۱۱ پاسخ

چرا آبروت رفته عزیزم بچه است و این رفتارش طبیعیه . مگه آدم بزرگه
بچه ها با هم متفاوت هستن خوب همه که مثل هم رفتار نمیکنن

این رفتارا کاملا طبیعی هس
هیج ربطی ب تربیت شما نداره
الکی خودت رو سرزنش نکن ب بچه هم خرده نگیر

حالا واسه یبار خودتو اذیت نکن

بچت هیچ مشکلی نداره مشکل از خودته! بچه کارش جیغ و دادع با این چیزا ابرو ادم نمیره ک. بعدم افتضای سنشه ک خودشو مالک همه چی میدونه و وقتی زورش نرسه دادو بیداد میکته ربط ب تربیت شما نداره

قلدر فقط بچه خودم🤣🤣🤣ول کن بابا

وا چ حرفیه خجالت چرا ابرو چرا...بچست دیگ والا بچه من فوشم بده ابروم نمیره..چون بچست هرجوری هم توبخوای تربیت کنی بازم خودش هرجور دلش بخواد رفتار میکنه

یجوری گفتی فکر کردم داری راجب یه نوجوون حرف میزنی بخاطر بچه دوساله که طبیعیه بچگی کنه شیطونی کنه تازه الان سن اوج لجبازیشونه و درکی از کاراش نداره چرا باید خجالت بکشی.

چه اذیتی عزیزم بچه درکی از کار خوب و بد نداره ا۱لا خودت ناراحت نکن براش توضیح بده مامان جونم کارت بد نباید اینکار کنی مال ما نبود چند بار بگی یاد میگره

عزيزم بچه دوساله چ توقعي داري تو سن حساسي هستن اصلا هم خجالت نكش عاديه
تازه دارن احساس مالكيتشون ميفهمن

😐😐😐😐😐

عزیزم بچس به نظرم رفتارش طبیعیه .چون توسن خودمحوری هست

سوال های مرتبط

مامان مهراد👶🏻❤️ مامان مهراد👶🏻❤️ ۲ سالگی
دیشب رفتیم پارک خلوت بود یه خانواده اومده بودن دو سه تا بچه کوچیک داشتن دو تا سرسره بغل هم بود یکیشو یکی از بچه ها گرفته بود یکیشم داداشش گرفته بود که نذارن پسر من بره .مامانشونم نشسته بود نگاه میکرد .گفتم خاله بیا پایین بذار بقیه بچه هام بازی کنن گفت نه این سرسره مال منه اونم مال داداشمه.یهو حرصم گرفت گفتم نمیشه که سرسره ها مال همست همه باید بازی کنن بیا پایین ازونورم دست پسرمو گرفتم که بیادش پایین .بعد دختره اومد پایین گریه کرد و دویید رفت پیش مامانش ،مامانشم گفت خاله درست میگه همه باید بازی کنن .گذشت و اومدم نشستم وکلی هم حرص خوردم و از فرهنگشون نالیدم که چرا مامانه هیچی به بچش نمیگه و فقط نگاه میکنه و … بعد از دور داشتم نگاهشون میکردم که بچه هاش همش تو سرو کله هم میزدن و به شدت اذیت میکردن و یک خواهر معلول هم داشتن که نشسته بود و نگاه میکرد.به نظر خانواده ساده ای میومدن تو دلم خیلی پشیمون شدم از حرفی که زده بودم .با خودم گفتم حتما از فشار و گرفتاری زیاد اومدن پارک چند دیقه ای از مشکلات دور باشن کاش اونطوری نمیگفتم .چند دیقه بعد اومد پیش شیر اب پسر منم پیش شیر ایستاده بود و اشاره میکرد به شیر اب .خانمه شروع کرد به قربون صدقه پسرم رفتن و بهش گفت چی میخوای عزیز دلم و… یهو بهش گفتم تروخدا ببخشید به بچه ها اونطوری گفتم خیلی ناراحتم که اونجوری گفتم و ازونطرفم اون شروع کرد به عذرخواهی که ببخشید بچه ها اذیت کردن و میارمشون بیرون ابرومو میبرن و ازین حرفا..گفتم نه اینجوری نگو بچن و خلاصه هم من عذرخواهی کردم و هم اون خانمنتیجه گرفتم که هیچوقت زود ادمارو قضاوت نکنم و دوم اینکه تو بازی بچه ها ورود نکنم 🥲خیلی خانم مهربونی بود..
مامان 𝓐𝓵𝓲𝓼𝓪𝓷 مامان 𝓐𝓵𝓲𝓼𝓪𝓷 ۲ سالگی
یه حرفی امدم بگم دوستانی که دارن از پوشک میگیرن یا از شیر ...

من همیشه استرس این دو رو داشتم
خداروشکر پسرم ۲۰ روز مونده بود به تولد ۲سالگیش کلا شیر نخورد و یه جورایی خودش پس زد
و من هیچ کاری نکردم که از شیر بگیرمش
خیلی یهویی این کار کرد یه شب اتفاقی نخواست دیگه...

