۶ پاسخ

عزیز دلم غصه نخور یادشون میره

خودتو سرزنش نکن طبیعیه همه‌ی ما همینیم کاسه صبرمون لبریز میشه دست خودمون نیس که ماها هم ادمیم بخدا 🥲

عزیزم خودتو ناراحت نکن .آدم خسته میشه و مغز قفل میکنه گاهی .همه ما مامانیم و از این اتفاق ها برامون پیش میاد.منم امروز دوبار پسرم دعوا کردم .اما بعد که آروم شدم بغلش کردم و بهش گفتم درحقش بی انصافی کردم و عذرخواهی کردم .شاید معنی حرف هامو الان کامل متوجه نشه اما بعدها که یاد بگیره میفهمه چقدر برام ارزشمنده

عیب نداره خودتو سرزنش نکن توام آدمی خسته میشی

ناراحت نباش عزیزم پیش میاد
بعداً براش توضیح بده

طبیعیه منم همینجور میشم

سوال های مرتبط

مامان ارتین مامان ارتین ۲ سالگی
امروز پسرمو بردم کوچه با بچه ها بازی کنه با پسر همسابمون داشت بازی میکرد من و زنه هم صحبت میکردیم اینا سنگ هی پرت میکردن بازی میکردن نمیدونم حالا اتفاقی یا از قصد پسرم سنگ پرت کرد خورد به پیشونی پسره اون ۴ سالش ایناست
پسره گریه کرد من هی رفتم پیشونی شو مالیدم گفتم ببخشید خاله بعد پسرمو دعوا کردم پسره رو بردم براش بستنی خریدم ساکت شد نشست خورد
حالا مامانش گریه میکرد میگفت وای خدا چیکار کنم اگه سرش چیژی شده باشه چی گفتم ن بابا نگا هیچی نشده ن کبود شده ن باد کرده بچه که ساکت شده تو هی اینجوری میکنی اون بدتر میترسه، میگف نهههه اگ بعدا بگه درد میکنه چیکار کنم، یه کوچولو اندازه یه نقطه خون اومده بود میگفت وای اگ خون داخل سرش مونده باشه ضربه مغزی شده باشه چی چیکار کنم😐 شوهرم بفهمخ میکشه ، کوچه قبلی مون یه پسره توپ زد سر پسرم شوهرم رفت جلو درشون،، میترسم حالا شوهرش بیاد جلو درمون😐
بعد زنه قیافه گرفت من هرچی خاستم بحث و عوض کنم اون بدون خدافسی رفت😐 انقد اعصابم خورد شد ب خودم قول دادم دیگ نبرم پسرمو کوچه
مامان پسر وروجک مامان پسر وروجک ۲ سالگی
آراد وقتی کوچیک بود هروز مسی بازی داشتیم همون مثیف ماری هر بافت متفاوتی رو میدادم بازی می‌کرد بزرگتر شد دیگه با رنگ انگشتی بازی می‌کرد از اونور هم خب با بافت غذاش هم بازی کرد دیگه گفتم خب این دیگه اوکیه دیگه لازم نیست هی من به طرق متفاوت مسی بازی کنم دیگه گذاشتم کنار حدود یه سالی هست دیگه مسی بازی نکردیم جز همون رنگ انگشتی و بافت غذاش امروز زدم تو کار مسی بازی با آراد چه جالب هردومون ریست شده بودیم هم آراد دیگه دست نمیزد به اردی که با آب مخلوط شده هم من طاقتم کمتر شده بود آراد دستشو که برد تو ارد و آب چندشش شد و یکراست رفت با فرش پاک کرد و من بلند اسمشو صدا زدم یلحظه مکث کردم که دارم اشتباه می کنم بقول یاوری به خودم وصل شدم من وصل شدنم یکم دیره😅
هیچی کلی کاغذ آوردم دستمو کردم تو آرد و بعد گذاشتم رو کاغذ آراد هم خوشش اومد و همینکار رو انجام داد چند دیقه ای مشغول بودیم ولی هنوز وسواس آراد هست دوباره بفکر افتاد برم تو نخش هر روز کثیف کاری بازی کنیم😂😂😂
بلکه تاب آوری منم بالا بره🥴🥴 😁
مامان شکلات 🍼🧑‍🍼🍫 مامان شکلات 🍼🧑‍🍼🍫 ۳ سالگی
چه خبرا خوبین ؟
دخترم این موقع خوابیده شبی پدر منو دربیاره
بچه ها ما یه دختر همسایه داریم پنج سالشه
میاد خونه ما با کل وسایل دختر من بازی می‌کنه ولی هیچ کدوم از وسایلش رو دست دختر من نمیده همیشه کارش همینه دفعه پیش اومده بود خونه ما قشنگ یک ساعت بازی کرد موقع رفتنش دخترم خیلی گریه کرد باهاش بره مجبور شدم بفرستم باهاش بره بعد پنج دقیقه خودم دم در بودم دخترمو از خونه انداخت بیرون درم بست
چند روز پیشم بازم یه لحظه دخترم رفت پیشش دیدم جیغش در اومده خیلی گریه کرد بعد که آروم شد گفت منو زده
باز امروز مامانش زنگ دخترم بیادخونتون اومد یه دوساعتی بازی کرد
ولی خودش اصلا اسباب بازی هاشو دست دختر من نمی‌ده به هیج وجه من سر همین موضوع قطع رابطه کردم با مامانش چون مامانش میگه بچه باید هنر نه گفتن بلد باشه
اون موقع که دختر من یک سالش بود یه سه چرخه داشت چند بار دختر من دست زد بهش دخترش جیغ میزد که دست نزن به سه چرخه ام من دخترمو با کالسکه برده بودم تو کوچه دخترش داشت با کالسکه دختر من بازی میکرد دختر منم سوار سه چرخه اش شد تا دید دختر من سوار شده سریع جیغ داد که پیاده شو من هر کاری میکردم دخترم نمیومد پایین مامانشم اصلا نگفت که مامان نی نیه تو هم داری با کالسکه اون بازی خدا شاهده یک کلمه از دهن این زن در نیومدکه بگه بزار یه ذره بازی کنه منم زوری بچمو پیاده کردم آوردمش خونه دیدم دخترش زودتر از ما در حیاط وایستاده که بیاد خونمون 🤦
منم بهش گفتم برو خونتون تو بی ادبی دختر من با تو بازی نمیکنه مامانش تا مدت ها قهر بود که بچمو تو خونه راه نداده
به جاریمم گفته من نمی تونستم به بچم چیزی بگم اعتماد به نفسش میموده پایین
باز دوباره امروز خیلی شیک بچشو فرستاده خونه ما