ادامه تاپیک قبل

خلاصه که من حامله شدم و استراحت نسبی
علی گفت خودت کار نکن دو هفته یبار کمکی بیاد ،گفتم من سکته میکنم دو هفته خونه تمیز نشه باید هر هفته بیاد.میدونستم نمیذاره غریبه بیاد خونه و حساسه گفت کمکی مامان خودم بیاد یعنی کمکی مادر شوهرم بیاد.
همون لحظه من خاک تو سرم شد اونم پییییر ولی قبراق و سرحال فک کنین مثلا حتی وقتی علی (همسرم) بدنیا اومده اون خونه مادر شوهرم میمونده از اون وقت میشناسنش.من دیده بودمش او مهمونیا خانوم خیلی زرنگ و فرزی بود.قبول کردم جون راه حل دیگای نبود ممکن نبود بذاره غریبه بیاد.
فک کن مثلا یه پیرزن ۷۰ خورده ای ساله اخه چه کاری میکنه و ادمم دلش نمیاد که کار کنه .مادر شوهرمم مثل کن حساس نیست رو خونه مثلا زهرا خانوم همون کمکیش براش سبزی پاک میکنه فوقش گردگیری و اینا
یه دفعه به ذهنم رسید که کمکی مامانمم خیلی خانوم ناز و قابل اعتمادیه و علی زیاد دیده بودش به سختی و با هزار اما و اگر قبول کرد اون بیاد ولی مامانمم باشه و اینا.
خیلی خوشحال شدم چون اون هم نسبتا جوون تر بود هم میدونست من چقد حساسم و کارشم خوب بود. رضی خانوم ۲ تا بچه داشت ۸ ساله و ۱۰ ساله شوهرشم بخاطر مسایلی زندان بود ولی ادمای خیلییی تمیز و ناموس داری بودن.

ادامشو کمی بعد میگم



پوشک گرفتن دسشویی کردن شیر اغوز شیر خشک زایمان سزارین بیمارستان

تصویر
۱۲ پاسخ

استایل این بچه منو روانی کررررررده♥️🥲🤌🏻

جالب شد

ادامش

بقیش☺

خوب بقیع اش

چی شد بعد

بقیشششش

خبببب

تن تن بزار خب

بقیه اش

بذار بذار بذار

کامنت میذارم گمت نکنم عزیزم

سوال های مرتبط

مامان Lea مامان Lea ۳ سالگی
ادامه تاپیک (۵)
یه روزی داشتم خودم تمیز کاری میکردم شکمم هم اونقد بزرگ نبود که اذیت شم رفتم رو نردبون که بالای کمد رو تمیز کنم که از زیر شکمم یه دردی گرفت و فک کردم یا خدا من همین الان دیگه دارم میزام گفتم تمومه علی منو میکشه دیگه(مثلا).علی اومد و سریع رفتیم دکتر سونو‌و اینا گفتن شاید انقباضه ولی حال نینی خوبه علی هم اصلا دعوام نکرد و منم از این فرصت سو استفاده کردم گفتم خوب تو که نمیذاری غریبه بیاد منم مجبورم خودم بکنم و اینا خلاصه قبول کرد که کمکی خواهرم که اونم میشناسه خودش بیاد خونمون چن بار.
رسید روزی که اومد یه خانوم جوون و معصوم بود رقیه بود اسمش.تازه شروع کرده بود به کار اما خیلی افسرده و بی حال و همش یجوری که ادم دلش میخواست به حالش گریه کنه ناراحت بود.خلاصه سری دوم که اومد دیدم از اتاق صدای گریه میاد زود رفتم ببینم طوریش نشده دیدم داره وسایل اتاق دخترمو نگاه میکنه و گریه میکنه .دلم ریخت ...🥺💔



پوشک شیر خشک لباس بچه بارداری غذای کمکی
مامان Lea مامان Lea ۳ سالگی
ادامه تاپیک قبل (۳)


