۴ پاسخ

این باسن از آن شماس عزیزم؟!

خوش بحال شوهرت یه خانوم کدبانوی مثل تو داره ولی به نظر من خیلی خودت رو خسته نکن هیچی با ارزش تر از خودت نیست و بخصوص کار های خیلی سنگین و سخت نکن اینا باعث میشه در آینده مشکل های استخوانی بگیر کمر درد و پا درد و اینا مادر شوهر منم مثل تو بوده ولی الان دست به پرده خونه نزده با هم زندگی میکنیم البته واحد هامون جداست همیشه میگم بزار من بکنم خیلی کثیف شده همه جای خونه میگه نه اصلا اجازه نمیدم بلایی که من سر خودم آوردن سر شما ها بیاد

دست راستت رو سر من

چه حوصله یی داشتی خواهر

سوال های مرتبط

مامان اهورا مامان اهورا ۳ سالگی
سلام خانما خوبین امروز یکی از مامانای باردار 37 هست میخواست زودتر زایمان کنه میگفت خسته شدم بعد من یاد یه خاطره ای از خودم افتادم یادمه منم 37ودو سه روز داشتم رفتیم عروسی پسر عمم بعد اونجا متوجه شدم که منو دختر عموم طبق سنو ان تی تو یک روز تایم زایمانمون بود اون شب 😂😂😂😂دختر عموم بهم گفت دکتر بهش نامه داده برای چهارشنبه همون هفته بره برای سزارین اینقدر ترسیده بودم اونشب انگار یه چیزیو با سرعت بالا کوبیده بودن تو صورتم من همش فکرمیکردم یک ماه دیگه برای زایمان وقت دارم وقتی اون گفت من دارم زایمان میکنم اینقدر خودمو به زایمان نزدیک ندیده بودم اصلا باورم نمیشد تو ماه خودمم😂😂انگار از یه خواب عمیق به بدترین شکل ممکن بیدارم کردن جالبیش اینجا بود خونمو هم تمیز نکرده یعنی یه جورایی هبچ امادگی برای زایمان نداشتم و دقیقا روز سشنبه همون هفته که قرار بود مادرو خواهرم بیان کمکم برای تمیز کردن خونه کیسه ابم پاره شد یعنی چهار روز بعداز اون شب رفتم زایشگاه برای زایمان جالبترش این بود که دختر عموم رو هم همزمان با من اورده بودن زایشگاه اونم دردشو یاد کرده بود 😂😂😂الان که نگاه میکنم میبینم چقدر بیخیال بودم و چقدر بعضی مامانا برنامه ریزی دارن برای زایمانشون اینقدر اومدنش غافلگیرانه بود که من حتی نه موهامو رنگ کردم نه اصلاح کرده بودم نه خونم تمیز بود حتی خرید خونمم نکرده بودم 😂😂😂بیچاره خواهر وشوهرم تا روز بعد که من از زایشگاه مرخص شدم خونمو مثل گل تمیز کرده بودن شوهرمم کل خرید خونرو تنهایی انجام داده بود در کنار کمک هایی که به خواهرم تو تمیزی خونه و جابجایی وسایل داده بود 😂😂😂
مامان Alireza&Arshiya مامان Alireza&Arshiya روزهای ابتدایی تولد
مامان لیموشیرینم👶 مامان لیموشیرینم👶 ۲ سالگی
بچه ها من جاریم دوتا پسر داره
تو بارداری هاش که مثل چی میخورد
تا بچش بزرگ باشه از اون شیر خشک های مخصوص بارداری تا هرچی
بعد دنیا اومدن هم بخدا از همون اول همه چی میدادن میزدن ب لباش از سه ماهگی هم آب میوه و آب غذا و چهار پنج ماهگی هم سفره
بچه هایش هم تپلن
پسر کوچکش خیلی خیلی چاقه
من ب پسرم خیلی خیلی حساس بودم شش ماه مطلقا هیچی غذا نداده بودم. نداشته بودم کسی بچشونع
تا یک سالگی بخدا غذای خاص بدون نمک
تا دوسالگی بجان خودم چیزی که مواد نگهدارنده داشته باشه نداده بودم
دیگ موقع دخترم نشد که اینطور کنم چون مجبور بودم غذای سفره بدم هم نمیرسیدم هم اینکه داداشش رو میدید میخاس و خلاصه
خانواده شوهرم بشدت بچه های منو با مال جاریم مقایسه میکنن فک میکنن اینا کوچیک‌موندن در حالی که اونا عادی نیستن
موقع دخترم یبار سر یکی از خواهر شوهرم ک کلا زندگیش تو نشیمن‌گاه من میگذره عصبی شدم گفتم اگ من میخاستم مثل اونا باشن مطمئن باش همه چی میدادم حساس نمی‌شدم
الان دختر من یک سال و دو ماهه هست۹ کیلو هست قدشم۷۸اینا
بعد هی مستاجر 🍑 من
میگ انگار مورچه هست با وایی می‌خنده
یا میگ انگار گنجشکه
قبلا ها گفتم دوست ندارم دخترم زیاد تپل بشه ک زود ب بلوغ برسه میخام عادی بزرگ بشه
ولی پسر من حداقل با همسنای گهواره از۹۹درصد بچه ها قد بلند تر و وزنش بیشتره
هی میگ اینا زیاد بزرگ نمیشن کوچیک موندن
بنظرتون یه بار چی جواب بدم خیلی خیلی چسبنده بشه
خودش دخترش۱۰سالشه بجان خودم همه چی رو می‌دونه
دیدم که کلیپایی زناشویی مبینه
حتی یه کلیپی بود اسم جای خصوصی زن رو میگف ب ترکی
میگف قنوت گرفتنی یاد ... افتادم
اصلا هم بزرگ نیستا
فقط خیلی حیوانی مدلن همش میخورن یعنی چشمش سیر نمیشه
مامان دیار مامان دیار ۲ سالگی
الان یهو یادم افتاد که ۴ ماهه دیگه تولد دیار جونم هست❤
برای تولد یک سالگی اش میخواستم یه تولد مفصل بگیرم با کلی مهمان ، یعنی در واقع میخواستم همه فامیل رو دعوت کنم که تعدادشون خیلی زیاد میشد در حد عروسی
که منصرف شدم
حالا تولد ۳ سالگی اش چون متوجه میشه دوست دارم براش خونه مامانم اینا یه تولد نسبتا مختصر بگیرم
ولی هر چی فکر میکنم که کی رو دعوت کنم هیچ کس رو نمیبینم دورم🙁
دیگه مثل قبلا با کسی ارتباط نداریم به جز مامانم اینا و داداش و زن داداشم‌
با مادرشوهرم اینا
که البته خواهرشوهرم هم یک ساله قهره

