پارت بیست و هفتم(۲۷)
رفتار همه تو خونه عادی بود خیالم راحت پس کسی مارو ندیده…
بعد ناهار انقدر خسته بودم که نفهمیدم چجوری خوابم برد…حوالی ساعت ۶بود که با صدای هم همه ای از اتاق بیرون اومدم کنار در ایستادم و جلو نرفتم
بابا:این دختر هنوز بچس عروسک بازی میکنه این حرفا چیه؟
شیرین: منم ب مهری گفتم اما گفت میخوایم فردا شب بیاییم حرف بزنیم
بابا:سیاوش پسر خوبیه اما دختر من بچس..
مهناز: ۱۳سال تفاوت سنی کم نیست چه فکری کردن اخه؟؟؟
شیرین: گفت میاییم خونه دختر عموم یه چایی بخوریم درمورد بچها حرف بزنیم چی بگم؟؟؟بگم نیایین؟؟؟
مهناز: اره بگو نیایین
شیرین :بزار بیان حرفشون و بزنن برن چیزی نمیشه نگران نباشین…
مهناز: آره تو حق داری نگران نباشی…مادر نیستی بفهمی…
شیرین از عصبانیت صورتش قرمز شد و گفت :منم مادرم فقط نزاییدمش…
اگه بیشتراز تو دوسش نداشته باشم مطمئن باش کمتر هم‌ ندارم..
نزاییدمش ولی رو شونه من بزرگ شد…نزاییدمش ولی وقتی تب کرد شب تا صبح بالا سرش نشستم با خنده هاش خندیدم و با گریه هاش گریه کردم …منم اندازه شما دوسش دارم دلم میخواد خوشبختیش رو ببینم هزار تا رویا و ارزو واسش دارم
با صدای لرزون گفت منم مادرشم مثه تو…گریه شد و بطرف اشپزخونه رفت..مهناز که از حرفش پشیمون شده بود پشت سر شیرین رفت…

۱۲ پاسخ

دلم به حال شیرین سوخت اگه بچه دار میشد ........

بیچاره شیرین 💔

رمان هست؟؟؟ حس میکنم رمان تعریف میکنی تا زندگی

واای اشکم دراومد🥲💔

بعد ی سوال عشقم مهناز و شیرین به‌مشکل‌نمیخوردن تو یه خونه؟ اخه هرچقدرم دوست باشن خب هووی هم میشن

آخی شیرین گناه داشته

میشه یه پارت دیگه بذاری😅🤚

بقیشم زود زود بزارررر

چند تا پارته منتظر اخرشم😁

جالب شد کاش تند تند پارت بزاری

مهناز کیه دخترس؟

بزار زود

سوال های مرتبط

مامان ویهان مامان ویهان ۲ سالگی
پارت دوم(۲)
در همین روزها …
دوست مامان شیرین مراسم نامزدی اش بهم خورد
و چند روز بعد نامزدش با کس دیگری ازدواج کرد …
دوست شیرین ،مامان مهنازمه…
مهناز وقتی که نامزدش رهاش کرد افسرده شد
به گوشش میرسید که فامیل و در و همسایه پشت سرش حرف های ناحق میزنند …
لابد مهناز یه عیب و ایرادی داشته …
اره بابا پسره فرار کرد …
دوره و زمونه بدی شده نمیشه فهمید کی خوبه کی بد …
نمیشه فهمید کی پاکه کی ناپاک…
خدا میدونه چیکار کرده که پسره مراسمو بهم زد..
با شنیدن این حرفا طاقت نیاورد و دست به خودکشی زد …
وقتی نجاتش دادن گفت بخاطر ابروی پدر و برادرم باز خودکشی میکنم
که دیگه پشت سرم حرف نزنند …
شیرین که کاملا در جریان زندگی مهناز بود
با حاتم صحبت کرد و از او خواست تا با مهناز ازدواج کند ..
میگفت حالا که خواهراش کمر همت بستند شوهرمو دوماد کنند پس بزارلاقل خودم هووم رو انتخاب کنم …
شیرین به همراه پدرم به خاستگاری مهناز رفتند …


