پارت دوم(۲)
در همین روزها …
دوست مامان شیرین مراسم نامزدی اش بهم خورد
و چند روز بعد نامزدش با کس دیگری ازدواج کرد …
دوست شیرین ،مامان مهنازمه…
مهناز وقتی که نامزدش رهاش کرد افسرده شد
به گوشش میرسید که فامیل و در و همسایه پشت سرش حرف های ناحق میزنند …
لابد مهناز یه عیب و ایرادی داشته …
اره بابا پسره فرار کرد …
دوره و زمونه بدی شده نمیشه فهمید کی خوبه کی بد …
نمیشه فهمید کی پاکه کی ناپاک…
خدا میدونه چیکار کرده که پسره مراسمو بهم زد..
با شنیدن این حرفا طاقت نیاورد و دست به خودکشی زد …
وقتی نجاتش دادن گفت بخاطر ابروی پدر و برادرم باز خودکشی میکنم
که دیگه پشت سرم حرف نزنند …
شیرین که کاملا در جریان زندگی مهناز بود
با حاتم صحبت کرد و از او خواست تا با مهناز ازدواج کند ..
میگفت حالا که خواهراش کمر همت بستند شوهرمو دوماد کنند پس بزارلاقل خودم هووم رو انتخاب کنم …
شیرین به همراه پدرم به خاستگاری مهناز رفتند …


پوشک مایبیبی پوشک مولفیکلس شیر خشک نوزاد پسر شیر خشک نان

۱۱ پاسخ

زود زود بزار عزیزم😍

چقد سخت🫨🫠🥲

اخخخ خداا چقدسخته

کنجکاو شدم بقیش رو بخونم

بقیش بزار

فاطیما

چه عجیب

درخواست قبول کن بتونم بقیش بخونم

بقیش ؟؟

بقیش لطفا

واقعیه؟

سوال های مرتبط

مامان ویهان مامان ویهان ۲ سالگی
پارت سوم(۳)

مامان مهناز برای رهایی از اون شرایط که بسیار بدبود
به پدرم جواب مثبت داد
دو دوست صمیمی با رضایت کامل حالا دو هوو هستند …
دو هوو که مثل خواهر همو دوست دارن…
چند ماه بعد از ازدواج حاتم و مهناز من به دنیا اومدم
ودیگه خدا به پدر و مادرم فرزندی نداد …
این خانواده ۳نفره صاحب دختری شدند
که از هرچیزی در دنیا برایشان عزیزتر و ارزشمندتر بود
این دوست داشتن و توجه بیش از حد باعث شده بود که من شخصی تنبل ،لوس،دل نازک و به شدت وابسته باشم …
ازین ماجرا سالها میگذره و حالا من نزدیک ۱۸سالمه
سال اخر رشته تجربی …
رشته ای که همه با ارزوی پزشکی و پرستاری وارد اون میشن…
صدای مامان مهناز منو به خودم اورد
مهناز: بجنب دختر دیرت شد مگه امروز امتحان نداری؟؟؟
حنانه: وااای مامان ساعت چنده؟؟
مهناز:۷و ۱۰دقیقه
در حالی که با عجله به سمت کمدم میرفتم گفتم :
لطفا بابارو بیدار کن منو برسونه
مهناز:بابا خونه نیست دیشب حال شیرین بد شد رفتن باهم بیمارستان هنوز برنگشتن
حنانه:چیشده؟؟
مهناز:نگران نشو فقط یکم سر درد داشت
با مامان خداحافظی کردم با قدم های تند و سریع به سمت خیابون رفتم
از خونه ما تا مدرسه حدودا ۱۰دقیقه بود یعنی یک کوچه و یک خیابون رو باید میگذروندم
انقدر تند راه میرفتم که انگار می دوییدم
بالاخره رسیدم هیچکس توی حیاط نبود مشخص بود که زنگ خورده و همه رفتن سرکلاس،به طرف سالن کلاس ها رفتم سکوت سالن بیشتر بهم استرس داد تا حدی که شدت ضربان قلبم رو به خوبی حس میکردم
پشت در کلاس رسیدم و در زدم ….


