امروز رفتیم یه دریاچه که یک و نیم ساعت با خونمون فاصله داشت. من دیسک کمر دارم به خاطر همین همیشه کمرم درد میکنه. موقع رفتن تو ماشین دختر دوسال و‌نیمم رو‌بغل کردم و اونم راحت خوابید. خواستم اونجا سرحال باشه. کمرم داشت منفجر میشد. از ماشین که پیاده شدم یه درد بدی زیر شکمم حس کردم. رفتم دستشویی و دیدم که بعله. پریودشدم. در حالی که ۱۰ روز به موعدم مونده بود. یه مسکن خوردم چون فقط میخواستم به دخترم خوش بگذره. بردمش داخل آب، کلی آب بازی کردیم. چند بار لباساشو عوض کردم. (از صبح تا عصر ۱۰ بار رفتیم داخل آب) ناهار پختم خوردیم. چند بار رفتیم تاب بازی و سرسره بازی. از بوفه خوراکی خریدیم و خوردیم. چون همسرم میترسید، دوتایی با دخترم رفتیم سوار قایق موتوری شدیم چون خیلی میگفت. البته که خواسته هاش تمومی نداشت. تا میومدم بشینم میگفت پاشو بریم آب، بریم تاب ، بریم سرسره. منم تا جای ممکن به حرفش گوش میدادم چون میگفتم امروز آوردم براش خاطره بسازم. موقع برگشت به محض سوار شدن به ماشین خوابید تا دم در(با ترافیک دو ساعت طول کشید) اومدیم خونه بردمش حموم. شام گذاشتم خوردیم و الان دراز کشیدم.
یه چیزی نظرمو جلب کرد. اینکه دخترم اصلا راضی و‌قانع نمیشد. از ده تا درخواستش ۸ تاشو انجام میدادم اما برا اون ۲ تا که نمیتونستم بکنم یه قشرقی راه مینداخت. عصبانی میشد.
میگم نکنه بزرگ که بشه اون خوبیا و زحمتای من یادش نمونه و بگه من هرچی میخواستم مامانم میگفت نه!

تصویر
۵ پاسخ

چقدر از جوابش لذت بردم تمام و کمال بود🥹❤️👌

کجا‌رفته‌بودین‌عزیزم

خداقوت عزیزم خوش باشین همیشه

مثل منی دقیقا
منم هرچی پسرم بگه نه نمیگم بهش
روزی دوبار میگه با دوچرخه بریم پارک
میبرمش...
و آخر شبم بوسم میکنه بعد میخوابه
بچه ها متوجه همه چی میشن مخصوصا محبت مامان بابا...

عزیزم قد وزن دختر گلت چقد؟

بخش دومش

تصویر

جواب هوش مصنوعی جالبه
میذارم بخونید
بغضی شدم

تصویر

سوال های مرتبط

مامان هلنا جانم🩷 مامان هلنا جانم🩷 ۲ سالگی
من خیلی آرومم به شدت و کمی ترسو هم هستم سعی می‌کنم خودمو تو موقعیت دعوا اینا قرار ندم. ۱۰ ساله معلمم اما تا حالا شاگردی با من بحثی نداشته چون هم سعی میکنم شخصیتشون رو‌حفظ کنم هم از دعوا کردن میترسم خدایی. (معلم دبیرستانم)
امروز دخترم خیلی رو‌اعصابم رفت، بعدشم شوهرم اعصابمو سوهان کشبد. رفتیم بیرون دخترم سوار ماشینمون نمیشد میگفت پیاده میرم منم داشتم میکشوندمش به زور که بیا سوار شو. یهو یه ماشین که رانندش زن بود دستشو گذاشت رو بوق ممتد عین گاو بلانسبت
بچم ترسید بغل گوشش بود. میگفت یعنی زود باشین رد شین
منم که اماده ترکیدن بودم. با یه صدایی داد زدم که اون صدامو تا حالا خودم نشنیده بودم. اون گفت رد شین پدرسگا منم داد زدم گفتم نمیبینی داریم میریم خررررر داد میزدماا میخواستم پیاده شه کتکش بزنم یه نیرویی به من اومده بود🤣
همه برگشتن مارو نگا کردن. اونم یهو رنگش پرید گاز داد و رفت.

وای انگار تخلیه شدم اونقد حالم خوب شد از صبح اعصابم خراب بود🤣

مرز گذاری احساس کودک
مامان ماه جانم🧡🌜 مامان ماه جانم🧡🌜 ۲ سالگی
تایپیک قبلی ک پاک شدخیلی فشاد اومد انگار🤣به یه سریاااا