خلاصه شد اون روزی که رضی خانوم برای کار اومد خونه مامانم. گفتم بذار دقت کنم یبار ببینم چطور کار میکنه خوب بودینظرم درسته مثل خود ادم نمیشه ولی بد نبود.یکمی باهم حرف زدیم اون از بی پولیهاش گفت از استکه سر دو تا بارداریشم هرچی دلش خواسته نشده که بخوره نتونسته برا بچه هاش اون طور که میخواد وسیله بخره از حسرتاش گفت میگفت تا کیتونی خودتو لوس کن و از این حرفا منم دلداری میدادمش که هیشکی به اون چیزایی که ارزوشو‌داره نرسیده عوضش بچه هات مثل دسته گلن سالمن و فلان
وقتی نوبت رسید بره رو نردبون و لوسترارو پاک کنه با یه لبخند شرمگینانه (لغتشو‌پیدا نکردم😂) گفت میشه لوسترارو پاک نکتم ذاتا تمیزن مامانم مشکوکو گفت چیزی شده؟
چشماشو دوخت زمینو گفت بار شیشه دارم 🙈
منو مامانو میگی شااخ دراوردیم که اخه مگه شما شوهرت تو نیست؟😳😳
گفت چرا برا مرخصی اومده بود دیگه شد دیگه اقامونم گفت رحمت خداس دیگه نگهش داریم

یعنی من دهنم باز مونده بود که زن همین الان خودت داشتی میگفتی نتونستی برا بچه هات رفاه ایجاد کنی همین چن لحظه پیش با بغض میگفتی طفلی بچه هام‌نفهمیدن اسباب بازی چیه و خرید چیه تلزه اون موقع باباشون پیششون بود🤯😤
چه نعمتی چه رحمتی بابااا؟ چرا اینقد راحت با زندگی یه نفر دیگه بازی میکنین؟
ولی دیگهفتم به من چه حرصم نخورم و‌قضاوتم نکنم چون خودش خوشحال بود.
یه دفعه یادم اومد وای خدا این دیگه خونه ما بیا نیست بیادم دیگه من نمیتونم بذارم که کار کنه
کلا بهش نگفتم قضیه رو و دوباره موند فقققط یه گزینه : زهرا خانوم 😖😫


پوشک شورتی لباس بچه غذای کمکی شیر خشک شیرمادر بخیه زایمان دار‌و
مامان Lea مامان Lea ۳ سالگی
ادامه تاپیک (۹)
یه لب به چاییش زد و شروع کرد، که وقتی همسر من فلج شد خواهرم اینا خیلی کمکمون کردن، دخترم ۳ ماه موند خونه ی اونا و من بیمارستان پیش همسرم و بعضی شبا هم خونه ی خواهرم اونام تازه ازدواج کردن نزدیک ۳ ساله.(روزای قبلش بهم گفته بود که خواهرشم حامله اس و بچش پسره و قراره ۱۰ روز زود تر از دخترت بدنیا بیاد.)
اره خلاصه خیلی گردنم حق دارن و فلان ولی یه اتفاقی که افتاده الان از اون موقع منو شوهرش بهم علاقه داریم و الی اخر دیگه .خیلی عاشق شدم قضاوتم نکن اونم منو دوس داره اصلا قرار بر خیانت نبود قرار بود جدا بشه از خواهرم و کلی حرفای دیگه که من واقعا احساس کردم دنیا رو سرم خراب شده دیگه حرفاشو نمیشنیدم حالم بد بود همش خودمو جای اون خواهر بیچارش میذاشتم.
میکفت اخه علاقه ای بینشون نیست حتی خیلی میزنه خواهرمو 🫤 دو‌روز پیشم در حدی کتک کاری شده که خواهرم زایمان کرده متاسفانه بخاطر شدت ضربه بچشونم نموند.دیگه اینجاش من با زور خودمو رسوندم دسشویی و بالا اوردم سرم نبض میزد باورم نمیشد این چیزارو نمیخواستم یه لحظه هم ببینمش فقط میگفتم کاش اصلا من نمیشناختمش.
رفتم نشستم باز رو کاناپه اونم کاملا شنگول داشت با گوشی بازی میکرد .منو دید و گفت حالت خوبه؟
گفتم مرسی اگه حرفات تموم شد بی زحمت برو که منم استراحت کنم گفت تورو‌خدا منو قضاوت نکن یه زن جوون با شوهر فلج و بچه و هزار تا ارزو الانم قصدمون کاملا ازدواجه. حتی نمیتونستم جوابشو بدم اخه جواب داره این حد از جهالت؟
بقیه کامن


