۳ پاسخ

داستان خودته؟

توروخدا تند تند بذار پارت هات خیلی کوتاهن

بقیش رو بگو لطفا

سوال های مرتبط

مامان ویهان مامان ویهان ۲ سالگی
پارت پانزدهم(۱۵)
فرش دانش اموزان با فاصله ی زیادی از فرش معلم ها پهن شده بود…
خانم ستاری و پسرش ،خانم خسروی و همسرش و اقای راننده که مرد مسنی بود مشغول صبحانه خوردن بودن…
تعدادی از بچها کنار رودخونه رفتن و تعدادی مشغول بازی بودن…
منچ والیبال و شطرنج…
منو مارال هم نشسته بودیم و بازی بقیه رو تماشا میکردیم …
دوساعت گذشت …خانم خسروی که انگار حوصله اش سر رفته بود به طرف ما اومد و گفت: دخترا خسته نشدین انقدر نشستین؟؟
هرکی وسطی بازی میکنه …بسم الله…
همسرش سریع به طرف ما اومد وگفت منم هستم…
بعد صداش رو بلند کرد و گفت:اقا سیاوش بدون شما صفایی نداره …
سیاوش که انگار حوصله ی بازی نداشت با اکراه به سمت ما اومد …
خانم خسروی ،همسرش،سیاوش و ۲نفر دیگه از بچها یه تیم شدند
منو مارال و ۴ نفر دیگه هم یه تیم بودیم …
اون روز شاهد بودم که دخترا واسه جلب توجه سیاوش چه کارهایی که نمیکردن..


شیر خشک ببلاک شیر خشک نان پوشک مولفیکس پوشک مای بیبی نوزاد پسر نوزاد دختر پی پی پوشک شورتی فرزند پروری ترک پوشک سرلاک
مامان ویهان مامان ویهان ۲ سالگی
پارت چهادهم(۱۴)
صدایی کنار گوشم گفت :شما لطفا در طول اردو جلو چشم من باش…
سرم رو برگردوندم و گفتم بله؟؟؟؟
سیاوش:گفتم امروز جلو چشمم باش بدون اطلاع جایی نرو …
حنا:چرا؟؟
سیاوش:چون مسئولیت شما با منه و پدرتون شمارو به من سپرده..
حنا:ممنون از حس مسئولیت پذیریتون اما من از پس خودم برمیاد …
فقط چندقدم ازش دور شده بودم که خانم ستاری گفت:حناجان میشه ظرف های کوچیک داخل صندوق ماشین رو بیاری؟
با اخم به ماشینش نزدیک شدم
حنا:خانم ستاری گفت ظرفا رو ببرم ..
سیاوش :باشه حالا چرا اخم کردی؟ …فقط گفتم تو امانتی ..
سکوت کردم و جوابی ندادم
سیاوش :یه سوال بپرسم؟؟تو واقعا هیچ جا بدون خانوادت نرفتی؟؟
کوتاه و مختصر گفتم :نه
سیاوش ابرو هاشو بالا انداخت و گفت :چه خووووب!
ظرف ها رو کنار خانم ستاری گذاشتم و به سمت مارال رفتم..
مارال:این پسره چی میگفت بهت؟؟
حنا :میگفت جلو چشمم باش…امانتی…ازین حرفا
مارال:توچی گفتی؟؟
حنا:جوابشو ندادم
مارال:افرین خوب کردی..



شیر خشک ببلاک شیر خشک نان پوشک مولفیکس پوشک مای بیبی نوزاد پسر نوزاد دختر پی پی پوشک شورتی فرزند پروری ترک پوشک سرلاک
مامان ویهان مامان ویهان ۲ سالگی
پارت شانزدهم(۱۶)