پوشک مایبیبی پوشک مولفیکلس شیر خشک نوزاد پسر شیر خشک نان
مامان ویهان مامان ویهان ۲ سالگی
پارت ششم(۶)

رسیدم خونه و مامان شیرین در رو باز کرد
شیرین:سلام گل دخترم خسته نباشی
حنا:سلام مامان جونم خوبی دیشب حالت بد بود ؟؟ الان چطوری ؟ خوب شدی؟
شیرین:قربونت برم که انقدر نگرانم بودی خوبم دردونه تورو که میبینم بهترم میشه
اومد سمتم و بغلم کرد مامان مهناز سر رسید و گفت: به به مادر و دختر چه ابراز احساساتی میکنند یکمم واسه من نگه دارید…
چقدر خوشبخت بودم که چنین خانواده ای داشتم مامان های من فرشته هایی بودند که برای داشتنشون به خودم میبالیدم …
مادران من زنان هایی اصیل ،باوجدان،مهربون و با گذشتی بودند که روزگار با انها خوب تا نکرد …
البته هر دو از زندگی الان خود راضی هستن
ما حالا خانواده خوشبختی بودیم که قلبمان برای هم میتپید…
حنا:مامان شیرین فردا میایی مدرسه؟
شیرین :مدرسه واسه چی عزیزم؟
حنا:امروز دیر رسیدم معلممون گفت فردا حتما با مامانت بیا ، راستی دختر عموت هم مشتاق دیدار بود ..
شیرین :باشه عزیزم میام…



نان پوشک مولفیکس پوشک مای بیبی نوزاد پسر نوزاد دختر پی پی پوشک شورتی
مامان ویهان مامان ویهان ۲ سالگی
پارت ششم(۶)
رسیدم خونه و مامان شیرین در رو باز کرد
شیرین:سلام گل دخترم خسته نباشی
حنا:سلام مامان جونم خوبی دیشب حالت بد بود ؟؟ الان چطوری ؟ خوب شدی؟
شیرین:قربونت برم که انقدر نگرانم بودی خوبم دردونه تورو که میبینم بهترم میشه
اومد سمتم و بغلم کرد مامان مهناز سر رسید و گفت: به به مادر و دختر چه ابراز احساساتی میکنند یکمم واسه من نگه دارید…
چقدر خوشبخت بودم که چنین خانواده ای داشتم مامان های من فرشته هایی بودند که برای داشتنشون به خودم میبالیدم …
مادران من زنان هایی اصیل ،باوجدان،مهربون و با گذشتی بودند که روزگار با انها خوب تا نکرد …
البته هر دو از زندگی الان خود راضی هستن
ما حالا خانواده خوشبختی بودیم که قلبمان برای هم میتپید…
حنا:مامان شیرین فردا میایی مدرسه؟
شیرین :مدرسه واسه چی عزیزم؟
حنا:امروز دیر رسیدم معلممون گفت فردا حتما با مامانت بیا ، راستی دختر عموت هم مشتاق دیدار بود ..
شیرین :باشه عزیزم میام…



پوشک مولفیکس شیر خشک ببلاک اپتامیل نوزاد نینی قطره
مامان ویهان مامان ویهان ۲ سالگی
پارت سوم(۳)

