پارت ۶۰(پارت اخر)
حنا و سیاوش بعد از چندهفته موندن تو اون خونه برمیگردن (وقتی برگشتن یادمه حنا خیلی لاغر شده بود)
بابای حنا پیگیر کارای طلاق میشه که میفهمن حنا حامله س (همون شب اول تو باغ)
دیگه کوتاه میان سیاوش خونه میگیره و خانواده حنام جهاز میدن میرن خونه خودشون اما گیر دادنای سیاوش همچنان بوده (حتی پرده خونه رو نمیذاشت کنار بزنه) رسما اسیر و گرفتار بود..
تا اینکه حنا یه گل پسر خوشکل میزاد …
همون اوایل روزای بعد زایمان یبار سیاوش تو داروخونه بود حنا تو ماشین به بچه شیر داد وقتی برگشت قشقرق راه انداخت که چرا سینتو بیرون انداختی (با اینکه شال انداخته بود رو صورت بچه)
سیاوش بزور بچه رو شیرخشکی کرد…(وقتی شیر از سینش میومد و سیاوش نمیذاشت به بچه بده چقدر گریه میکرد…)
خلاصه زندانی بود…بیرون نمیرفت ..مسافرت نمیرفتن ..فقط خونه باباهاشون…
بچه یکم بزرگتر شد حنا بزور طلاق گرفت البته به شرط اینکه بچه رو بده ب سیاوش…
دیگه حنا رفت دانشگاه درسش خوند الان یه شغل خیلی خوب داره…بچشم پیش سیاوشه گاهی اخر هفته ها پیش حناس…
ازون دختر ترسو وابسته تبدیل شده به زن قوی و مستقل..

و اما خودم… من مارال این قصه بودم که همه این اتفاقات رو دیده بودم یا جز به جزئش رو حنا واسم تعریف کرده بود…

۴۷ پاسخ

کلی لذت بردم از قلمی که داری احسنت👏👏

خیلی قشنگ بود و هر روز صبح به عشق پارت های جدید از خواب پا میشدم ، کاش همش رو باهم نمیگفتی 🥰

من حدس میزدم تو مارال باشی.....😉

وای عزیزم خیلی قشنگ نوشتی 🥰👌👌
دست و پنجه ات طلا 🪙
من حدس زده بودم که شما همون مارال هستی 😁
اسم پسر حنانه چیه گلم 🙂

اخییی چقد بد شد ک جدا شدن کاش سیاوش اینکارو نمی‌کرد اگ واقعا حنا رو دوس داشت واقعا🥹

قلم خیلی خوب بود ولی چ حیف ک سیاوش لیاقت حنا نداشت چقد اذیتش کرده ولی خیلی دلم میخاد مثل حنا مستقل و قوی میبودم

چن ساعت نشستم میخونمم خسته نباشی عزیزم خیلی قشنگ با احساس نوشتی
هم خیلی هیجانی و خوب بود و هم اینک خیلی ناراحت کننده
🥲کاش خوب میشدن باهم دیگ میموندن خیلی دوسش داشت ولی چه فایدهه حنا درعذاب بودانشاالله ک خوشبخت باشه

ولی ایکاش سیاوش قبول میکرد و بچه پیش حنا میموند
اینجوری رفتار های سیاوش هم رو بچه تاثیر میزاره و مثل خودش میشه

خیلی خیلی قشنگ بود
دلم خون شد واس حنا
ولی خب زندگیه دیگه
چه میشه کرد❤️🙏

عالی بود ❤️

سیاوش دوباره ازدواج کرد؟

.؟..........

عزیزم حدس زده بودم شما مارال باشی...خسته نباشییی قلمه زیبایی داری

عزیزم داستان خیلی قشنگ بود و ازهمه مهمتر شما خیلی جذاب نوشتی ممنون ک وقتتو گذاشتی 😍❤️🌷

وایی عزیزم عادت کرده بودیم
چجوری اون راضی شد طلاق بده؟بازم دوستش داره اون عشق از طرف سیاوش هنوزم هست؟

یعنی ب هرچی فک میکردم جز جدایی ....چرا این سیاوش درست نشد اخه ....بخاطر عشقشون باید خوب میشد☹️☹️