سیاوش انقدر خوشتیپ و خوش قد و بالا بود که هر دختری جذبش میشد مخصوصا دختر های دبیرستانی..
بازی شروع شد و هرچند دقیقه ای یکنفر از بچها بیرون میرفت..
حس میکردم سیاوش از قصد توپ رو سمت من نمیزنه..
همه بچها بیرون رفتن و فقط من وسط زمین موندم …
حالا باید زیر ۱۰دور منو میزدن..
یک طرف زمین خانم خسروی بود و طرف دیگه زهرا ایستاده بود قبل اینکه ۳…۲…۱رو بگن سیاوش توپ رو از زهرا گرفت و گفت شما برو عقب من میزنم…
۱۰دور شروع شد و سیاوش اروم وبا فاصله توپ رو از کنارم رد میکرد …
همه متوجه شده بودند…
دور اخر با ضربه محکم خانم خسروی بیرون رفتم …
خانم ستاری :حنا بیا یکم اب بخور نفست گرفت…
روی فرش کنارش نشستم و لیوان اب خنکی به دستم داد … گروه مقابل وسط زمین بودند اولین نفری که توپ بهش خورد و بیرون اومد سیاوش بود…
روی فرش نشست و گفت آخیییش
خانم ستاری:چقدر زود باختی..
سیاوش:من دیگه سنم به این بازیا نمیخوره…
خانم ستاری :اما اقای خسروی دلش جوونه ماشالله…
سیاوش:اره بزنم به تخته جوونتر از سنشه…
خانم ستاری : حنا رو خیلی خسته کردین چرا نمیزدی زودتر بیاد بیرون؟؟
سیاوش:اخه دلم نمیومد بزنمش…
حنا: با اجازتون من میرم پیش بچها…

نان پوشک مولفیکس پوشک مای بیبی نوزاد پسر نوزاد دختر پی پی پوشک شورتی فرزند پروری ترک پوشک سرلاک
مامان ویهان مامان ویهان ۲ سالگی
وقتی چشمامو باز کردم سیاوش رو دیدم که با چهره ای مضطرب شالم رو تکون میده و مدام میگه ببخشید…ببخشید…
انگاروقتی داشت از کنارم رپ میشد شمع شالم رو سوخته بود
هنوزم داشت پایینش میسوخت که سیاوش اونو با دست خاموش کرد …
چهره اش مضطرب خجالت زده و نگران بود نگاهی به شال انداختم اندازه کف دست سوخته بود …
سیاوش :حنانه خانم معذرت میخوام ،ببخشید…
حنا:خواهش میکنم اشکال نداره..
سیاوش:اقا حاتم ببخشید اصلا نفهمیدم چیشد..
بابا:اشکال نداره خداروشکر چیزی نشد…
از عروس و داماد خداحافظی کردیم و به طرف در خروجی تالار رفتیم
جلوی در سیاوش خودشو به ما رسوندو گفت:من بازم معذرت میخوام…شرمندتون شدم…
بابا :دشمنت شرمنده پسر نگران نباش پول این شال رو از حق الوکاله ت کم میکنم
سیاوش با لبخند گفت:حق الوکاله چه قابلی داره…در خدمتتون هستم…
خداحافظی کردیم و سوار ماشین شدیم ..
تو مسیر بابا از ادب و معرفت و خوش برخوردی سیاوش میگفت و ما گوش میکردیم …
موقع خواب انقدر اتفاقات تو ذهنم تکرار میشد که خواب رو از سرم برده بود…
فردای عروسی راهی مدرسه شدم…
عصر اون روز بابا با سیاوش قرار داشت و من منتظر بودم عصرشه و بابا از سیاوش تعریف کنه …
از کاراش…از حرفاش…



شیر خشک ببلاک شیر خشک نان پوشک مولفیکس پوشک مای بیبی نوزاد پسر نوزاد دختر پی پی پوشک شورتی فرزند پروری ترک پوشک سرلاک
مامان ویهان مامان ویهان ۲ سالگی
پارت دهم(۱۰)

