۱۴ پاسخ

آره برند های لباس ها رو دیدم نکست و اچ اند ام بودن، منم اکثر لباس های دخترم از همین برند هاست ولی متاسفانه آنلاین شاپ های ایرانی اکثرا سرهمی و بادی میارن ، تاپیک قبلیتون رامپر دیدم خیلی ناز بود، یعنی شما مستقیم از سایت اچ اند ام می‌خرید ؟ چجوری ارسال میشه براتون؟

عزیزم سایت هایی که لباس هایی لئا جان رو میخرین به منم معرفی کنید ، خیلی با سلیقه اید

بقیش بقیش

الهی خواهر بیچاره اون زن بیشرف چی کشیده از دست ی همچین ادمی

خیلی عجیب و نا نجیب بوده خواهره
برای من قابل درک نیست این داستان چون دقیقا دو سه ماه پیش خواهرم یک ماه بستری بود من خونه زندگیمو ول کردم یک ماه پیش شوهر و بچه هاش بودم حتی یه لحظه حتی ساعتی نبود که اشک نریزم واسه خونه زندگی و شوهر و بچه های خواهرم ...
خیلی آدم آشغالی بوده که عامل بدبختی خواهر و مرگ خواهر زادشم شده.🤨🤨

چه کارگرهای پرحاشیه ای

دیگ. نیومد

واقعا چه خوبه از زندگی بقیه خبر نداریم وگرنه هردفعه ک یچیزی ازشون کشف میکردیم تپش قلب میگرفتیم و فشارمون بالا پایین میشد🤌🏻…

بخدا میگم که حس میکنم دارم رمان میخونم🤦‍♀️

درخاستمپ قبول کن عزیزم ♥️

من ب عظمت و بزرگی خدا ایمان دارم مطمین باش اون زن و مرد هیچ وقت عاقبت بخیر نمیشن

منم با دیدن اینجور چیزا واقعا حالم بد میشه
با اینکه همسرم میگه بهش فکر نکن واقعا نمیتونم

اون زن باید خودش فلج میشد نه شوهرش خدالعنتش کنه

عجب آدمایی ......

