ادامه تاپیک (۹)
یه لب به چاییش زد و شروع کرد، که وقتی همسر من فلج شد خواهرم اینا خیلی کمکمون کردن، دخترم ۳ ماه موند خونه ی اونا و من بیمارستان پیش همسرم و بعضی شبا هم خونه ی خواهرم اونام تازه ازدواج کردن نزدیک ۳ ساله.(روزای قبلش بهم گفته بود که خواهرشم حامله اس و بچش پسره و قراره ۱۰ روز زود تر از دخترت بدنیا بیاد.)
اره خلاصه خیلی گردنم حق دارن و فلان ولی یه اتفاقی که افتاده الان از اون موقع منو شوهرش بهم علاقه داریم و الی اخر دیگه .خیلی عاشق شدم قضاوتم نکن اونم منو دوس داره اصلا قرار بر خیانت نبود قرار بود جدا بشه از خواهرم و کلی حرفای دیگه که من واقعا احساس کردم دنیا رو سرم خراب شده دیگه حرفاشو نمیشنیدم حالم بد بود همش خودمو جای اون خواهر بیچارش میذاشتم.
میکفت اخه علاقه ای بینشون نیست حتی خیلی میزنه خواهرمو 🫤 دو‌روز پیشم در حدی کتک کاری شده که خواهرم زایمان کرده متاسفانه بخاطر شدت ضربه بچشونم نموند.دیگه اینجاش من با زور خودمو رسوندم دسشویی و بالا اوردم سرم نبض میزد باورم نمیشد این چیزارو نمیخواستم یه لحظه هم ببینمش فقط میگفتم کاش اصلا من نمیشناختمش.
رفتم نشستم باز رو کاناپه اونم کاملا شنگول داشت با گوشی بازی میکرد .منو دید و گفت حالت خوبه؟
گفتم مرسی اگه حرفات تموم شد بی زحمت برو که منم استراحت کنم گفت تورو‌خدا منو قضاوت نکن یه زن جوون با شوهر فلج و بچه و هزار تا ارزو الانم قصدمون کاملا ازدواجه. حتی نمیتونستم جوابشو بدم اخه جواب داره این حد از جهالت؟
بقیه کامن


زایمان شیر خشک بارداری هفته شش قلب جنین شیر مادرت

تصویر
۹ پاسخ

اون بچشم مال شوهرخواهرش بود

فقط گفتم خدا کمک کنه به خواهرت خیلی ریلکس گفت اره سخته بچش بود خب ولی از یه طرفم بچه راحت شد از دست اون زندگی من کم کم احساس میکردم بیماری روانی داره این زن.
گفتم کاش شما بری الان علی میاد٫ زود پاشد برق لبشو تمدید کرد و وسایلشو برداشت رفت.
شبش بهش پیام دادم که دیگه نمیخواد بیای مرسی.حالم بد بود نمیدونستم چمه همش میگفتم کاش اصلا نمیومد خونمون نمیشناختمش اخه خیلییی با وقار بود اولش😢

یاد خودم افتادم حتی به یاد اوردن اون روزام برام زجر اوره دقیقا منم اونموقع باردار بودم که خواهرم و شوهرم بهم خیانت کردن خیلی روزای سختی بود😔

میدونم سوالم بی ربطه ولی چقدر این لباس ها قشنگن ، حضوری خریدین یا اینترنتی؟ از کجا ؟

چرا حس میکنم رمان میخونم ؟!!!!باورم نمیشه دارم ی داستان واقعی رو میشنوم

سلام گلم درخواست دوستی و قبول میکنید؟

وااای باورم نمیشه چه ادمایی پیدا میشن اخه به خاهر خودت 😭😭 اون بچه هم مال شوهر خواهره بوده ینی؟ بقیش زودار بزار عزیزم

درخاستمو قبول میکنی؟؟
داستان خودته عزیزم. کاملا واقعی؟

من جات بودم بعد اینکه از دستشویی اومدم ازش حرف میکشیدم صداشو ضبط میکردمو. میفرستادم ب. خاهر بیچارش
واااای یعنی ادم به خاهر خودشم خیانت میکنه؟چ کثیف

