۹ پاسخ

چقدر خانوم و باوقار و اصیل هستین
آرزوی بهترین ها برای شما❤️

خعلی هندیش میکنی 🥴🥴🥴🥴

داستان هس؟

عزیزم چه چهره ی آروم و متینی دارین😍😍
داستانو خوندم توی کانال عزیزم ادامه هم داره؟

چقد چهرت مهربون

چهرت دلنشینه خیلی🥰

چهره ت آشناست خیلیییی

چه گوگولی هستیییی

احساس میکنم دبیر خیلی مهربونی هستین

سوال های مرتبط

مامان هلنا جانم🩷 مامان هلنا جانم🩷 ۲ سالگی
رحیم از نظر ظاهری هم خیلی خوشگل و خوش تیپ بود. هم ظاهر خوب و هم پولداریش باعث شده بود دخترا براش سر و دست بشکونن. قد بلند ، چار شونه، چشم و ابروی کشیده و کمی بور.
از نظر اعتقادی هم صدوهشتاد درجه با رها متفاوت بود. رها پوشیده لباس می‌پوشید، چادر داشت، نمازخون بود ولی رحیم در قید و بند این چیزا نبود. مهمانی های بزرگ برگزار می‌کرد و در اون مهمونی خانواده های پولدار و لاکچری با لباس و ظاهر اروپایی شرکت می‌کردند. زن های مو بلوند با موهای شنیون کرده و مردهای تراشیده و کراوات زده.
دنیای این خواهر و برادر باهم متفاوت بود اما این چیزی از عشق و علاقشون به هم کم نمی‌کرد.
چند مدتی بعد از خاکسپاری فائزه ، رها از دسترس خارج شد. دوباره من موندم و یک دنیا فکر و خیال. دختره انگار ماهی بود که با کمی فشار از دستت سر می‌خورد و می‌رفت.
بعد از چند روز بی خبری بهم پیام داد. ببخش حال رحیم خوب نیست. منم اومدم تهران.
همیشه تلکرافی پیام میداد. توضیح دادن تو مرامش نبود.
فرزند پروری
پوشک آنومالی لجبازی کودک دوساله
مامان هلنا جانم🩷 مامان هلنا جانم🩷 ۲ سالگی
به نظرم موضوع مهمی نیومد. گفتم اوکی ایشالله حالش زودتر خوب بشه.
دم عید بود. دکتر گفت هنوز باید در استراحت نسبی باشم و داروی پروژسترون مصرف کنم. من دیگه از تنها تو خونه بودن دیوونه شده بودم. همسرم هم کارش طوری بود که شبا دیر وقت میومد. دوباره دلو زدم به دریا و گفتم این بار هر طور که شده میرم مدرسه قبلیم.
به مدیرمون گفتم که میخوام بیام. راضی کردن مدیر و همسرم و مادرم کمی طول کشید. چون راه دور بود و خطر داشت و همشون نگران من بودن. اما من دیگه نمیتونستم تنهایی رو تحمل کنم. از طرفی دلم براشون تنگ شده بود. کمی ناراحت این موضوع بودم که چرا اونا به دیدن من نمیان اما دیگه بیخیال شدم و رفتم.
این بار چیزی درست نکردم. دست و دلم نرفت. هر لحظه منتظر بودم چیزی بشه و کنسل کنن اما اتفاقی نیفتاد و رفتم.
وارد مدرسه که شدم قلبم اکلیلی شد و ذوق زده شدم. انگار به جایی برگشتم که عاشقش بودم و مدت ها از اون دور بودم.
صبح به رها زنگ زده بودم. اخه رها هم تبریز زندگی میکرد و برای تدریس راه دور میرفت. گفتم بیا باهم بریم اما قبول نکرده بود.
مدیر و معاونم اومده بودن جلوی در. یکی یکی بغلشون کردم. خصوصا مدیرمون که خیلی دلتنگش بودم. دلم می‌خواست اون لحظه زمان وایسه و بتونم بیشتر خوشحال باشم.
کودک لجبازی استقلال طلبی فرزند پروری مرز گذاری مرز
دورهمی شیر شیشه شیر انتی آنومالی
مامان هلنا جانم🩷 مامان هلنا جانم🩷 ۲ سالگی
پارت ۵
توی برگه سونو نوشته بود جنین زنده دارای ضربان قلب ۱۲۰ با عمر ۶هفته و ۲ روز.
برگه رو چند بار خوندم. خیلی نوشته های ناشناسی برام بودند. تا اون موقع خیلی کتاب و دفتر و برگه کاغذ خونده بودم اما تا حالا چنین چیزی نخونده بودم! هرچند خونریزی و درد شدید شکم و کمرم هنوز ادامه داشت. به خونه خونه خواهرشوهرم رفتم و روی تخت دراز کشیدم. عمه شوهرم از تهران اومده بود و اونجا مهمون بود. به مناسبت تودلی من برای شام مرصع پلو مجلسی کرد. عمه دست پخت فوق العاده ای داره و باعث شد یه شب به یادموندنی برای هممون ساخته بشه.
شنبه دوباره به دکتر مراجعه کردم. ساعت ها انتظار و رفتار بد منشی و فضای استرسی که اونجا وجود داشت منو کلافه می‌کرد.
دکتر پس از معاینه دستور استراحت مطلق داد و داروی پروژسترون تجویز کرد.
و این شد آغاز تنهایی ها و خونه نشینی های من. هفته بعدش یعنی زمانی که هشت هفته بودم، ماجرای دانش آموزم فائزه رخ داد(خ و د ک ش ی) و من مدت ها از نظر روحی بهم ریختم.

