۳ پاسخ

فرشتون با آدم حرف میزنه😍

کنکور فرهنگیان قبول شدی؟
من مبخوام ازمون بدم خیلی دوست دارم
اگه میتونی راهنماییم کن🤭

منم درخواست انتقالی دادم ولی دو دلم

سوال های مرتبط

مامان هلنا جانم🩷 مامان هلنا جانم🩷 ۲ سالگی
به نظرم موضوع مهمی نیومد. گفتم اوکی ایشالله حالش زودتر خوب بشه.
دم عید بود. دکتر گفت هنوز باید در استراحت نسبی باشم و داروی پروژسترون مصرف کنم. من دیگه از تنها تو خونه بودن دیوونه شده بودم. همسرم هم کارش طوری بود که شبا دیر وقت میومد. دوباره دلو زدم به دریا و گفتم این بار هر طور که شده میرم مدرسه قبلیم.
به مدیرمون گفتم که میخوام بیام. راضی کردن مدیر و همسرم و مادرم کمی طول کشید. چون راه دور بود و خطر داشت و همشون نگران من بودن. اما من دیگه نمیتونستم تنهایی رو تحمل کنم. از طرفی دلم براشون تنگ شده بود. کمی ناراحت این موضوع بودم که چرا اونا به دیدن من نمیان اما دیگه بیخیال شدم و رفتم.
این بار چیزی درست نکردم. دست و دلم نرفت. هر لحظه منتظر بودم چیزی بشه و کنسل کنن اما اتفاقی نیفتاد و رفتم.
وارد مدرسه که شدم قلبم اکلیلی شد و ذوق زده شدم. انگار به جایی برگشتم که عاشقش بودم و مدت ها از اون دور بودم.
صبح به رها زنگ زده بودم. اخه رها هم تبریز زندگی میکرد و برای تدریس راه دور میرفت. گفتم بیا باهم بریم اما قبول نکرده بود.
مدیر و معاونم اومده بودن جلوی در. یکی یکی بغلشون کردم. خصوصا مدیرمون که خیلی دلتنگش بودم. دلم می‌خواست اون لحظه زمان وایسه و بتونم بیشتر خوشحال باشم.
کودک لجبازی استقلال طلبی فرزند پروری مرز گذاری مرز
دورهمی شیر شیشه شیر انتی آنومالی
مامان ویهان مامان ویهان ۲ سالگی
پارت ششم(۶)

رسیدم خونه و مامان شیرین در رو باز کرد
شیرین:سلام گل دخترم خسته نباشی
حنا:سلام مامان جونم خوبی دیشب حالت بد بود ؟؟ الان چطوری ؟ خوب شدی؟
شیرین:قربونت برم که انقدر نگرانم بودی خوبم دردونه تورو که میبینم بهترم میشه
اومد سمتم و بغلم کرد مامان مهناز سر رسید و گفت: به به مادر و دختر چه ابراز احساساتی میکنند یکمم واسه من نگه دارید…
چقدر خوشبخت بودم که چنین خانواده ای داشتم مامان های من فرشته هایی بودند که برای داشتنشون به خودم میبالیدم …
مادران من زنان هایی اصیل ،باوجدان،مهربون و با گذشتی بودند که روزگار با انها خوب تا نکرد …
البته هر دو از زندگی الان خود راضی هستن
ما حالا خانواده خوشبختی بودیم که قلبمان برای هم میتپید…
حنا:مامان شیرین فردا میایی مدرسه؟
شیرین :مدرسه واسه چی عزیزم؟
حنا:امروز دیر رسیدم معلممون گفت فردا حتما با مامانت بیا ، راستی دختر عموت هم مشتاق دیدار بود ..
شیرین :باشه عزیزم میام…



نان پوشک مولفیکس پوشک مای بیبی نوزاد پسر نوزاد دختر پی پی پوشک شورتی
مامان ویهان مامان ویهان ۲ سالگی
پارت ششم(۶)
رسیدم خونه و مامان شیرین در رو باز کرد
شیرین:سلام گل دخترم خسته نباشی
حنا:سلام مامان جونم خوبی دیشب حالت بد بود ؟؟ الان چطوری ؟ خوب شدی؟
شیرین:قربونت برم که انقدر نگرانم بودی خوبم دردونه تورو که میبینم بهترم میشه
اومد سمتم و بغلم کرد مامان مهناز سر رسید و گفت: به به مادر و دختر چه ابراز احساساتی میکنند یکمم واسه من نگه دارید…
چقدر خوشبخت بودم که چنین خانواده ای داشتم مامان های من فرشته هایی بودند که برای داشتنشون به خودم میبالیدم …
مادران من زنان هایی اصیل ،باوجدان،مهربون و با گذشتی بودند که روزگار با انها خوب تا نکرد …
البته هر دو از زندگی الان خود راضی هستن
ما حالا خانواده خوشبختی بودیم که قلبمان برای هم میتپید…
حنا:مامان شیرین فردا میایی مدرسه؟
شیرین :مدرسه واسه چی عزیزم؟
حنا:امروز دیر رسیدم معلممون گفت فردا حتما با مامانت بیا ، راستی دختر عموت هم مشتاق دیدار بود ..
شیرین :باشه عزیزم میام…



پوشک مولفیکس شیر خشک ببلاک اپتامیل نوزاد نینی قطره