۱۶ پاسخ

وااای خدارحم کرد چه زنی بوددد

این مدل آدما توهین به کلمه انسان هست که بهشون بگیم شماانسان هستیدایناانسان نماهستن که دروجودشون شیطان نهفته فقط میشه همین روگفت

البته عموی دوستم باخواهرزنش ازدواج کرد اونم خواهرزنش مجردبود بعداین ۳تابچه داشت میرفنه خونه پدرزنه خودشومیزدبه خواب زنش که میرفته بیرون دوربزنه مرده باخواهرزن رابطه داشته یباربچش میبینه به مامانش میگه تونیستی باباخاله روبوس کرد مادره باورنمیکنه بچه ۴ساله بوده دفعه بعد میره اروم برمیگرده خونه میبینه بعلهه درسته اما طفلک بخاطراینکه ابروی پدرمادرش نره به همه میگه من مریضی زنونه دارم نمیتونم باشوهرم رابطه داشته باشم بایدزن بگیره چراغریبه خواهرمو بگیره اوناهم قبول کردن الان طبقه پایین زن اولی طبقه دوم خواهرش دوتاهم توله اون زاییده زن اولی ازخونه بیرون نمیادحتی عروسی جایی نمیره ازخجالت بعداون خواهر ج ن دش همیشه بالای مجالسه بادوکیلوطلا

فقط دارم شوهرش وتصورمیکنم وقتی زنش زن باجناقش شد اووف

جالب و تلخ بود

ادامههه بعدش

داری با این ادم زندگی میکنی وای که ما چقدر بدبختیم ...کاش دنیا زودتر تموم میشد

طفلی خواهرش
شوهر منم خیلی گستاخ بود می‌گفت میخوام تورو داشته باسم خواهرتم داشته باشم ولی یه شب که خواب بودم شوهرم رفته بود توبغل خواهرم خوابیده بود و داشت خودشو باهاش ارضا میکرد رفتم بهش گفتم خجالت نمیکشی یهو عین وحشیا حمله کرد بهم دست گذاشت زیر گلوم انقد فشار داد که کامل خفه شدم از دستو پا زدن که افتادم ولم کرد هیچوقت اونروزارو فراموش نمیکنم الانم که دارم مینویسم قلبم درد گرفت

سارا جان واقعا که چه آدمایی پیدامیشن. زن حسابی آخه به خواهر خودت خیانت میکنی تو دیگه چجورحیونی هستی. طفلی شوهرش و دخترش

واییییی خوندم همشو عجب ادمایی پیدا میشن 😳😒طفلی خواهرش😟

چقدر دردناک😢

واای یعنی حال اخرش چطوره الان.هم بچشو از دست داده هم شوهرش با خواهرش خیانت کردن.وااای حالم خیلی بد شد .لعنت بهشون

واای از حال خواهرش🥲🥲

سارا جان منم در بارداری اتفاقات بدی برام افتاد. برجسته ترینشون رها کردن و رفتن دوست صمیمیم بود در زمانی که خیلی بهش نیاز داشتم و خودکشی کردن یکی از شاگردانم. یه اتفاق دیگه هم افتاد که نمیتونم بگم.
منم مثل تو به هیچ کس نمیگفتم هیییچ کس! برای همین خیلی عذاب کشیدم. بعد از به دنیااومدن دخترم یه سال تراپی رفتم.
بعدش با یه دختر خوب و شاد دوست شدم. یعنی سالها دوست بودیم اما معمولی نه صمیمی، صمیمی تر که شدم فهمیدم راز شاد بودنش اولا داشتن خانواده و همسر سالم و حمایتگره، دوما این هر اتفاق بدی میفته تک به تک به حلقه اطرافیانش اونو توضیح میده و تحلیل و تفسیر می‌کنه‌. به خاطر همین دیگه به اون اتفاق فکر نمیکنه و رد میشه و میره...
منم ازش یاد گرفتم. تو هم همه چی رو نریز تو خودت، بگو به همه بگو...
خودت استادی که منظورم راز زندگیت نیست. ولی مثلا گفتن این اتفاقاتی که برات افتاده میتونست سبک ترت کنه.
امیدوارم از این به بعد اتفاقات خوبی برامون بیفته♥️

