ادامه تاپیک قبل (۳)


خلاصه شد اون روزی که رضی خانوم برای کار اومد خونه مامانم. گفتم بذار دقت کنم یبار ببینم چطور کار میکنه خوب بودینظرم درسته مثل خود ادم نمیشه ولی بد نبود.یکمی باهم حرف زدیم اون از بی پولیهاش گفت از استکه سر دو تا بارداریشم هرچی دلش خواسته نشده که بخوره نتونسته برا بچه هاش اون طور که میخواد وسیله بخره از حسرتاش گفت میگفت تا کیتونی خودتو لوس کن و از این حرفا منم دلداری میدادمش که هیشکی به اون چیزایی که ارزوشو‌داره نرسیده عوضش بچه هات مثل دسته گلن سالمن و فلان
وقتی نوبت رسید بره رو نردبون و لوسترارو پاک کنه با یه لبخند شرمگینانه (لغتشو‌پیدا نکردم😂) گفت میشه لوسترارو پاک نکتم ذاتا تمیزن مامانم مشکوکو گفت چیزی شده؟
چشماشو دوخت زمینو گفت بار شیشه دارم 🙈
منو مامانو میگی شااخ دراوردیم که اخه مگه شما شوهرت تو نیست؟😳😳
گفت چرا برا مرخصی اومده بود دیگه شد دیگه اقامونم گفت رحمت خداس دیگه نگهش داریم

یعنی من دهنم باز مونده بود که زن همین الان خودت داشتی میگفتی نتونستی برا بچه هات رفاه ایجاد کنی همین چن لحظه پیش با بغض میگفتی طفلی بچه هام‌نفهمیدن اسباب بازی چیه و خرید چیه تلزه اون موقع باباشون پیششون بود🤯😤
چه نعمتی چه رحمتی بابااا؟ چرا اینقد راحت با زندگی یه نفر دیگه بازی میکنین؟
ولی دیگهفتم به من چه حرصم نخورم و‌قضاوتم نکنم چون خودش خوشحال بود.
یه دفعه یادم اومد وای خدا این دیگه خونه ما بیا نیست بیادم دیگه من نمیتونم بذارم که کار کنه
کلا بهش نگفتم قضیه رو و دوباره موند فقققط یه گزینه : زهرا خانوم 😖😫


پوشک شورتی لباس بچه غذای کمکی شیر خشک شیرمادر بخیه زایمان دار‌و

تصویر
۶ پاسخ

وای چرا خنده م گرفت؟آخ هاومده مرخصی بعد بچه ساختی مرد؟!

من قول اینجور آدم هارو نمی‌خورم اینجوری میکنن مردم دلشون بسوزه پول زیاد بدن

واااایییی خدای من چقدر مردم خوش خیالم و چقدررررر بی مسئولیت 😡😡 و چقدر شما جذاب و قشنگ می‌نویسی استعداد نویسندگی داری هااااا 😍🫶

درخواستمو قبول کنید عزیزم

ببخشید معنی اسم دخترتون چیه؟
ریشه اسم مال کجاست؟

قربون فسقل خانوم

سوال های مرتبط

مامان Lea مامان Lea ۳ سالگی
ادامه تاپیک قبل

خلاصه که من حامله شدم و استراحت نسبی
علی گفت خودت کار نکن دو هفته یبار کمکی بیاد ،گفتم من سکته میکنم دو هفته خونه تمیز نشه باید هر هفته بیاد.میدونستم نمیذاره غریبه بیاد خونه و حساسه گفت کمکی مامان خودم بیاد یعنی کمکی مادر شوهرم بیاد.
همون لحظه من خاک تو سرم شد اونم پییییر ولی قبراق و سرحال فک کنین مثلا حتی وقتی علی (همسرم) بدنیا اومده اون خونه مادر شوهرم میمونده از اون وقت میشناسنش.من دیده بودمش او مهمونیا خانوم خیلی زرنگ و فرزی بود.قبول کردم جون راه حل دیگای نبود ممکن نبود بذاره غریبه بیاد.
فک کن مثلا یه پیرزن ۷۰ خورده ای ساله اخه چه کاری میکنه و ادمم دلش نمیاد که کار کنه .مادر شوهرمم مثل کن حساس نیست رو خونه مثلا زهرا خانوم همون کمکیش براش سبزی پاک میکنه فوقش گردگیری و اینا
یه دفعه به ذهنم رسید که کمکی مامانمم خیلی خانوم ناز و قابل اعتمادیه و علی زیاد دیده بودش به سختی و با هزار اما و اگر قبول کرد اون بیاد ولی مامانمم باشه و اینا.
خیلی خوشحال شدم چون اون هم نسبتا جوون تر بود هم میدونست من چقد حساسم و کارشم خوب بود. رضی خانوم ۲ تا بچه داشت ۸ ساله و ۱۰ ساله شوهرشم بخاطر مسایلی زندان بود ولی ادمای خیلییی تمیز و ناموس داری بودن.

