پارت دهم(۱۰)

از کنارشون رد شدم و به طرف میز خودمون رفتم …
شام روی میز چیده شد و صدای سیاوش رو شنیدم که به بابام گفت بفرمایید شام …
بابا که برگشت بلافاصله ازش پرسیدم …
حنا:بابا راجب چی حرف میزدین؟
بابا :چند میلیون چک بی محل از مشتری ها دارم که وصول نمیشه با سیاوش حرف زدم گفت میتونه یکی دوماهه نقدشون کنه …
شیرین:انشالله که میتونه من شنیدم وکیل خیلی خوبیه…
بابا:اره یکی از فامیلا هم تعریفشو میکرد میگفت کاربلده…
بعد از خوردن شام و دادن کادو …مهمان ها یکی یکی برای خداحافظی با عروس و داماد به طرف جایگاه میرفتند …عکاس هم گوشه ای ایستاده بود ومدام از لحظات خداحافظی عکس میگرفت …
دورشون حسابی شلوغ بود و همه ارزوی خوشبختی میکردن ..
همین حین عکاس از سیاوش خواست که شمعدون رو جا به جا کنه و کنار اینه ای که رو ب روی ما بود بزاره..
سیاوش با شمعدونی که توی دستش بود به طرف ما اومد وقتی از کنارم رد شد ناخوداگاه چشمام بسته شد و غرق بوی خوب ادکلنش شدم …
وقتی چشمام رو باز کردم دیدم سیاوش با چهره ای مضطرب شالم رو تکون میده و مدام میگه :ببخشید…ببخشید…



نان پوشک مولفیکس پوشک مای بیبی نوزاد پسر نوزاد دختر پی پی پوشک شورتی فرزند پروری ترک پوشک سرلاک

۲ پاسخ

گلم‌ بقیشو کی میذاری؟

واااای دختر بیا بقیش هم بگو الان سیاوش شوهرته

سوال های مرتبط

مامان ویهان مامان ویهان ۲ سالگی
وقتی چشمامو باز کردم سیاوش رو دیدم که با چهره ای مضطرب شالم رو تکون میده و مدام میگه ببخشید…ببخشید…
انگاروقتی داشت از کنارم رپ میشد شمع شالم رو سوخته بود
هنوزم داشت پایینش میسوخت که سیاوش اونو با دست خاموش کرد …
چهره اش مضطرب خجالت زده و نگران بود نگاهی به شال انداختم اندازه کف دست سوخته بود …
سیاوش :حنانه خانم معذرت میخوام ،ببخشید…
حنا:خواهش میکنم اشکال نداره..
سیاوش:اقا حاتم ببخشید اصلا نفهمیدم چیشد..
بابا:اشکال نداره خداروشکر چیزی نشد…
از عروس و داماد خداحافظی کردیم و به طرف در خروجی تالار رفتیم
جلوی در سیاوش خودشو به ما رسوندو گفت:من بازم معذرت میخوام…شرمندتون شدم…
بابا :دشمنت شرمنده پسر نگران نباش پول این شال رو از حق الوکاله ت کم میکنم
سیاوش با لبخند گفت:حق الوکاله چه قابلی داره…در خدمتتون هستم…
خداحافظی کردیم و سوار ماشین شدیم ..
تو مسیر بابا از ادب و معرفت و خوش برخوردی سیاوش میگفت و ما گوش میکردیم …
موقع خواب انقدر اتفاقات تو ذهنم تکرار میشد که خواب رو از سرم برده بود…
فردای عروسی راهی مدرسه شدم…
عصر اون روز بابا با سیاوش قرار داشت و من منتظر بودم عصرشه و بابا از سیاوش تعریف کنه …
از کاراش…از حرفاش…



شیر خشک ببلاک شیر خشک نان پوشک مولفیکس پوشک مای بیبی نوزاد پسر نوزاد دختر پی پی پوشک شورتی فرزند پروری ترک پوشک سرلاک
مامان ویهان مامان ویهان ۲ سالگی
پارت پانزدهم(۱۵)
فرش دانش اموزان با فاصله ی زیادی از فرش معلم ها پهن شده بود…
خانم ستاری و پسرش ،خانم خسروی و همسرش و اقای راننده که مرد مسنی بود مشغول صبحانه خوردن بودن…
تعدادی از بچها کنار رودخونه رفتن و تعدادی مشغول بازی بودن…
منچ والیبال و شطرنج…
منو مارال هم نشسته بودیم و بازی بقیه رو تماشا میکردیم …
دوساعت گذشت …خانم خسروی که انگار حوصله اش سر رفته بود به طرف ما اومد و گفت: دخترا خسته نشدین انقدر نشستین؟؟
هرکی وسطی بازی میکنه …بسم الله…
همسرش سریع به طرف ما اومد وگفت منم هستم…
بعد صداش رو بلند کرد و گفت:اقا سیاوش بدون شما صفایی نداره …
سیاوش که انگار حوصله ی بازی نداشت با اکراه به سمت ما اومد …
خانم خسروی ،همسرش،سیاوش و ۲نفر دیگه از بچها یه تیم شدند
منو مارال و ۴ نفر دیگه هم یه تیم بودیم …
اون روز شاهد بودم که دخترا واسه جلب توجه سیاوش چه کارهایی که نمیکردن..


