پوشک ترک پوشک کودک نظم کودک دوساله آموزش نظم به کودکان مرز گذاری استقلال
در همون حین، یه پیرزنی که بغلم نشسته بود ازم خواست شماره روی کاغذ رو بخونم.
گفتم ۲۷۱
همون لحظه که چشامو باز کردم نزدیک بود بالا بیارم. مسئول آزمایش گفته بود اگه بالا بیاری آزمایش باطل میشه و باید تکرار شه.
دوباره سرمو تکیه دادم و چشامو محکم بستم.
پیرزنه میخواست باهام حرف بزنه و مدام ازم سوال می‌پرسید. وقتی دید جواب نمیدم بیخیال شد و اونور نشست.
همونطور که نشسته بود یهو حس کردم حالم خوب شد، انگار یه هاله نوری بهم تابید و حالت تهوعم رفت و انرژی گرفتم(شربت قند داشت اثر می‌کرد) چشامو باز کردم و سوالای پیرزنو جواب دادم.:)
سه بار دیگه با فاصله یک ساعت یک ساعت آزمایش خون دادم و به خونه برگشتم.
نزدیک عصر بود. آماده شدم برای رفتن به مراسم چهلم رحیم.
وارد حیاط تالار شدم. همه جا سرسبز بود و با درخچه های زینتی لوکس و روبان مشکی تزئین شده بود. تالار پله های گرد و بزرگی داشت. مثل ورودی یک قصر. عکس رحیم روی یه بنر بزرگ جلوی در تالار نصب شده بود. یه پسر خوشتیب با کت و کراوات. انگار داماد بود! از دلم گذشت کاش به جای مراسم ختم، مراسم ازدواجش در این تالار برگزار میشد. مطمئنم این فکر از ذهن هر کسی که اونجا بود، گذشته بود.

تصویر
۶ پاسخ

عزیزم ابروهاتو قهوه ی نکن

من نفهمیدم رحیم چرا مرد
اون تیکه رو نذاشتی ؟!
از اونجا که رها گفته تهرانم بعدش گفتم مراسم رحیم

مدل ابروهات قشنگه چه تمیز ابروهای خودته

طفلک رحیم

ادامشو در کامنت نوشتم.
اینا خاطرات واقعیه که در بارداری تجربه کردم.
قسمت رحیم تموم شد.
از فردا از شروع بارداری اینکه چطور شد بچه دار شدیم مینویسم
کانال روبیکامو دنبال کنین کمی انگیزه بگیرم خسیس نباشین
@helenavamomi

از ورودی با روبرو نگاه کردم. خانواده رحیم اونجا نشسته بودند. رهای منم اونجا بود. ساده تر از همه. با رنگ و رویی زرد و چشمایی گود افتاده که نشانگر گریه و بی تابی بی امانش در این مدت بود. رها منو که دید از جاش بلند شد و با قدم های تندی به سمت من اومد. ما همدیگرو بغل کردیم. یک بغل طولانی...
رها گفت مصل چرا اومدی؟ برای تو اینجور جاها خوب نیست. چه بد رفیقی ام من!
گفتم رها اینطور نگو. اومدم که کنارت باشم. این بهم آرامش میده. با خواهر، برادر و مادرش هم دیدار کردم و بهشون تسلیت گفتم.
میز هایی گرد و بزرگ سراسر تالار رو‌پر کرده بود. رومیزی های ساتن سفید و سبد گل سفید و بزرگ در وسط هر میز بود و دور سبد گل بشقاب های سفید با قاشق چنگال طلایی وجود داشت. شمع ها و روبان های مشکلی هم در روی میز ها به چشم می‌خوردند. تالار خیلی بزرگ بود اما جمعیت به حدی زیاد بود که عده ای سر پا ایستاده بودند. با دو دوربین بزرگ سراسر مراسم فیلم برداری میشد. گروه دف نوازان با لباس های مشکی و ریش های بلند وارد شدند و دف زدند. مراسم دف نوازی که به پایان رسید، پشت میکروفن از رحیم گفتند. اون هزینه صد تا بچه بی سرپرست رو به عهده گرفته بود و خانوادش تصمیم گرفتند همه ی اموال و دارایی های رحیم رو به اون صد تا بچه ببخشند. اونجا بود که بغضم ترکید و اشک ریختم. همانطور که گریه کردن برای من سخته، اگه گریم بگیره دیگه نمیتونم جلوش رو بگیرم.
مراسم رحیم تموم شد.
من موندم و تجربه ی اتفاقاتی که تا مدت ها زمان می‌خواست تا بتونم هضمشون کنم.