دوتا دختر خاله داشتم مثل خواهر بودیم واقعا ولی بعد از دوران بارداریم که من همش استراحت مطلق بودم و جایی نمیتونستم باهاشون برم دیگه رابطه مون مثل قبل نشد 😔
و من چقدر ناراحتم از این موضوع که این دوتا رو از دست دادم و راستش یه سری اخلاق های جدید هم ازشون دیدم که دیگه نمیتونم خودم رو قانع کنم که مثل قبل باشم باهاشون ولی اون دوتا رفیق جون جونی هم‌شدن در نبود من و الان همش با هم بیرونن..... حالا بماند که من چقدر غصه این رو میخورم
ولی واقعا من الان بخوام تولد بگیرم آخه به کی باید بگم بیاد 🤔

قبلا اینقدر رفت و آمد داشتیم که همیشه خونمون شلوغ شد

شما هم همینطورین؟؟
با بچه های یکی از عمه هام خیلی زیاد رفت و آمد داشتیم که اون هم بعد از فوت عمه ام الان حدودا ۴ ساله که دیگه خیلی کم‌شده رفت و آمدمون فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری شیرخشک نان نان نان دورهمی شیرخشک شیرخشک شیرخشک شیرخشک نان نان نان نان نان نان نان نان نان نان دورهمی دورهمی دوری دورهمی دورهمی دورهمی
مامان هانا🧚🏻‍♀️ مامان هانا🧚🏻‍♀️ ۳ سالگی
الان که تاپیکا رو میخوندم دلم خواست یه چیز از تجربه خودم بگم به مامانایی که دارن بچشون رو از پوشک میگیرن.
من خیلی خوب دخترم رو از پوشک گرفتم در کمتر از یک هفته کاملا همکاری کرد. اما نکته اش این بود که اصلا دعواش نکردم. اصلا استرس بهش ندادم. حتی وقتی خونه رو چند بار کثیف کرد و می‌خواست گریه کنه آرومش کردم گفتم اشکال نداره عزیزم الان تمیزش میکنیم و با ارامش بهش گفتم خونه جای جیش نیست جیش باید بره توی دسشویی.
آنقدر خوب یاد گرفت که حتی شبا هم خودش بیدارم میکنه میگه خیلی جیش دارم مامان.
اما.... چند روز پیش که قرص اورژانسی خورده بودم و خیلی عصبی بودم و غذام هم رو گاز بود وقتی هانا رو بردم دسشویی و هی بازی گوشی کرد و من با حرص گفتم نمیخواد دسشویی کنی بیا بریم و گریه کرد و محلش نذاشتم. و چون هورمونهام به ام ریخته بود چند روز بی حوصله بودم. بخاطر این قضیه دوبار پشت سر هم تو خونه جیش کرد. چون دیگه دلش نمی‌خواست بره دسشویی و نمی‌گفت. فقط بخاطر یه بار دعوا کردن و بی‌حوصلگیم بعد از اینکه کامل یاد گرفته بود.
اینهمه تایپ کردم که فقط بهتون برسونم که چقدر بچه حساسه و چقدر باید حواسمون باشه به رفتارمون.
مامان لنا سادات مامان لنا سادات ۲ سالگی
مامانا بیاید بگید جای من بودید چیکار میکردید هیچکسو ندارم باهاش مشورت کنم از یه طرف خییلی دو دلم برا سرکار رفتنم.
تقریبا همتون داستان منو میدونید. بچها این کار که پیدا کردم بد نیس خوبه ولی ساعت مشخصی نداره مثلا میگن ۱۰ صبح تا ۶ بعدازظهره