از کنارشون رد شدم و به طرف میز خودمون رفتم …
شام روی میز چیده شد و صدای سیاوش رو شنیدم که به بابام گفت بفرمایید شام …
بابا که برگشت بلافاصله ازش پرسیدم …
حنا:بابا راجب چی حرف میزدین؟
بابا :چند میلیون چک بی محل از مشتری ها دارم که وصول نمیشه با سیاوش حرف زدم گفت میتونه یکی دوماهه نقدشون کنه …
شیرین:انشالله که میتونه من شنیدم وکیل خیلی خوبیه…
بابا:اره یکی از فامیلا هم تعریفشو میکرد میگفت کاربلده…
بعد از خوردن شام و دادن کادو …مهمان ها یکی یکی برای خداحافظی با عروس و داماد به طرف جایگاه میرفتند …عکاس هم گوشه ای ایستاده بود ومدام از لحظات خداحافظی عکس میگرفت …
دورشون حسابی شلوغ بود و همه ارزوی خوشبختی میکردن ..
همین حین عکاس از سیاوش خواست که شمعدون رو جا به جا کنه و کنار اینه ای که رو ب روی ما بود بزاره..
سیاوش با شمعدونی که توی دستش بود به طرف ما اومد وقتی از کنارم رد شد ناخوداگاه چشمام بسته شد و غرق بوی خوب ادکلنش شدم …
وقتی چشمام رو باز کردم دیدم سیاوش با چهره ای مضطرب شالم رو تکون میده و مدام میگه :ببخشید…ببخشید…



نان پوشک مولفیکس پوشک مای بیبی نوزاد پسر نوزاد دختر پی پی پوشک شورتی فرزند پروری ترک پوشک سرلاک
مامان ویهان مامان ویهان ۲ سالگی
پارت هشتم(۸)

روز عروسی رسید …
دوش گرفتم و موهامو خشک کردم جلوی آینه قدی اتاقم ایستادم …
دختری دیدم ظریف خوش اندام با پوست روشن و موهای خرمایی و لخت شروع کردم به ارایش کردن رژ لب صورتی خوشرنگم رو برداشتم …
چقدر چهره ام رو شاداب تر کرد…
ازبین لباس مجلسی ها لباس عروسکی مشکی رو برداشتم قدش تا زیر زانو بود اما بالا تنه ی کاملا پوشیده ای داشت پاپیون بزرگ سفید پشت لباس بود استین های ان تا زیر ارنج…
کفش های نقره ای رنگ که بند های ان دور پا پیچیده میشد رو پوشیدم
دوباره خودمو توی ایینه نگاه کردم در اتاق رو باز کردم و گفتم: من اماااده ام

رسیدیم به تالار …چقدر مجلل و زیبا بود …
وقتی وارد سالن شدیم پدر داماد که مرد میانسال با قد بلند ،شونه های پهن ،موهای جو گندمی و سبیل های بلند و تاب داده بود به استقبالمون اومد و خوش امد گفت …
بعد از احوال پرسی و خوش امد گوییه پدر داماد بطرف میز اواسط سالن رفتیم و نشستیم …
از دور خانم ستاری (دختر عموی مامان شیرین) و پسرش رو دیدم که به طرف ما می امدند …
سیاوش رو چند سال پیش دیده بود قد بلند لاغر و زشت بود اما حالا ….
چقدر شبیه پدرش شده بود…
باورم نمیشد این همون پسر زشت چند ساله پیشه ..
بعد از احوال پرسی و خوش امد گویی گرمی که با ما داشتند به سمت میز کناری رفتند…
بابا:شیرین جان من فکر میکردم عروسی پسر بزرگشونه ..
شیرین: نه عزیزم عروسی پسر کوچیکه س سروش…
مهری(خانم ستاری) میگفت سیاوش زیر بار ازدواج نمیره …انقدر تو دادگاه اتفاقات ناجور دیده که به ازدواج بدبین شده …
بابا:کارش چیه؟؟
شیرین:وکیله…


شیر خشک ببلاک شیر خشک نان پوشک مولفیکس پوشک مای بیبی نوزاد پسر نوزاد دختر پی پی پوشک شورتی فرزند پروری ترک پوشک سرلاک
مامان ویهان مامان ویهان ۲ سالگی
پارت ششم(۶)