سوال های مرتبط

مامان هلنا جانم🩷 مامان هلنا جانم🩷 ۲ سالگی
چند روز طول کشید تا کارای اداری رحیمو انجام بدن و به تبریز منتقلش کنن. مراسمش در یکی از بزرگترین تالار های تبریز برگزار شد. طبق معمول خانواده ام اجازه ندادن تا در مراسمش شرکت کنم. البته بعد ها همکارام گفتن خیلی خوب کردی نیومدی وضعشون خیلی خراب بود.
مراسم چهلم رحیم مصادف شده بود با آزمایش دیابت بارداری من. از چند روز پیش همه رو راضی کرده بودم که من باید در مراسم شرکت کنم.
صبح شد ۱۰ ساعت ناشتا بودم. حالت تهوع بیچارم کرده بود. (من جزو کسانی که بودم که تا آخرین روز حتی یه مدت بعد زایمان حالت تهوع داشتم.)
آزمایش خون ۴ مرحله ای بود. پس از مرحله اول، یه آزمایش ادرار هم بود. پس از تحویل نمونه در روشویی سرویس بهداشتی داشتم دستام رو میشستم که یه دختر نوجوانی دوید سمتم و با صدای بلند گفت سلام خانوووووم.
منم گیج و منگ و گرسنه بودم و حالت تهوعم هر لحظه ممکن بود کار دستم بده:))
شناختمش زهرا بود یکی از شاگردای امسالم. همه تو سرویس بهداشتی داشتن مارو نگاه می‌کردن.
زهرا شروع کرد. خانم وای چقدر خوشحالم که دیدمتون. خانم چرا مارو گذاشتین و رفتین؟ خانم یه معلمی بهمون دادن اصلا اعصاب نداره شما خیلی مهربون بودین‌. یهو بغض کرد و شروع کرد به گریه کردن. منم پس از شستن دستام، دستشو گرفتم و بردمش بیرون.
بغلش کردم، دستشو نوازش کردم. بعد اینکه کمی آروم شد گفتم زهرا در شرایط بدی هستم. میدونست که باردارم. همه بچه ها میدونستن. ادامه دادم. زهرا هر لحظه ممکنه بچم رو از دست بدم. کمر درد نمیذاره بشینم و تهوع نمیذاره تدریس کنم. بیا شمارمو بهت بدم هر موقع دلت تنگ شد بهم پیام بده.

خانم آخی...

شانس آوردم اسمشو صدا زدن و رفت برای آزمایش. منم رفتم یه لیوان شربت شیرینی که بهم داده بودن خوردم.
مامان هلنا جانم🩷 مامان هلنا جانم🩷 ۲ سالگی
رحیم از نظر ظاهری هم خیلی خوشگل و خوش تیپ بود. هم ظاهر خوب و هم پولداریش باعث شده بود دخترا براش سر و دست بشکونن. قد بلند ، چار شونه، چشم و ابروی کشیده و کمی بور.
از نظر اعتقادی هم صدوهشتاد درجه با رها متفاوت بود. رها پوشیده لباس می‌پوشید، چادر داشت، نمازخون بود ولی رحیم در قید و بند این چیزا نبود. مهمانی های بزرگ برگزار می‌کرد و در اون مهمونی خانواده های پولدار و لاکچری با لباس و ظاهر اروپایی شرکت می‌کردند. زن های مو بلوند با موهای شنیون کرده و مردهای تراشیده و کراوات زده.
دنیای این خواهر و برادر باهم متفاوت بود اما این چیزی از عشق و علاقشون به هم کم نمی‌کرد.
چند مدتی بعد از خاکسپاری فائزه ، رها از دسترس خارج شد. دوباره من موندم و یک دنیا فکر و خیال. دختره انگار ماهی بود که با کمی فشار از دستت سر می‌خورد و می‌رفت.
بعد از چند روز بی خبری بهم پیام داد. ببخش حال رحیم خوب نیست. منم اومدم تهران.
همیشه تلکرافی پیام میداد. توضیح دادن تو مرامش نبود.
فرزند پروری
پوشک آنومالی لجبازی کودک دوساله
مامان هلنا جانم🩷 مامان هلنا جانم🩷 ۲ سالگی
پارت ۸

