پارت۷

کمی شیرینی خوردم تا تودلی در حین سونو بیدار باشه و ورجه وورجه کنه. دکتر سونوگرافی معاینه کرد و سلامتش رو تائید کرد. وقتی درباره جنسیت پرسیدم، گفت علائم به نفع دختره اما دقیق مشخص نیست، به کسی نگید و خرید نکنید.
همون لحظه پروانه ها تو دل من به پرواز دراومدن😍
اما بلافاصله قضیه دوستم سحر به یادم اومد که در انتی تشخیص دختر داده شده بود و در آنومالی فهمیده بودن که پسره و پسر هم شد. سعی کردم بهش فکر نکنم.
آزمایش خون رو هم دادم و راهی خونه شدم.

اینم عکسی که در انتی به ما دادند❤️🍭

دم عید بود. با دوستم نسرین تلفنی صحبت کردم و از حال و هوای روزهام بهش گفتم. نسرین رفیق امن من بود. استاد ادبیات و یک کتاب خوان حرفه ای‌. کسی که در نگارش پایان‌نامه ارشدم به داد من رسیده بود. ارتباط ما پررنگ و کم رنگ میشد اما رفاقت ما همیشه پابرجا بود.
نسرین گفت یه کافه خوب میشناسم. فردا بیا اونجا باهم گپ بزنیم توهم حال و هوات عوض میشه
بارداری حاملگی حامله زن باردار و فرزند اول تهوع بارداری ویار حاملگی آنومالی انتی

تصویر
۲ پاسخ

دختره

@helenavamomi
این کانالمه تو روبیکا
خاطرات واقعی خودمو میذارم

سوال های مرتبط

مامان هلنا جانم🩷 مامان هلنا جانم🩷 ۲ سالگی
پارت۹
روزها گذشت و نوبت سونو آنومالی و تعیین جنسیت تودلی رسید.شب قبل تا صبح خواب اون لحظه رو میدیدم. یه بار میدیدم دختره و بار بعد پسر!
قرار بود تو خونه مادرشوهرم بعداز شام یه مهمونی کوچیک بگیریم و جنسیت رو اونجا بفهمیم. چون همسرم سرکار بود من با برادر شوهرم و خواهرم سه تایی رفتیم. دکتر بابالو، ساختمان آذرآبادگان.
به شدت دکتر خوش برخورد و شوخ طبعی بود. با خواهرم رفتیم تو و من قضیه جشن تعیین جنسیت رو بهش گفتم و ازش خواستم تا جنسیت رو به من نگه. آقای دکتر برگشت گفت:«مادر ما که اینجا جنسیت رو‌نشون نمیدیم. دستگاهای ما برای جنسیت نیستن» و من با عقلی که توسط هورمون های بارداری قلقلک داده شده بود یک لحظه شوکه شدم و حرفش رو باور کردم.
اون با خواهرم خجالتی و درونگرای من حرف زد. به زور ازش حرف می‌کشید. درباره رشته ی تحصیلی و اهدافش سوال می‌کرد و با من گپ میزد. دکتر با رفتار خوبی که داشت بهترین خاطره رو از بارداری برای من به جا گذاشت.
آخرش گفت تموم شد. بچه سالمه پاشین برین.
مامان هلنا جانم🩷 مامان هلنا جانم🩷 ۲ سالگی
به نظرم موضوع مهمی نیومد. گفتم اوکی ایشالله حالش زودتر خوب بشه.
دم عید بود. دکتر گفت هنوز باید در استراحت نسبی باشم و داروی پروژسترون مصرف کنم. من دیگه از تنها تو خونه بودن دیوونه شده بودم. همسرم هم کارش طوری بود که شبا دیر وقت میومد. دوباره دلو زدم به دریا و گفتم این بار هر طور که شده میرم مدرسه قبلیم.
به مدیرمون گفتم که میخوام بیام. راضی کردن مدیر و همسرم و مادرم کمی طول کشید. چون راه دور بود و خطر داشت و همشون نگران من بودن. اما من دیگه نمیتونستم تنهایی رو تحمل کنم. از طرفی دلم براشون تنگ شده بود. کمی ناراحت این موضوع بودم که چرا اونا به دیدن من نمیان اما دیگه بیخیال شدم و رفتم.
این بار چیزی درست نکردم. دست و دلم نرفت. هر لحظه منتظر بودم چیزی بشه و کنسل کنن اما اتفاقی نیفتاد و رفتم.
وارد مدرسه که شدم قلبم اکلیلی شد و ذوق زده شدم. انگار به جایی برگشتم که عاشقش بودم و مدت ها از اون دور بودم.
صبح به رها زنگ زده بودم. اخه رها هم تبریز زندگی میکرد و برای تدریس راه دور میرفت. گفتم بیا باهم بریم اما قبول نکرده بود.
مدیر و معاونم اومده بودن جلوی در. یکی یکی بغلشون کردم. خصوصا مدیرمون که خیلی دلتنگش بودم. دلم می‌خواست اون لحظه زمان وایسه و بتونم بیشتر خوشحال باشم.
کودک لجبازی استقلال طلبی فرزند پروری مرز گذاری مرز
دورهمی شیر شیشه شیر انتی آنومالی
مامان ایلیا مامان ایلیا ۲ سالگی
از زمانیکه باردار بودم به خودم یه قولی دادم. بچه ام چه دختر باشه چه پسر کاری کنم که در دل طبیعت بزرگ بشه. وسواس های مادرانه رو بذارم کنار و اجازه بدم تا هرچقدر دلش میخواد تو طبیعت بازی کنه و بزرگ بشه.
از فضای امن خونه خارج بشم و اجازه بدم طبیعت رو با دستان خودش کشف کنه.
نگرانی از زمین خوردنها و آلوده شدن دست ها و لباسها و مریضی بخاطر سرمای زمستون و... بذارم کنار و تا میتونم بهش فرصت دویدن و شیطنت در طبیعت رو بدم.
اینروزها که با بچه های همسن و سالش در ایران در ارتباط بوده متوجه میشم که تا حد خیلی خوبی در این مورد موفق عمل کردم.
ایلیا از نظر حرکات فیزیکی؛ شناخت طبیعت؛ واکنشهای لازمش نسبت به اتفاقهای محیط خداروشکر جلوتر از سنش هست.
اینروزها هم سعی کردم شبها که هوا خنک هست حتما به پارک یا باغ های اطراف ببرمش تا بتونم به خودم ثابت کنم گرمای تهران و شهرنشینی نمیتونه جلودار یه مادر باشه برای راهی که انتخاب کرده.
بچه ها با خوردن دست آلوده ممکنه مریض بشن، با زمین خوردن تو طبیعت و پارک ممکنه صدمه های کوچیک ببینن و گریه کنن، با کثیف کردن لباسهاشون ممکنه کار ما صدبرابر بشه، با بازی بیرون از خونه ممکنه ویروس بگیرن و یه مدت خونه نشین بشیم ولی تمام اینها در برابر چیزهایی که به دست میارن هیچه.

