۵ پاسخ

و اینگونه یک انسان بدبخت دیگه ای تولید شد…

عجب شانصی داشتی😂😂

کامنت می‌زارم که گمت نکنم 🌹

خب ادامش بزار زودتر

دختر تند تند بنویس😂

سوال های مرتبط

مامان ایلیا و آریا مامان ایلیا و آریا ۳ سالگی
تجربه cvs
تو بارداری اول کلن ما قوی شدیم از بس سونوگرافی میرفتیم و هزار و یک مریضی به ما میگفتن خیلی سختی کشیدم سر بارداری اولم دیگه تجربه شد برام پیش دکتر خوب و سونوگرافی که پریناتولوژی باشه برم خلاصه موقع ان تی رفتم وقت سونوگرافی گرفتم و دکتر نمیدونست چجوری بهم بگه و خیلی فهمیده و مهربون بود گفت همه چی خوبه ولی انی تی بالاست با دکتر مشورت کن خندیدم و گفتم دیگه تا تهشو فهمیدم بارداری اولمم همینجوری بود خداییش از اینکه دوباره راه سختی در پیش دارم خندم گرفت و تلفنی به همسرمم گفتم و منتظر بودم دکتر بیاد و مشورت کنم چون باید یا سلفری انتخاب میکردم یا آمینوسنتز
با دکتر صحبت کردم و گفت انتخاب با خودته گفتم هر چی شما بگید ولی تا ۱۶ هفته خیلی سخته من صبر کنم اونموقع جنین بزرگتر میشه گفتم نظر شما چیه گفت ما طرفدار نمونه برداری هستیم و گفت الان که ۱۲ هفته هستی میتونیم از جفت نمونه برداری کنیم و تو هم تا ۱۶ هفته واسه آمینو سنتز صبر نکنی و اینم گفت یک درصد احتما سقط هست و همسرم صحبت کردیم و به دکترم مثه همیشه اعتماد کردیم و همون روز با رضایت خودمون نمونه برداری از جفت cvs انجام دادیم فک میکردم دردش مثه امینو سنتز اما دردش خیلبییییییی خیلییی بیشتر بود و خیلی فشار میدادن که سرنگ نمیدونم چی بود به جفت برسه یعنی مردم و زنده شدم و خیلی درد داشت و فقط اون پرزهایی که از جفت کنده بودن ازمایش میشد و من تا چن روز درد داشتم و نمیتونستم خوب راه برم چون جفتم بشدت درد داشت و از طرفی بخاطر پسرم اصلن استراحت نداشتم
خلاصه الان ۱۰ روزه انجام دادم حالم بهتره و اما هنوز سونوگرافی برای سلامت جنین نرفتم ولی توکلم به خداست انشالله هر چی خیره
گر نگهدار من آن است که من میدانم شیشه در کنار سنگ نگه میدارد 😊
مامان Lea مامان Lea ۲ سالگی
تقریبا ۸ ماهه بودم که دیگه استراحتم باید بیشتر میشد دکتر احتمال زایمان زود رس داد بهم و من موندم و یه دنیا کار تو ذهنم..
علی هم گفت مسولیت این بچه گردنه تو هست اگه کار کنی دیگه بیشتر ترسیدم.از طریق خالم یه مورد اشنا و قابل اعتماد پیدا کردیم که همسرش کارگر بود و از ساختمون افتاده بود قطع نخاع بود و ۲ تا بچه داشت این خانوم ۸ ساله و ۱ ساله. فقط شرط داشت که اقلا حموم دسشویی نمیشوره و کار سنکین نمیکنه و زود میره کمی و حتما باید شام ببره با خودش.
کلا بار زندگی به عهده ی این بیچاره بود، اومد و روز اول خوب گذشت با در نظر گرفتن اینکههمش با تلفن حرف میزد و مغزم میشد میگفتم بذا راحت باشه بیچاره. بعد چنبار اومد خیلی خوب کار میکرد منم بهش خیییلی میرسیدم چون بچه کوچیک داشت حتی میگفتم‌بیارش میگفت پیش خواهرشه و به همسایه سپردمشون.
همش برام سوال بود که با وجود اینکه شوهرش قطع نخاعه چجوری پسرش بدنیا اومده، ولی گفتم قلبش نشکنه و ناراحت نشه.
روزای اول خیلی عادی میگذشت ولی رفته رفته این سر و گوشش جنبید دیگه فقطط دنباله این بود به خودش برسه اوایل تشویقش مسکردم میگفتم افرین ایول بهت که روحیه داری ولی بعد به چیزای دیگه پی بردم...