پوشک فرزند پروری مولفیکس مای بیبی ببلاک پیپی
مامان ویهان مامان ویهان ۲ سالگی
پارت بیست و هفتم(۲۷)
رفتار همه تو خونه عادی بود خیالم راحت پس کسی مارو ندیده…
بعد ناهار انقدر خسته بودم که نفهمیدم چجوری خوابم برد…حوالی ساعت ۶بود که با صدای هم همه ای از اتاق بیرون اومدم کنار در ایستادم و جلو نرفتم
بابا:این دختر هنوز بچس عروسک بازی میکنه این حرفا چیه؟
شیرین: منم ب مهری گفتم اما گفت میخوایم فردا شب بیاییم حرف بزنیم
بابا:سیاوش پسر خوبیه اما دختر من بچس..
مهناز: ۱۳سال تفاوت سنی کم نیست چه فکری کردن اخه؟؟؟
شیرین: گفت میاییم خونه دختر عموم یه چایی بخوریم درمورد بچها حرف بزنیم چی بگم؟؟؟بگم نیایین؟؟؟
مهناز: اره بگو نیایین
شیرین :بزار بیان حرفشون و بزنن برن چیزی نمیشه نگران نباشین…
مهناز: آره تو حق داری نگران نباشی…مادر نیستی بفهمی…
شیرین از عصبانیت صورتش قرمز شد و گفت :منم مادرم فقط نزاییدمش…
اگه بیشتراز تو دوسش نداشته باشم مطمئن باش کمتر هم‌ ندارم..
نزاییدمش ولی رو شونه من بزرگ شد…نزاییدمش ولی وقتی تب کرد شب تا صبح بالا سرش نشستم با خنده هاش خندیدم و با گریه هاش گریه کردم …منم اندازه شما دوسش دارم دلم میخواد خوشبختیش رو ببینم هزار تا رویا و ارزو واسش دارم
با صدای لرزون گفت منم مادرشم مثه تو…گریه شد و بطرف اشپزخونه رفت..مهناز که از حرفش پشیمون شده بود پشت سر شیرین رفت…
مامان ویهان مامان ویهان ۲ سالگی
پارت ششم(۶)

رسیدم خونه و مامان شیرین در رو باز کرد
شیرین:سلام گل دخترم خسته نباشی
حنا:سلام مامان جونم خوبی دیشب حالت بد بود ؟؟ الان چطوری ؟ خوب شدی؟
شیرین:قربونت برم که انقدر نگرانم بودی خوبم دردونه تورو که میبینم بهترم میشه
اومد سمتم و بغلم کرد مامان مهناز سر رسید و گفت: به به مادر و دختر چه ابراز احساساتی میکنند یکمم واسه من نگه دارید…
چقدر خوشبخت بودم که چنین خانواده ای داشتم مامان های من فرشته هایی بودند که برای داشتنشون به خودم میبالیدم …
مادران من زنان هایی اصیل ،باوجدان،مهربون و با گذشتی بودند که روزگار با انها خوب تا نکرد …
البته هر دو از زندگی الان خود راضی هستن
ما حالا خانواده خوشبختی بودیم که قلبمان برای هم میتپید…
حنا:مامان شیرین فردا میایی مدرسه؟
شیرین :مدرسه واسه چی عزیزم؟
حنا:امروز دیر رسیدم معلممون گفت فردا حتما با مامانت بیا ، راستی دختر عموت هم مشتاق دیدار بود ..
شیرین :باشه عزیزم میام…