پاک‌نکنی من تاره میخوام بخونم مرسی🙏🙏❤️❤️

کاش کامل مینوشتی خیلی قشنگ بود

ولی شانس اوردی کارما انرژی عاشقونه تورو دریافت نکرد وگرنه تو الان حنای قصه بودی😉

اخی حیف اونهمه عشق سیاوش
کاش درست میشد بددل بودنش

عزیزم می‌دونم تایپ کردن سخته ولی اگه تونستی رو برگه بنویس که راحت تره بعد عکس بگیر تو گهواره بزار چون حیف بود یکدفعه خیلی خلاصه اش کردی

خیلی قلم خوبی دارین.من وقتی میخوندم احساس می‌کردم اونجا هستم🥰
خداروشکر دوستتون تونستن قوی ادامه بدن🫶

مرسی از قلم خوبت ❤️ من تازه شروع کردم به خوندن لطفا پاک نکن تا بخونمش😘😘

مرسی گل خیلی زیبا بو قلمت❤️😘

کاش عکس حنارو میزاشتی

دستت درد نکنه گلم خیلی زحمت کشیدی این چند وقت❤️❤️حسابی مارم سرگرم کردی فقط کاش طلاق نمیگرفتن اونم با یه بچه💔

واقعا خسته نباشی دمت گرم که نوشتی و خوندیم

پ چرا اسمت فاطمه هست یا اسم مستعار گذاشتی واسه داستانت

ی سوال عزیزم یعنی اون چندهفته ای ک تو روستا زندگی میکردن حنا با سیاوش خوب شده بود؟خانوادش خبر داشت؟کاش یکم ببشتر از جزئیات میگفتی

با این ک ته داستان و گفتی ولی اگ امکانش بود بنویس داستان و خیلییی قشنگ بود ممنون ازت🙏🌷

عالی نوشته بودی عزیزم، خسته نباشید❤️

چقدر عالی بود
چقدر قشنگ مینوشتی

عالی بود دمت گرم
ناراحت شدم کاش سیاوش درس میشد

یه سوال دارم، من میتونم این رمانو یادداشت کنم؟ اگر مشکلی ندارید و راضی هستین.همون حق کپی رایت و این حرفا😄

عالی بود عزیزم واقعا لذت بردیم ممنون ازت♥️

آخی چه حیف، فکر میکردم آخرش سیاوش درست میشه و با هم زندگی میکنن. انشالله حنا خوشبخت میشه

ممنونم عزیزم
سیاوش ازدواج کرددوباره؟

چه حیف سیاوش واقعاحنارودوست داشت
دلم سوخت براشون طفلی حنا

اخیییی تومارالی

گفتم این بشر آدم نمیشه سادیسمی روانی
انشالله بهترین ها رقم بخوره برای حنا

خسته نباشی مرسی ک وقتتو گذاشتی برای ما

ای کاش طولانی تر بود رمان🥲خیلی جذاب بود

عههه نگو ک تو مارال داستانی

وااای چه سرنوشتی
هنوزم با حنا دوستی ؟ خیلی صمیمی ؟
حنا چندسالشه ؟
مامان شیرین و مهناز باهم خوبن ؟
حنا خونه پدرش زندگی میکنه ؟
چه جور سیاوش راضی شد دل بکنه

ای خدا من گمت کرده بوددددددم دختر

اخی
چقد حیف

بچشون الان چند سالشه

وااای چ بد
حنا ازدواج کرد دوباره یا نه
سیاوش چی
این چ مریضی ای بود ک سیاوش داشت

سوال های مرتبط

مامان ویهان مامان ویهان ۳ سالگی
پارت شانزدهم(۱۶)