عکس زیر در حال جستجوی حشرات و مورچه هاست.
مامان هانا🧚🏻‍♀️ مامان هانا🧚🏻‍♀️ ۳ سالگی
الان که تاپیکا رو میخوندم دلم خواست یه چیز از تجربه خودم بگم به مامانایی که دارن بچشون رو از پوشک میگیرن.
من خیلی خوب دخترم رو از پوشک گرفتم در کمتر از یک هفته کاملا همکاری کرد. اما نکته اش این بود که اصلا دعواش نکردم. اصلا استرس بهش ندادم. حتی وقتی خونه رو چند بار کثیف کرد و می‌خواست گریه کنه آرومش کردم گفتم اشکال نداره عزیزم الان تمیزش میکنیم و با ارامش بهش گفتم خونه جای جیش نیست جیش باید بره توی دسشویی.
آنقدر خوب یاد گرفت که حتی شبا هم خودش بیدارم میکنه میگه خیلی جیش دارم مامان.
اما.... چند روز پیش که قرص اورژانسی خورده بودم و خیلی عصبی بودم و غذام هم رو گاز بود وقتی هانا رو بردم دسشویی و هی بازی گوشی کرد و من با حرص گفتم نمیخواد دسشویی کنی بیا بریم و گریه کرد و محلش نذاشتم. و چون هورمونهام به ام ریخته بود چند روز بی حوصله بودم. بخاطر این قضیه دوبار پشت سر هم تو خونه جیش کرد. چون دیگه دلش نمی‌خواست بره دسشویی و نمی‌گفت. فقط بخاطر یه بار دعوا کردن و بی‌حوصلگیم بعد از اینکه کامل یاد گرفته بود.
اینهمه تایپ کردم که فقط بهتون برسونم که چقدر بچه حساسه و چقدر باید حواسمون باشه به رفتارمون.
مامان هلنا جانم🩷 مامان هلنا جانم🩷 ۲ سالگی
چند روز طول کشید تا کارای اداری رحیمو انجام بدن و به تبریز منتقلش کنن. مراسمش در یکی از بزرگترین تالار های تبریز برگزار شد. طبق معمول خانواده ام اجازه ندادن تا در مراسمش شرکت کنم. البته بعد ها همکارام گفتن خیلی خوب کردی نیومدی وضعشون خیلی خراب بود.
مراسم چهلم رحیم مصادف شده بود با آزمایش دیابت بارداری من. از چند روز پیش همه رو راضی کرده بودم که من باید در مراسم شرکت کنم.
صبح شد ۱۰ ساعت ناشتا بودم. حالت تهوع بیچارم کرده بود. (من جزو کسانی که بودم که تا آخرین روز حتی یه مدت بعد زایمان حالت تهوع داشتم.)
آزمایش خون ۴ مرحله ای بود. پس از مرحله اول، یه آزمایش ادرار هم بود. پس از تحویل نمونه در روشویی سرویس بهداشتی داشتم دستام رو میشستم که یه دختر نوجوانی دوید سمتم و با صدای بلند گفت سلام خانوووووم.
منم گیج و منگ و گرسنه بودم و حالت تهوعم هر لحظه ممکن بود کار دستم بده:))
شناختمش زهرا بود یکی از شاگردای امسالم. همه تو سرویس بهداشتی داشتن مارو نگاه می‌کردن.
زهرا شروع کرد. خانم وای چقدر خوشحالم که دیدمتون. خانم چرا مارو گذاشتین و رفتین؟ خانم یه معلمی بهمون دادن اصلا اعصاب نداره شما خیلی مهربون بودین‌. یهو بغض کرد و شروع کرد به گریه کردن. منم پس از شستن دستام، دستشو گرفتم و بردمش بیرون.
بغلش کردم، دستشو نوازش کردم. بعد اینکه کمی آروم شد گفتم زهرا در شرایط بدی هستم. میدونست که باردارم. همه بچه ها میدونستن. ادامه دادم. زهرا هر لحظه ممکنه بچم رو از دست بدم. کمر درد نمیذاره بشینم و تهوع نمیذاره تدریس کنم. بیا شمارمو بهت بدم هر موقع دلت تنگ شد بهم پیام بده.

