من خیلی آرومم به شدت و کمی ترسو هم هستم سعی می‌کنم خودمو تو موقعیت دعوا اینا قرار ندم. ۱۰ ساله معلمم اما تا حالا شاگردی با من بحثی نداشته چون هم سعی میکنم شخصیتشون رو‌حفظ کنم هم از دعوا کردن میترسم خدایی. (معلم دبیرستانم)
امروز دخترم خیلی رو‌اعصابم رفت، بعدشم شوهرم اعصابمو سوهان کشبد. رفتیم بیرون دخترم سوار ماشینمون نمیشد میگفت پیاده میرم منم داشتم میکشوندمش به زور که بیا سوار شو. یهو یه ماشین که رانندش زن بود دستشو گذاشت رو بوق ممتد عین گاو بلانسبت
بچم ترسید بغل گوشش بود. میگفت یعنی زود باشین رد شین
منم که اماده ترکیدن بودم. با یه صدایی داد زدم که اون صدامو تا حالا خودم نشنیده بودم. اون گفت رد شین پدرسگا منم داد زدم گفتم نمیبینی داریم میریم خررررر داد میزدماا میخواستم پیاده شه کتکش بزنم یه نیرویی به من اومده بود🤣
همه برگشتن مارو نگا کردن. اونم یهو رنگش پرید گاز داد و رفت.

وای انگار تخلیه شدم اونقد حالم خوب شد از صبح اعصابم خراب بود🤣

مرز گذاری احساس کودک

۸ پاسخ

صد رحمت به صبوریت
ومنی که دائم در حال عربده کشی هستم😶

خر که قحش نشد باید فحش ابدار میدادی اونوقت خوب خالی میشدی😂

واااایی اصن خیلی حال میده یهو تخلیهههههه و بعدش آروومممم اوووومممم🤗🤗🤗

خوب کردی واقعا گاو بوده که نمیفهمیده که با بچه کوچیک ادم نمیتونه نرمال حرکت کنه شایدم تجربه نداشته