سوال های مرتبط

مامان علی آقا مامان علی آقا ۳ سالگی
خواهرم دوازده ساله ازدواج کرده،خونه و ماشین و وسیله از هرچی بهترینشو داره و اینکه شوهرش خیلی میخوادش
خودشم عاشق شوهرشه
یه پسر هشت ساله دارن به شدت لوس و فوضوله از همون روزی که دنیا اومد خیلی گریه کرد کلا خواهرم از وقتی بچش دنیا اومد دیگه توبه کرد اینقد با این بچه سختی کشید
جدا از اون باز شوهرش آرامش زندگیش بود
تا اینکه پارسال تشنج کرد و از پارسال تا الان هر ماه همش تشنج می‌کنه
قرص اعصاب بهش داده دکتر
اخلاقش عوض شده عصبی شده رفتارهای بچگانه پیدا کرده ،زن و بچشو دوس داره اما رفتارش یجوری شده عین بچش شده انگار عصبی و زود قهر می‌کنه دعوا می‌کنه
چند روز پیش با داداشم دعوا کردن داداشمم هرچی تونسته بهش گفته و دعوا کرده
اون بیچاره دست خودش نیست قرص مصرف می‌کنه اصلا خونواده ی بابام کمکی که نمیکنن حداقل درک نمیکنن،حتی دکتر بهش گفته نباید کار کنی اما نمیتونه خرج زن و بچه میده می‌ره سرکار چندبار پشت فرمون تشنج کرد تصادف کرد دلم میسوزه براش،و بیشتر دلم برا خواهرم میسوزه که با بچه ی فوضول و شوهر مریضش داره افسرده میشه،خواهرم بی نهایت قشنگه خیلی خوشگله و بیست و شش سالشه،شوهرش هم سی سالشه،کسی از شما همچین مورد تشنج داشته اطرافش ؟اونم عصبی میشه؟
مامان Lea مامان Lea ۲ سالگی
ادامه تاپیک قبل

خلاصه که من حامله شدم و استراحت نسبی
علی گفت خودت کار نکن دو هفته یبار کمکی بیاد ،گفتم من سکته میکنم دو هفته خونه تمیز نشه باید هر هفته بیاد.میدونستم نمیذاره غریبه بیاد خونه و حساسه گفت کمکی مامان خودم بیاد یعنی کمکی مادر شوهرم بیاد.
همون لحظه من خاک تو سرم شد اونم پییییر ولی قبراق و سرحال فک کنین مثلا حتی وقتی علی (همسرم) بدنیا اومده اون خونه مادر شوهرم میمونده از اون وقت میشناسنش.من دیده بودمش او مهمونیا خانوم خیلی زرنگ و فرزی بود.قبول کردم جون راه حل دیگای نبود ممکن نبود بذاره غریبه بیاد.
فک کن مثلا یه پیرزن ۷۰ خورده ای ساله اخه چه کاری میکنه و ادمم دلش نمیاد که کار کنه .مادر شوهرمم مثل کن حساس نیست رو خونه مثلا زهرا خانوم همون کمکیش براش سبزی پاک میکنه فوقش گردگیری و اینا
یه دفعه به ذهنم رسید که کمکی مامانمم خیلی خانوم ناز و قابل اعتمادیه و علی زیاد دیده بودش به سختی و با هزار اما و اگر قبول کرد اون بیاد ولی مامانمم باشه و اینا.
خیلی خوشحال شدم چون اون هم نسبتا جوون تر بود هم میدونست من چقد حساسم و کارشم خوب بود. رضی خانوم ۲ تا بچه داشت ۸ ساله و ۱۰ ساله شوهرشم بخاطر مسایلی زندان بود ولی ادمای خیلییی تمیز و ناموس داری بودن.