سیاوش انقدر خوشتیپ و خوش قد و بالا بود که هر دختری جذبش میشد مخصوصا دختر های دبیرستانی..
بازی شروع شد و هرچند دقیقه ای یکنفر از بچها بیرون میرفت..
حس میکردم سیاوش از قصد توپ رو سمت من نمیزنه..
همه بچها بیرون رفتن و فقط من وسط زمین موندم …
حالا باید زیر ۱۰دور منو میزدن..
یک طرف زمین خانم خسروی بود و طرف دیگه زهرا ایستاده بود قبل اینکه ۳…۲…۱رو بگن سیاوش توپ رو از زهرا گرفت و گفت شما برو عقب من میزنم…
۱۰دور شروع شد و سیاوش اروم وبا فاصله توپ رو از کنارم رد میکرد …
همه متوجه شده بودند…
دور اخر با ضربه محکم خانم خسروی بیرون رفتم …
خانم ستاری :حنا بیا یکم اب بخور نفست گرفت…
روی فرش کنارش نشستم و لیوان اب خنکی به دستم داد … گروه مقابل وسط زمین بودند اولین نفری که توپ بهش خورد و بیرون اومد سیاوش بود…
روی فرش نشست و گفت آخیییش
خانم ستاری:چقدر زود باختی..
سیاوش:من دیگه سنم به این بازیا نمیخوره…
خانم ستاری :اما اقای خسروی دلش جوونه ماشالله…
سیاوش:اره بزنم به تخته جوونتر از سنشه…
خانم ستاری : حنا رو خیلی خسته کردین چرا نمیزدی زودتر بیاد بیرون؟؟
سیاوش:اخه دلم نمیومد بزنمش…
حنا: با اجازتون من میرم پیش بچها…

نان پوشک مولفیکس پوشک مای بیبی نوزاد پسر نوزاد دختر پی پی پوشک شورتی فرزند پروری ترک پوشک سرلاک
مامان ویهان مامان ویهان ۳ سالگی
وقتی چشمامو باز کردم سیاوش رو دیدم که با چهره ای مضطرب شالم رو تکون میده و مدام میگه ببخشید…ببخشید…
انگاروقتی داشت از کنارم رپ میشد شمع شالم رو سوخته بود
هنوزم داشت پایینش میسوخت که سیاوش اونو با دست خاموش کرد …
چهره اش مضطرب خجالت زده و نگران بود نگاهی به شال انداختم اندازه کف دست سوخته بود …
سیاوش :حنانه خانم معذرت میخوام ،ببخشید…
حنا:خواهش میکنم اشکال نداره..
سیاوش:اقا حاتم ببخشید اصلا نفهمیدم چیشد..
بابا:اشکال نداره خداروشکر چیزی نشد…
از عروس و داماد خداحافظی کردیم و به طرف در خروجی تالار رفتیم
جلوی در سیاوش خودشو به ما رسوندو گفت:من بازم معذرت میخوام…شرمندتون شدم…
بابا :دشمنت شرمنده پسر نگران نباش پول این شال رو از حق الوکاله ت کم میکنم
سیاوش با لبخند گفت:حق الوکاله چه قابلی داره…در خدمتتون هستم…
خداحافظی کردیم و سوار ماشین شدیم ..
تو مسیر بابا از ادب و معرفت و خوش برخوردی سیاوش میگفت و ما گوش میکردیم …
موقع خواب انقدر اتفاقات تو ذهنم تکرار میشد که خواب رو از سرم برده بود…
فردای عروسی راهی مدرسه شدم…
عصر اون روز بابا با سیاوش قرار داشت و من منتظر بودم عصرشه و بابا از سیاوش تعریف کنه …
از کاراش…از حرفاش…



شیر خشک ببلاک شیر خشک نان پوشک مولفیکس پوشک مای بیبی نوزاد پسر نوزاد دختر پی پی پوشک شورتی فرزند پروری ترک پوشک سرلاک
مامان ویهان مامان ویهان ۳ سالگی
پارت دهم(۱۰)

از کنارشون رد شدم و به طرف میز خودمون رفتم …
شام روی میز چیده شد و صدای سیاوش رو شنیدم که به بابام گفت بفرمایید شام …
بابا که برگشت بلافاصله ازش پرسیدم …
حنا:بابا راجب چی حرف میزدین؟
بابا :چند میلیون چک بی محل از مشتری ها دارم که وصول نمیشه با سیاوش حرف زدم گفت میتونه یکی دوماهه نقدشون کنه …
شیرین:انشالله که میتونه من شنیدم وکیل خیلی خوبیه…
بابا:اره یکی از فامیلا هم تعریفشو میکرد میگفت کاربلده…
بعد از خوردن شام و دادن کادو …مهمان ها یکی یکی برای خداحافظی با عروس و داماد به طرف جایگاه میرفتند …عکاس هم گوشه ای ایستاده بود ومدام از لحظات خداحافظی عکس میگرفت …
دورشون حسابی شلوغ بود و همه ارزوی خوشبختی میکردن ..
همین حین عکاس از سیاوش خواست که شمعدون رو جا به جا کنه و کنار اینه ای که رو ب روی ما بود بزاره..
سیاوش با شمعدونی که توی دستش بود به طرف ما اومد وقتی از کنارم رد شد ناخوداگاه چشمام بسته شد و غرق بوی خوب ادکلنش شدم …
وقتی چشمام رو باز کردم دیدم سیاوش با چهره ای مضطرب شالم رو تکون میده و مدام میگه :ببخشید…ببخشید…