زایمان شیر خشک بارداری هفته شش قلب جنین شیر مادرت
مامان Lea مامان Lea ۳ سالگی
تقریبا ۸ ماهه بودم که دیگه استراحتم باید بیشتر میشد دکتر احتمال زایمان زود رس داد بهم و من موندم و یه دنیا کار تو ذهنم..
علی هم گفت مسولیت این بچه گردنه تو هست اگه کار کنی دیگه بیشتر ترسیدم.از طریق خالم یه مورد اشنا و قابل اعتماد پیدا کردیم که همسرش کارگر بود و از ساختمون افتاده بود قطع نخاع بود و ۲ تا بچه داشت این خانوم ۸ ساله و ۱ ساله. فقط شرط داشت که اقلا حموم دسشویی نمیشوره و کار سنکین نمیکنه و زود میره کمی و حتما باید شام ببره با خودش.
کلا بار زندگی به عهده ی این بیچاره بود، اومد و روز اول خوب گذشت با در نظر گرفتن اینکههمش با تلفن حرف میزد و مغزم میشد میگفتم بذا راحت باشه بیچاره. بعد چنبار اومد خیلی خوب کار میکرد منم بهش خیییلی میرسیدم چون بچه کوچیک داشت حتی میگفتم‌بیارش میگفت پیش خواهرشه و به همسایه سپردمشون.
همش برام سوال بود که با وجود اینکه شوهرش قطع نخاعه چجوری پسرش بدنیا اومده، ولی گفتم قلبش نشکنه و ناراحت نشه.
روزای اول خیلی عادی میگذشت ولی رفته رفته این سر و گوشش جنبید دیگه فقطط دنباله این بود به خودش برسه اوایل تشویقش مسکردم میگفتم افرین ایول بهت که روحیه داری ولی بعد به چیزای دیگه پی بردم...