نان پوشک مولفیکس پوشک مای بیبی نوزاد پسر نوزاد دختر پی پی پوشک شورتی
مامان ویهان مامان ویهان ۲ سالگی
پارت ششم(۶)
رسیدم خونه و مامان شیرین در رو باز کرد
شیرین:سلام گل دخترم خسته نباشی
حنا:سلام مامان جونم خوبی دیشب حالت بد بود ؟؟ الان چطوری ؟ خوب شدی؟
شیرین:قربونت برم که انقدر نگرانم بودی خوبم دردونه تورو که میبینم بهترم میشه
اومد سمتم و بغلم کرد مامان مهناز سر رسید و گفت: به به مادر و دختر چه ابراز احساساتی میکنند یکمم واسه من نگه دارید…
چقدر خوشبخت بودم که چنین خانواده ای داشتم مامان های من فرشته هایی بودند که برای داشتنشون به خودم میبالیدم …
مادران من زنان هایی اصیل ،باوجدان،مهربون و با گذشتی بودند که روزگار با انها خوب تا نکرد …
البته هر دو از زندگی الان خود راضی هستن
ما حالا خانواده خوشبختی بودیم که قلبمان برای هم میتپید…
حنا:مامان شیرین فردا میایی مدرسه؟
شیرین :مدرسه واسه چی عزیزم؟
حنا:امروز دیر رسیدم معلممون گفت فردا حتما با مامانت بیا ، راستی دختر عموت هم مشتاق دیدار بود ..
شیرین :باشه عزیزم میام…



پوشک مولفیکس شیر خشک ببلاک اپتامیل نوزاد نینی قطره
مامان ویهان مامان ویهان ۲ سالگی
پارت هشتم(۸)

روز عروسی رسید …
دوش گرفتم و موهامو خشک کردم جلوی آینه قدی اتاقم ایستادم …
دختری دیدم ظریف خوش اندام با پوست روشن و موهای خرمایی و لخت شروع کردم به ارایش کردن رژ لب صورتی خوشرنگم رو برداشتم …
چقدر چهره ام رو شاداب تر کرد…
ازبین لباس مجلسی ها لباس عروسکی مشکی رو برداشتم قدش تا زیر زانو بود اما بالا تنه ی کاملا پوشیده ای داشت پاپیون بزرگ سفید پشت لباس بود استین های ان تا زیر ارنج…
کفش های نقره ای رنگ که بند های ان دور پا پیچیده میشد رو پوشیدم
دوباره خودمو توی ایینه نگاه کردم در اتاق رو باز کردم و گفتم: من اماااده ام

رسیدیم به تالار …چقدر مجلل و زیبا بود …
وقتی وارد سالن شدیم پدر داماد که مرد میانسال با قد بلند ،شونه های پهن ،موهای جو گندمی و سبیل های بلند و تاب داده بود به استقبالمون اومد و خوش امد گفت …
بعد از احوال پرسی و خوش امد گوییه پدر داماد بطرف میز اواسط سالن رفتیم و نشستیم …
از دور خانم ستاری (دختر عموی مامان شیرین) و پسرش رو دیدم که به طرف ما می امدند …
سیاوش رو چند سال پیش دیده بود قد بلند لاغر و زشت بود اما حالا ….
چقدر شبیه پدرش شده بود…
باورم نمیشد این همون پسر زشت چند ساله پیشه ..
بعد از احوال پرسی و خوش امد گویی گرمی که با ما داشتند به سمت میز کناری رفتند…
بابا:شیرین جان من فکر میکردم عروسی پسر بزرگشونه ..
شیرین: نه عزیزم عروسی پسر کوچیکه س سروش…
مهری(خانم ستاری) میگفت سیاوش زیر بار ازدواج نمیره …انقدر تو دادگاه اتفاقات ناجور دیده که به ازدواج بدبین شده …
بابا:کارش چیه؟؟
شیرین:وکیله…