نان پوشک مولفیکس پوشک مای بیبی نوزاد پسر نوزاد دختر پی پی پوشک شورتی فرزند پروری ترک پوشک سرلاک
مامان ویهان مامان ویهان ۳ سالگی
پارت پانزدهم(۱۵)
فرش دانش اموزان با فاصله ی زیادی از فرش معلم ها پهن شده بود…
خانم ستاری و پسرش ،خانم خسروی و همسرش و اقای راننده که مرد مسنی بود مشغول صبحانه خوردن بودن…
تعدادی از بچها کنار رودخونه رفتن و تعدادی مشغول بازی بودن…
منچ والیبال و شطرنج…
منو مارال هم نشسته بودیم و بازی بقیه رو تماشا میکردیم …
دوساعت گذشت …خانم خسروی که انگار حوصله اش سر رفته بود به طرف ما اومد و گفت: دخترا خسته نشدین انقدر نشستین؟؟
هرکی وسطی بازی میکنه …بسم الله…
همسرش سریع به طرف ما اومد وگفت منم هستم…
بعد صداش رو بلند کرد و گفت:اقا سیاوش بدون شما صفایی نداره …
سیاوش که انگار حوصله ی بازی نداشت با اکراه به سمت ما اومد …
خانم خسروی ،همسرش،سیاوش و ۲نفر دیگه از بچها یه تیم شدند
منو مارال و ۴ نفر دیگه هم یه تیم بودیم …
اون روز شاهد بودم که دخترا واسه جلب توجه سیاوش چه کارهایی که نمیکردن..


شیر خشک ببلاک شیر خشک نان پوشک مولفیکس پوشک مای بیبی نوزاد پسر نوزاد دختر پی پی پوشک شورتی فرزند پروری ترک پوشک سرلاک
مامان ویهان مامان ویهان ۳ سالگی
پارت چهادهم(۱۴)
صدایی کنار گوشم گفت :شما لطفا در طول اردو جلو چشم من باش…
سرم رو برگردوندم و گفتم بله؟؟؟؟
سیاوش:گفتم امروز جلو چشمم باش بدون اطلاع جایی نرو …
حنا:چرا؟؟
سیاوش:چون مسئولیت شما با منه و پدرتون شمارو به من سپرده..
حنا:ممنون از حس مسئولیت پذیریتون اما من از پس خودم برمیاد …
فقط چندقدم ازش دور شده بودم که خانم ستاری گفت:حناجان میشه ظرف های کوچیک داخل صندوق ماشین رو بیاری؟
با اخم به ماشینش نزدیک شدم
حنا:خانم ستاری گفت ظرفا رو ببرم ..
سیاوش :باشه حالا چرا اخم کردی؟ …فقط گفتم تو امانتی ..
سکوت کردم و جوابی ندادم
سیاوش :یه سوال بپرسم؟؟تو واقعا هیچ جا بدون خانوادت نرفتی؟؟
کوتاه و مختصر گفتم :نه
سیاوش ابرو هاشو بالا انداخت و گفت :چه خووووب!
ظرف ها رو کنار خانم ستاری گذاشتم و به سمت مارال رفتم..
مارال:این پسره چی میگفت بهت؟؟
حنا :میگفت جلو چشمم باش…امانتی…ازین حرفا
مارال:توچی گفتی؟؟
حنا:جوابشو ندادم
مارال:افرین خوب کردی..



