پارت ۶

توی ده هفته بودم که درد شدیدی در شکمم حس کردم، دولا موندم و نتونستم راست بایستم. حتی توان داد زدن نداشتم فقط سعی می‌کردم آروم نفس بکشم. فکر اینکه اتفاقی برای بچم افتاده یا فکر اینکه از دستش دادم بهم استرس میداد. عرق سرد رو‌پیشونیم نشسته بود و هر لحظه منتظر بودم جونمو از دست بدم.
رسیدیم بیمارستان.
دکتر سونوگرافی بچه رو نشونم داد، شکل یه بچه کامل بود و حسابی ورجه وورجه میکرد. سالم و سرجاش بود. یکی از کلیه هام ملتهب شده بود. با آزمایش مکمل معلوم شد سنگ کلیه دفع کردم. تو شوک دردایی بودم که گذروندم. دیگه اصلا دردی نداشتم اما حسابی خسته بودم و خوابم میومد.
سه هفته بعد زمان سونو انتی بود. آرزوی سلامتیش رو داشتم و اینکه جنسیت مشخص بشه. با اینکه می‌گفتم جنسیت برام فرقی نداره اما یک درصد بیشتر مایل به دختر بودم. اگه دختر نبود تا همراز و هم دلم بشه چیکار می‌کردم؟ فورا افکار مزاحم رو‌کنار زدم. گفتم این بچه هدیه و امانت خداست‌. هر جنسیتی که داشته باشه روی چشمام جا داره. خدایی نکرده حتی اگه مریض باشه هم با جون و دل نگهش میدارم.

تصویر
۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان هلنا جانم🩷 مامان هلنا جانم🩷 ۲ سالگی
به نظرم موضوع مهمی نیومد. گفتم اوکی ایشالله حالش زودتر خوب بشه.
دم عید بود. دکتر گفت هنوز باید در استراحت نسبی باشم و داروی پروژسترون مصرف کنم. من دیگه از تنها تو خونه بودن دیوونه شده بودم. همسرم هم کارش طوری بود که شبا دیر وقت میومد. دوباره دلو زدم به دریا و گفتم این بار هر طور که شده میرم مدرسه قبلیم.
به مدیرمون گفتم که میخوام بیام. راضی کردن مدیر و همسرم و مادرم کمی طول کشید. چون راه دور بود و خطر داشت و همشون نگران من بودن. اما من دیگه نمیتونستم تنهایی رو تحمل کنم. از طرفی دلم براشون تنگ شده بود. کمی ناراحت این موضوع بودم که چرا اونا به دیدن من نمیان اما دیگه بیخیال شدم و رفتم.
این بار چیزی درست نکردم. دست و دلم نرفت. هر لحظه منتظر بودم چیزی بشه و کنسل کنن اما اتفاقی نیفتاد و رفتم.
وارد مدرسه که شدم قلبم اکلیلی شد و ذوق زده شدم. انگار به جایی برگشتم که عاشقش بودم و مدت ها از اون دور بودم.
صبح به رها زنگ زده بودم. اخه رها هم تبریز زندگی میکرد و برای تدریس راه دور میرفت. گفتم بیا باهم بریم اما قبول نکرده بود.
مدیر و معاونم اومده بودن جلوی در. یکی یکی بغلشون کردم. خصوصا مدیرمون که خیلی دلتنگش بودم. دلم می‌خواست اون لحظه زمان وایسه و بتونم بیشتر خوشحال باشم.
کودک لجبازی استقلال طلبی فرزند پروری مرز گذاری مرز
دورهمی شیر شیشه شیر انتی آنومالی
مامان ویهان مامان ویهان ۲ سالگی
پارت ۶۰(پارت اخر)
حنا و سیاوش بعد از چندهفته موندن تو اون خونه برمیگردن (وقتی برگشتن یادمه حنا خیلی لاغر شده بود)
بابای حنا پیگیر کارای طلاق میشه که میفهمن حنا حامله س (همون شب اول تو باغ)
دیگه کوتاه میان سیاوش خونه میگیره و خانواده حنام جهاز میدن میرن خونه خودشون اما گیر دادنای سیاوش همچنان بوده (حتی پرده خونه رو نمیذاشت کنار بزنه) رسما اسیر و گرفتار بود..
تا اینکه حنا یه گل پسر خوشکل میزاد …
همون اوایل روزای بعد زایمان یبار سیاوش تو داروخونه بود حنا تو ماشین به بچه شیر داد وقتی برگشت قشقرق راه انداخت که چرا سینتو بیرون انداختی (با اینکه شال انداخته بود رو صورت بچه)
سیاوش بزور بچه رو شیرخشکی کرد…(وقتی شیر از سینش میومد و سیاوش نمیذاشت به بچه بده چقدر گریه میکرد…)
خلاصه زندانی بود…بیرون نمیرفت ..مسافرت نمیرفتن ..فقط خونه باباهاشون…
بچه یکم بزرگتر شد حنا بزور طلاق گرفت البته به شرط اینکه بچه رو بده ب سیاوش…
دیگه حنا رفت دانشگاه درسش خوند الان یه شغل خیلی خوب داره…بچشم پیش سیاوشه گاهی اخر هفته ها پیش حناس…
ازون دختر ترسو وابسته تبدیل شده به زن قوی و مستقل..