مامان مهناز برای رهایی از اون شرایط که بسیار بدبود
به پدرم جواب مثبت داد
دو دوست صمیمی با رضایت کامل حالا دو هوو هستند …
دو هوو که مثل خواهر همو دوست دارن…
چند ماه بعد از ازدواج حاتم و مهناز من به دنیا اومدم
ودیگه خدا به پدر و مادرم فرزندی نداد …
این خانواده ۳نفره صاحب دختری شدند
که از هرچیزی در دنیا برایشان عزیزتر و ارزشمندتر بود
این دوست داشتن و توجه بیش از حد باعث شده بود که من شخصی تنبل ،لوس،دل نازک و به شدت وابسته باشم …
ازین ماجرا سالها میگذره و حالا من نزدیک ۱۸سالمه
سال اخر رشته تجربی …
رشته ای که همه با ارزوی پزشکی و پرستاری وارد اون میشن…
صدای مامان مهناز منو به خودم اورد
مهناز: بجنب دختر دیرت شد مگه امروز امتحان نداری؟؟؟
حنانه: وااای مامان ساعت چنده؟؟
مهناز:۷و ۱۰دقیقه
در حالی که با عجله به سمت کمدم میرفتم گفتم :
لطفا بابارو بیدار کن منو برسونه
مهناز:بابا خونه نیست دیشب حال شیرین بد شد رفتن باهم بیمارستان هنوز برنگشتن
حنانه:چیشده؟؟
مهناز:نگران نشو فقط یکم سر درد داشت
با مامان خداحافظی کردم با قدم های تند و سریع به سمت خیابون رفتم
از خونه ما تا مدرسه حدودا ۱۰دقیقه بود یعنی یک کوچه و یک خیابون رو باید میگذروندم
انقدر تند راه میرفتم که انگار می دوییدم
بالاخره رسیدم هیچکس توی حیاط نبود مشخص بود که زنگ خورده و همه رفتن سرکلاس،به طرف سالن کلاس ها رفتم سکوت سالن بیشتر بهم استرس داد تا حدی که شدت ضربان قلبم رو به خوبی حس میکردم
پشت در کلاس رسیدم و در زدم ….