ولی تا ۷ و ۸ نوبت میدن به مشتری.
مثلا امروز تا ۸ کلینیک بودم از اونور مامانم زنگ میزد چرا دیر کردی میخواست بره خونش.
بعد من صبح میخواستم برم لنا انقد گریه کرد که مامانمو میخوام
وقتیم شب اومدم خونه درست یک ساعت گریه میکرد که مامانیمو میخوام انقد از رفتن مامانم جیغ زد و گریه کرد تا یکساعت همینجور اشک میریخت
بعد تایم کاریم یه روز درمیون هستش الان این چند روز گفتن هر روز بیا که راه بیوفتی ولی همون یک روز درمیون رو خودشون میگن ما هیچوقت ۱۰ صبح نمیایم ۶ بعدازظهرم نمیریم منظورشون اینه که ساعت مشخصی نداره
بعد برا همین تایم ماهی ۱۵ تومن حقوق در نظر گرفتن. ولی خب مثلا توی یه شیفت اندازه دوتا شیفت تقریبا کار میکشن .
حالا اینا به کنار من بیشتر بخاطر لنا میگم این گریه هاش سر رفت و امد منو مامانم خیلی امروز عذابم داد صبح که داشتم میرفتم میخواستم گریه کنم از این حال و روز. شبم که اومدم انقد اون گریه کرد که منم نشستم پا به پاش گریه کردم..
چیکار کنم دو دل شدم نمیدونم برم یا نرم. اینکه ساعت مشخص هم نداره خیلی رو مخمه
فرزندپروری پوشک دورهمی شیرخشک
مامان Lea مامان Lea ۲ سالگی
ادامه تاپیک قبل

خلاصه که من حامله شدم و استراحت نسبی
علی گفت خودت کار نکن دو هفته یبار کمکی بیاد ،گفتم من سکته میکنم دو هفته خونه تمیز نشه باید هر هفته بیاد.میدونستم نمیذاره غریبه بیاد خونه و حساسه گفت کمکی مامان خودم بیاد یعنی کمکی مادر شوهرم بیاد.
همون لحظه من خاک تو سرم شد اونم پییییر ولی قبراق و سرحال فک کنین مثلا حتی وقتی علی (همسرم) بدنیا اومده اون خونه مادر شوهرم میمونده از اون وقت میشناسنش.من دیده بودمش او مهمونیا خانوم خیلی زرنگ و فرزی بود.قبول کردم جون راه حل دیگای نبود ممکن نبود بذاره غریبه بیاد.
فک کن مثلا یه پیرزن ۷۰ خورده ای ساله اخه چه کاری میکنه و ادمم دلش نمیاد که کار کنه .مادر شوهرمم مثل کن حساس نیست رو خونه مثلا زهرا خانوم همون کمکیش براش سبزی پاک میکنه فوقش گردگیری و اینا
یه دفعه به ذهنم رسید که کمکی مامانمم خیلی خانوم ناز و قابل اعتمادیه و علی زیاد دیده بودش به سختی و با هزار اما و اگر قبول کرد اون بیاد ولی مامانمم باشه و اینا.
خیلی خوشحال شدم چون اون هم نسبتا جوون تر بود هم میدونست من چقد حساسم و کارشم خوب بود. رضی خانوم ۲ تا بچه داشت ۸ ساله و ۱۰ ساله شوهرشم بخاطر مسایلی زندان بود ولی ادمای خیلییی تمیز و ناموس داری بودن.

ادامشو کمی بعد میگم



پوشک گرفتن دسشویی کردن شیر اغوز شیر خشک زایمان سزارین بیمارستان