عزیزم ابروهاتو قهوه ی نکن
من نفهمیدم رحیم چرا مرد
اون تیکه رو نذاشتی ؟!
از اونجا که رها گفته تهرانم بعدش گفتم مراسم رحیم
مدل ابروهات قشنگه چه تمیز ابروهای خودته
طفلک رحیم
ادامشو در کامنت نوشتم.
اینا خاطرات واقعیه که در بارداری تجربه کردم.
قسمت رحیم تموم شد.
از فردا از شروع بارداری اینکه چطور شد بچه دار شدیم مینویسم
کانال روبیکامو دنبال کنین کمی انگیزه بگیرم خسیس نباشین
@helenavamomi
از ورودی با روبرو نگاه کردم. خانواده رحیم اونجا نشسته بودند. رهای منم اونجا بود. ساده تر از همه. با رنگ و رویی زرد و چشمایی گود افتاده که نشانگر گریه و بی تابی بی امانش در این مدت بود. رها منو که دید از جاش بلند شد و با قدم های تندی به سمت من اومد. ما همدیگرو بغل کردیم. یک بغل طولانی...
رها گفت مصل چرا اومدی؟ برای تو اینجور جاها خوب نیست. چه بد رفیقی ام من!
گفتم رها اینطور نگو. اومدم که کنارت باشم. این بهم آرامش میده. با خواهر، برادر و مادرش هم دیدار کردم و بهشون تسلیت گفتم.
میز هایی گرد و بزرگ سراسر تالار روپر کرده بود. رومیزی های ساتن سفید و سبد گل سفید و بزرگ در وسط هر میز بود و دور سبد گل بشقاب های سفید با قاشق چنگال طلایی وجود داشت. شمع ها و روبان های مشکلی هم در روی میز ها به چشم میخوردند. تالار خیلی بزرگ بود اما جمعیت به حدی زیاد بود که عده ای سر پا ایستاده بودند. با دو دوربین بزرگ سراسر مراسم فیلم برداری میشد. گروه دف نوازان با لباس های مشکی و ریش های بلند وارد شدند و دف زدند. مراسم دف نوازی که به پایان رسید، پشت میکروفن از رحیم گفتند. اون هزینه صد تا بچه بی سرپرست رو به عهده گرفته بود و خانوادش تصمیم گرفتند همه ی اموال و دارایی های رحیم رو به اون صد تا بچه ببخشند. اونجا بود که بغضم ترکید و اشک ریختم. همانطور که گریه کردن برای من سخته، اگه گریم بگیره دیگه نمیتونم جلوش رو بگیرم.
مراسم رحیم تموم شد.
من موندم و تجربه ی اتفاقاتی که تا مدت ها زمان میخواست تا بتونم هضمشون کنم.
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.