وای من حالا خیلی داد میزنم 😮‍💨

باید میگفتی گااااااو

😅😅😅😅😅😅

خوشحال شدم برات😂😂😂

سوال های مرتبط

مامان هلنا جانم🩷 مامان هلنا جانم🩷 ۲ سالگی
امروز رفتیم یه دریاچه که یک و نیم ساعت با خونمون فاصله داشت. من دیسک کمر دارم به خاطر همین همیشه کمرم درد میکنه. موقع رفتن تو ماشین دختر دوسال و‌نیمم رو‌بغل کردم و اونم راحت خوابید. خواستم اونجا سرحال باشه. کمرم داشت منفجر میشد. از ماشین که پیاده شدم یه درد بدی زیر شکمم حس کردم. رفتم دستشویی و دیدم که بعله. پریودشدم. در حالی که ۱۰ روز به موعدم مونده بود. یه مسکن خوردم چون فقط میخواستم به دخترم خوش بگذره. بردمش داخل آب، کلی آب بازی کردیم. چند بار لباساشو عوض کردم. (از صبح تا عصر ۱۰ بار رفتیم داخل آب) ناهار پختم خوردیم. چند بار رفتیم تاب بازی و سرسره بازی. از بوفه خوراکی خریدیم و خوردیم. چون همسرم میترسید، دوتایی با دخترم رفتیم سوار قایق موتوری شدیم چون خیلی میگفت. البته که خواسته هاش تمومی نداشت. تا میومدم بشینم میگفت پاشو بریم آب، بریم تاب ، بریم سرسره. منم تا جای ممکن به حرفش گوش میدادم چون میگفتم امروز آوردم براش خاطره بسازم. موقع برگشت به محض سوار شدن به ماشین خوابید تا دم در(با ترافیک دو ساعت طول کشید) اومدیم خونه بردمش حموم. شام گذاشتم خوردیم و الان دراز کشیدم.
یه چیزی نظرمو جلب کرد. اینکه دخترم اصلا راضی و‌قانع نمیشد. از ده تا درخواستش ۸ تاشو انجام میدادم اما برا اون ۲ تا که نمیتونستم بکنم یه قشرقی راه مینداخت. عصبانی میشد.
میگم نکنه بزرگ که بشه اون خوبیا و زحمتای من یادش نمونه و بگه من هرچی میخواستم مامانم میگفت نه!
مامان شکلات 🍼🧑‍🍼🍫 مامان شکلات 🍼🧑‍🍼🍫 ۳ سالگی
چه خبرا خوبین ؟
دخترم این موقع خوابیده شبی پدر منو دربیاره
بچه ها ما یه دختر همسایه داریم پنج سالشه
میاد خونه ما با کل وسایل دختر من بازی می‌کنه ولی هیچ کدوم از وسایلش رو دست دختر من نمیده همیشه کارش همینه دفعه پیش اومده بود خونه ما قشنگ یک ساعت بازی کرد موقع رفتنش دخترم خیلی گریه کرد باهاش بره مجبور شدم بفرستم باهاش بره بعد پنج دقیقه خودم دم در بودم دخترمو از خونه انداخت بیرون درم بست
چند روز پیشم بازم یه لحظه دخترم رفت پیشش دیدم جیغش در اومده خیلی گریه کرد بعد که آروم شد گفت منو زده
باز امروز مامانش زنگ دخترم بیادخونتون اومد یه دوساعتی بازی کرد
ولی خودش اصلا اسباب بازی هاشو دست دختر من نمی‌ده به هیج وجه من سر همین موضوع قطع رابطه کردم با مامانش چون مامانش میگه بچه باید هنر نه گفتن بلد باشه
اون موقع که دختر من یک سالش بود یه سه چرخه داشت چند بار دختر من دست زد بهش دخترش جیغ میزد که دست نزن به سه چرخه ام من دخترمو با کالسکه برده بودم تو کوچه دخترش داشت با کالسکه دختر من بازی میکرد دختر منم سوار سه چرخه اش شد تا دید دختر من سوار شده سریع جیغ داد که پیاده شو من هر کاری میکردم دخترم نمیومد پایین مامانشم اصلا نگفت که مامان نی نیه تو هم داری با کالسکه اون بازی خدا شاهده یک کلمه از دهن این زن در نیومدکه بگه بزار یه ذره بازی کنه منم زوری بچمو پیاده کردم آوردمش خونه دیدم دخترش زودتر از ما در حیاط وایستاده که بیاد خونمون 🤦
منم بهش گفتم برو خونتون تو بی ادبی دختر من با تو بازی نمیکنه مامانش تا مدت ها قهر بود که بچمو تو خونه راه نداده
به جاریمم گفته من نمی تونستم به بچم چیزی بگم اعتماد به نفسش میموده پایین
باز دوباره امروز خیلی شیک بچشو فرستاده خونه ما
مامان آبان مامان آبان ۲ سالگی
سلام مامان‌های مهربون
گفتم حالا که بحث اسباب‌کشی داغه، یه کتاب هم با این موضوع برای فسقلی‌ها معرفی کنم. این کتاب‌ها یه مجموعه‌ست با عنوانِ مشترکِ "بیا باهم". ما چهار جلدش رو داریم. راستش من خودم خیلی دوستشون ندارم چون هم صحافی محکمی نداره و خیلی پاره پوره میشه هم به نظرم رنگ زبان مبدأ تو ترجمهٔ شعرهاش پیداست. اما از اونجایی که رو موضوعات روزمره دست میذاره برای آشنایی بچه‌ها با این دست مسائل و نقشی که می‌تونن توش داشته باشن جالبه. آبان برخلاف من خیلی خیلی دوستشون داره. مخصوصا بیا با هم آشپزی کنیم رو.
"بیا با هم کمک کنیم" دربارهٔ اسباب‌کشیه. درمورد پک کردن و بستن وسایل، بخشیدن وسایل اضافی، کامیون، ترک کردن خونهٔ قدیمی و رفتن به خونهٔ جدید حرف میزنه. برای آبان تو این پروسهٔ اسباب‌کشی خیلی کمک‌کننده بود و یه پرسپکتیوی بهش داد از اتفاقاتی که داشت می‌افتاد و قرار بود بیوفته. چون پروسه طولانی بود هر چی من براش توضیح می‌دادم حس می‌کردم خیلی متوجه نمیشه چی داره دوروبرش میگذره. خلاصه که به نظرم مفیده.
یه عکس هم از داخلش براتون تو کامنت‌ها میذارم.
نشر نوشته منتشر کرده
مامان زندگی🌱 مامان زندگی🌱 ۲ سالگی
دوستان بنطرم ی کم عذاب وجدان گرفتم بگید رفتارم بد بود چطور باید رفتار میکردم پسرمو بردم پارک یه پسر بچه تقریبا ۴ ساله جلو پله ها رو گرفته بود اجازه نمی‌داد پسرم بره بالا سرسره بازی کنه بهش گفتم خاله برو کنار نی نی رد بشه هیچی نگفت تکون نخورد پاهاشو دراز کرد که می‌خواست پسرمو هول بده یا با پاش بزنه به قفسه سینه پسرم که یعنی از پله ها برو پایین یهو پسرم گفت نی نی نههه نکن برو کنار برم تاب سرسره باز پسره تکون نخورد هیچی نگفت من به سپهر گفتم تو از پله ها برو بالا نی نی هم میره کنار خلاصه با اخم به پسره نگاه کردم گفتم برو کنار دست پسرمو گرفتم از پله ها ردش کردم بعد دیدم پسره رفته دم سرسره وایساده اجازه نمیده پسرم سوار بشه به سپهر گفتم مامان بیا سرسره کنارش سوار شو یهو تا سپهر اومد سوار سرسره کناری بشه پسره خودشو انداخت جلو اون سرسره که سپهر نتونه سوار بشه من پایین بودم دیگه سپهرم بالا بهش گفتم برو کنار میخواد سوار بشه زل میزد تو چشام حرف نمیزد تکونم نمی‌خورد منم کفری شدم داد زدم گفتم مگه نمیگم برو کنار عه بچه میخواد بازی کنه برو کنار ببینم اون پسره هم انگار ترسید رفت یه گوشه نشست چطور رفتار میکردم درست تر بود بعدم من کلا یکی بخواد عمدا لج در بیاره عمدا اذیت کنه خیلی بدم میاد 🤦‍♀️🥴
پوشک انومالی مولفیکس مای بی بی گهواره بچه زایمان سونو دوقلو دکتر بهداشت قد وزن دورسر کولیک رفلاکس پوشک شیرخشک شیرخشک پوشک انومالی مولفیکس مای بی بی
مامان ماه جانم🧡🌜 مامان ماه جانم🧡🌜 ۲ سالگی
تایپیک قبلی ک پاک شدخیلی فشاد اومد انگار🤣به یه سریاااا

