی
نه مگه دیوونه ای بخاطر یه اتفاق بهم بزنی😐
عزیزم انشاالله خدا مادربزرگ تو شفا بده،ولی شما نامزد کنید یه صیغه بخونید تا انشاالله حال مادربزرگتم بهتربشه
اتفاقا نامزدیتو بهم نزن
این اتفاق ها روند عادی زندگیه نباید اینجوری برداشت کنی برای منم ۳ نفر ب رحمت خدا رفتن چرا باید مث قدیمیا این خرافات رو ب دوش بکشی و عذاب ببینی
این حرفا چیه دختر تو ۲۰ سالته برای چی باید انقدر خرافاتی باشی؟
من بعد ۳ سال که بالاخره تونستیم کم کم جمع کنیم عروسی بگیریم رفتیم تالار نوبت زدیم ۲ ماه به عروسی برادر شوهر ۳۶ سالم فوت کرد
عروسی یکسال عقب افتاد ولی بعد اون رفتیم تالار عوض کردیم و جای بهتر گرفتیم اگه قرار بود عروسیمون لِولِش ۵۰ باشه مثلا سال بعدش اومد ۸۰
همه چی به نحو احسن برگزار شد
انشالله مادربزرگتم خوب میشه و همه چی همونطور ک خودت میخواستی پیش میره
وا اینچه حرفیه عزیزم
نامزدی رو چرا بهم بزنی با یکی صحبت کنید که شرایط اینجوریه و زندگیه هزار تا خوبی بدی داره کارمون هی عقب نیوفته تو این شرایط که نمیخای مراسم بگیری بیاد انگشتر دستت کنه و دو سه نفر برید محضر عقد کنید و تمام
من اونموقع که شوهرم اومد خاستگاریم بعد ۳ ماه جواب مثبت و دادیم بهشون اومدن حرف اینا زده شد و روز بعدش فقط منو همسرم رفتید انگشتر گرفتیم همونجا تو ماشین انداخت دستمو گفتیم مراسم بگیریم که پدرم فوت کرد😔۷ ماه بعد فوت پدرم با دل خونی سه چهار نفر رفتیم محضر عقد کردیم و ۸ ماه بعدشم عمو و عمه هام اومدن و خانواده همسرم اومدم دنبالم بدون هیییییچ مراسمی اومدم خونه خودم خیلی سخت بود ولی خب کار خیرو نمیشه بهم زد یا عقب انداخت حالا شما هم دور از جون مادربزرگت خداروشکر زنده ست زود بزنید رو کاراتون عقد کنید و برو سر خونه زندگیت واسه چی بهم بزنی نامزدیتو
دوست من سالن هم گرفته بود برای بله برون و عقدش ی روز قبل مادربزرگش فوت کرد
نع بابا این حرفا چیه ان دیگه خودتو تلقین نکنه هیچی نیست انشالا به همسرت بگو بیا مراسم عروسیمون زود به زود بگیرم بزار از خودم بگم من بابام پولدار بود دوران نامزدیم بابام کل پولشها رفتن مشکل مالی براش امد که بابا از یه تجار به راننده تاکسی تبدیل شد اینو ول کن خواهر مامانم با زود پز سوخت تو آسویو موند مامانم بزرگم لگنش شکست ومرد اینا همشون نزدیکی عروسیم بود بلاخره عروسی گرفتم وهم چی خب شد شب عروسیمون دستبند دستم که طلا بود گمش کردم نمیدونم یکی بردش این از عروسی من
چرا یاد خودم افتادم ک هر بار نامزدیم سر ی مسئله ای بهم می خورد باز من پافشاری میکردم انگار خدا همون موقع میخواست بهم بفهمونه نباید وارد این زندگی بشم🥲
و الان راضی نیستم 🥲💔
چرا بهم بزنی🥲
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.