یعنی اون بچه ای که خانمه حامله بود از شوهر خواهرش بوده؟

زنیکه .......
وای وای کثافت

سوال های مرتبط

مامان Lea مامان Lea ۳ سالگی
ادامه تاپیک قبل

خلاصه که من حامله شدم و استراحت نسبی
علی گفت خودت کار نکن دو هفته یبار کمکی بیاد ،گفتم من سکته میکنم دو هفته خونه تمیز نشه باید هر هفته بیاد.میدونستم نمیذاره غریبه بیاد خونه و حساسه گفت کمکی مامان خودم بیاد یعنی کمکی مادر شوهرم بیاد.
همون لحظه من خاک تو سرم شد اونم پییییر ولی قبراق و سرحال فک کنین مثلا حتی وقتی علی (همسرم) بدنیا اومده اون خونه مادر شوهرم میمونده از اون وقت میشناسنش.من دیده بودمش او مهمونیا خانوم خیلی زرنگ و فرزی بود.قبول کردم جون راه حل دیگای نبود ممکن نبود بذاره غریبه بیاد.
فک کن مثلا یه پیرزن ۷۰ خورده ای ساله اخه چه کاری میکنه و ادمم دلش نمیاد که کار کنه .مادر شوهرمم مثل کن حساس نیست رو خونه مثلا زهرا خانوم همون کمکیش براش سبزی پاک میکنه فوقش گردگیری و اینا
یه دفعه به ذهنم رسید که کمکی مامانمم خیلی خانوم ناز و قابل اعتمادیه و علی زیاد دیده بودش به سختی و با هزار اما و اگر قبول کرد اون بیاد ولی مامانمم باشه و اینا.
خیلی خوشحال شدم چون اون هم نسبتا جوون تر بود هم میدونست من چقد حساسم و کارشم خوب بود. رضی خانوم ۲ تا بچه داشت ۸ ساله و ۱۰ ساله شوهرشم بخاطر مسایلی زندان بود ولی ادمای خیلییی تمیز و ناموس داری بودن.

ادامشو کمی بعد میگم



پوشک گرفتن دسشویی کردن شیر اغوز شیر خشک زایمان سزارین بیمارستان
مامان Lea مامان Lea ۳ سالگی
تقریبا ۸ ماهه بودم که دیگه استراحتم باید بیشتر میشد دکتر احتمال زایمان زود رس داد بهم و من موندم و یه دنیا کار تو ذهنم..
علی هم گفت مسولیت این بچه گردنه تو هست اگه کار کنی دیگه بیشتر ترسیدم.از طریق خالم یه مورد اشنا و قابل اعتماد پیدا کردیم که همسرش کارگر بود و از ساختمون افتاده بود قطع نخاع بود و ۲ تا بچه داشت این خانوم ۸ ساله و ۱ ساله. فقط شرط داشت که اقلا حموم دسشویی نمیشوره و کار سنکین نمیکنه و زود میره کمی و حتما باید شام ببره با خودش.
کلا بار زندگی به عهده ی این بیچاره بود، اومد و روز اول خوب گذشت با در نظر گرفتن اینکههمش با تلفن حرف میزد و مغزم میشد میگفتم بذا راحت باشه بیچاره. بعد چنبار اومد خیلی خوب کار میکرد منم بهش خیییلی میرسیدم چون بچه کوچیک داشت حتی میگفتم‌بیارش میگفت پیش خواهرشه و به همسایه سپردمشون.
همش برام سوال بود که با وجود اینکه شوهرش قطع نخاعه چجوری پسرش بدنیا اومده، ولی گفتم قلبش نشکنه و ناراحت نشه.
روزای اول خیلی عادی میگذشت ولی رفته رفته این سر و گوشش جنبید دیگه فقطط دنباله این بود به خودش برسه اوایل تشویقش مسکردم میگفتم افرین ایول بهت که روحیه داری ولی بعد به چیزای دیگه پی بردم...


بچه داری فرزندپروری غذای کمکی سرلاک فرنی اب شیشه شیر ترک پستونک
مامان 𝓐𝓵𝓲𝓼𝓪𝓷 مامان 𝓐𝓵𝓲𝓼𝓪𝓷 ۲ سالگی
یه حرفی امدم بگم دوستانی که دارن از پوشک میگیرن یا از شیر ...

