۱۹ پاسخ

دختر منم مثل دختر شما شدیداً دوست داره در موردش حرف زدنی چشاش پر اشک میشه ولی من تصمیمو گرفتم نمیتونم بیارم شاید بقیه کامنتمو بخونن بگن چ خودخواه ولی وقتی شرایطمو نگا میکنم واسه خیلی چیزای زندگی همش باید بدوعم چجوری بچه دوم بیارم نتونم‌ از پس نیاز هاش بربیام

من گووووووووه بخورم بچه دومی بیارم کونم ب لبم رسیده از هر لحاظ .....

میدونی من همیشه ب خودم میگفتم اگ ی روزی من نباشم تکلیف دخترم چی میشه دوس نداشتم تنها باشه ب بعدش خیلی فکر کزدم ک اگ ی روزی من نبودم دلش خوش ی برادر و خاهر باشه و تصمیم گرفتم دومی بیارم خیلی سخته مخصوصا اولاس الان هم هس دعوا دارن ولی وقتی باهم بازی میکنن سرشون گرمه یا وقتی مرسانام مهد میاد تا میاد همو بغل میکنن دلشون بزاهم تنگ میشه هرکی شرایطش و فکرش متفاوت ولی امیدوارم تصمیم درست بگیری بعدا پشیمون نشی

حالا خوبه یکی میخواهد پسر من هم اجی میخواهد هم داداش کی بره این همه راهو

غول این حرفارو نخورین
من پسرم همینجوری می‌گفت
آوردم
الان کارد و پنیرن بخدا
بعضی اوقات دلم میخواد گریه کنم فقط

وای دخترمنم... وسطاراضی شدم ولی خیلی زودبخاطراوضاع کشوروگرونی و... پشیمون شدم ولی دخترم همچنان میگه تاکیدم میکنه ک ابجی میخام🥺

منم گاهی دخترم میگ اما چن تا دوسالکی گریه میکرد میترسم دیگ الان بزرگه خوبه ولی اصلا عصاب بچه رو ندارم متاسفانه

به نظرم یدونه بیار اضاف کن خیلی خوبهه

پسر منم همینه گریه میکنه میگه چرا توبدجنسی؟ چرا خدا منو دوست نداره مابدبختیم واین حرفا😔
مابچه دار نمیشیم پسرمم بعد۹سال اومد واقعا گله دارم از خدا

جفتتون حق دارین میخای برو پیش مشاور خوب ببین چی میگه

پسر منم میگ ی دونه داداش بیار مواظبشم ولی شرایطش نیست خیلی گفت گفتم دوسال دیگه فعلا دیگ نمیگه ولی ب همه میگه دو سال دیگ نی نی میاریم

آره واقعا تو شرایط سخته

پسر منم همینه داداشی میخواد یه مدت خیلی میگفت چند وقته فراموش کرده چیزی نمیگه منم که موقعیتشو ندارم

به نظر من یدونه بیار
بچه ها گناه دارن واقعا

والا دختر منم که یه ابجی ۳/۵ ساله داره هم همیشه بهم میگه یه نی نی کوچیک بیار خودم همه کاراش میکنم
میخابونمش غذاش میدم که تو خسته نشی 😆
میگه دختر هم باشه

پسر منم التماس میکنه ولی من تکلیفم باخودم معلوم نیس که میخوام یانه😵‍💫

اتفاقا پسر منم هروز میگه مامان یک نینی بیار خودم غذا میدمش پوشکشو عوض میکنم
حتی آرزوی قبل فوت کردن کیک امسالش هم داشتن خواهر و برادر بود🥲

وای پسر من هم میگه من خیلی تنهام
میگم خب مامان همین الان هم به دنیا بیاد دو سال طول میکشه تا بتونه با تو بازی کنه میگه اشکال نداره صبر میکنم
ولی بهش گفتم بیا برو کلاس زبان و مهدکودک دوست پیدا کن

فرداش از سرکار برگشتم گفت مامان فکراتو کردی

سوال های مرتبط

مامان ☔🌈دختر بهار 🌸 مامان ☔🌈دختر بهار 🌸 ۵ سالگی
خدا می‌دونه من چقدر حساسم رو بچه ها همیشه جلو راهم چیزی میزاره که تا مدت ها اعصابم خورد بشه
امروز ظهر که رفتم دنبال دخترم از مهد بیارمش همین جوری که منتظر بودیم ی آقایی هم اومد که برای من نا آشنا بود خلاصه مشخص شد فامیل یکی از هم کلاسی های دخترم اومده دنبالش بچه ها رو که مربی تحویل داد دیدم این دختر بچه دلش نمی‌خواد با اون آقاهه بره مربی گفت دخترم مامانت تماس گرفته باید با این آقا بری بچه ام خجالت کشیده رفت سمت آقاهه ولی من قشنگ حس نا امن بودن از آقا دریافت کردم حالا نوزادم تو بغلم گریه می‌کنه دخترم هی میگه برام بستنی بخر هوا گررررررم نمیتونمم از اون بچه دل بکنم خلاصه رفتم جلو به آقا گفتم نسبت شما چیه با این بچه گفتش پسر عموی باباشم گفتم رزا انگاری کنار شما خوشحال نیست بزارید من به مامانش زنگ بزنم همون لحظه انگاری به بچه دنیا رو دادن سریع اومد چسبید به من گفت خاله میشه تو منو ببری پیش مامانم عمو همیشه منو گاز میگیره فشار میده جوری که می‌خوام جیش کنم اینقدر اعصابم خورد شد به مرد گفتم حق نداری به این بچه دست بزنی گفت بچه ست الکی میگه خلاصه خواست بچه رو به زور ببره سرش داد کشیدم گفتم آبروت میبرم نزدیک بچه بشی زنگ زدم به مربیش اون اومد به مامان بچه زنگ زدیم خانم بیخیال از خوابش بیدار شد بعد نیم ساعت اومد جریان گفتیم مثل اینکه این آقا مهمون خونه اینا بوده بابا میرفته سرکار مامان میرفته باشگاه و خرید دختره رو میزاشتن پیش این چندین بار دخترک اذیت کرده این بوده که بچه ترسیده خلاصه امروز من به گند کشیده شد به مامانش گفتم بخدا شما هیچی از بچه داری نمیفهمید بچه امانت خداست دست ما چرا مراقبش نیستی خیلی حرفا بهش زدممامانا تورو خدا به هرکس اعتماد نکنید