سوال های مرتبط

مامان جانم🩷 مامان جانم🩷 ۳ سالگی
به نظرم موضوع مهمی نیومد. گفتم اوکی ایشالله حالش زودتر خوب بشه.
دم عید بود. دکتر گفت هنوز باید در استراحت نسبی باشم و داروی پروژسترون مصرف کنم. من دیگه از تنها تو خونه بودن دیوونه شده بودم. همسرم هم کارش طوری بود که شبا دیر وقت میومد. دوباره دلو زدم به دریا و گفتم این بار هر طور که شده میرم مدرسه قبلیم.
به مدیرمون گفتم که میخوام بیام. راضی کردن مدیر و همسرم و مادرم کمی طول کشید. چون راه دور بود و خطر داشت و همشون نگران من بودن. اما من دیگه نمیتونستم تنهایی رو تحمل کنم. از طرفی دلم براشون تنگ شده بود. کمی ناراحت این موضوع بودم که چرا اونا به دیدن من نمیان اما دیگه بیخیال شدم و رفتم.
این بار چیزی درست نکردم. دست و دلم نرفت. هر لحظه منتظر بودم چیزی بشه و کنسل کنن اما اتفاقی نیفتاد و رفتم.
وارد مدرسه که شدم قلبم اکلیلی شد و ذوق زده شدم. انگار به جایی برگشتم که عاشقش بودم و مدت ها از اون دور بودم.
صبح به رها زنگ زده بودم. اخه رها هم تبریز زندگی میکرد و برای تدریس راه دور میرفت. گفتم بیا باهم بریم اما قبول نکرده بود.
مدیر و معاونم اومده بودن جلوی در. یکی یکی بغلشون کردم. خصوصا مدیرمون که خیلی دلتنگش بودم. دلم می‌خواست اون لحظه زمان وایسه و بتونم بیشتر خوشحال باشم.
کودک لجبازی استقلال طلبی فرزند پروری مرز گذاری مرز
دورهمی شیر شیشه شیر انتی آنومالی
مامان اهورا مامان اهورا ۴ سالگی
سلام خانما خوبین امروز یکی از مامانای باردار 37 هست میخواست زودتر زایمان کنه میگفت خسته شدم بعد من یاد یه خاطره ای از خودم افتادم یادمه منم 37ودو سه روز داشتم رفتیم عروسی پسر عمم بعد اونجا متوجه شدم که منو دختر عموم طبق سنو ان تی تو یک روز تایم زایمانمون بود اون شب 😂😂😂😂دختر عموم بهم گفت دکتر بهش نامه داده برای چهارشنبه همون هفته بره برای سزارین اینقدر ترسیده بودم اونشب انگار یه چیزیو با سرعت بالا کوبیده بودن تو صورتم من همش فکرمیکردم یک ماه دیگه برای زایمان وقت دارم وقتی اون گفت من دارم زایمان میکنم اینقدر خودمو به زایمان نزدیک ندیده بودم اصلا باورم نمیشد تو ماه خودمم😂😂انگار از یه خواب عمیق به بدترین شکل ممکن بیدارم کردن جالبیش اینجا بود خونمو هم تمیز نکرده یعنی یه جورایی هبچ امادگی برای زایمان نداشتم و دقیقا روز سشنبه همون هفته که قرار بود مادرو خواهرم بیان کمکم برای تمیز کردن خونه کیسه ابم پاره شد یعنی چهار روز بعداز اون شب رفتم زایشگاه برای زایمان جالبترش این بود که دختر عموم رو هم همزمان با من اورده بودن زایشگاه اونم دردشو یاد کرده بود 😂😂😂الان که نگاه میکنم میبینم چقدر بیخیال بودم و چقدر بعضی مامانا برنامه ریزی دارن برای زایمانشون اینقدر اومدنش غافلگیرانه بود که من حتی نه موهامو رنگ کردم نه اصلاح کرده بودم نه خونم تمیز بود حتی خرید خونمم نکرده بودم 😂😂😂بیچاره خواهر وشوهرم تا روز بعد که من از زایشگاه مرخص شدم خونمو مثل گل تمیز کرده بودن شوهرمم کل خرید خونرو تنهایی انجام داده بود در کنار کمک هایی که به خواهرم تو تمیزی خونه و جابجایی وسایل داده بود 😂😂😂
مامان 🤍رستا🤍 مامان 🤍رستا🤍 ۲ سالگی
دخترمو میبرم کلاس مادر و کودک اوایل خیلی خوب بود هم به خودش خوش میگذشت هم به من تو کلاس به حرفم‌گوش میداد کلی چیز جدید یاد‌گرفته بود
ولی بعدش با یه دختره دیگ که دو ماه بزرگتر از رستا هست به مشکل خوردن مثلا رستا میگفت من میخوام برم باشگاه اون دختره جیغ میزد که نه تو‌حق نداری بری و فلان رستا گریه میکرد