من همیشه استرس این دو رو داشتم
خداروشکر پسرم ۲۰ روز مونده بود به تولد ۲سالگیش کلا شیر نخورد و یه جورایی خودش پس زد
و من هیچ کاری نکردم که از شیر بگیرمش
خیلی یهویی این کار کرد یه شب اتفاقی نخواست دیگه...

به همسرم گفتم فقط استرس پوشک گرفتن مونده که هرکی تو فامیل میدید می‌گفت عه هنوز پوشک میکنی
مثلاً پسرم ۲سال بود تازه
میگفتم بله تا وقتی که خودش پوشک درنیاره من اصراری نمیکنم که از پوشک بگیرم چون نمیخوام هم به خودم هم به پسرم استرس الکی وارد کنم و...

خلاصه من به همسرم گفتم یه روز بریم براش صندلی جیش بگیرم که تقریبا ۲۸ ماهش بود پسرم
گفتم میخوام کم‌کم یاد بگیره با توالت رفتن آشنا بشه
همسرم کلی مای بی بی جینی خریده بود و اصرار داشت که تا ۳سالگی باید مای بی بی کنی بعد...
چون اعتقاد داشت قبل ۳سالگی آسیب میبینه بچه اگه زودتر از پوشک بگیری...

ادامه تاپیک بعد
لطفاً صبور باشین تایپ کنم 😀
مامان هانا🧚🏻‍♀️ مامان هانا🧚🏻‍♀️ ۳ سالگی
الان که تاپیکا رو میخوندم دلم خواست یه چیز از تجربه خودم بگم به مامانایی که دارن بچشون رو از پوشک میگیرن.
من خیلی خوب دخترم رو از پوشک گرفتم در کمتر از یک هفته کاملا همکاری کرد. اما نکته اش این بود که اصلا دعواش نکردم. اصلا استرس بهش ندادم. حتی وقتی خونه رو چند بار کثیف کرد و می‌خواست گریه کنه آرومش کردم گفتم اشکال نداره عزیزم الان تمیزش میکنیم و با ارامش بهش گفتم خونه جای جیش نیست جیش باید بره توی دسشویی.
آنقدر خوب یاد گرفت که حتی شبا هم خودش بیدارم میکنه میگه خیلی جیش دارم مامان.
اما.... چند روز پیش که قرص اورژانسی خورده بودم و خیلی عصبی بودم و غذام هم رو گاز بود وقتی هانا رو بردم دسشویی و هی بازی گوشی کرد و من با حرص گفتم نمیخواد دسشویی کنی بیا بریم و گریه کرد و محلش نذاشتم. و چون هورمونهام به ام ریخته بود چند روز بی حوصله بودم. بخاطر این قضیه دوبار پشت سر هم تو خونه جیش کرد. چون دیگه دلش نمی‌خواست بره دسشویی و نمی‌گفت. فقط بخاطر یه بار دعوا کردن و بی‌حوصلگیم بعد از اینکه کامل یاد گرفته بود.
اینهمه تایپ کردم که فقط بهتون برسونم که چقدر بچه حساسه و چقدر باید حواسمون باشه به رفتارمون.
مامان Lea مامان Lea ۳ سالگی
ادامه تاپیک (۵)
یه روزی داشتم خودم تمیز کاری میکردم شکمم هم اونقد بزرگ نبود که اذیت شم رفتم رو نردبون که بالای کمد رو تمیز کنم که از زیر شکمم یه دردی گرفت و فک کردم یا خدا من همین الان دیگه دارم میزام گفتم تمومه علی منو میکشه دیگه(مثلا).علی اومد و سریع رفتیم دکتر سونو‌و اینا گفتن شاید انقباضه ولی حال نینی خوبه علی هم اصلا دعوام نکرد و منم از این فرصت سو استفاده کردم گفتم خوب تو که نمیذاری غریبه بیاد منم مجبورم خودم بکنم و اینا خلاصه قبول کرد که کمکی خواهرم که اونم میشناسه خودش بیاد خونمون چن بار.
رسید روزی که اومد یه خانوم جوون و معصوم بود رقیه بود اسمش.تازه شروع کرده بود به کار اما خیلی افسرده و بی حال و همش یجوری که ادم دلش میخواست به حالش گریه کنه ناراحت بود.خلاصه سری دوم که اومد دیدم از اتاق صدای گریه میاد زود رفتم ببینم طوریش نشده دیدم داره وسایل اتاق دخترمو نگاه میکنه و گریه میکنه .دلم ریخت ...🥺💔