و اما خودم… من مارال این قصه بودم که همه این اتفاقات رو دیده بودم یا جز به جزئش رو حنا واسم تعریف کرده بود…
مامان هانا🧚🏻‍♀️ مامان هانا🧚🏻‍♀️ ۳ سالگی
الان که تاپیکا رو میخوندم دلم خواست یه چیز از تجربه خودم بگم به مامانایی که دارن بچشون رو از پوشک میگیرن.
من خیلی خوب دخترم رو از پوشک گرفتم در کمتر از یک هفته کاملا همکاری کرد. اما نکته اش این بود که اصلا دعواش نکردم. اصلا استرس بهش ندادم. حتی وقتی خونه رو چند بار کثیف کرد و می‌خواست گریه کنه آرومش کردم گفتم اشکال نداره عزیزم الان تمیزش میکنیم و با ارامش بهش گفتم خونه جای جیش نیست جیش باید بره توی دسشویی.
آنقدر خوب یاد گرفت که حتی شبا هم خودش بیدارم میکنه میگه خیلی جیش دارم مامان.
اما.... چند روز پیش که قرص اورژانسی خورده بودم و خیلی عصبی بودم و غذام هم رو گاز بود وقتی هانا رو بردم دسشویی و هی بازی گوشی کرد و من با حرص گفتم نمیخواد دسشویی کنی بیا بریم و گریه کرد و محلش نذاشتم. و چون هورمونهام به ام ریخته بود چند روز بی حوصله بودم. بخاطر این قضیه دوبار پشت سر هم تو خونه جیش کرد. چون دیگه دلش نمی‌خواست بره دسشویی و نمی‌گفت. فقط بخاطر یه بار دعوا کردن و بی‌حوصلگیم بعد از اینکه کامل یاد گرفته بود.
اینهمه تایپ کردم که فقط بهتون برسونم که چقدر بچه حساسه و چقدر باید حواسمون باشه به رفتارمون.
مامان هلنا جانم🩷 مامان هلنا جانم🩷 ۲ سالگی
چند روز طول کشید تا کارای اداری رحیمو انجام بدن و به تبریز منتقلش کنن. مراسمش در یکی از بزرگترین تالار های تبریز برگزار شد. طبق معمول خانواده ام اجازه ندادن تا در مراسمش شرکت کنم. البته بعد ها همکارام گفتن خیلی خوب کردی نیومدی وضعشون خیلی خراب بود.
مراسم چهلم رحیم مصادف شده بود با آزمایش دیابت بارداری من. از چند روز پیش همه رو راضی کرده بودم که من باید در مراسم شرکت کنم.
صبح شد ۱۰ ساعت ناشتا بودم. حالت تهوع بیچارم کرده بود. (من جزو کسانی که بودم که تا آخرین روز حتی یه مدت بعد زایمان حالت تهوع داشتم.)
آزمایش خون ۴ مرحله ای بود. پس از مرحله اول، یه آزمایش ادرار هم بود. پس از تحویل نمونه در روشویی سرویس بهداشتی داشتم دستام رو میشستم که یه دختر نوجوانی دوید سمتم و با صدای بلند گفت سلام خانوووووم.
منم گیج و منگ و گرسنه بودم و حالت تهوعم هر لحظه ممکن بود کار دستم بده:))
شناختمش زهرا بود یکی از شاگردای امسالم. همه تو سرویس بهداشتی داشتن مارو نگاه می‌کردن.
زهرا شروع کرد. خانم وای چقدر خوشحالم که دیدمتون. خانم چرا مارو گذاشتین و رفتین؟ خانم یه معلمی بهمون دادن اصلا اعصاب نداره شما خیلی مهربون بودین‌. یهو بغض کرد و شروع کرد به گریه کردن. منم پس از شستن دستام، دستشو گرفتم و بردمش بیرون.
بغلش کردم، دستشو نوازش کردم. بعد اینکه کمی آروم شد گفتم زهرا در شرایط بدی هستم. میدونست که باردارم. همه بچه ها میدونستن. ادامه دادم. زهرا هر لحظه ممکنه بچم رو از دست بدم. کمر درد نمیذاره بشینم و تهوع نمیذاره تدریس کنم. بیا شمارمو بهت بدم هر موقع دلت تنگ شد بهم پیام بده.