خانم آخی...

شانس آوردم اسمشو صدا زدن و رفت برای آزمایش. منم رفتم یه لیوان شربت شیرینی که بهم داده بودن خوردم.
مامان ویهان مامان ویهان ۲ سالگی
پارت سوم(۳)

مامان مهناز برای رهایی از اون شرایط که بسیار بدبود
به پدرم جواب مثبت داد
دو دوست صمیمی با رضایت کامل حالا دو هوو هستند …
دو هوو که مثل خواهر همو دوست دارن…
چند ماه بعد از ازدواج حاتم و مهناز من به دنیا اومدم
ودیگه خدا به پدر و مادرم فرزندی نداد …
این خانواده ۳نفره صاحب دختری شدند
که از هرچیزی در دنیا برایشان عزیزتر و ارزشمندتر بود
این دوست داشتن و توجه بیش از حد باعث شده بود که من شخصی تنبل ،لوس،دل نازک و به شدت وابسته باشم …
ازین ماجرا سالها میگذره و حالا من نزدیک ۱۸سالمه
سال اخر رشته تجربی …
رشته ای که همه با ارزوی پزشکی و پرستاری وارد اون میشن…
صدای مامان مهناز منو به خودم اورد
مهناز: بجنب دختر دیرت شد مگه امروز امتحان نداری؟؟؟
حنانه: وااای مامان ساعت چنده؟؟
مهناز:۷و ۱۰دقیقه
در حالی که با عجله به سمت کمدم میرفتم گفتم :
لطفا بابارو بیدار کن منو برسونه
مهناز:بابا خونه نیست دیشب حال شیرین بد شد رفتن باهم بیمارستان هنوز برنگشتن
حنانه:چیشده؟؟
مهناز:نگران نشو فقط یکم سر درد داشت
با مامان خداحافظی کردم با قدم های تند و سریع به سمت خیابون رفتم
از خونه ما تا مدرسه حدودا ۱۰دقیقه بود یعنی یک کوچه و یک خیابون رو باید میگذروندم
انقدر تند راه میرفتم که انگار می دوییدم
بالاخره رسیدم هیچکس توی حیاط نبود مشخص بود که زنگ خورده و همه رفتن سرکلاس،به طرف سالن کلاس ها رفتم سکوت سالن بیشتر بهم استرس داد تا حدی که شدت ضربان قلبم رو به خوبی حس میکردم
پشت در کلاس رسیدم و در زدم ….


پوشک فرزند پروری مولفیکس مای بیبی ببلاک پیپی