به همسرم گفتم فقط استرس پوشک گرفتن مونده که هرکی تو فامیل میدید می‌گفت عه هنوز پوشک میکنی
مثلاً پسرم ۲سال بود تازه
میگفتم بله تا وقتی که خودش پوشک درنیاره من اصراری نمیکنم که از پوشک بگیرم چون نمیخوام هم به خودم هم به پسرم استرس الکی وارد کنم و...

خلاصه من به همسرم گفتم یه روز بریم براش صندلی جیش بگیرم که تقریبا ۲۸ ماهش بود پسرم
گفتم میخوام کم‌کم یاد بگیره با توالت رفتن آشنا بشه
همسرم کلی مای بی بی جینی خریده بود و اصرار داشت که تا ۳سالگی باید مای بی بی کنی بعد...
چون اعتقاد داشت قبل ۳سالگی آسیب میبینه بچه اگه زودتر از پوشک بگیری...

ادامه تاپیک بعد
لطفاً صبور باشین تایپ کنم 😀
مامان دلبر کوچک من🩵 مامان دلبر کوچک من🩵 ۳ سالگی
زمانی که مغزم آروم میشه و میگم نمی‌ترسم اینقد حادثه بدتری اتفاق میفته که میگم غلط کردم نترسیدم.
امروز که زدن پسرم خواب بود، فوری بغلش کردم اومدم تو اتاق و پناه گرفتیم ( البته شدم پناه پسرم و دورش بالش چیدم و خودمم بغلش کردم به حالت سجده).
بعد پدرشوهرم صدام زد گفت بیا اومده بود تو راه پله. من از تخت اومدم پایین و پسرم بغلم تو راهرو خوردم زمین از حجم تکون و لرزش خونه یا استرسی که اون لحظه داشتم و صداهای بمبا. با هردو زانو افتادم و پسرمم پاش زمین گرفت. بدو بلند شدم پدرشوهرم پسرمو گرفت رفتیم پایین پسرمو بردم تو اتاقشون کنار رختخوابی کمد دیواری گوشه ترین قسمت داخلی خونه. خیلی بد بود. تا الان یکم خوب بودم الان دوباره ترس بجونم نشسته. از طرف دیگه فکر خواهرا و برادرم و پدر مادرم . شوهرم سرکار بود، تا دسترسی پیدا کردم بهشون مرگ رو دیدم. خدایا کمکون کن، خدایا بیشتر از این پشیمونمون نکن از بچه دار شدن و تشکیل خانواده. خدایا به بزرگیت قسم تموم شه این وضعیت.
پسرم، ترس، فرزند پروری
مامان شکلات 🍼🧑‍🍼🍫 مامان شکلات 🍼🧑‍🍼🍫 ۳ سالگی
چه خبرا خوبین ؟
دخترم این موقع خوابیده شبی پدر منو دربیاره
بچه ها ما یه دختر همسایه داریم پنج سالشه
میاد خونه ما با کل وسایل دختر من بازی می‌کنه ولی هیچ کدوم از وسایلش رو دست دختر من نمیده همیشه کارش همینه دفعه پیش اومده بود خونه ما قشنگ یک ساعت بازی کرد موقع رفتنش دخترم خیلی گریه کرد باهاش بره مجبور شدم بفرستم باهاش بره بعد پنج دقیقه خودم دم در بودم دخترمو از خونه انداخت بیرون درم بست
چند روز پیشم بازم یه لحظه دخترم رفت پیشش دیدم جیغش در اومده خیلی گریه کرد بعد که آروم شد گفت منو زده
باز امروز مامانش زنگ دخترم بیادخونتون اومد یه دوساعتی بازی کرد
ولی خودش اصلا اسباب بازی هاشو دست دختر من نمی‌ده به هیج وجه من سر همین موضوع قطع رابطه کردم با مامانش چون مامانش میگه بچه باید هنر نه گفتن بلد باشه
اون موقع که دختر من یک سالش بود یه سه چرخه داشت چند بار دختر من دست زد بهش دخترش جیغ میزد که دست نزن به سه چرخه ام من دخترمو با کالسکه برده بودم تو کوچه دخترش داشت با کالسکه دختر من بازی میکرد دختر منم سوار سه چرخه اش شد تا دید دختر من سوار شده سریع جیغ داد که پیاده شو من هر کاری میکردم دخترم نمیومد پایین مامانشم اصلا نگفت که مامان نی نیه تو هم داری با کالسکه اون بازی خدا شاهده یک کلمه از دهن این زن در نیومدکه بگه بزار یه ذره بازی کنه منم زوری بچمو پیاده کردم آوردمش خونه دیدم دخترش زودتر از ما در حیاط وایستاده که بیاد خونمون 🤦
منم بهش گفتم برو خونتون تو بی ادبی دختر من با تو بازی نمیکنه مامانش تا مدت ها قهر بود که بچمو تو خونه راه نداده
به جاریمم گفته من نمی تونستم به بچم چیزی بگم اعتماد به نفسش میموده پایین
باز دوباره امروز خیلی شیک بچشو فرستاده خونه ما