خانم آخی...

شانس آوردم اسمشو صدا زدن و رفت برای آزمایش. منم رفتم یه لیوان شربت شیرینی که بهم داده بودن خوردم.
مامان هلنا جانم🩷 مامان هلنا جانم🩷 ۲ سالگی
پارت۷

کمی شیرینی خوردم تا تودلی در حین سونو بیدار باشه و ورجه وورجه کنه. دکتر سونوگرافی معاینه کرد و سلامتش رو تائید کرد. وقتی درباره جنسیت پرسیدم، گفت علائم به نفع دختره اما دقیق مشخص نیست، به کسی نگید و خرید نکنید.
همون لحظه پروانه ها تو دل من به پرواز دراومدن😍
اما بلافاصله قضیه دوستم سحر به یادم اومد که در انتی تشخیص دختر داده شده بود و در آنومالی فهمیده بودن که پسره و پسر هم شد. سعی کردم بهش فکر نکنم.
آزمایش خون رو هم دادم و راهی خونه شدم.

اینم عکسی که در انتی به ما دادند❤️🍭

دم عید بود. با دوستم نسرین تلفنی صحبت کردم و از حال و هوای روزهام بهش گفتم. نسرین رفیق امن من بود. استاد ادبیات و یک کتاب خوان حرفه ای‌. کسی که در نگارش پایان‌نامه ارشدم به داد من رسیده بود. ارتباط ما پررنگ و کم رنگ میشد اما رفاقت ما همیشه پابرجا بود.
نسرین گفت یه کافه خوب میشناسم. فردا بیا اونجا باهم گپ بزنیم توهم حال و هوات عوض میشه
بارداری حاملگی حامله زن باردار و فرزند اول تهوع بارداری ویار حاملگی آنومالی انتی
مامان اهورا مامان اهورا ۳ سالگی
سلام خانما خوبین امروز یکی از مامانای باردار 37 هست میخواست زودتر زایمان کنه میگفت خسته شدم بعد من یاد یه خاطره ای از خودم افتادم یادمه منم 37ودو سه روز داشتم رفتیم عروسی پسر عمم بعد اونجا متوجه شدم که منو دختر عموم طبق سنو ان تی تو یک روز تایم زایمانمون بود اون شب 😂😂😂😂دختر عموم بهم گفت دکتر بهش نامه داده برای چهارشنبه همون هفته بره برای سزارین اینقدر ترسیده بودم اونشب انگار یه چیزیو با سرعت بالا کوبیده بودن تو صورتم من همش فکرمیکردم یک ماه دیگه برای زایمان وقت دارم وقتی اون گفت من دارم زایمان میکنم اینقدر خودمو به زایمان نزدیک ندیده بودم اصلا باورم نمیشد تو ماه خودمم😂😂انگار از یه خواب عمیق به بدترین شکل ممکن بیدارم کردن جالبیش اینجا بود خونمو هم تمیز نکرده یعنی یه جورایی هبچ امادگی برای