شیر خشک ببلاک شیر خشک نان پوشک مولفیکس پوشک مای بیبی نوزاد پسر نوزاد دختر پی پی پوشک شورتی فرزند پروری ترک پوشک سرلاک
مامان دیار مامان دیار ۲ سالگی
الان یهو یادم افتاد که ۴ ماهه دیگه تولد دیار جونم هست❤
برای تولد یک سالگی اش میخواستم یه تولد مفصل بگیرم با کلی مهمان ، یعنی در واقع میخواستم همه فامیل رو دعوت کنم که تعدادشون خیلی زیاد میشد در حد عروسی
که منصرف شدم
حالا تولد ۳ سالگی اش چون متوجه میشه دوست دارم براش خونه مامانم اینا یه تولد نسبتا مختصر بگیرم
ولی هر چی فکر میکنم که کی رو دعوت کنم هیچ کس رو نمیبینم دورم🙁
دیگه مثل قبلا با کسی ارتباط نداریم به جز مامانم اینا و داداش و زن داداشم‌
با مادرشوهرم اینا
که البته خواهرشوهرم هم یک ساله قهره

دوتا دختر خاله داشتم مثل خواهر بودیم واقعا ولی بعد از دوران بارداریم که من همش استراحت مطلق بودم و جایی نمیتونستم باهاشون برم دیگه رابطه مون مثل قبل نشد 😔
و من چقدر ناراحتم از این موضوع که این دوتا رو از دست دادم و راستش یه سری اخلاق های جدید هم ازشون دیدم که دیگه نمیتونم خودم رو قانع کنم که مثل قبل باشم باهاشون ولی اون دوتا رفیق جون جونی هم‌شدن در نبود من و الان همش با هم بیرونن..... حالا بماند که من چقدر غصه این رو میخورم
ولی واقعا من الان بخوام تولد بگیرم آخه به کی باید بگم بیاد 🤔

قبلا اینقدر رفت و آمد داشتیم که همیشه خونمون شلوغ شد

شما هم همینطورین؟؟
با بچه های یکی از عمه هام خیلی زیاد رفت و آمد داشتیم که اون هم بعد از فوت عمه ام الان حدودا ۴ ساله که دیگه خیلی کم‌شده رفت و آمدمون فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری شیرخشک نان نان نان دورهمی شیرخشک شیرخشک شیرخشک شیرخشک نان نان نان نان نان نان نان نان نان نان دورهمی دورهمی دوری دورهمی دورهمی دورهمی
مامان ویهان مامان ویهان ۲ سالگی
وقتی چشمامو باز کردم سیاوش رو دیدم که با چهره ای مضطرب شالم رو تکون میده و مدام میگه ببخشید…ببخشید…
انگاروقتی داشت از کنارم رپ میشد شمع شالم رو سوخته بود
هنوزم داشت پایینش میسوخت که سیاوش اونو با دست خاموش کرد …
چهره اش مضطرب خجالت زده و نگران بود نگاهی به شال انداختم اندازه کف دست سوخته بود …
سیاوش :حنانه خانم معذرت میخوام ،ببخشید…
حنا:خواهش میکنم اشکال نداره..
سیاوش:اقا حاتم ببخشید اصلا نفهمیدم چیشد..
بابا:اشکال نداره خداروشکر چیزی نشد…
از عروس و داماد خداحافظی کردیم و به طرف در خروجی تالار رفتیم
جلوی در سیاوش خودشو به ما رسوندو گفت:من بازم معذرت میخوام…شرمندتون شدم…
بابا :دشمنت شرمنده پسر نگران نباش پول این شال رو از حق الوکاله ت کم میکنم
سیاوش با لبخند گفت:حق الوکاله چه قابلی داره…در خدمتتون هستم…
خداحافظی کردیم و سوار ماشین شدیم ..
تو مسیر بابا از ادب و معرفت و خوش برخوردی سیاوش میگفت و ما گوش میکردیم …
موقع خواب انقدر اتفاقات تو ذهنم تکرار میشد که خواب رو از سرم برده بود…
فردای عروسی راهی مدرسه شدم…
عصر اون روز بابا با سیاوش قرار داشت و من منتظر بودم عصرشه و بابا از سیاوش تعریف کنه …
از کاراش…از حرفاش…



شیر خشک ببلاک شیر خشک نان پوشک مولفیکس پوشک مای بیبی نوزاد پسر نوزاد دختر پی پی پوشک شورتی فرزند پروری ترک پوشک سرلاک