شیر خشک ببلاک شیر خشک نان پوشک مولفیکس پوشک مای بیبی نوزاد پسر نوزاد دختر پی پی پوشک شورتی فرزند پروری ترک پوشک سرلاک
مامان هانا🧚🏻‍♀️ مامان هانا🧚🏻‍♀️ ۳ سالگی
الان که تاپیکا رو میخوندم دلم خواست یه چیز از تجربه خودم بگم به مامانایی که دارن بچشون رو از پوشک میگیرن.
من خیلی خوب دخترم رو از پوشک گرفتم در کمتر از یک هفته کاملا همکاری کرد. اما نکته اش این بود که اصلا دعواش نکردم. اصلا استرس بهش ندادم. حتی وقتی خونه رو چند بار کثیف کرد و می‌خواست گریه کنه آرومش کردم گفتم اشکال نداره عزیزم الان تمیزش میکنیم و با ارامش بهش گفتم خونه جای جیش نیست جیش باید بره توی دسشویی.
آنقدر خوب یاد گرفت که حتی شبا هم خودش بیدارم میکنه میگه خیلی جیش دارم مامان.
اما.... چند روز پیش که قرص اورژانسی خورده بودم و خیلی عصبی بودم و غذام هم رو گاز بود وقتی هانا رو بردم دسشویی و هی بازی گوشی کرد و من با حرص گفتم نمیخواد دسشویی کنی بیا بریم و گریه کرد و محلش نذاشتم. و چون هورمونهام به ام ریخته بود چند روز بی حوصله بودم. بخاطر این قضیه دوبار پشت سر هم تو خونه جیش کرد. چون دیگه دلش نمی‌خواست بره دسشویی و نمی‌گفت. فقط بخاطر یه بار دعوا کردن و بی‌حوصلگیم بعد از اینکه کامل یاد گرفته بود.
اینهمه تایپ کردم که فقط بهتون برسونم که چقدر بچه حساسه و چقدر باید حواسمون باشه به رفتارمون.
مامان ویهان مامان ویهان ۳ سالگی
پارت هشتم(۸)

روز عروسی رسید …
دوش گرفتم و موهامو خشک کردم جلوی آینه قدی اتاقم ایستادم …
دختری دیدم ظریف خوش اندام با پوست روشن و موهای خرمایی و لخت شروع کردم به ارایش کردن رژ لب صورتی خوشرنگم رو برداشتم …
چقدر چهره ام رو شاداب تر کرد…
ازبین لباس مجلسی ها لباس عروسکی مشکی رو برداشتم قدش تا زیر زانو بود اما بالا تنه ی کاملا پوشیده ای داشت پاپیون بزرگ سفید پشت لباس بود استین های ان تا زیر ارنج…
کفش های نقره ای رنگ که بند های ان دور پا پیچیده میشد رو پوشیدم
دوباره خودمو توی ایینه نگاه کردم در اتاق رو باز کردم و گفتم: من اماااده ام

رسیدیم به تالار …چقدر مجلل و زیبا بود …
وقتی وارد سالن شدیم پدر داماد که مرد میانسال با قد بلند ،شونه های پهن ،موهای جو گندمی و سبیل های بلند و تاب داده بود به استقبالمون اومد و خوش امد گفت …
بعد از احوال پرسی و خوش امد گوییه پدر داماد بطرف میز اواسط سالن رفتیم و نشستیم …
از دور خانم ستاری (دختر عموی مامان شیرین) و پسرش رو دیدم که به طرف ما می امدند …
سیاوش رو چند سال پیش دیده بود قد بلند لاغر و زشت بود اما حالا ….
چقدر شبیه پدرش شده بود…
باورم نمیشد این همون پسر زشت چند ساله پیشه ..
بعد از احوال پرسی و خوش امد گویی گرمی که با ما داشتند به سمت میز کناری رفتند…
بابا:شیرین جان من فکر میکردم عروسی پسر بزرگشونه ..
شیرین: نه عزیزم عروسی پسر کوچیکه س سروش…
مهری(خانم ستاری) میگفت سیاوش زیر بار ازدواج نمیره …انقدر تو دادگاه اتفاقات ناجور دیده که به ازدواج بدبین شده …
بابا:کارش چیه؟؟
شیرین:وکیله…


شیر خشک ببلاک شیر خشک نان پوشک مولفیکس پوشک مای بیبی نوزاد پسر نوزاد دختر پی پی پوشک شورتی فرزند پروری ترک پوشک سرلاک