بچه داری فرزندپروری غذای کمکی سرلاک فرنی اب شیشه شیر ترک پستونک
مامان وروجکها مامان وروجکها ۴ سالگی
۴ساله ازدواح کردم
موقعی که ازدواح کردم تو کرونا بود رفتیم محضر عقد خوندیم و اومدیم خونه بقیه هم رفتن خونه
۸ماه بعد عروسی هم باردار شدم (چون سه ماه بعد عقد پریود نشدم یهو و فکر کردم حامله ام و اینا بعد دکتر گفت تنبلی تخمدان دارم بعد به همسرم گفتم گفت‌ بخاطر این مشکلت زود باید بچه بیاری که بعدش ۴-۵ماه تو اقدام بود تا با دارو دوقلوهارو باردار شدم بعد الان میگه منظورم اینقدر زود نبود بعد این همه سختی بزرگ کردن بچه ها )تو دوران عقد چوم کرونا بود هیچ جا نرفتیم نه سینمایی نه کافه ای نه رستورانی نه مسافرتی
به دلیل بارداری دوقلوها عروسی هم نتونستم بگیرم چون پرخطر بود و ۹ماه استراحت مطلق بودم الان خیلی به دلم مونده عروسی نگرفتم
همون موقع که گفت زود باید بچه بیاری خودم در مورد تنبلی تخمدان تحقیق کردم خیلی ترسیدم که نازا باشم و ۲-۳ماه هرشب بحث داشتیم سر بچه من میگفتم اقدام کنیم چون ترسیده بودم نتونم بچه بیارم هیچوقت
یه ماه دیگه مادرشوهرم و پدرشوهرم و برادرشوهر مجردم میرن مشهر با قطار
همسرم میگه هم قیمتش خوبه هم مامانشون اینا دست کمک هستن
ولی خانوادشون خیلی آشوب میکنن تا بچه یه ذره آشوب کنه میگن چشه یا میگن بیا بچه رو اینجور اونجور کن مثلا هربار تلفن من کسی زنگ بزنه مادرشوهرم میگه کی بود
من گفتم خردادماه اوج گرما سه تا بچه کوچیک ببرم کجا
بعد هم نمیخوام کسی همرام مسافرت بیاد
همسرم میگه یکی بالاخره باید همراهمون بیاد میگم هروقت بچه ها بزرگ شدن میریم
آخه مادرم هم کمردرد و پادرد هس
حتی برا زایمان هم نیومد کمکم خودم سه تا بچه رو تر و خشک کردم و میکنم
مامان اهورا مامان اهورا ۳ سالگی
سلام خانما خوبین امروز یکی از مامانای باردار 37 هست میخواست زودتر زایمان کنه میگفت خسته شدم بعد من یاد یه خاطره ای از خودم افتادم یادمه منم 37ودو سه روز داشتم رفتیم عروسی پسر عمم بعد اونجا متوجه شدم که منو دختر عموم طبق سنو ان تی تو یک روز تایم زایمانمون بود اون شب 😂😂😂😂دختر عموم بهم گفت دکتر بهش نامه داده برای چهارشنبه همون هفته بره برای سزارین اینقدر ترسیده بودم اونشب انگار یه چیزیو با سرعت بالا کوبیده بودن تو صورتم من همش فکرمیکردم یک ماه دیگه برای زایمان وقت دارم وقتی اون گفت من دارم زایمان میکنم اینقدر خودمو به زایمان نزدیک ندیده بودم اصلا باورم نمیشد تو ماه خودمم😂😂انگار از یه خواب عمیق به بدترین شکل ممکن بیدارم کردن جالبیش اینجا بود خونمو هم تمیز نکرده یعنی یه جورایی هبچ امادگی برای زایمان نداشتم و دقیقا روز سشنبه همون هفته که قرار بود مادرو خواهرم بیان کمکم برای تمیز کردن خونه کیسه ابم پاره شد یعنی چهار روز بعداز اون شب رفتم زایشگاه برای زایمان جالبترش این بود که دختر عموم رو هم همزمان با من اورده بودن زایشگاه اونم دردشو یاد کرده بود 😂😂😂الان که نگاه میکنم میبینم چقدر بیخیال بودم و چقدر بعضی مامانا برنامه ریزی دارن برای زایمانشون اینقدر اومدنش غافلگیرانه بود که من حتی نه موهامو رنگ کردم نه اصلاح کرده بودم نه خونم تمیز بود حتی خرید خونمم نکرده بودم 😂😂😂بیچاره خواهر وشوهرم تا روز بعد که من از زایشگاه مرخص شدم خونمو مثل گل تمیز کرده بودن شوهرمم کل خرید خونرو تنهایی انجام داده بود در کنار کمک هایی که به خواهرم تو تمیزی خونه و جابجایی وسایل داده بود 😂😂😂
مامان هانا🧚🏻‍♀️ مامان هانا🧚🏻‍♀️ ۳ سالگی
الان که تاپیکا رو میخوندم دلم خواست یه چیز از تجربه خودم بگم به مامانایی که دارن بچشون رو از پوشک میگیرن.
من خیلی خوب دخترم رو از پوشک گرفتم در کمتر از یک هفته کاملا همکاری کرد. اما نکته اش این بود که اصلا دعواش نکردم. اصلا استرس بهش ندادم. حتی وقتی خونه رو چند بار کثیف کرد و می‌خواست گریه کنه آرومش کردم گفتم اشکال نداره عزیزم الان تمیزش میکنیم و با ارامش بهش گفتم خونه جای جیش نیست جیش باید بره توی دسشویی.
آنقدر خوب یاد گرفت که حتی شبا هم خودش بیدارم میکنه میگه خیلی جیش دارم مامان.
اما.... چند روز پیش که قرص اورژانسی خورده بودم و خیلی عصبی بودم و غذام هم رو گاز بود وقتی هانا رو بردم دسشویی و هی بازی گوشی کرد و من با حرص گفتم نمیخواد دسشویی کنی بیا بریم و گریه کرد و محلش نذاشتم. و چون هورمونهام به ام ریخته بود چند روز بی حوصله بودم. بخاطر این قضیه دوبار پشت سر هم تو خونه جیش کرد. چون دیگه دلش نمی‌خواست بره دسشویی و نمی‌گفت. فقط بخاطر یه بار دعوا کردن و بی‌حوصلگیم بعد از اینکه کامل یاد گرفته بود.
اینهمه تایپ کردم که فقط بهتون برسونم که چقدر بچه حساسه و چقدر باید حواسمون باشه به رفتارمون.