پارت ۸

آدرس کافه رو نگاه کردم. میدان ساعت!
میدان ساعت نزدیک بازار و تربیت، شلوغ ترین نقطه ی تبریز در ۲۸ اسفند بود!
چون مسیر شلوغی بود اسنپ و تاکسی گیرم نیومد به خاطر همین کمی پیاده رفتم تا به ایستگاه بی آر تی نصف راه برسم. با خودم گفتم هر موقع دردم گرفت جایی میشینم یا برمی‌گردم. رفتم. چه خوب که رفتم. چون در نهایت دردها و سختی ها فراموش میشه و خاطرات خوب در ذهن انسان می‌مونه.
نسرین بیرون کافه منتظرم بود. باهاش دست دادم و احوالپرسی کردم. فضای کافه رنگی و صمیمی و قشنگ بود. با نسرین کلی گپ زدیم. نسرین هم مثل من معلم دبیرستان بود اما آشنایی ما به قبل از استخدام هر دوتامون برمی‌گشت.
علاوه برما یه دختر و پسر جوون دیگه هم تو کافه بودن. پسر به فکر نوشیدنیش بود اما دختر گاهی میخندید گاهی بهش کادو میداد گاهی بغلش میکرد و بوسش می‌کرد. گاهی هم به بهونه درست کردن مینی اسکارف یا بالا کشیدن دامن بلندش پا میشد و به ما نگاه می‌کرد.
من و نسرین هم از خنده روده بر شده بودیم‌. چند تایی عکس در فضای قشنگ کافه گرفتیم و راهی شدیم.
فرزند پروری آموزش توالت رفتن کودک آموزش توالت مستقل ترک پوشک

تصویر
۲ پاسخ

چقدر عکست قشنگه

کاش مامان من دختری مثل تو داشت

سوال های مرتبط

مامان هلنا جانم🩷 مامان هلنا جانم🩷 ۲ سالگی
پارت۷

کمی شیرینی خوردم تا تودلی در حین سونو بیدار باشه و ورجه وورجه کنه. دکتر سونوگرافی معاینه کرد و سلامتش رو تائید کرد. وقتی درباره جنسیت پرسیدم، گفت علائم به نفع دختره اما دقیق مشخص نیست، به کسی نگید و خرید نکنید.
همون لحظه پروانه ها تو دل من به پرواز دراومدن😍
اما بلافاصله قضیه دوستم سحر به یادم اومد که در انتی تشخیص دختر داده شده بود و در آنومالی فهمیده بودن که پسره و پسر هم شد. سعی کردم بهش فکر نکنم.
آزمایش خون رو هم دادم و راهی خونه شدم.