پوشک شیر خشک لباس بچه بارداری غذای کمکی
مامان Lea مامان Lea ۳ سالگی
عذر میخوام بابت تاخیر🙈

قسمت ۸

خلاصه من با اینکه اصلا ادم کنجکاوی نبودم ولی شک کردم به این خانوم و ترسیدم چون خونمون رفت و امد داشت خب.واقعا زندگیش خیلی عجیب بود برام.هر دفعه میومد بهش دقت میکردم میدیدم ببشتر از من به خودش میرسه اینا بد نیستا حتی واسش خوشحالم میشدم فقط بی توجه به موقعیتش خیلی زیادی بود و مشکوک میشدم.یه روز که اومده بود خونمون بهم گفت دیگه از این به بعد زیا نمیتونم بیام پسرم بهونه میگیره و قراره درسای دخترم شروع بشه منم گفتم خب راس میگه دیگه بچش کوچیکه نمیتونه گفتم هیچ اشکالی نداره من از شما راضی بودم امیدوارم شمام از من راضی باشین.احساس صمیمیت کرد کمی و گفت میشه یکم حرف بزنیم شما خیلی به دلم میشینی و فلان.گفتم چرا که نه برای من ابمیوه و برای خودش چایی اورد و گفت میشه یهت اعتماد کنم؟من هیشکیو ندارم بعضی حرفارو‌باید بهتون بگم.
اون لحظه هزار جورر فکر از سر من گذشت و واقعا تپش قلب گرفتم،گفتم بفرما ولی کاش نمیگفتم 😖

پوشک لباس پلارژین استا کودک نوزاد کولیک رفلاکس
مامان امیرعباس مامان امیرعباس ۳ سالگی
فرزندپروری کوک پوشک
قسمت۴۱
اشکم سرازیرشد وگفتم دنبال علی میگردم پرسیدعلی کجاست ؟داستان روتعریف کردم.برادرشوهرم ناراحت گفت بیابریم پیش بقیه حسین همینجابرمیگرده.گفتم علی گم شده ومن اینجابشینم باناراحتی گفت توالان میوتونی اونوتواین شلوغی پیداکنی ،ببین رنگ روروت پریده گفتم نه من باید برم دنبال علی
پرسون پرسون ازمردمی که ازمنطقه مابودند پرسیدم که پسرم روندیدند اونهاگفتند کسایی که داخل هجده چرخ بودندالان مسجدن شاید علی هم دست یکی ازاون خانومهاباشه.دوون دوون به سمت مسجدرفتم،چادربرقعه خانومهایی که طفلی(کودکی)دراغوششون بودرو بالامیزدم شایدیکی ازاون نوزادها علی من باشه ولی انگار علی اب شده بودرورفته بودزمین.باپرسو جو به سربازی رسیدم که درهمون هجده چرخ بودگفتند پسر دوماهه ای داخل ماشین بود مادرش اون رورهاکرده بود،جنرال اون کودک روبرداشت وبرد به ابادی خودشون تامادرش اون کودک رومراقبت کنه،ازخوشحالی روی پاهام بندنبودم، دلم میخواست زودتر به علی برسم این اتفاق باعث شد علی رو بپذیرم،دعامیکردم اگرپیداش کردم مادربهتری براش باشم.سرباز ادرس ابادی روبهم داد و من بامردمی که راهیی اون ابادی میشدند همراه شدم شب درجایی استراحت کردیم ومن دردل شب به این فکرمیکردم الان پسرم کجاست
مامان رادوین مامان رادوین ۳ سالگی
اونروز با پسرک طبق معمول رفتیم پارک سرخیابون
وتا رسیدیم انگار که هزاااارساله پارک نیومده یه هوراااااییییی سرداد
منم از خجالت اینور و اونور رو نگاه کردم و مثل مامانای قدیمی لبمو گزیدم که اِ وا بچه چرا همچین میکنی اخه جلو مردم زشته🫦
(شوخی میکنم)
خلاصه مث پرنده ای که از قفس رهاشده پرید سمت سرسره ها
بعداز یکمی بازی چشمش به یه دختر که همسن و سال خودش بود افتاد اول ایستاد روبروش نگاش کرد بعد دلش میخاست بغلش کنه ولی در اخر یه لپی ازش کشید و ختم بخیر شد ماجرا🙃
بچه ها اومدن سمت سرسره من و مامان اون دختره سمت هم اومدیم و یکمی مشغول صحبت شدیم ازم پرسید به بچت زدن یاد دادی؟ منم زدم پشت دستم و با یه لحن متعجبی گفتم اِ وا بمن میاد به بچه از این چیزا یاد بدم ؟ (شوخی میکنم) بهش گفتم من برخلاف نظر روانشناسا به بچم گفتم هر کی زدت بزنش و اگه حس کردی کسی داره اذیتت میکنه از حقت دفاع کن
گفت منم همینطور ولی به بچت میاد بزنه و از پس خودش بربیاد
خندیدیم 😊
گرم صحبت بودیم و از بازی بچه ها کیف میکردیم نمیدونم چیشد بچه من تمام بچه های پارک رو بیخیال شد اَد رفت اون دختره رو زد
من و مامان اون دختر هر۲ این صحنه رو دیدیم و رفتیم سمت بچه ها
به بچم گفتم مادر چرا زدی گفت بچه ها هُل دادن(یه بچه نوبت بالا رفتن از سرسره بچه من رو گرفته و بچه من حرصی شده بود و به اولین نفری که رسیده تلافی دراورده)
خلاصه تو دلم گفتم مادر توکه از این کارا نمیکردی این دفعه هم آبروداری میکردی بچه🤣
خانمه برگشت بهم گفت دیدی گفتم 🫡🙃
خلاصه که فهمیدم نباید پشت بچه دراومد و بگی نه اهل هیچی نیس
چون واکنش بچه ها غیرقابل پیش بینیه یهو دیدی همون لحظه شد😆
واسه شما هم افتاده از این اتفاقا؟
#فرزندپروری سونوگرافی انومالی غربالگری پوشک
مامان ویهان مامان ویهان ۳ سالگی
پارت سوم(۳)