ادامشو کمی بعد میگم



پوشک گرفتن دسشویی کردن شیر اغوز شیر خشک زایمان سزارین بیمارستان
مامان اهورا مامان اهورا ۳ سالگی
سلام خانما خوبین امروز یکی از مامانای باردار 37 هست میخواست زودتر زایمان کنه میگفت خسته شدم بعد من یاد یه خاطره ای از خودم افتادم یادمه منم 37ودو سه روز داشتم رفتیم عروسی پسر عمم بعد اونجا متوجه شدم که منو دختر عموم طبق سنو ان تی تو یک روز تایم زایمانمون بود اون شب 😂😂😂😂دختر عموم بهم گفت دکتر بهش نامه داده برای چهارشنبه همون هفته بره برای سزارین اینقدر ترسیده بودم اونشب انگار یه چیزیو با سرعت بالا کوبیده بودن تو صورتم من همش فکرمیکردم یک ماه دیگه برای زایمان وقت دارم وقتی اون گفت من دارم زایمان میکنم اینقدر خودمو به زایمان نزدیک ندیده بودم اصلا باورم نمیشد تو ماه خودمم😂😂انگار از یه خواب عمیق به بدترین شکل ممکن بیدارم کردن جالبیش اینجا بود خونمو هم تمیز نکرده یعنی یه جورایی هبچ امادگی برای زایمان نداشتم و دقیقا روز سشنبه همون هفته که قرار بود مادرو خواهرم بیان کمکم برای تمیز کردن خونه کیسه ابم پاره شد یعنی چهار روز بعداز اون شب رفتم زایشگاه برای زایمان جالبترش این بود که دختر عموم رو هم همزمان با من اورده بودن زایشگاه اونم دردشو یاد کرده بود 😂😂😂الان که نگاه میکنم میبینم چقدر بیخیال بودم و چقدر بعضی مامانا برنامه ریزی دارن برای زایمانشون اینقدر اومدنش غافلگیرانه بود که من حتی نه موهامو رنگ کردم نه اصلاح کرده بودم نه خونم تمیز بود حتی خرید خونمم نکرده بودم 😂😂😂بیچاره خواهر وشوهرم تا روز بعد که من از زایشگاه مرخص شدم خونمو مثل گل تمیز کرده بودن شوهرمم کل خرید خونرو تنهایی انجام داده بود در کنار کمک هایی که به خواهرم تو تمیزی خونه و جابجایی وسایل داده بود 😂😂😂
مامان هلنا جانم🩷 مامان هلنا جانم🩷 ۲ سالگی
پارت۹
روزها گذشت و نوبت سونو آنومالی و تعیین جنسیت تودلی رسید.شب قبل تا صبح خواب اون لحظه رو میدیدم. یه بار میدیدم دختره و بار بعد پسر!
قرار بود تو خونه مادرشوهرم بعداز شام یه مهمونی کوچیک بگیریم و جنسیت رو اونجا بفهمیم. چون همسرم سرکار بود من با برادر شوهرم و خواهرم سه تایی رفتیم. دکتر بابالو، ساختمان آذرآبادگان.
به شدت دکتر خوش برخورد و شوخ طبعی بود. با خواهرم رفتیم تو و من قضیه جشن تعیین جنسیت رو بهش گفتم و ازش خواستم تا جنسیت رو به من نگه. آقای دکتر برگشت گفت:«مادر ما که اینجا جنسیت رو‌نشون نمیدیم. دستگاهای ما برای جنسیت نیستن» و من با عقلی که توسط هورمون های بارداری قلقلک داده شده بود یک لحظه شوکه شدم و حرفش رو باور کردم.
اون با خواهرم خجالتی و درونگرای من حرف زد. به زور ازش حرف می‌کشید. درباره رشته ی تحصیلی و اهدافش سوال می‌کرد و با من گپ میزد. دکتر با رفتار خوبی که داشت بهترین خاطره رو از بارداری برای من به جا گذاشت.
آخرش گفت تموم شد. بچه سالمه پاشین برین.
مامان هانا🧚🏻‍♀️ مامان هانا🧚🏻‍♀️ ۳ سالگی
الان که تاپیکا رو میخوندم دلم خواست یه چیز از تجربه خودم بگم به مامانایی که دارن بچشون رو از پوشک میگیرن.
من خیلی خوب دخترم رو از پوشک گرفتم در کمتر از یک هفته کاملا همکاری کرد. اما نکته اش این بود که اصلا دعواش نکردم. اصلا استرس بهش ندادم. حتی وقتی خونه رو چند بار کثیف کرد و می‌خواست گریه کنه آرومش کردم گفتم اشکال نداره عزیزم الان تمیزش میکنیم و با ارامش بهش گفتم خونه جای جیش نیست جیش باید بره توی دسشویی.
آنقدر خوب یاد گرفت که حتی شبا هم خودش بیدارم میکنه میگه خیلی جیش دارم مامان.
اما.... چند روز پیش که قرص اورژانسی خورده بودم و خیلی عصبی بودم و غذام هم رو گاز بود وقتی هانا رو بردم دسشویی و هی بازی گوشی کرد و من با حرص گفتم نمیخواد دسشویی کنی بیا بریم و گریه کرد و محلش نذاشتم. و چون هورمونهام به ام ریخته بود چند روز بی حوصله بودم. بخاطر این قضیه دوبار پشت سر هم تو خونه جیش کرد. چون دیگه دلش نمی‌خواست بره دسشویی و نمی‌گفت. فقط بخاطر یه بار دعوا کردن و بی‌حوصلگیم بعد از اینکه کامل یاد گرفته بود.
اینهمه تایپ کردم که فقط بهتون برسونم که چقدر بچه حساسه و چقدر باید حواسمون باشه به رفتارمون.
مامان Lea مامان Lea ۲ سالگی
ادامه تاپیک (۵)
یه روزی داشتم خودم تمیز کاری میکردم شکمم هم اونقد بزرگ نبود که اذیت شم رفتم رو نردبون که بالای کمد رو تمیز کنم که از زیر شکمم یه دردی گرفت و فک کردم یا خدا من همین الان دیگه دارم میزام گفتم تمومه علی منو میکشه دیگه(مثلا).علی اومد و سریع رفتیم دکتر سونو‌و اینا گفتن شاید انقباضه ولی حال نینی خوبه علی هم اصلا دعوام نکرد و منم از این فرصت سو استفاده کردم گفتم خوب تو که نمیذاری غریبه بیاد منم مجبورم خودم بکنم و اینا خلاصه قبول کرد که کمکی خواهرم که اونم میشناسه خودش بیاد خونمون چن بار.
رسید روزی که اومد یه خانوم جوون و معصوم بود رقیه بود اسمش.تازه شروع کرده بود به کار اما خیلی افسرده و بی حال و همش یجوری که ادم دلش میخواست به حالش گریه کنه ناراحت بود.خلاصه سری دوم که اومد دیدم از اتاق صدای گریه میاد زود رفتم ببینم طوریش نشده دیدم داره وسایل اتاق دخترمو نگاه میکنه و گریه میکنه .دلم ریخت ...🥺💔