ادامشو کمی بعد میگم



پوشک گرفتن دسشویی کردن شیر اغوز شیر خشک زایمان سزارین بیمارستان
مامان Lea مامان Lea ۳ سالگی
ادامه تاپیک (۵)
یه روزی داشتم خودم تمیز کاری میکردم شکمم هم اونقد بزرگ نبود که اذیت شم رفتم رو نردبون که بالای کمد رو تمیز کنم که از زیر شکمم یه دردی گرفت و فک کردم یا خدا من همین الان دیگه دارم میزام گفتم تمومه علی منو میکشه دیگه(مثلا).علی اومد و سریع رفتیم دکتر سونو‌و اینا گفتن شاید انقباضه ولی حال نینی خوبه علی هم اصلا دعوام نکرد و منم از این فرصت سو استفاده کردم گفتم خوب تو که نمیذاری غریبه بیاد منم مجبورم خودم بکنم و اینا خلاصه قبول کرد که کمکی خواهرم که اونم میشناسه خودش بیاد خونمون چن بار.
رسید روزی که اومد یه خانوم جوون و معصوم بود رقیه بود اسمش.تازه شروع کرده بود به کار اما خیلی افسرده و بی حال و همش یجوری که ادم دلش میخواست به حالش گریه کنه ناراحت بود.خلاصه سری دوم که اومد دیدم از اتاق صدای گریه میاد زود رفتم ببینم طوریش نشده دیدم داره وسایل اتاق دخترمو نگاه میکنه و گریه میکنه .دلم ریخت ...🥺💔



پوشک شیر خشک لباس بچه بارداری غذای کمکی
مامان Lea مامان Lea ۳ سالگی
تقریبا ۸ ماهه بودم که دیگه استراحتم باید بیشتر میشد دکتر احتمال زایمان زود رس داد بهم و من موندم و یه دنیا کار تو ذهنم..
علی هم گفت مسولیت این بچه گردنه تو هست اگه کار کنی دیگه بیشتر ترسیدم.از طریق خالم یه مورد اشنا و قابل اعتماد پیدا کردیم که همسرش کارگر بود و از ساختمون افتاده بود قطع نخاع بود و ۲ تا بچه داشت این خانوم ۸ ساله و ۱ ساله. فقط شرط داشت که اقلا حموم دسشویی نمیشوره و کار سنکین نمیکنه و زود میره کمی و حتما باید شام ببره با خودش.
کلا بار زندگی به عهده ی این بیچاره بود، اومد و روز اول خوب گذشت با در نظر گرفتن اینکههمش با تلفن حرف میزد و مغزم میشد میگفتم بذا راحت باشه بیچاره. بعد چنبار اومد خیلی خوب کار میکرد منم بهش خیییلی میرسیدم چون بچه کوچیک داشت حتی میگفتم‌بیارش میگفت پیش خواهرشه و به همسایه سپردمشون.
همش برام سوال بود که با وجود اینکه شوهرش قطع نخاعه چجوری پسرش بدنیا اومده، ولی گفتم قلبش نشکنه و ناراحت نشه.
روزای اول خیلی عادی میگذشت ولی رفته رفته این سر و گوشش جنبید دیگه فقطط دنباله این بود به خودش برسه اوایل تشویقش مسکردم میگفتم افرین ایول بهت که روحیه داری ولی بعد به چیزای دیگه پی بردم...


بچه داری فرزندپروری غذای کمکی سرلاک فرنی اب شیشه شیر ترک پستونک
مامان ماه جانم🩷🌜 مامان ماه جانم🩷🌜 ۲ سالگی
تایپیک قبلی ک پاک شدخیلی فشاد اومد انگار🤣به یه سریاااا