زایمان نداشتم و دقیقا روز سشنبه همون هفته که قرار بود مادرو خواهرم بیان کمکم برای تمیز کردن خونه کیسه ابم پاره شد یعنی چهار روز بعداز اون شب رفتم زایشگاه برای زایمان جالبترش این بود که دختر عموم رو هم همزمان با من اورده بودن زایشگاه اونم دردشو یاد کرده بود 😂😂😂الان که نگاه میکنم میبینم چقدر بیخیال بودم و چقدر بعضی مامانا برنامه ریزی دارن برای زایمانشون اینقدر اومدنش غافلگیرانه بود که من حتی نه موهامو رنگ کردم نه اصلاح کرده بودم نه خونم تمیز بود حتی خرید خونمم نکرده بودم 😂😂😂بیچاره خواهر وشوهرم تا روز بعد که من از زایشگاه مرخص شدم خونمو مثل گل تمیز کرده بودن شوهرمم کل خرید خونرو تنهایی انجام داده بود در کنار کمک هایی که به خواهرم تو تمیزی خونه و جابجایی وسایل داده بود 😂😂😂
مامان ماهان مامان ماهان ۳ سالگی
سلام وقت بخیر من به علت اینکه مدتی طولانی شاید نزدیک به یک سال میشد پریودیم نامنظم بود و همش یا لکه بینی قبل پریود بودم یا حتی بعد پریودی که مراجعه کردم پزشک زنان و گفتن که تخمدان هام ضعیف شده دیوار رحم نازک شده و به سری کیست های ریز هم دارم بهم قرص سیبل رو دادن یه دوره مصرف کردم که بعد از قطع قرص سه روز لکه بینی داشتم روز چهارم خونریزی و در کنارش نزدیک دو ساعتی درد زیر شکم شدید این درد یهو زد پایین تو واژنم وبه اینکه رفتم سرویس به چیزی اومد پایین و ابتدای واژنم گیر بود و نمی افتاد فردای اون روز رفتم متخصص زنان با دستگاه کشیدنش بیرون و برام آزمایش خون و سونو داخلی نوشت گفت بافتش مثل بافت بچه هست ولی من خودم مطمعنم بودم بچه نیست چون خیلی مراقبت در نزدیکی داشتم .. آزمایشم منفی شد ولی سونو انجام ندادم حالا از شما دوتا سوال دارم که برام مهم بدونم یکی اینکه الان روز پنجم پریودیم هست و باید قرص سیبل رو شروع کنم آیا با این شرایط قرص رو ادامه بدم ؟؟؟؟؟ و اینکه بزارم بعد از اتمام پریودی برم سونو داخلی ایرادی ندارد ؟ یا اصلا واقعا لازم هست برم سونو چون من همین یک ماه پیش سونو داخلی انجام دادم و دکتر این موارد رو برام تجویز کردن . لطفا راهنمایی بفرمایید خیلی سپاسگذارم .