اینم عکسی که در انتی به ما دادند❤️🍭

دم عید بود. با دوستم نسرین تلفنی صحبت کردم و از حال و هوای روزهام بهش گفتم. نسرین رفیق امن من بود. استاد ادبیات و یک کتاب خوان حرفه ای‌. کسی که در نگارش پایان‌نامه ارشدم به داد من رسیده بود. ارتباط ما پررنگ و کم رنگ میشد اما رفاقت ما همیشه پابرجا بود.
نسرین گفت یه کافه خوب میشناسم. فردا بیا اونجا باهم گپ بزنیم توهم حال و هوات عوض میشه
بارداری حاملگی حامله زن باردار و فرزند اول تهوع بارداری ویار حاملگی آنومالی انتی
مامان هلنا جانم🩷 مامان هلنا جانم🩷 ۲ سالگی
پوشک ترک پوشک کودک نظم کودک دوساله آموزش نظم به کودکان مرز گذاری استقلال
در همون حین، یه پیرزنی که بغلم نشسته بود ازم خواست شماره روی کاغذ رو بخونم.
گفتم ۲۷۱
همون لحظه که چشامو باز کردم نزدیک بود بالا بیارم. مسئول آزمایش گفته بود اگه بالا بیاری آزمایش باطل میشه و باید تکرار شه.
دوباره سرمو تکیه دادم و چشامو محکم بستم.
پیرزنه میخواست باهام حرف بزنه و مدام ازم سوال می‌پرسید. وقتی دید جواب نمیدم بیخیال شد و اونور نشست.
همونطور که نشسته بود یهو حس کردم حالم خوب شد، انگار یه هاله نوری بهم تابید و حالت تهوعم رفت و انرژی گرفتم(شربت قند داشت اثر می‌کرد) چشامو باز کردم و سوالای پیرزنو جواب دادم.:)
سه بار دیگه با فاصله یک ساعت یک ساعت آزمایش خون دادم و به خونه برگشتم.
نزدیک عصر بود. آماده شدم برای رفتن به مراسم چهلم رحیم.
وارد حیاط تالار شدم. همه جا سرسبز بود و با درخچه های زینتی لوکس و روبان مشکی تزئین شده بود. تالار پله های گرد و بزرگی داشت. مثل ورودی یک قصر. عکس رحیم روی یه بنر بزرگ جلوی در تالار نصب شده بود. یه پسر خوشتیب با کت و کراوات. انگار داماد بود! از دلم گذشت کاش به جای مراسم ختم، مراسم ازدواجش در این تالار برگزار میشد. مطمئنم این فکر از ذهن هر کسی که اونجا بود، گذشته بود.
مامان هلنا جانم🩷 مامان هلنا جانم🩷 ۲ سالگی
به نظرم موضوع مهمی نیومد. گفتم اوکی ایشالله حالش زودتر خوب بشه.
دم عید بود. دکتر گفت هنوز باید در استراحت نسبی باشم و داروی پروژسترون مصرف کنم. من دیگه از تنها تو خونه بودن دیوونه شده بودم. همسرم هم کارش طوری بود که شبا دیر وقت میومد. دوباره دلو زدم به دریا و گفتم این بار هر طور که شده میرم مدرسه قبلیم.
به مدیرمون گفتم که میخوام بیام. راضی کردن مدیر و همسرم و مادرم کمی طول کشید. چون راه دور بود و خطر داشت و همشون نگران من بودن. اما من دیگه نمیتونستم تنهایی رو تحمل کنم. از طرفی دلم براشون تنگ شده بود. کمی ناراحت این موضوع بودم که چرا اونا به دیدن من نمیان اما دیگه بیخیال شدم و رفتم.
این بار چیزی درست نکردم. دست و دلم نرفت. هر لحظه منتظر بودم چیزی بشه و کنسل کنن اما اتفاقی نیفتاد و رفتم.
وارد مدرسه که شدم قلبم اکلیلی شد و ذوق زده شدم. انگار به جایی برگشتم که عاشقش بودم و مدت ها از اون دور بودم.
صبح به رها زنگ زده بودم. اخه رها هم تبریز زندگی میکرد و برای تدریس راه دور میرفت. گفتم بیا باهم بریم اما قبول نکرده بود.
مدیر و معاونم اومده بودن جلوی در. یکی یکی بغلشون کردم. خصوصا مدیرمون که خیلی دلتنگش بودم. دلم می‌خواست اون لحظه زمان وایسه و بتونم بیشتر خوشحال باشم.
کودک لجبازی استقلال طلبی فرزند پروری مرز گذاری مرز
دورهمی شیر شیشه شیر انتی آنومالی
مامان پانیساوالیسا🧸 مامان پانیساوالیسا🧸 ۲ سالگی
امروز از اون روزایی بود مه به خودم گفتم بسه دیگه بی انرژی بودن
بسه نا امیدی
برخلاف میل باطنیم از تخت دل کندم ساعت ۵ بیدار شدم تا حداقل نیم ساعتی برای خودم باشم 🌝
بچه ها ۶ بیدار شدن
یک ساعت شکر گذاری کردم نشستم تراس و شنیدن صدای پرنده ها هوای صبح حالمو خیلی خوب کرد🌱✨️
۶ بچه ها بیدار شدن صبحانه آماده کردم خوردیم و زدیم با دوتا دختر بیرون🤭
اومدیم پارک و اسباب بازی فروشی (خیلی میترسیدم ولی خب برای حال خوبمون هم که شده لازم بود)
الانم اومدیم خونه 🏠
الیسا داره شیر میخوره و تو خوابه
پانیسا هم مشغول بازیه
پنجره بازه نسیم بهاری میاد
نهارم قراره فلافل سرخ کنم دلم میخواد غذاهای جدید امتحان کنم برای هر روز 🍝
شما نهار چی دارین؟!
عصر دخترکا نوبت چکاپ دارن 😬
شما روزتون چطور بوده؟!
من به اینجا میگم گوشه دنج من یه کافه آروم ساکت بی هیاهو مخصوص آرامش ذهن و روانمون💆‍♀️



بارداری زایمان آنومالی فرزند پروری دختر پسر پوشک شیرخشک انومالی بارداری زایمان آنومالی فرزند پروری طبیعی سزارین پوشک شیرخشک رفلاکس کولیک رفلاکس پنهان