مامان مهناز برای رهایی از اون شرایط که بسیار بدبود
به پدرم جواب مثبت داد
دو دوست صمیمی با رضایت کامل حالا دو هوو هستند …
دو هوو که مثل خواهر همو دوست دارن…
چند ماه بعد از ازدواج حاتم و مهناز من به دنیا اومدم
ودیگه خدا به پدر و مادرم فرزندی نداد …
این خانواده ۳نفره صاحب دختری شدند
که از هرچیزی در دنیا برایشان عزیزتر و ارزشمندتر بود
این دوست داشتن و توجه بیش از حد باعث شده بود که من شخصی تنبل ،لوس،دل نازک و به شدت وابسته باشم …
ازین ماجرا سالها میگذره و حالا من نزدیک ۱۸سالمه
سال اخر رشته تجربی …
رشته ای که همه با ارزوی پزشکی و پرستاری وارد اون میشن…
صدای مامان مهناز منو به خودم اورد
مهناز: بجنب دختر دیرت شد مگه امروز امتحان نداری؟؟؟
حنانه: وااای مامان ساعت چنده؟؟
مهناز:۷و ۱۰دقیقه
در حالی که با عجله به سمت کمدم میرفتم گفتم :
لطفا بابارو بیدار کن منو برسونه
مهناز:بابا خونه نیست دیشب حال شیرین بد شد رفتن باهم بیمارستان هنوز برنگشتن
حنانه:چیشده؟؟
مهناز:نگران نشو فقط یکم سر درد داشت
با مامان خداحافظی کردم با قدم های تند و سریع به سمت خیابون رفتم
از خونه ما تا مدرسه حدودا ۱۰دقیقه بود یعنی یک کوچه و یک خیابون رو باید میگذروندم
انقدر تند راه میرفتم که انگار می دوییدم
بالاخره رسیدم هیچکس توی حیاط نبود مشخص بود که زنگ خورده و همه رفتن سرکلاس،به طرف سالن کلاس ها رفتم سکوت سالن بیشتر بهم استرس داد تا حدی که شدت ضربان قلبم رو به خوبی حس میکردم
پشت در کلاس رسیدم و در زدم ….


پوشک فرزند پروری مولفیکس مای بیبی ببلاک پیپی