کودک جنین شیر خشک پوشک بچه حاملگی بارداری
مامان هلنا جانم🩷 مامان هلنا جانم🩷 ۲ سالگی
چند روز طول کشید تا کارای اداری رحیمو انجام بدن و به تبریز منتقلش کنن. مراسمش در یکی از بزرگترین تالار های تبریز برگزار شد. طبق معمول خانواده ام اجازه ندادن تا در مراسمش شرکت کنم. البته بعد ها همکارام گفتن خیلی خوب کردی نیومدی وضعشون خیلی خراب بود.
مراسم چهلم رحیم مصادف شده بود با آزمایش دیابت بارداری من. از چند روز پیش همه رو راضی کرده بودم که من باید در مراسم شرکت کنم.
صبح شد ۱۰ ساعت ناشتا بودم. حالت تهوع بیچارم کرده بود. (من جزو کسانی که بودم که تا آخرین روز حتی یه مدت بعد زایمان حالت تهوع داشتم.)
آزمایش خون ۴ مرحله ای بود. پس از مرحله اول، یه آزمایش ادرار هم بود. پس از تحویل نمونه در روشویی سرویس بهداشتی داشتم دستام رو میشستم که یه دختر نوجوانی دوید سمتم و با صدای بلند گفت سلام خانوووووم.
منم گیج و منگ و گرسنه بودم و حالت تهوعم هر لحظه ممکن بود کار دستم بده:))
شناختمش زهرا بود یکی از شاگردای امسالم. همه تو سرویس بهداشتی داشتن مارو نگاه می‌کردن.
زهرا شروع کرد. خانم وای چقدر خوشحالم که دیدمتون. خانم چرا مارو گذاشتین و رفتین؟ خانم یه معلمی بهمون دادن اصلا اعصاب نداره شما خیلی مهربون بودین‌. یهو بغض کرد و شروع کرد به گریه کردن. منم پس از شستن دستام، دستشو گرفتم و بردمش بیرون.
بغلش کردم، دستشو نوازش کردم. بعد اینکه کمی آروم شد گفتم زهرا در شرایط بدی هستم. میدونست که باردارم. همه بچه ها میدونستن. ادامه دادم. زهرا هر لحظه ممکنه بچم رو از دست بدم. کمر درد نمیذاره بشینم و تهوع نمیذاره تدریس کنم. بیا شمارمو بهت بدم هر موقع دلت تنگ شد بهم پیام بده.

خانم آخی...