بچه داری فرزندپروری غذای کمکی سرلاک فرنی اب شیشه شیر ترک پستونک
مامان Lea مامان Lea ۲ سالگی
ادامه تاپیک (۹)
یه لب به چاییش زد و شروع کرد، که وقتی همسر من فلج شد خواهرم اینا خیلی کمکمون کردن، دخترم ۳ ماه موند خونه ی اونا و من بیمارستان پیش همسرم و بعضی شبا هم خونه ی خواهرم اونام تازه ازدواج کردن نزدیک ۳ ساله.(روزای قبلش بهم گفته بود که خواهرشم حامله اس و بچش پسره و قراره ۱۰ روز زود تر از دخترت بدنیا بیاد.)
اره خلاصه خیلی گردنم حق دارن و فلان ولی یه اتفاقی که افتاده الان از اون موقع منو شوهرش بهم علاقه داریم و الی اخر دیگه .خیلی عاشق شدم قضاوتم نکن اونم منو دوس داره اصلا قرار بر خیانت نبود قرار بود جدا بشه از خواهرم و کلی حرفای دیگه که من واقعا احساس کردم دنیا رو سرم خراب شده دیگه حرفاشو نمیشنیدم حالم بد بود همش خودمو جای اون خواهر بیچارش میذاشتم.
میکفت اخه علاقه ای بینشون نیست حتی خیلی میزنه خواهرمو 🫤 دو‌روز پیشم در حدی کتک کاری شده که خواهرم زایمان کرده متاسفانه بخاطر شدت ضربه بچشونم نموند.دیگه اینجاش من با زور خودمو رسوندم دسشویی و بالا اوردم سرم نبض میزد باورم نمیشد این چیزارو نمیخواستم یه لحظه هم ببینمش فقط میگفتم کاش اصلا من نمیشناختمش.
رفتم نشستم باز رو کاناپه اونم کاملا شنگول داشت با گوشی بازی میکرد .منو دید و گفت حالت خوبه؟
گفتم مرسی اگه حرفات تموم شد بی زحمت برو که منم استراحت کنم گفت تورو‌خدا منو قضاوت نکن یه زن جوون با شوهر فلج و بچه و هزار تا ارزو الانم قصدمون کاملا ازدواجه. حتی نمیتونستم جوابشو بدم اخه جواب داره این حد از جهالت؟
بقیه کامن


زایمان شیر خشک بارداری هفته شش قلب جنین شیر مادرت
مامان Lea مامان Lea ۲ سالگی
عذر میخوام بابت تاخیر🙈

قسمت ۸

خلاصه من با اینکه اصلا ادم کنجکاوی نبودم ولی شک کردم به این خانوم و ترسیدم چون خونمون رفت و امد داشت خب.واقعا زندگیش خیلی عجیب بود برام.هر دفعه میومد بهش دقت میکردم میدیدم ببشتر از من به خودش میرسه اینا بد نیستا حتی واسش خوشحالم میشدم فقط بی توجه به موقعیتش خیلی زیادی بود و مشکوک میشدم.یه روز که اومده بود خونمون بهم گفت دیگه از این به بعد زیا نمیتونم بیام پسرم بهونه میگیره و قراره درسای دخترم شروع بشه منم گفتم خب راس میگه دیگه بچش کوچیکه نمیتونه گفتم هیچ اشکالی نداره من از شما راضی بودم امیدوارم شمام از من راضی باشین.احساس صمیمیت کرد کمی و گفت میشه یکم حرف بزنیم شما خیلی به دلم میشینی و فلان.گفتم چرا که نه برای من ابمیوه و برای خودش چایی اورد و گفت میشه یهت اعتماد کنم؟من هیشکیو ندارم بعضی حرفارو‌باید بهتون بگم.
اون لحظه هزار جورر فکر از سر من گذشت و واقعا تپش قلب گرفتم،گفتم بفرما ولی کاش نمیگفتم 😖

پوشک لباس پلارژین استا کودک نوزاد کولیک رفلاکس