یا مثلا دیدم آخر کلاس که می‌خواستیم بریم برگشته بود میگفت به رستا میزنم میمیری رستاام با اینکه تو خونه هرچی بگیم جواب میده همینطوری مات و ناراحت نگا میکرد مامانشم‌می‌خندید که عب نداره همین یه حرفو بلده بزار بگه رستاام تا یه هفته میگفت چرا اون دختره به من اونطوری میگفت
دوباره سر سرسره دعواشون شد که بعد کلاس تو حیاطش بازی میکنن اون دختره اومد از کمر رستا با پاش زد هولش داد اینم برگشت زد و مامان دختره همش میگفت رستا دخترمو زده با اینکه این کاری به اون نداشت اون اول اومد زد
بعد اون دیگ اصلا تو کلاس بازیارو درست انجام نمیده به حرفم زیاد گوش نمیده
به نظرتون تاثییر دعواش با همون بچه اس؟؟؟
انقدی که اذیت میشم وقتی میریم تصمیم گرفتم دیگه نبرمش
همچین مشکلی داشتین شما؟؟؟
فرزند پروری کودک
پوشک
مامان رادوین مامان رادوین ۳ سالگی
اونروز با پسرک طبق معمول رفتیم پارک سرخیابون
وتا رسیدیم انگار که هزاااارساله پارک نیومده یه هوراااااییییی سرداد
منم از خجالت اینور و اونور رو نگاه کردم و مثل مامانای قدیمی لبمو گزیدم که اِ وا بچه چرا همچین میکنی اخه جلو مردم زشته🫦
(شوخی میکنم)
خلاصه مث پرنده ای که از قفس رهاشده پرید سمت سرسره ها
بعداز یکمی بازی چشمش به یه دختر که همسن و سال خودش بود افتاد اول ایستاد روبروش نگاش کرد بعد دلش میخاست بغلش کنه ولی در اخر یه لپی ازش کشید و ختم بخیر شد ماجرا🙃
بچه ها اومدن سمت سرسره من و مامان اون دختره سمت هم اومدیم و یکمی مشغول صحبت شدیم ازم پرسید به بچت زدن یاد دادی؟ منم زدم پشت دستم و با یه لحن متعجبی گفتم اِ وا بمن میاد به بچه از این چیزا یاد بدم ؟ (شوخی میکنم) بهش گفتم من برخلاف نظر روانشناسا به بچم گفتم هر کی زدت بزنش و اگه حس کردی کسی داره اذیتت میکنه از حقت دفاع کن
گفت منم همینطور ولی به بچت میاد بزنه و از پس خودش بربیاد
خندیدیم 😊
گرم صحبت بودیم و از بازی بچه ها کیف میکردیم نمیدونم چیشد بچه من تمام بچه های پارک رو بیخیال شد اَد رفت اون دختره رو زد
من و مامان اون دختر هر۲ این صحنه رو دیدیم و رفتیم سمت بچه ها
به بچم گفتم مادر چرا زدی گفت بچه ها هُل دادن(یه بچه نوبت بالا رفتن از سرسره بچه من رو گرفته و بچه من حرصی شده بود و به اولین نفری که رسیده تلافی دراورده)
خلاصه تو دلم گفتم مادر توکه از این کارا نمیکردی این دفعه هم آبروداری میکردی بچه🤣
خانمه برگشت بهم گفت دیدی گفتم 🫡🙃
خلاصه که فهمیدم نباید پشت بچه دراومد و بگی نه اهل هیچی نیس
چون واکنش بچه ها غیرقابل پیش بینیه یهو دیدی همون لحظه شد😆
واسه شما هم افتاده از این اتفاقا؟
#فرزندپروری سونوگرافی انومالی غربالگری پوشک
مامان جانم🩷 مامان جانم🩷 ۳ سالگی
من خیلی آرومم به شدت و کمی ترسو هم هستم سعی می‌کنم خودمو تو موقعیت دعوا اینا قرار ندم. ۱۰ ساله معلمم اما تا حالا شاگردی با من بحثی نداشته چون هم سعی میکنم شخصیتشون رو‌حفظ کنم هم از دعوا کردن میترسم خدایی. (معلم دبیرستانم)
امروز دخترم خیلی رو‌اعصابم رفت، بعدشم شوهرم اعصابمو سوهان کشبد. رفتیم بیرون دخترم سوار ماشینمون نمیشد میگفت پیاده میرم منم داشتم میکشوندمش به زور که بیا سوار شو. یهو یه ماشین که رانندش زن بود دستشو گذاشت رو بوق ممتد عین گاو بلانسبت
بچم ترسید بغل گوشش بود. میگفت یعنی زود باشین رد شین
منم که اماده ترکیدن بودم. با یه صدایی داد زدم که اون صدامو تا حالا خودم نشنیده بودم. اون گفت رد شین پدرسگا منم داد زدم گفتم نمیبینی داریم میریم خررررر داد میزدماا میخواستم پیاده شه کتکش بزنم یه نیرویی به من اومده بود🤣
همه برگشتن مارو نگا کردن. اونم یهو رنگش پرید گاز داد و رفت.

وای انگار تخلیه شدم اونقد حالم خوب شد از صبح اعصابم خراب بود🤣

مرز گذاری احساس کودک