ادامه تاپیک (۵)
یه روزی داشتم خودم تمیز کاری میکردم شکمم هم اونقد بزرگ نبود که اذیت شم رفتم رو نردبون که بالای کمد رو تمیز کنم که از زیر شکمم یه دردی گرفت و فک کردم یا خدا من همین الان دیگه دارم میزام گفتم تمومه علی منو میکشه دیگه(مثلا).علی اومد و سریع رفتیم دکتر سونو‌و اینا گفتن شاید انقباضه ولی حال نینی خوبه علی هم اصلا دعوام نکرد و منم از این فرصت سو استفاده کردم گفتم خوب تو که نمیذاری غریبه بیاد منم مجبورم خودم بکنم و اینا خلاصه قبول کرد که کمکی خواهرم که اونم میشناسه خودش بیاد خونمون چن بار.
رسید روزی که اومد یه خانوم جوون و معصوم بود رقیه بود اسمش.تازه شروع کرده بود به کار اما خیلی افسرده و بی حال و همش یجوری که ادم دلش میخواست به حالش گریه کنه ناراحت بود.خلاصه سری دوم که اومد دیدم از اتاق صدای گریه میاد زود رفتم ببینم طوریش نشده دیدم داره وسایل اتاق دخترمو نگاه میکنه و گریه میکنه .دلم ریخت ...🥺💔



پوشک شیر خشک لباس بچه بارداری غذای کمکی

تصویر
۴ پاسخ

ای وای
شماهم بااون حالت این همه آدم سمی میخواستی چیکار

هیچی بدتر از حسرت نیست

چرا گریه میکرد؟ پرسیدی؟

خببببببب بقیش

سوال های مرتبط

مامان Lea مامان Lea ۲ سالگی
ادامه تاپیک قبل

خلاصه که من حامله شدم و استراحت نسبی
علی گفت خودت کار نکن دو هفته یبار کمکی بیاد ،گفتم من سکته میکنم دو هفته خونه تمیز نشه باید هر هفته بیاد.میدونستم نمیذاره غریبه بیاد خونه و حساسه گفت کمکی مامان خودم بیاد یعنی کمکی مادر شوهرم بیاد.
همون لحظه من خاک تو سرم شد اونم پییییر ولی قبراق و سرحال فک کنین مثلا حتی وقتی علی (همسرم) بدنیا اومده اون خونه مادر شوهرم میمونده از اون وقت میشناسنش.من دیده بودمش او مهمونیا خانوم خیلی زرنگ و فرزی بود.قبول کردم جون راه حل دیگای نبود ممکن نبود بذاره غریبه بیاد.
فک کن مثلا یه پیرزن ۷۰ خورده ای ساله اخه چه کاری میکنه و ادمم دلش نمیاد که کار کنه .مادر شوهرمم مثل کن حساس نیست رو خونه مثلا زهرا خانوم همون کمکیش براش سبزی پاک میکنه فوقش گردگیری و اینا
یه دفعه به ذهنم رسید که کمکی مامانمم خیلی خانوم ناز و قابل اعتمادیه و علی زیاد دیده بودش به سختی و با هزار اما و اگر قبول کرد اون بیاد ولی مامانمم باشه و اینا.
خیلی خوشحال شدم چون اون هم نسبتا جوون تر بود هم میدونست من چقد حساسم و کارشم خوب بود. رضی خانوم ۲ تا بچه داشت ۸ ساله و ۱۰ ساله شوهرشم بخاطر مسایلی زندان بود ولی ادمای خیلییی تمیز و ناموس داری بودن.

ادامشو کمی بعد میگم



پوشک گرفتن دسشویی کردن شیر اغوز شیر خشک زایمان سزارین بیمارستان
مامان هانا🧚🏻‍♀️ مامان هانا🧚🏻‍♀️ ۳ سالگی
الان که تاپیکا رو میخوندم دلم خواست یه چیز از تجربه خودم بگم به مامانایی که دارن بچشون رو از پوشک میگیرن.
من خیلی خوب دخترم رو از پوشک گرفتم در کمتر از یک هفته کاملا همکاری کرد. اما نکته اش این بود که اصلا دعواش نکردم. اصلا استرس بهش ندادم. حتی وقتی خونه رو چند بار کثیف کرد و می‌خواست گریه کنه آرومش کردم گفتم اشکال نداره عزیزم الان تمیزش میکنیم و با ارامش بهش گفتم خونه جای جیش نیست جیش باید بره توی دسشویی.
آنقدر خوب یاد گرفت که حتی شبا هم خودش بیدارم میکنه میگه خیلی جیش دارم مامان.
اما.... چند روز پیش که قرص اورژانسی خورده بودم و خیلی عصبی بودم و غذام هم رو گاز بود وقتی هانا رو بردم دسشویی و هی بازی گوشی کرد و من با حرص گفتم نمیخواد دسشویی کنی بیا بریم و گریه کرد و محلش نذاشتم. و چون هورمونهام به ام ریخته بود چند روز بی حوصله بودم. بخاطر این قضیه دوبار پشت سر هم تو خونه جیش کرد. چون دیگه دلش نمی‌خواست بره دسشویی و نمی‌گفت. فقط بخاطر یه بار دعوا کردن و بی‌حوصلگیم بعد از اینکه کامل یاد گرفته بود.
اینهمه تایپ کردم که فقط بهتون برسونم که چقدر بچه حساسه و چقدر باید حواسمون باشه به رفتارمون.
مامان Lea مامان Lea ۲ سالگی
ادامه تاپیک قبل (۳)


