۱۰ پاسخ

منم همسرم خیلی روی چیزای کوتاه گیره مثلاً اون دفعه با کلی شوقو زوق ی کت مشکی گرفتم کلی خوشحال بودم اومدم خونه گفت یا می‌بری پس میدی یا اتیشش میزنم ( گاهی احساس میکنم اونایی ک خیلی شیک میپوشن فک میکنن امسال ما ک‌ شوهرامون برای لباس پوشیدمون تصمیم میگیره فک میکنن اصلا بلد نیستیم خوب بپوشیم

مگه چی پوشیده بودی. خب باید لباس رو ببینیم که بگیم حق داشته یا نه

مگه تا کجا بود لباست؟
شوهرم منم تا همین چند ماه پیش گیر میداد ولی خداروشکر آلان گیر نمیده دیگه

بخدا من میگم کاش یکی بم‌گیر میداد

حتما باسنت بزرگه 😄

حالا برعکس من میگم کاش مال منم یکم گیر میداد

حتی دیدم اصلا دوست نداره خوب بپوشم وقتی خوب آرایش میکنم یا خیلی عالم بیشتر گیر میده اما وقتای ک ساده ام تو چش نیستم اصلا کاری ندارع و من دوست دارم همیشه و همه جا عالی باشم

قد لباست تا کجا بود؟

شوهرمنم همینه حالم بهم میخوره از بس اشاره به پوشش گردنم میکنه اگر ب اختیار خودم بود اصلا شال نمیزاشتم🤦🏻‍♀️

شوهر منم اینجوریه درکت میکنم
با این تفاوت ک اگ لباسی ک دوس نداره بپوشم،پارش میکنه
منم دیگ باب میل اون میپوشم اعصابم راحت باشه لااقل

سوال های مرتبط

مامان ویهان مامان ویهان ۳ سالگی
پارت ۶۰(پارت اخر)
حنا و سیاوش بعد از چندهفته موندن تو اون خونه برمیگردن (وقتی برگشتن یادمه حنا خیلی لاغر شده بود)
بابای حنا پیگیر کارای طلاق میشه که میفهمن حنا حامله س (همون شب اول تو باغ)
دیگه کوتاه میان سیاوش خونه میگیره و خانواده حنام جهاز میدن میرن خونه خودشون اما گیر دادنای سیاوش همچنان بوده (حتی پرده خونه رو نمیذاشت کنار بزنه) رسما اسیر و گرفتار بود..
تا اینکه حنا یه گل پسر خوشکل میزاد …
همون اوایل روزای بعد زایمان یبار سیاوش تو داروخونه بود حنا تو ماشین به بچه شیر داد وقتی برگشت قشقرق راه انداخت که چرا سینتو بیرون انداختی (با اینکه شال انداخته بود رو صورت بچه)
سیاوش بزور بچه رو شیرخشکی کرد…(وقتی شیر از سینش میومد و سیاوش نمیذاشت به بچه بده چقدر گریه میکرد…)
خلاصه زندانی بود…بیرون نمیرفت ..مسافرت نمیرفتن ..فقط خونه باباهاشون…
بچه یکم بزرگتر شد حنا بزور طلاق گرفت البته به شرط اینکه بچه رو بده ب سیاوش…
دیگه حنا رفت دانشگاه درسش خوند الان یه شغل خیلی خوب داره…بچشم پیش سیاوشه گاهی اخر هفته ها پیش حناس…
ازون دختر ترسو وابسته تبدیل شده به زن قوی و مستقل..

و اما خودم… من مارال این قصه بودم که همه این اتفاقات رو دیده بودم یا جز به جزئش رو حنا واسم تعریف کرده بود…