شانس آوردم اسمشو صدا زدن و رفت برای آزمایش. منم رفتم یه لیوان شربت شیرینی که بهم داده بودن خوردم.
مامان Alireza&Arshiya مامان Alireza&Arshiya روزهای ابتدایی تولد
مامان دوقلوها مامان دوقلوها ۲ سالگی
یه مسئله ای ذهنمو مشغول کرده حسابی
دوقلوهام یه پسرعمو دارن که ۱۱ ماه بزرگتره از بچه های من.
بعد ذاتا هم بچه ی درشتیه ماشالله.
وقتی بچه های من دو ماهه بودن ، برادرشوهرم اینا اومدن دیدنشون.
پسر اونا یه بچه ی تپل ۱۳ ماهه در حال بدوبدو بود و اصرار داشت بچه های نارس دوکیلویی منو بغل کنه😅
همونجا یهو به ذهن من رسید و حساب کتاب کردم دیدم اینا باهم میخوان مدرسه برن‌. یعنی تو یک سال
چون اون نیمه دومیه متولد مهرماهه. بچه های من سال بعدش شهریور دنیا اومدن.
همونجا تو جمع گفتم این موضوعو و اونا باورشون نشد اول.
بعد که توضیح دادم خیلی تعجب کردن و میگفتن این خیلی ستمه خداییش😅
خلاصه اون شب به شوخی و خنده گذشت این موضوع ولی هنوزم که هنوزم وقتی این بچه ها کنار هم قرار میگیرن، من یاد مدرسه رفتنشون میافتم. واقعا تفاوت جثه و حتی توان مهارتی شون متفاوته. همیشه دقت میکنم بچه های من، هر مهارتی رو دقیقا ۱۰-۱۱ ماه بعد از اون کسب میکنن و این طبیعیه
شوهرم میگه اشکالی نداره. میفرستیمشون پیش دبستانی ۱، تا راه بیفتن و پیش ۲ که میرن از بقیه عقب نباشن بخاطر کوچیکتر بودنشون.
حالا پیش ۲ کی میشه؟ مهر ۴۰۶
یعنی سال بعد باید برن مدرسه ! خیلی کوچولوئن واقعا
جالب اینه هم خودم هم شوهرم نیمه اولی هستیم ولی نه از لحاظ جثه و نه هوش ، عقب نبودیم‌. مخصوصا خودم. همیشه تخت آخر مینشستم از همون کلاس اول و شاگرد اول بودم. اما روی بچه ها حساس شدم بابت این موضوع.... چون نارس هم دنیا اومده بودن همش فکر میکنم همیشه ممکنه عقب باشن
مامانایی که بچه هاتون نیمه اولیه شمام فکر میکنین به این موضوع؟

#پوشک #ترک_پستونک #شیر_شب #نوزاد_نارس
مامان کولوچه😍 مامان کولوچه😍 ۳ سالگی
مامانا یه تجربه برای پوشک گرفتن بچم گفتم به شما هم بگم شاید کمکی کنه،اول اینکه اصلااااا عجله نکنید و بزارید بچه تا نزدیکای دوسال نیم بشه،چون بچه وقتی سنش کم باشه از تشویق و تنبیه هیچی نمیفهمه و کار سخت میشه،من بچمو دوسالگی از پوشک گرفتم و اوایل هم واقعا خوب بود ولی بعد مدتی پسرفت کرد و هی نم میزد که واقعا دوران سختی بود چون ادم عصبی میشه،تحمل کردم تا به سن دوسال و پنج ماه رسید،یهو انگار معجزه شد،قشنگ جیش داشت میگفت و برای تشویق بهش برچسب میدادم که خوشش میومد و دوست داشت هی بره دسشویی تا جایزه بگیره(از اول هم برچسب جایزه میدادم ولی درک انچنانی از تشویق نداشت)الانم شکر خدا خیلی خوبه شاید هفته ای یه بار یا دوبار نم بده که اونم کاااااملا طبیعیه،من از دکتر پرسیدم گفت بچه ها تا سه سال و نیم ممکنه نم بدن چون حواسشون به بازی هست یادشون میره،اینک بگم ممکنه ۱۰ درصد از بچه ها که دوسالگی ترک پوشک کردن کاملا موفق باشن،۹۰ در صد مثل من به مشکل میخورن،پس اصلا عجله نداشته باشین و سعی کنید از دوسال به بعد ذهن بچه رو اماده کنید