رسیدم خونه و مامان شیرین در رو باز کرد
شیرین:سلام گل دخترم خسته نباشی
حنا:سلام مامان جونم خوبی دیشب حالت بد بود ؟؟ الان چطوری ؟ خوب شدی؟
شیرین:قربونت برم که انقدر نگرانم بودی خوبم دردونه تورو که میبینم بهترم میشه
اومد سمتم و بغلم کرد مامان مهناز سر رسید و گفت: به به مادر و دختر چه ابراز احساساتی میکنند یکمم واسه من نگه دارید…
چقدر خوشبخت بودم که چنین خانواده ای داشتم مامان های من فرشته هایی بودند که برای داشتنشون به خودم میبالیدم …
مادران من زنان هایی اصیل ،باوجدان،مهربون و با گذشتی بودند که روزگار با انها خوب تا نکرد …
البته هر دو از زندگی الان خود راضی هستن
ما حالا خانواده خوشبختی بودیم که قلبمان برای هم میتپید…
حنا:مامان شیرین فردا میایی مدرسه؟
شیرین :مدرسه واسه چی عزیزم؟
حنا:امروز دیر رسیدم معلممون گفت فردا حتما با مامانت بیا ، راستی دختر عموت هم مشتاق دیدار بود ..
شیرین :باشه عزیزم میام…



نان پوشک مولفیکس پوشک مای بیبی نوزاد پسر نوزاد دختر پی پی پوشک شورتی
مامان آرتام🧸🤎 مامان آرتام🧸🤎 ۲ سالگی
یه چی یادم افتاد گفتم اینجا بگم تقریبا ۵ سال پیش با شوهرم آشنا شدم یجورایی واسطه شدن واسه ازدواجمون و قسمت هم شدیم بعدش با دختر داییم و شوهرش رفتیم که منو شوهرم همو ببینیم حرف بزنیم اینم بگم اولین بار بود که همو از نزدیک می‌دیدیم قبلش حرف زدنمون در حد چت بود بعدش دختر داییم اینا از ماشین پیاده شدن که ما مثلاً حرف بزنیم راحت باشیم شوهرم جلو نشسته بود من عقب لعنتی یهویی دستشو آورد عقب منم هول شدم دستشو گرفتم الان یادمون میوفته می‌خندیم میگه گیرم که من نمی‌خواستم تورو بگیرم اصلا نمیپسندیدیم همو من یه غلطی کردم دستمو آوردم تو چرا گرفتیش منم میگم یه موقع فک نکنیا از اون دخترای هولی بودم فقط یهو هول شدم دیگه هیچی دیگه گفتم بیکارم بیام یه چی تعریف کنم 😂😂😂



شیرخشک فرزندوپروری پستونک فرزندپروری‌ پوشک
شیرخشک فرزندوپروری پستونک فرزندپروری‌ پوشک پوشک بچه ویتامین غذا فرزند شیرخشک شیرخشک پستونک فرزندپروری‌ پوشک پوشک بچه ویتامین غذا فرزند شیرخشک شیرخشک پستونک فرزندپروری‌ پوشک پوشک بچه ویتامین غذا فرزند شیرخشک شیرخشک پستونک فرزندپروری‌ پوشک پوشک بچه ویتامین غذا فرزند
مامان ویهان مامان ویهان ۲ سالگی
پارت دوم(۲)
در همین روزها …
دوست مامان شیرین مراسم نامزدی اش بهم خورد
و چند روز بعد نامزدش با کس دیگری ازدواج کرد …
دوست شیرین ،مامان مهنازمه…
مهناز وقتی که نامزدش رهاش کرد افسرده شد
به گوشش میرسید که فامیل و در و همسایه پشت سرش حرف های ناحق میزنند …
لابد مهناز یه عیب و ایرادی داشته …
اره بابا پسره فرار کرد …
دوره و زمونه بدی شده نمیشه فهمید کی خوبه کی بد …
نمیشه فهمید کی پاکه کی ناپاک…
خدا میدونه چیکار کرده که پسره مراسمو بهم زد..
با شنیدن این حرفا طاقت نیاورد و دست به خودکشی زد …
وقتی نجاتش دادن گفت بخاطر ابروی پدر و برادرم باز خودکشی میکنم
که دیگه پشت سرم حرف نزنند …
شیرین که کاملا در جریان زندگی مهناز بود
با حاتم صحبت کرد و از او خواست تا با مهناز ازدواج کند ..
میگفت حالا که خواهراش کمر همت بستند شوهرمو دوماد کنند پس بزارلاقل خودم هووم رو انتخاب کنم …
شیرین به همراه پدرم به خاستگاری مهناز رفتند …


