پارت۹
روزها گذشت و نوبت سونو آنومالی و تعیین جنسیت تودلی رسید.شب قبل تا صبح خواب اون لحظه رو میدیدم. یه بار میدیدم دختره و بار بعد پسر!
قرار بود تو خونه مادرشوهرم بعداز شام یه مهمونی کوچیک بگیریم و جنسیت رو اونجا بفهمیم. چون همسرم سرکار بود من با برادر شوهرم و خواهرم سه تایی رفتیم. دکتر بابالو، ساختمان آذرآبادگان.
به شدت دکتر خوش برخورد و شوخ طبعی بود. با خواهرم رفتیم تو و من قضیه جشن تعیین جنسیت رو بهش گفتم و ازش خواستم تا جنسیت رو به من نگه. آقای دکتر برگشت گفت:«مادر ما که اینجا جنسیت رو‌نشون نمیدیم. دستگاهای ما برای جنسیت نیستن» و من با عقلی که توسط هورمون های بارداری قلقلک داده شده بود یک لحظه شوکه شدم و حرفش رو باور کردم.
اون با خواهرم خجالتی و درونگرای من حرف زد. به زور ازش حرف می‌کشید. درباره رشته ی تحصیلی و اهدافش سوال می‌کرد و با من گپ میزد. دکتر با رفتار خوبی که داشت بهترین خاطره رو از بارداری برای من به جا گذاشت.
آخرش گفت تموم شد. بچه سالمه پاشین برین.

تصویر
۲ پاسخ

بعدش؟

شما معلمی عزیزم ؟

سوال های مرتبط

مامان جانم🩷 مامان جانم🩷 ۳ سالگی
پارت۷

کمی شیرینی خوردم تا تودلی در حین سونو بیدار باشه و ورجه وورجه کنه. دکتر سونوگرافی معاینه کرد و سلامتش رو تائید کرد. وقتی درباره جنسیت پرسیدم، گفت علائم به نفع دختره اما دقیق مشخص نیست، به کسی نگید و خرید نکنید.
همون لحظه پروانه ها تو دل من به پرواز دراومدن😍
اما بلافاصله قضیه دوستم سحر به یادم اومد که در انتی تشخیص دختر داده شده بود و در آنومالی فهمیده بودن که پسره و پسر هم شد. سعی کردم بهش فکر نکنم.
آزمایش خون رو هم دادم و راهی خونه شدم.

اینم عکسی که در انتی به ما دادند❤️🍭

دم عید بود. با دوستم نسرین تلفنی صحبت کردم و از حال و هوای روزهام بهش گفتم. نسرین رفیق امن من بود. استاد ادبیات و یک کتاب خوان حرفه ای‌. کسی که در نگارش پایان‌نامه ارشدم به داد من رسیده بود. ارتباط ما پررنگ و کم رنگ میشد اما رفاقت ما همیشه پابرجا بود.
نسرین گفت یه کافه خوب میشناسم. فردا بیا اونجا باهم گپ بزنیم توهم حال و هوات عوض میشه
بارداری حاملگی حامله زن باردار و فرزند اول تهوع بارداری ویار حاملگی آنومالی انتی
مامان شاهزاده مامان شاهزاده هفته بیست‌وهشتم بارداری
مامان رادمهر و دیار مامان رادمهر و دیار ۲ سالگی
اسم بچه هاتون رو چجوری انتخاب کردین؟😍
خودم وقتی مجرد بودم عاشق اسم رادمهر بودم اونقدری که هرکدوم دوستام باردار بودن بهشون رادمهر پیشنهاد میدادم گذشت و وقتی ازدواج کردم و باردار شدم به شوهرم گفتم بچمون پسره و اسمش رو بزاریم رادمهر شوهرم میگف نه اصلن میزاریم حسین😵‍💫)قربون امام حسین بشم قصد بی احترامی ندارما)بهش گفتم هر اسمی بجز حسین و اسمای مذهبی و عربی گذشت و گفت میزاریم مهیار دیگه چیزی نگفتم تا زایمان کردم وقتی از بیمارستان برمیگشتیم گف بریم ثبت احوال شناسنامه بگیریم وقتی رفتیم اونجا خودش اسم رادمهر رو گذاشت😍🤌🏼
برای پسر دومم وقتی باردار شدم دوباره گفتم بچه ام پسره و اسمش رو میخوام بزارم دیار اینبار شوهرم باور نمی‌کرد پسر باشه چون فقط به دختر فکرمیکرد گف اگه پسر بود شما بزار اگه دختر بود من قبول کردم وقتی 12هفتگی رفتیم سونو گف پسره شوهرم باور نمی‌کرد می‌گفت اشتباه نمیکنین الان زود نیست برای مشخص شدن جنسیت که دکتر گفت کاملن مشخصه بازم شوهرم تا18هفتگی قبول نمی‌کرد که جنسیت رو درست گفته باشه اما بچمون پسر بود و اسمش شد آقا دیار😍✨️
دیگه هم بچه نمیخوام و بابت این دوتا چراغ خونه از خدا ممنونم الهی که دامن هرکسی که میخواد خیلی زود سبز بشه🙌🏼🫂
حالا شما بگین اگر درباره اسم کوچولوهاتون داستانی دارین❤️🙂‍↔️
#زایمان
#بارداری
#پوشک
#فرزندپروری
مامان اهورا مامان اهورا ۴ سالگی
سلام خانما خوبین امروز یکی از مامانای باردار 37 هست میخواست زودتر زایمان کنه میگفت خسته شدم بعد من یاد یه خاطره ای از خودم افتادم یادمه منم 37ودو سه روز داشتم رفتیم عروسی پسر عمم بعد اونجا متوجه شدم که منو دختر عموم طبق سنو ان تی تو یک روز تایم زایمانمون بود اون شب 😂😂😂😂دختر عموم بهم گفت دکتر بهش نامه داده برای چهارشنبه همون هفته بره برای سزارین اینقدر ترسیده بودم اونشب انگار یه چیزیو با سرعت بالا کوبیده بودن تو صورتم من همش فکرمیکردم یک ماه دیگه برای زایمان وقت دارم وقتی اون گفت من دارم زایمان میکنم اینقدر خودمو به زایمان نزدیک ندیده بودم اصلا باورم نمیشد تو ماه خودمم😂😂انگار از یه خواب عمیق به بدترین شکل ممکن بیدارم کردن جالبیش اینجا بود خونمو هم تمیز نکرده یعنی یه جورایی هبچ امادگی برای زایمان نداشتم و دقیقا روز سشنبه همون هفته که قرار بود مادرو خواهرم بیان کمکم برای تمیز کردن خونه کیسه ابم پاره شد یعنی چهار روز بعداز اون شب رفتم زایشگاه برای زایمان جالبترش این بود که دختر عموم رو هم همزمان با من اورده بودن زایشگاه اونم دردشو یاد کرده بود 😂😂😂الان که نگاه میکنم میبینم چقدر بیخیال بودم و چقدر بعضی مامانا برنامه ریزی دارن برای زایمانشون اینقدر اومدنش غافلگیرانه بود که من حتی نه موهامو رنگ کردم نه اصلاح کرده بودم نه خونم تمیز بود حتی خرید خونمم نکرده بودم 😂😂😂بیچاره خواهر وشوهرم تا روز بعد که من از زایشگاه مرخص شدم خونمو مثل گل تمیز کرده بودن شوهرمم کل خرید خونرو تنهایی انجام داده بود در کنار کمک هایی که به خواهرم تو تمیزی خونه و جابجایی وسایل داده بود 😂😂😂