دیشب یه اتفاقی افتاد که از دیشب تا الان دارم فقط گریه میکنم و خودم رو سرزنش میکنم، یعنی فقط خدا رحم کرد که چیزی نشد وگرنه خودمو نمیبخشیدم هیچوقت 😭
همیشه از همون بچگی هروقت میخوام آرایش کنم پسرم رو با خودم میبرم سمت میز آرایش و با نظارت کامل خودم با بعضی چیزا مثل شونه یا پِنس هام بازی میکنه ، همیشه هم حواسم بهش بوده کاملا
دیشبم مثل همیشه گذاشتمش روی پام و داشتم به صورتم کرم میزدم ، یه لحظه حواسم پرت شد و یهو شوهرم که کنارمون نشسته بود رو تخت ، داد زد تیغغغغ ،تیغغغغ....
نفهمیدم چجوری دسته تیغ رو پیدا کرده بود بچه و گرفته بود دستش، دیگه با آرامش و سریع ازش گرفتم کا یه وقت به جاییش نخوره ، خداروشکر چیزی هم نشد واقعا ولی بعدش چنان حالم بد شد که تا ساعت ۳ نصف شب خوابم نمی‌برد
فقط گریه کردم و خودم رو لعنت کردم که چرا حواسم پرت شد ، هنوزم از عذاب وجدان دارم خود خوری میکنم ، یعنی فقط خدا رحم کرد تو اون لحظات اتفاقی نیفتاد وگرنه خودمو میکشتم بخدا...



فرزند پروری، شیرخشک آپتامیل پپتی ۲ و حساسیت به پروتئین گاوی

تصویر
۷ پاسخ

شوهر من بود یکارمیکرد کارستون

عزیزم بچه ها تیز تر از این هستن ک خواست رو بدی به آرایش همیشه توی گهچاری ای روروئکی چیزی برا و یه چیز بی خطر دستش بده ک نتونه چیزی برداره خداروشکر به خیر گذشت

😑😑😑خدابخیر گذشت صدقه بنداز

خدا بهت رحم کرده

خداروشکر چیزی نشده خودتو اذیت نکن

خیلی تجربه تلخیه
منم دوهفته پیش دراز کش به پسرم شیر میدادم غلت زد رفت اونور میخواست برگرده کمکش نکردم که تلاش کنه دستش زیرش موند و در اومد از جاش بردیم بیمارستان بچم هلاک شد🥲خودم بیشتر از اون گریه میکردم واقعا سخته

الهی بگردم🥹واقعا ترشناک بوده ،ولی خدای بزرگ حواسش بوده غصه نخور😘

سوال های مرتبط

مامان دونه کوچولو مامان دونه کوچولو ۹ ماهگی
سلام از یه مامان خسته که دیشب ساعت دوازده با بدبختی و کلی ترفند بچه رو خوابوند و با عطسه باباش ساعت دوازده و نیم سرحال بیدار شد و تا ساعت سه شب بیدار موند و بازی کرد
روزش هم دوتا امتحان داشتم درس خوندم شام رو هم گذاشتم خونه هم کمک مامانم کردم مهمان هم اومد پذیرایی هم کردم تازه شب قبلش یه مهمان ناخوانده اومد و تا ساعت سه شب نشست و نرفت و تا من بخوابم و یکم درس بخونم ساعت چهار صبح شده بود و ساعت شیش صبح دخترم بیدارم کرد و من دیگه نخوابیدم چون امتحان داشتم و باید درس می‌خواندم فقط یک ساعت صبح خوابیدم تقریبا
دیشب از فرط خستگی تا تونستم گریه کرد
هیچیم که برا خودم نیست وقت که نمیکنم به خودم برسم یا مقداری برا خودم باشم تازه همسرم بچه رو بیدار کرده اما گردن نمیگیره و همش شیشه شیر بدست چشمش به دره که ببینه من کی چایی رو درست میکنم که بعدش بیام بچه رو بخوابونم
خیلی گریه کردم خیلیی
خیلی دلم به حال خودم میسوزه چقد من مظلومم
تازه تو همه چیز هم مامانم منو مقصر می‌دونه
دیشب مهمون داشتیم منم قبلش امتحان داشتم بچه پیش مامانم بود پذیرایی و تمیز کاری خونه که کلا با خودم بود دخترم ناهار و میان وعده میوه و این چیزا هم چند بار خورد مامانم باهام دعوا میکرد که بردی اونجا بچه رو بیدار می‌کنی شام بخوره بهش میگم بچه رو ساعت دوازده شب بیدارش کنم که شام بخوره؟تازه تا ببینم میخوره یا نمیخوره ؟که بعدش تا چهار صبح منو بیدار نگه داره؟
خیلی خسته ام خیلی
هنوزم از همسرم دلگیرم بابت رفتار دیشبش بهشم میگم می‌تونستی یکم آروم تر عطسه کنی ناراحت میشه😔