آدرس کافه رو نگاه کردم. میدان ساعت!
میدان ساعت نزدیک بازار و تربیت، شلوغ ترین نقطه ی تبریز در ۲۸ اسفند بود!
چون مسیر شلوغی بود اسنپ و تاکسی گیرم نیومد به خاطر همین کمی پیاده رفتم تا به ایستگاه بی آر تی نصف راه برسم. با خودم گفتم هر موقع دردم گرفت جایی میشینم یا برمی‌گردم. رفتم. چه خوب که رفتم. چون در نهایت دردها و سختی ها فراموش میشه و خاطرات خوب در ذهن انسان می‌مونه.
نسرین بیرون کافه منتظرم بود. باهاش دست دادم و احوالپرسی کردم. فضای کافه رنگی و صمیمی و قشنگ بود. با نسرین کلی گپ زدیم. نسرین هم مثل من معلم دبیرستان بود اما آشنایی ما به قبل از استخدام هر دوتامون برمی‌گشت.
علاوه برما یه دختر و پسر جوون دیگه هم تو کافه بودن. پسر به فکر نوشیدنیش بود اما دختر گاهی میخندید گاهی بهش کادو میداد گاهی بغلش میکرد و بوسش می‌کرد. گاهی هم به بهونه درست کردن مینی اسکارف یا بالا کشیدن دامن بلندش پا میشد و به ما نگاه می‌کرد.
من و نسرین هم از خنده روده بر شده بودیم‌. چند تایی عکس در فضای قشنگ کافه گرفتیم و راهی شدیم.
فرزند پروری آموزش توالت رفتن کودک آموزش توالت مستقل ترک پوشک
مامان ویهان مامان ویهان ۲ سالگی
پارت هشتم(۸)

روز عروسی رسید …
دوش گرفتم و موهامو خشک کردم جلوی آینه قدی اتاقم ایستادم …
دختری دیدم ظریف خوش اندام با پوست روشن و موهای خرمایی و لخت شروع کردم به ارایش کردن رژ لب صورتی خوشرنگم رو برداشتم …
چقدر چهره ام رو شاداب تر کرد…
ازبین لباس مجلسی ها لباس عروسکی مشکی رو برداشتم قدش تا زیر زانو بود اما بالا تنه ی کاملا پوشیده ای داشت پاپیون بزرگ سفید پشت لباس بود استین های ان تا زیر ارنج…
کفش های نقره ای رنگ که بند های ان دور پا پیچیده میشد رو پوشیدم
دوباره خودمو توی ایینه نگاه کردم در اتاق رو باز کردم و گفتم: من اماااده ام

رسیدیم به تالار …چقدر مجلل و زیبا بود …
وقتی وارد سالن شدیم پدر داماد که مرد میانسال با قد بلند ،شونه های پهن ،موهای جو گندمی و سبیل های بلند و تاب داده بود به استقبالمون اومد و خوش امد گفت …
بعد از احوال پرسی و خوش امد گوییه پدر داماد بطرف میز اواسط سالن رفتیم و نشستیم …
از دور خانم ستاری (دختر عموی مامان شیرین) و پسرش رو دیدم که به طرف ما می امدند …
سیاوش رو چند سال پیش دیده بود قد بلند لاغر و زشت بود اما حالا ….
چقدر شبیه پدرش شده بود…
باورم نمیشد این همون پسر زشت چند ساله پیشه ..
بعد از احوال پرسی و خوش امد گویی گرمی که با ما داشتند به سمت میز کناری رفتند…
بابا:شیرین جان من فکر میکردم عروسی پسر بزرگشونه ..
شیرین: نه عزیزم عروسی پسر کوچیکه س سروش…
مهری(خانم ستاری) میگفت سیاوش زیر بار ازدواج نمیره …انقدر تو دادگاه اتفاقات ناجور دیده که به ازدواج بدبین شده …
بابا:کارش چیه؟؟
شیرین:وکیله…


شیر خشک ببلاک شیر خشک نان پوشک مولفیکس پوشک مای بیبی نوزاد پسر نوزاد دختر پی پی پوشک شورتی فرزند پروری ترک پوشک سرلاک
مامان هلنا جانم🩷 مامان هلنا جانم🩷 ۲ سالگی
پارت ۶