🙃بچمو بردم پارک مواجه شدیم با یه بچه به شدت لجباز بی ادب...
کاش درست تربیت کنن بچه هاشونو🥺خیلی ناراحت شدم...
بچم داشت تاب میخورد سه تا تاپ دیگه خالی بودن کلا بچهه با پدربزرگش اومده بود پارک تا اون لحظه هم‌بغل بابابزرگش روی نیمکت نشسته بود همین بچم اومد نشست اومد میگفت بلد شوووو بلند شووووو من‌میخوام بشینم موهای خودشو میکشید گفت الهی بیوفتی😮 بیا پایین بیا پایین هر چی بابابزرگه میگفت برو اون یکی تابو سوار شو میگفت ن همین
دودقیقه بچم تاب نخورده بود یه بار من به ماه گفتم میای دختری بریم سرسره بازی گفت ن بابابزرگه پیله کوتش به بچم گفت دختر خانوم حالا تو میای پایین این سوارشه بچه عاقل من گفت آله 🫠اومد پایین رفتیم بچم سوار سرسره شد یعنیاااا اگه ماهوین نمیگفت آره میخواستم همونجا بمونه عر بزنه😒😒😒واقعا خوبه آدم به بچش یاد بده وسیله عمومیه شخصی نیست خوبه آدم یاد بده هر چیزی میتونه نوبتی باشه خوبه آدم یاد بده به بچش وقتی تا این حد لجبازی میکنه الکی به سازش نرقصه بچه بفهمه بقیه انسان ها هم جایگاه خودشونو دارن...
مامان آریا مامان آریا هفته سی‌وسوم بارداری
از پوشک گرفتن #سلام دوستان روز ۱۲فروردین آریا صبح پوشک نداشت بهش گفتم مامان پاشو برو دسشویی جیش کن دیدم خودش رفت دسشویی رو سنگ نشست پی پی کرد خیلی ذوق کردم دیگه به همسر گفتم پوشک نخر امروز استارت از پوشک گرفتن بزنم دم به دقیقه نمی‌برم دسشویی چون بنظرم بچه خسته و زده میشه از دسشویی، پی پی رو خبر کرد دوبار جیش هم چند بار رفتیم دسشویی جیش کرد یا آب ریختم همون موقع جیش کرد سر پایی جیش می‌کنه اما پی پی رو میشینه رو سنک ،دیگه رو قالی آشپزخونه یه بار جیش کرد دعواش نکردم گفتم قالی کثیف میشه باید بریم دسشویی آفرین مامان ،روزرسیزده بدر صبح ساعت ۷پاشد سریع بردم دسشویی جیش کرد میگه مامان برو بیرون منم پشت در ایستادم هر لحظه که راحت باشه موقع جیش و پی پی ،رفتیم باغ تو ماشین بهش گفتم اونجا یه دسشویی قشنگ هست میریم جیش میکنیم چند بار هم حواسم رو آب و مایعات که خورد نیم ساعت بعدش یا همون لحظه بگم جیش داری بریم دسشویی ،عصرش اومدیم خونه گفت جیش گفتم بریم گفت نه باری بعد همون موقع رو دشک خودمون جیش کرد شبش هم اولین بار خودش رو خیس کرد دشک کثیف که این موضوع رو نمیدونم چطوری حل کنم قبل خواب آب خورد ،صبی هم اوکی بود مخصوصا پی پی که رفتم یه ساعت خونه مامانم از بس تنش بود اونجا بچه دوبار خودش خیس کرد دعواش هم کردم سریع اومدم خونه دیدم دوباره جیش تو دسشویی کرد بنطرخودم چندروزی باید تو خونه باشم که ببینم چی میشه این تجربیات خودم بازم هر لحظه یادآوری میکنم دم به دقیقه هم دسشویی نمی‌برم تا اینجای کار دوس داشتم خاطرات این دوروز رو بگم بهتون اگه راهکاری دارید برای خواب شب و جیش موقع خواب بهم بگید ممنونم
مامان هلنا جانم🩷 مامان هلنا جانم🩷 ۲ سالگی
پارت۹
روزها گذشت و نوبت سونو آنومالی و تعیین جنسیت تودلی رسید.شب قبل تا صبح خواب اون لحظه رو میدیدم. یه بار میدیدم دختره و بار بعد پسر!
قرار بود تو خونه مادرشوهرم بعداز شام یه مهمونی کوچیک بگیریم و جنسیت رو اونجا بفهمیم. چون همسرم سرکار بود من با برادر شوهرم و خواهرم سه تایی رفتیم. دکتر بابالو، ساختمان آذرآبادگان.
به شدت دکتر خوش برخورد و شوخ طبعی بود. با خواهرم رفتیم تو و من قضیه جشن تعیین جنسیت رو بهش گفتم و ازش خواستم تا جنسیت رو به من نگه. آقای دکتر برگشت گفت:«مادر ما که اینجا جنسیت رو‌نشون نمیدیم. دستگاهای ما برای جنسیت نیستن» و من با عقلی که توسط هورمون های بارداری قلقلک داده شده بود یک لحظه شوکه شدم و حرفش رو باور کردم.
اون با خواهرم خجالتی و درونگرای من حرف زد. به زور ازش حرف می‌کشید. درباره رشته ی تحصیلی و اهدافش سوال می‌کرد و با من گپ میزد. دکتر با رفتار خوبی که داشت بهترین خاطره رو از بارداری برای من به جا گذاشت.
آخرش گفت تموم شد. بچه سالمه پاشین برین.