پوشک شیر خشک لباس بچه بارداری غذای کمکی
مامان دخترم 💖 مامان دخترم 💖 ۲ سالگی
خیلی داغون و مریضم ،افسردگی و فکر و خیال داره از پا درم میاره
یه هفتس با خودم کلنجار رفتم ولی نتونستم شوهرمو ببخشم ۳ ساله منو ندیده گرفته چه شبایی که تنهایی گریه کردم چه شبایی که بهش احتیاج داشتم ولی نبود چه وقتایی که بخاطر خیانتش خورد شدم
و نمی تونم همه ی اینارو فراموش کنم اون در حق من در حق دخترمم ظلم کرد نذاشت برای بچم مادر خوبی باشم...
یه هفته اس کارم گریه اس فقط،یه استرس وحشتناک افتاده به جونم که اگه قرص نخورم از ترس دیوونه میشم
امروز بیدار شدم سردرد و تهوع شدید داشتم یه ژلوفن خوردم به مادرم گفتم یه لحظه مراقب بچه باش تا من بهتر بشم بردش تو اتاق که تابش بده منم خوابم برد یهو شنیدم که زد رو پای بچه اونم گریه اش دراومد
چرا چون نزدیک بوده خودشو پرت کنه پایین بچه رو زده.!
باهاش دعوام شد گفتم حق نداری بچمو بزنی من فقط یه لحظه درد داشتم چرا کاری کردی با وحشت از خواب بپرم
نمیدونم چیکار کنم انقد فشار روم هست دارن منو از بین میبرن😭
خدایا چطور تحمل کنم😭😭😭

پوشک فرزند گهواره شیر خشک نان ببلاک نوزاد زایمان طبیعی سزارین