توی ده هفته بودم که درد شدیدی در شکمم حس کردم، دولا موندم و نتونستم راست بایستم. حتی توان داد زدن نداشتم فقط سعی می‌کردم آروم نفس بکشم. فکر اینکه اتفاقی برای بچم افتاده یا فکر اینکه از دستش دادم بهم استرس میداد. عرق سرد رو‌پیشونیم نشسته بود و هر لحظه منتظر بودم جونمو از دست بدم.
رسیدیم بیمارستان.
دکتر سونوگرافی بچه رو نشونم داد، شکل یه بچه کامل بود و حسابی ورجه وورجه میکرد. سالم و سرجاش بود. یکی از کلیه هام ملتهب شده بود. با آزمایش مکمل معلوم شد سنگ کلیه دفع کردم. تو شوک دردایی بودم که گذروندم. دیگه اصلا دردی نداشتم اما حسابی خسته بودم و خوابم میومد.
سه هفته بعد زمان سونو انتی بود. آرزوی سلامتیش رو داشتم و اینکه جنسیت مشخص بشه. با اینکه می‌گفتم جنسیت برام فرقی نداره اما یک درصد بیشتر مایل به دختر بودم. اگه دختر نبود تا همراز و هم دلم بشه چیکار می‌کردم؟ فورا افکار مزاحم رو‌کنار زدم. گفتم این بچه هدیه و امانت خداست‌. هر جنسیتی که داشته باشه روی چشمام جا داره. خدایی نکرده حتی اگه مریض باشه هم با جون و دل نگهش میدارم.
مامان هلنا جانم🩷 مامان هلنا جانم🩷 ۲ سالگی
پارت۹
روزها گذشت و نوبت سونو آنومالی و تعیین جنسیت تودلی رسید.شب قبل تا صبح خواب اون لحظه رو میدیدم. یه بار میدیدم دختره و بار بعد پسر!
قرار بود تو خونه مادرشوهرم بعداز شام یه مهمونی کوچیک بگیریم و جنسیت رو اونجا بفهمیم. چون همسرم سرکار بود من با برادر شوهرم و خواهرم سه تایی رفتیم. دکتر بابالو، ساختمان آذرآبادگان.
به شدت دکتر خوش برخورد و شوخ طبعی بود. با خواهرم رفتیم تو و من قضیه جشن تعیین جنسیت رو بهش گفتم و ازش خواستم تا جنسیت رو به من نگه. آقای دکتر برگشت گفت:«مادر ما که اینجا جنسیت رو‌نشون نمیدیم. دستگاهای ما برای جنسیت نیستن» و من با عقلی که توسط هورمون های بارداری قلقلک داده شده بود یک لحظه شوکه شدم و حرفش رو باور کردم.
اون با خواهرم خجالتی و درونگرای من حرف زد. به زور ازش حرف می‌کشید. درباره رشته ی تحصیلی و اهدافش سوال می‌کرد و با من گپ میزد. دکتر با رفتار خوبی که داشت بهترین خاطره رو از بارداری برای من به جا گذاشت.
آخرش گفت تموم شد. بچه سالمه پاشین برین.
مامان ویهان مامان ویهان ۲ سالگی
وقتی چشمامو باز کردم سیاوش رو دیدم که با چهره ای مضطرب شالم رو تکون میده و مدام میگه ببخشید…ببخشید…
انگاروقتی داشت از کنارم رپ میشد شمع شالم رو سوخته بود
هنوزم داشت پایینش میسوخت که سیاوش اونو با دست خاموش کرد …
چهره اش مضطرب خجالت زده و نگران بود نگاهی به شال انداختم اندازه کف دست سوخته بود …
سیاوش :حنانه خانم معذرت میخوام ،ببخشید…
حنا:خواهش میکنم اشکال نداره..
سیاوش:اقا حاتم ببخشید اصلا نفهمیدم چیشد..
بابا:اشکال نداره خداروشکر چیزی نشد…
از عروس و داماد خداحافظی کردیم و به طرف در خروجی تالار رفتیم
جلوی در سیاوش خودشو به ما رسوندو گفت:من بازم معذرت میخوام…شرمندتون شدم…
بابا :دشمنت شرمنده پسر نگران نباش پول این شال رو از حق الوکاله ت کم میکنم
سیاوش با لبخند گفت:حق الوکاله چه قابلی داره…در خدمتتون هستم…
خداحافظی کردیم و سوار ماشین شدیم ..
تو مسیر بابا از ادب و معرفت و خوش برخوردی سیاوش میگفت و ما گوش میکردیم …
موقع خواب انقدر اتفاقات تو ذهنم تکرار میشد که خواب رو از سرم برده بود…
فردای عروسی راهی مدرسه شدم…
عصر اون روز بابا با سیاوش قرار داشت و من منتظر بودم عصرشه و بابا از سیاوش تعریف کنه …
از کاراش…از حرفاش…



شیر خشک ببلاک شیر خشک نان پوشک مولفیکس پوشک مای بیبی نوزاد پسر نوزاد دختر پی پی پوشک شورتی فرزند پروری ترک پوشک سرلاک