خلاصه شد اون روزی که رضی خانوم برای کار اومد خونه مامانم. گفتم بذار دقت کنم یبار ببینم چطور کار میکنه خوب بودینظرم درسته مثل خود ادم نمیشه ولی بد نبود.یکمی باهم حرف زدیم اون از بی پولیهاش گفت از استکه سر دو تا بارداریشم هرچی دلش خواسته نشده که بخوره نتونسته برا بچه هاش اون طور که میخواد وسیله بخره از حسرتاش گفت میگفت تا کیتونی خودتو لوس کن و از این حرفا منم دلداری میدادمش که هیشکی به اون چیزایی که ارزوشو‌داره نرسیده عوضش بچه هات مثل دسته گلن سالمن و فلان
وقتی نوبت رسید بره رو نردبون و لوسترارو پاک کنه با یه لبخند شرمگینانه (لغتشو‌پیدا نکردم😂) گفت میشه لوسترارو پاک نکتم ذاتا تمیزن مامانم مشکوکو گفت چیزی شده؟
چشماشو دوخت زمینو گفت بار شیشه دارم 🙈
منو مامانو میگی شااخ دراوردیم که اخه مگه شما شوهرت تو نیست؟😳😳
گفت چرا برا مرخصی اومده بود دیگه شد دیگه اقامونم گفت رحمت خداس دیگه نگهش داریم

یعنی من دهنم باز مونده بود که زن همین الان خودت داشتی میگفتی نتونستی برا بچه هات رفاه ایجاد کنی همین چن لحظه پیش با بغض میگفتی طفلی بچه هام‌نفهمیدن اسباب بازی چیه و خرید چیه تلزه اون موقع باباشون پیششون بود🤯😤
چه نعمتی چه رحمتی بابااا؟ چرا اینقد راحت با زندگی یه نفر دیگه بازی میکنین؟
ولی دیگهفتم به من چه حرصم نخورم و‌قضاوتم نکنم چون خودش خوشحال بود.
یه دفعه یادم اومد وای خدا این دیگه خونه ما بیا نیست بیادم دیگه من نمیتونم بذارم که کار کنه
کلا بهش نگفتم قضیه رو و دوباره موند فقققط یه گزینه : زهرا خانوم 😖😫


پوشک شورتی لباس بچه غذای کمکی شیر خشک شیرمادر بخیه زایمان دار‌و
مامان مهراد👶🏻❤️ مامان مهراد👶🏻❤️ ۲ سالگی
دیشب رفتیم پارک خلوت بود یه خانواده اومده بودن دو سه تا بچه کوچیک داشتن دو تا سرسره بغل هم بود یکیشو یکی از بچه ها گرفته بود یکیشم داداشش گرفته بود که نذارن پسر من بره .مامانشونم نشسته بود نگاه میکرد .گفتم خاله بیا پایین بذار بقیه بچه هام بازی کنن گفت نه این سرسره مال منه اونم مال داداشمه.یهو حرصم گرفت گفتم نمیشه که سرسره ها مال همست همه باید بازی کنن بیا پایین ازونورم دست پسرمو گرفتم که بیادش پایین .بعد دختره اومد پایین گریه کرد و دویید رفت پیش مامانش ،مامانشم گفت خاله درست میگه همه باید بازی کنن .گذشت و اومدم نشستم وکلی هم حرص خوردم و از فرهنگشون نالیدم که چرا مامانه هیچی به بچش نمیگه و فقط نگاه میکنه و … بعد از دور داشتم نگاهشون میکردم که بچه هاش همش تو سرو کله هم میزدن و به شدت اذیت میکردن و یک خواهر معلول هم داشتن که نشسته بود و نگاه میکرد.به نظر خانواده ساده ای میومدن تو دلم خیلی پشیمون شدم از حرفی که زده بودم .با خودم گفتم حتما از فشار و گرفتاری زیاد اومدن پارک چند دیقه ای از مشکلات دور باشن کاش اونطوری نمیگفتم .چند دیقه بعد اومد پیش شیر اب پسر منم پیش شیر ایستاده بود و اشاره میکرد به شیر اب .خانمه شروع کرد به قربون صدقه پسرم رفتن و بهش گفت چی میخوای عزیز دلم و… یهو بهش گفتم تروخدا ببخشید به بچه ها اونطوری گفتم خیلی ناراحتم که اونجوری گفتم و ازونطرفم اون شروع کرد به عذرخواهی که ببخشید بچه ها اذیت کردن و میارمشون بیرون ابرومو میبرن و ازین حرفا..گفتم نه اینجوری نگو بچن و خلاصه هم من عذرخواهی کردم و هم اون خانمنتیجه گرفتم که هیچوقت زود ادمارو قضاوت نکنم و دوم اینکه تو بازی بچه ها ورود نکنم 🥲خیلی خانم مهربونی بود..