پوشک فرزند پروری مولفیکس مای بیبی ببلاک پیپی
مامان دخترم🌱 مامان دخترم🌱 ۲ سالگی
بچه چه موجود عجیبیه تو زندگی آدم
صبر میکنی صبر میکنی صبر میکنی هر بار صدات میزنه با جان جوابشو میدی بعد اون وسط مسطا خیلی بهش فشار میاد یهو از دستت در میره یه دادی میزنی همون یقتو میگیره و جوری حالتو بد میکنه ک انگار قتل کردی....
دیشب ساعت ۱۰.۳۰ بود گفت خوابم میاد بردمش دستشویی و همسرمم خوابیده بود و مام دراز کشیدیم گفت قصه بگو چند تا قصه براش گفتم گفت خوابم نمیاد گفتم مادر دیگه بابا خوابیده همه خوابیدن توهم بخواب چشماتو ببند من برات لالایی میخونم خوابت ببره و لالایی خوندم و نخوابید با گوشی لالایی گذاشتم قصه گذاشتم تا اینکه ساعت ۱۲.۳۰ بعداز دوساعت خوابش برد و منم خیلی بد خوابم تا خوابم برد ۲ شد
ساعت ۴ با جیغ و گریه بیدار شد بستنی میخوام خواب دیده بود آرومش کردم گفت جیش بردمش و دوباره دراز کشید گفت منو بخوابون کنارش نشستم و پیش پیشش کردم هی غلت زد و تا ۶ نخوابید یهو ساعت ۶ دیدم دستام بی حس شده ناخودآگاه زدم زیر گریه اصلا دست خودم نبود یهو اشکام ریخت باهمون اشک و گریه داد زدم نیکی بگیر بخواب دیگه جون ندارم کشتی منو بمیرم راحت بشم از دستت واقعا خون ب مغزم نمیرسید بعد همسرم پاشد داد و بیداد کرد سرش کلیییی بچه رو دعوا کرد و گفت اسباب بازیاتو میبرم همه رو میبرم پس میدم نیکی هم داد میزد نههه نههه هی میگفت مامان منو بخوابون دیگه قدرت نداشتم گفتم مادر فک کنم خوابت نمیاد برات برنامه کودک بذارم؟گفت بذار و نشسته داره نگاه میکنه همسرمم رفت سرکار منم نشستم رو مبل و عذاب وجدان داره خفم میکنه ک چرا بچمو دعوا کردم چرا همسرم اونجوری دعواش کرد شما بگین راه درست چیه راهنماییم کنین
مامان مرسانا♥‿♥ جان مامان مرسانا♥‿♥ جان ۳ سالگی
وااااای مغزم داره سوت میکشه از دست این بچه
حالت تهوع دارم سرم داره گیج میره از بس سر هرچی گریه و میکنه و ناسازگاری
بخدا نمیتونیم یه چایی بخوریم قبلش یه دعوا داریم
چرا بیسکوییت خوردید چرا اینو خوردید ماله منه و ....
جرعت ندارم از جام بلند بشم وگرنه 100 تا چیز ردیف میکنه بده بده بده بخورم
کاش وزن میگرفت هیچی هم وزن نمیگیره
از دستش قهر کردم اومدم تو اتاق درو بستم
از بس جیغ میزد و گریه میکرد گفتم حق نداری بیای تو اتاق اینم پشت در میگفت حالا میرم میزنم گوش کلاغه اذیت کرده
باز میرفت تو اتاقش میگفت من قهرم
یکم میگذشت میومد بیرون ولی جرعت نداشت در اتاق منو باز کنه
ولی خودمم دلم لک زده بود براش پشت در هی پتو رو میزدم کنار زیر پتو نگاه میکردم ببینم میاد تو و گوشامو تیز میکردم ببینم چی میگه خلاصه بعد از 10 دقیقه شوهرم اومد گفت عه از دست مرسانا قهر کردی منم سر تکون دادم گفت قهر کن همین کار خوبه منم رفتم دستشویی
خلاصه مرسانا هم اومد تو همون موقع ترقه زدن فک کرد 💣
گفت مامان بیا اینور دارن میزِنند
تو با من قهر کردی و بوسم کرد و منم خر شدم باز بلند شدم جیغ و گریه و اینو میخوام اومو میخوام شروع شد 😶🤯🤯🥴🥴😩
#عر زن پروری
#مرسانای من
#هات هت سرم گیج میره
#هات هت پی پی دارم
#هات هت شیر بخورم
# شیرخشک
#پوشک جیشی
#دهنم سرویس شد
# مرسانای جیغ جیغو
مامان جوجه مامان جوجه ۲ سالگی
خسته ی خسته ام یعنی 😣
دخترمو دیگه گاها میخوام ببرم پیش دکتر روانشناسی چیزی
دیگه خودمم مریض شدم گریه ش بگیره دیگه تمومی نداره یک ساعت بکوب جوری گریه میکنه انگار کتک میزنی
میشینه تو آپارتمان حوصله ش سر میره از پنجره صدای بچه هایی که بازی میکنن میشنوه یا میبینه ناراحت میشه خودمم ناراحت میشینم میزارمم بره بازی کنه همین امروز رفت دیگه خونه نمیومد از ترس اینکه بیاد خونه تنها بمونه سه بار تا پاشنه پا جیش کرد نمیومد جیش کنه همه جا رو به گند کشید آخر سر دیگه دختر همسایه گفت من میرم کار دارم انقدر پشت سرش کرد دستشو گرفت آورد خونه ولش نکرد منم ببر با ناخنش دست و صورت دختره رو پاره پاره کرد بهم سیلی میزد نمیخوامت نمیام خونه
این مادر بودن عجب سخت بوده
گاها میزنه سرم میگم حامله شم براش همبازی بیارم شاید از تنهایی در بیاد اخلاقش بهتر بشه بعد میبینم با یه بچه دیگه من تیمارستانی میشم دیگه
برمیدارم میبرم پارک همش بغل میخواد خسته میشه یا همش جیش داره باید تو کوچه ها جیش کنه خسته شدم از این زندگی