شیر خشک ببلاک شیر خشک نان پوشک مولفیکس پوشک مای بیبی نوزاد پسر نوزاد دختر پی پی پوشک شورتی فرزند پروری ترک پوشک سرلاک
مامان ویهان مامان ویهان ۲ سالگی
پارت شانزدهم(۱۶)

سیاوش انقدر خوشتیپ و خوش قد و بالا بود که هر دختری جذبش میشد مخصوصا دختر های دبیرستانی..
بازی شروع شد و هرچند دقیقه ای یکنفر از بچها بیرون میرفت..
حس میکردم سیاوش از قصد توپ رو سمت من نمیزنه..
همه بچها بیرون رفتن و فقط من وسط زمین موندم …
حالا باید زیر ۱۰دور منو میزدن..
یک طرف زمین خانم خسروی بود و طرف دیگه زهرا ایستاده بود قبل اینکه ۳…۲…۱رو بگن سیاوش توپ رو از زهرا گرفت و گفت شما برو عقب من میزنم…
۱۰دور شروع شد و سیاوش اروم وبا فاصله توپ رو از کنارم رد میکرد …
همه متوجه شده بودند…
دور اخر با ضربه محکم خانم خسروی بیرون رفتم …
خانم ستاری :حنا بیا یکم اب بخور نفست گرفت…
روی فرش کنارش نشستم و لیوان اب خنکی به دستم داد … گروه مقابل وسط زمین بودند اولین نفری که توپ بهش خورد و بیرون اومد سیاوش بود…
روی فرش نشست و گفت آخیییش
خانم ستاری:چقدر زود باختی..
سیاوش:من دیگه سنم به این بازیا نمیخوره…
خانم ستاری :اما اقای خسروی دلش جوونه ماشالله…
سیاوش:اره بزنم به تخته جوونتر از سنشه…
خانم ستاری : حنا رو خیلی خسته کردین چرا نمیزدی زودتر بیاد بیرون؟؟
سیاوش:اخه دلم نمیومد بزنمش…
حنا: با اجازتون من میرم پیش بچها…

نان پوشک مولفیکس پوشک مای بیبی نوزاد پسر نوزاد دختر پی پی پوشک شورتی فرزند پروری ترک پوشک سرلاک
مامان ویهان مامان ویهان ۲ سالگی
پارت هشتم(۸)

روز عروسی رسید …
دوش گرفتم و موهامو خشک کردم جلوی آینه قدی اتاقم ایستادم …
دختری دیدم ظریف خوش اندام با پوست روشن و موهای خرمایی و لخت شروع کردم به ارایش کردن رژ لب صورتی خوشرنگم رو برداشتم …
چقدر چهره ام رو شاداب تر کرد…
ازبین لباس مجلسی ها لباس عروسکی مشکی رو برداشتم قدش تا زیر زانو بود اما بالا تنه ی کاملا پوشیده ای داشت پاپیون بزرگ سفید پشت لباس بود استین های ان تا زیر ارنج…
کفش های نقره ای رنگ که بند های ان دور پا پیچیده میشد رو پوشیدم
دوباره خودمو توی ایینه نگاه کردم در اتاق رو باز کردم و گفتم: من اماااده ام

رسیدیم به تالار …چقدر مجلل و زیبا بود …
وقتی وارد سالن شدیم پدر داماد که مرد میانسال با قد بلند ،شونه های پهن ،موهای جو گندمی و سبیل های بلند و تاب داده بود به استقبالمون اومد و خوش امد گفت …
بعد از احوال پرسی و خوش امد گوییه پدر داماد بطرف میز اواسط سالن رفتیم و نشستیم …
از دور خانم ستاری (دختر عموی مامان شیرین) و پسرش رو دیدم که به طرف ما می امدند …
سیاوش رو چند سال پیش دیده بود قد بلند لاغر و زشت بود اما حالا ….
چقدر شبیه پدرش شده بود…
باورم نمیشد این همون پسر زشت چند ساله پیشه ..
بعد از احوال پرسی و خوش امد گویی گرمی که با ما داشتند به سمت میز کناری رفتند…
بابا:شیرین جان من فکر میکردم عروسی پسر بزرگشونه ..
شیرین: نه عزیزم عروسی پسر کوچیکه س سروش…
مهری(خانم ستاری) میگفت سیاوش زیر بار ازدواج نمیره …انقدر تو دادگاه اتفاقات ناجور دیده که به ازدواج بدبین شده …
بابا:کارش چیه؟؟
شیرین:وکیله…