پوشک مایبیبی پوشک مولفیکلس شیر خشک نوزاد پسر شیر خشک نان
مامان هلنا جانم🩷 مامان هلنا جانم🩷 ۲ سالگی
پارت ۸

آدرس کافه رو نگاه کردم. میدان ساعت!
میدان ساعت نزدیک بازار و تربیت، شلوغ ترین نقطه ی تبریز در ۲۸ اسفند بود!
چون مسیر شلوغی بود اسنپ و تاکسی گیرم نیومد به خاطر همین کمی پیاده رفتم تا به ایستگاه بی آر تی نصف راه برسم. با خودم گفتم هر موقع دردم گرفت جایی میشینم یا برمی‌گردم. رفتم. چه خوب که رفتم. چون در نهایت دردها و سختی ها فراموش میشه و خاطرات خوب در ذهن انسان می‌مونه.
نسرین بیرون کافه منتظرم بود. باهاش دست دادم و احوالپرسی کردم. فضای کافه رنگی و صمیمی و قشنگ بود. با نسرین کلی گپ زدیم. نسرین هم مثل من معلم دبیرستان بود اما آشنایی ما به قبل از استخدام هر دوتامون برمی‌گشت.
علاوه برما یه دختر و پسر جوون دیگه هم تو کافه بودن. پسر به فکر نوشیدنیش بود اما دختر گاهی میخندید گاهی بهش کادو میداد گاهی بغلش میکرد و بوسش می‌کرد. گاهی هم به بهونه درست کردن مینی اسکارف یا بالا کشیدن دامن بلندش پا میشد و به ما نگاه می‌کرد.
من و نسرین هم از خنده روده بر شده بودیم‌. چند تایی عکس در فضای قشنگ کافه گرفتیم و راهی شدیم.
فرزند پروری آموزش توالت رفتن کودک آموزش توالت مستقل ترک پوشک
مامان ویهان مامان ویهان ۲ سالگی
پارت سوم(۳)

مامان مهناز برای رهایی از اون شرایط که بسیار بدبود
به پدرم جواب مثبت داد
دو دوست صمیمی با رضایت کامل حالا دو هوو هستند …
دو هوو که مثل خواهر همو دوست دارن…
چند ماه بعد از ازدواج حاتم و مهناز من به دنیا اومدم
ودیگه خدا به پدر و مادرم فرزندی نداد …
این خانواده ۳نفره صاحب دختری شدند
که از هرچیزی در دنیا برایشان عزیزتر و ارزشمندتر بود
این دوست داشتن و توجه بیش از حد باعث شده بود که من شخصی تنبل ،لوس،دل نازک و به شدت وابسته باشم …
ازین ماجرا سالها میگذره و حالا من نزدیک ۱۸سالمه
سال اخر رشته تجربی …
رشته ای که همه با ارزوی پزشکی و پرستاری وارد اون میشن…
صدای مامان مهناز منو به خودم اورد
مهناز: بجنب دختر دیرت شد مگه امروز امتحان نداری؟؟؟
حنانه: وااای مامان ساعت چنده؟؟
مهناز:۷و ۱۰دقیقه
در حالی که با عجله به سمت کمدم میرفتم گفتم :
لطفا بابارو بیدار کن منو برسونه
مهناز:بابا خونه نیست دیشب حال شیرین بد شد رفتن باهم بیمارستان هنوز برنگشتن
حنانه:چیشده؟؟
مهناز:نگران نشو فقط یکم سر درد داشت
با مامان خداحافظی کردم با قدم های تند و سریع به سمت خیابون رفتم
از خونه ما تا مدرسه حدودا ۱۰دقیقه بود یعنی یک کوچه و یک خیابون رو باید میگذروندم
انقدر تند راه میرفتم که انگار می دوییدم
بالاخره رسیدم هیچکس توی حیاط نبود مشخص بود که زنگ خورده و همه رفتن سرکلاس،به طرف سالن کلاس ها رفتم سکوت سالن بیشتر بهم استرس داد تا حدی که شدت ضربان قلبم رو به خوبی حس میکردم
پشت در کلاس رسیدم و در زدم ….


پوشک فرزند پروری مولفیکس مای بیبی ببلاک پیپی