🙃بچمو بردم پارک مواجه شدیم با یه بچه به شدت لجباز بی ادب...
کاش درست تربیت کنن بچه هاشونو🥺خیلی ناراحت شدم...
بچم داشت تاب میخورد سه تا تاپ دیگه خالی بودن کلا بچهه با پدربزرگش اومده بود پارک تا اون لحظه هم‌بغل بابابزرگش روی نیمکت نشسته بود همین بچم اومد نشست اومد میگفت بلد شوووو بلند شووووو من‌میخوام بشینم موهای خودشو میکشید گفت الهی بیوفتی😮 بیا پایین بیا پایین هر چی بابابزرگه میگفت برو اون یکی تابو سوار شو میگفت ن همین
دودقیقه بچم تاب نخورده بود یه بار من به ماه گفتم میای دختری بریم سرسره بازی گفت ن بابابزرگه پیله کوتش به بچم گفت دختر خانوم حالا تو میای پایین این سوارشه بچه عاقل من گفت آله 🫠اومد پایین رفتیم بچم سوار سرسره شد یعنیاااا اگه ماهوین نمیگفت آره میخواستم همونجا بمونه عر بزنه😒😒😒واقعا خوبه آدم به بچش یاد بده وسیله عمومیه شخصی نیست خوبه آدم یاد بده هر چیزی میتونه نوبتی باشه خوبه آدم یاد بده به بچش وقتی تا این حد لجبازی میکنه الکی به سازش نرقصه بچه بفهمه بقیه انسان ها هم جایگاه خودشونو دارن...
مامان کامیار و لیانا مامان کامیار و لیانا ۲ سالگی
ادامه تاپیک قبلی از پوشک گرفتن
خلاصه با این روش همون روز اول جیش کردن یاد گرفت و روز دوم چند باری خطا داشت که بهش مدام یادآوری میکردم که نباید شورت خیس باشه باید خشک بمونه. و روز سوم هم دیگه کامل یاد گرفت فقط مسأله این بود که از پی پی میترسید حتی دیگه داشت یبوست می‌گرفت که من بهش روغن زیتون و کره میدادم تا شکمش کار کنم. دیگه موقعی که میخواست پی پی کنه گریه میکرد من کنارش مینشستم و میگفتم که نترس من اینجام و وقتی کارش رو میکرد میگفتم بیا پی پی رو ببریم خونشون و بغلش میکردم که خودش سیفون بکشه و می‌گفتیم بای بای پی پی. خلاصه که تا یک هفته وضع همین بود و بعد از اون خیلی بهتر شد و الان که یک دوماه گذشته دیگه خیلی براش عادی شده
خلاصه که اینم از تجربه من. امیدوارم که برای بقیه مادرها هم این پروسه راحت طی بشه چون واقعا کار سختیه ولی اگه بچه یاد بگیره هم مادر راحت میشه هم بچه. چون این اخرا بچه من خیلی برای پوشک اذیت میکرد
# فرزند پروری
# پوشک
مامان رادوین مامان رادوین ۳ سالگی
چندوقته پسرک شروع کرده به خواب دیدن و مرز بین واقعیت و خواب رو هنوز نمیدونه🥹
مثلا یهوچشمش رو باز میکنه میگه مامان چرا دلفین اسباب بازیمو شکوندی؟ یا مامان از اون کیکای شکلاتی دوباره میخام🫠
خلاصه که گاهی داستان دارم و مرتب بهش یاداورمیشم که اون خواب بوده و واقعی نبوده
خلاصه این همه گفتم تا بگم صبح پسرکوچولو بیدار شد صدا زد مااااماان کیکمو برام بیار(با حالت گریه)
فهمیدم داستان چیه رفتم کنارش بغلش کردم و بهش گفتم که خواب دیده برگشت گفت مامان من خواب ندیدم گرسنمه کیک میخام😚🥹😅
پاشدیم صبحونه خوردیم و ازم قول گرفت که امروز باهم کیک بپزیم😎
طبق معمول هر روز من رفتم تو اشپزخونه و پسرک یساعتی رو کارتون میبینه
که زنگ خونه رو زدن رفتم سمت ایفون پیک اسنپ بود🤔
گفت خانوم در رو باز کنید سفارشتون رو اوردم
من گفتم من چیزی سفارش ندادم
گفت مگه شما خانم فلانی نیستین؟
خلاصه گفت من توی اسانسور میذارم شما از اسانسور بردارید لطفا
رفتم سمت اسانسور
وبا یه جعبه کوچولو که توش چندتا رولت بود مواجه شدم🥹😢
و بللللله فهمیدم مامانم واسه پسرک فرستاده
و یه تله پاتی فوق العاده بین پسرک و مامان بزرگش
اتفاق افتاده بود🥹❤️

پی نوشت:عکس بی ربط به متن


#فرزندپروری شیرخشک پوشک
مامان Lea مامان Lea ۳ سالگی
عذر میخوام بابت تاخیر🙈

قسمت ۸

خلاصه من با اینکه اصلا ادم کنجکاوی نبودم ولی شک کردم به این خانوم و ترسیدم چون خونمون رفت و امد داشت خب.واقعا زندگیش خیلی عجیب بود برام.هر دفعه میومد بهش دقت میکردم میدیدم ببشتر از من به خودش میرسه اینا بد نیستا حتی واسش خوشحالم میشدم فقط بی توجه به موقعیتش خیلی زیادی بود و مشکوک میشدم.یه روز که اومده بود خونمون بهم گفت دیگه از این به بعد زیا نمیتونم بیام پسرم بهونه میگیره و قراره درسای دخترم شروع بشه منم گفتم خب راس میگه دیگه بچش کوچیکه نمیتونه گفتم هیچ اشکالی نداره من از شما راضی بودم امیدوارم شمام از من راضی باشین.احساس صمیمیت کرد کمی و گفت میشه یکم حرف بزنیم شما خیلی به دلم میشینی و فلان.گفتم چرا که نه برای من ابمیوه و برای خودش چایی اورد و گفت میشه یهت اعتماد کنم؟من هیشکیو ندارم بعضی حرفارو‌باید بهتون بگم.
اون لحظه هزار جورر فکر از سر من گذشت و واقعا تپش قلب گرفتم،گفتم بفرما ولی کاش نمیگفتم 😖

پوشک لباس پلارژین استا کودک نوزاد کولیک رفلاکس