شیر خشک ببلاک شیر خشک نان پوشک مولفیکس پوشک مای بیبی نوزاد پسر نوزاد دختر پی پی پوشک شورتی فرزند پروری ترک پوشک سرلاک
مامان ویهان مامان ویهان ۲ سالگی
پارت ۶۰(پارت اخر)
حنا و سیاوش بعد از چندهفته موندن تو اون خونه برمیگردن (وقتی برگشتن یادمه حنا خیلی لاغر شده بود)
بابای حنا پیگیر کارای طلاق میشه که میفهمن حنا حامله س (همون شب اول تو باغ)
دیگه کوتاه میان سیاوش خونه میگیره و خانواده حنام جهاز میدن میرن خونه خودشون اما گیر دادنای سیاوش همچنان بوده (حتی پرده خونه رو نمیذاشت کنار بزنه) رسما اسیر و گرفتار بود..
تا اینکه حنا یه گل پسر خوشکل میزاد …
همون اوایل روزای بعد زایمان یبار سیاوش تو داروخونه بود حنا تو ماشین به بچه شیر داد وقتی برگشت قشقرق راه انداخت که چرا سینتو بیرون انداختی (با اینکه شال انداخته بود رو صورت بچه)
سیاوش بزور بچه رو شیرخشکی کرد…(وقتی شیر از سینش میومد و سیاوش نمیذاشت به بچه بده چقدر گریه میکرد…)
خلاصه زندانی بود…بیرون نمیرفت ..مسافرت نمیرفتن ..فقط خونه باباهاشون…
بچه یکم بزرگتر شد حنا بزور طلاق گرفت البته به شرط اینکه بچه رو بده ب سیاوش…
دیگه حنا رفت دانشگاه درسش خوند الان یه شغل خیلی خوب داره…بچشم پیش سیاوشه گاهی اخر هفته ها پیش حناس…
ازون دختر ترسو وابسته تبدیل شده به زن قوی و مستقل..

و اما خودم… من مارال این قصه بودم که همه این اتفاقات رو دیده بودم یا جز به جزئش رو حنا واسم تعریف کرده بود…
مامان ویهان مامان ویهان ۲ سالگی
پارت چهادهم(۱۴)
صدایی کنار گوشم گفت :شما لطفا در طول اردو جلو چشم من باش…
سرم رو برگردوندم و گفتم بله؟؟؟؟
سیاوش:گفتم امروز جلو چشمم باش بدون اطلاع جایی نرو …
حنا:چرا؟؟
سیاوش:چون مسئولیت شما با منه و پدرتون شمارو به من سپرده..
حنا:ممنون از حس مسئولیت پذیریتون اما من از پس خودم برمیاد …
فقط چندقدم ازش دور شده بودم که خانم ستاری گفت:حناجان میشه ظرف های کوچیک داخل صندوق ماشین رو بیاری؟
با اخم به ماشینش نزدیک شدم
حنا:خانم ستاری گفت ظرفا رو ببرم ..
سیاوش :باشه حالا چرا اخم کردی؟ …فقط گفتم تو امانتی ..
سکوت کردم و جوابی ندادم
سیاوش :یه سوال بپرسم؟؟تو واقعا هیچ جا بدون خانوادت نرفتی؟؟
کوتاه و مختصر گفتم :نه
سیاوش ابرو هاشو بالا انداخت و گفت :چه خووووب!
ظرف ها رو کنار خانم ستاری گذاشتم و به سمت مارال رفتم..
مارال:این پسره چی میگفت بهت؟؟
حنا :میگفت جلو چشمم باش…امانتی…ازین حرفا
مارال:توچی گفتی؟؟
حنا:جوابشو ندادم
مارال:افرین خوب کردی..



شیر خشک ببلاک شیر خشک نان پوشک مولفیکس پوشک مای بیبی نوزاد پسر نوزاد دختر پی پی پوشک شورتی فرزند پروری ترک پوشک سرلاک
مامان ویهان مامان ویهان ۲ سالگی
پارت ششم(۶)

رسیدم خونه و مامان شیرین در رو باز کرد
شیرین:سلام گل دخترم خسته نباشی
حنا:سلام مامان جونم خوبی دیشب حالت بد بود ؟؟ الان چطوری ؟ خوب شدی؟
شیرین:قربونت برم که انقدر نگرانم بودی خوبم دردونه تورو که میبینم بهترم میشه
اومد سمتم و بغلم کرد مامان مهناز سر رسید و گفت: به به مادر و دختر چه ابراز احساساتی میکنند یکمم واسه من نگه دارید…
چقدر خوشبخت بودم که چنین خانواده ای داشتم مامان های من فرشته هایی بودند که برای داشتنشون به خودم میبالیدم …
مادران من زنان هایی اصیل ،باوجدان،مهربون و با گذشتی بودند که روزگار با انها خوب تا نکرد …
البته هر دو از زندگی الان خود راضی هستن
ما حالا خانواده خوشبختی بودیم که قلبمان برای هم میتپید…
حنا:مامان شیرین فردا میایی مدرسه؟
شیرین :مدرسه واسه چی عزیزم؟
حنا:امروز دیر رسیدم معلممون گفت فردا حتما با مامانت بیا ، راستی دختر عموت هم مشتاق دیدار بود ..
شیرین :باشه عزیزم میام…



نان پوشک مولفیکس پوشک مای بیبی نوزاد پسر نوزاد دختر پی پی پوشک شورتی