🙃بچمو بردم پارک مواجه شدیم با یه بچه به شدت لجباز بی ادب...
کاش درست تربیت کنن بچه هاشونو🥺خیلی ناراحت شدم...
بچم داشت تاب میخورد سه تا تاپ دیگه خالی بودن کلا بچهه با پدربزرگش اومده بود پارک تا اون لحظه هم‌بغل بابابزرگش روی نیمکت نشسته بود همین بچم اومد نشست اومد میگفت بلد شوووو بلند شووووو من‌میخوام بشینم موهای خودشو میکشید گفت الهی بیوفتی😮 بیا پایین بیا پایین هر چی بابابزرگه میگفت برو اون یکی تابو سوار شو میگفت ن همین
دودقیقه بچم تاب نخورده بود یه بار من به ماه گفتم میای دختری بریم سرسره بازی گفت ن بابابزرگه پیله کوتش به بچم گفت دختر خانوم حالا تو میای پایین این سوارشه بچه عاقل من گفت آله 🫠اومد پایین رفتیم بچم سوار سرسره شد یعنیاااا اگه ماهوین نمیگفت آره میخواستم همونجا بمونه عر بزنه😒😒😒واقعا خوبه آدم به بچش یاد بده وسیله عمومیه شخصی نیست خوبه آدم یاد بده هر چیزی میتونه نوبتی باشه خوبه آدم یاد بده به بچش وقتی تا این حد لجبازی میکنه الکی به سازش نرقصه بچه بفهمه بقیه انسان ها هم جایگاه خودشونو دارن...
مامان هلنا جانم🩷 مامان هلنا جانم🩷 ۲ سالگی
به نظرم موضوع مهمی نیومد. گفتم اوکی ایشالله حالش زودتر خوب بشه.
دم عید بود. دکتر گفت هنوز باید در استراحت نسبی باشم و داروی پروژسترون مصرف کنم. من دیگه از تنها تو خونه بودن دیوونه شده بودم. همسرم هم کارش طوری بود که شبا دیر وقت میومد. دوباره دلو زدم به دریا و گفتم این بار هر طور که شده میرم مدرسه قبلیم.
به مدیرمون گفتم که میخوام بیام. راضی کردن مدیر و همسرم و مادرم کمی طول کشید. چون راه دور بود و خطر داشت و همشون نگران من بودن. اما من دیگه نمیتونستم تنهایی رو تحمل کنم. از طرفی دلم براشون تنگ شده بود. کمی ناراحت این موضوع بودم که چرا اونا به دیدن من نمیان اما دیگه بیخیال شدم و رفتم.
این بار چیزی درست نکردم. دست و دلم نرفت. هر لحظه منتظر بودم چیزی بشه و کنسل کنن اما اتفاقی نیفتاد و رفتم.
وارد مدرسه که شدم قلبم اکلیلی شد و ذوق زده شدم. انگار به جایی برگشتم که عاشقش بودم و مدت ها از اون دور بودم.
صبح به رها زنگ زده بودم. اخه رها هم تبریز زندگی میکرد و برای تدریس راه دور میرفت. گفتم بیا باهم بریم اما قبول نکرده بود.
مدیر و معاونم اومده بودن جلوی در. یکی یکی بغلشون کردم. خصوصا مدیرمون که خیلی دلتنگش بودم. دلم می‌خواست اون لحظه زمان وایسه و بتونم بیشتر خوشحال باشم.
کودک لجبازی استقلال طلبی فرزند پروری مرز گذاری مرز
دورهمی شیر شیشه شیر انتی آنومالی