۱ پاسخ

منم میگرن عصبی و افسردگی داشتم ک درمان شدم ولی الانم گاهی علایم افسردگی میگیرم
دقیقا حس ناکافی بودن و اضطراب زیاد دارم و گریه هم زیاد میکنم
همش اتفاقات بد برام یاد اوری میشه
گاهی خوبم و کافی باز حالم بد میشه
الانم میفهمم نیاز ب تراپی دارو درمانی دارم
قبلا قرص نورترپتلین و پرانول و سرترالین میخوردم
شما چی میخوردین؟

سوال های مرتبط

مامان دیدار به قیامت مامان دیدار به قیامت ۲ سالگی
زندگی من اونموقع که پسرم بدنیا اومد خوب شده بود ۵۰درصد مشکلاتی که داشتمو حل شده بود یادمه رفته بودم تو بارداری آنومالی اونجا شوهرمم اومد دکترم همه جاشو نشون داد حتی گف اینم شنگولش چقد خندیدیم و شاد بودم یادمه گفتم سالمه دکتر گف از منم سالم تر ..اونموقع که پسرم و داشتم شوهرم حتی یبارم دست بلند نکرد روم بخاطر بچه کلا باباشم همینطور بود با مادرشوهرم بد بود ولی خودشو میکشت برا بچه ..میگه تا زندگیم میخواد بیوفته رو غلتک غلتک میوفت روم..تااومد زندگیم جون بگیره بچم مریض شد دوباره فاصله افتاد بین ما ..دلخوری هم داشتما مثلا یادمه جون بچه رو ب دروغ قشم خورد ولی عشق وعلاقه م شده بود پسرم حیف وصدحیف
متاسفانه بعد که آسمونی شد چون تو مریضی پسرم فقط هزینه درمان داد همراهیم نکرد سخت تو فکر طلاق بودم تاالان که چن ماهه جداییم..اینا تو ذهنم بود باید با کسی درمیون میزاشتم ببخشین اگه خسته تون میکنم یادمه شوهرم میگف حتی یه روزم نمیخوام پسرم کار کنه اونقد دارم که تا ۱۰۰سال دیگه هم میتونه کار نکنه میگف نمیخوام اذییت بشه ولی بمیرم اندازه یه پیرمرد زجر کشید شایدم بیشتر ..از شیر خودم تا ۷ماهگی می‌خورد بعد محروم ششد هرچی گوشت و مرغ و چیزای خوب بود ازش دریغ شد بخاطر آمونیاک لعنتی هزار بار آزمایش گرفتن ازش الهی بمیرم براش
کاش میشد یدفه دیگه ببینمش اگه پسرم بود یک درصد هم طلاق نمیگرفتم و زندگیم از هم نمی پاشید من همه وجودم و وقتم شده بود پسرم
مامان 𝓐𝓵𝓲𝓼𝓪𝓷 مامان 𝓐𝓵𝓲𝓼𝓪𝓷 ۳ سالگی
یه حرفی امدم بگم دوستانی که دارن از پوشک میگیرن یا از شیر ...

من همیشه استرس این دو رو داشتم
خداروشکر پسرم ۲۰ روز مونده بود به تولد ۲سالگیش کلا شیر نخورد و یه جورایی خودش پس زد
و من هیچ کاری نکردم که از شیر بگیرمش
خیلی یهویی این کار کرد یه شب اتفاقی نخواست دیگه...

به همسرم گفتم فقط استرس پوشک گرفتن مونده که هرکی تو فامیل میدید می‌گفت عه هنوز پوشک میکنی
مثلاً پسرم ۲سال بود تازه
میگفتم بله تا وقتی که خودش پوشک درنیاره من اصراری نمیکنم که از پوشک بگیرم چون نمیخوام هم به خودم هم به پسرم استرس الکی وارد کنم و...

خلاصه من به همسرم گفتم یه روز بریم براش صندلی جیش بگیرم که تقریبا ۲۸ ماهش بود پسرم
گفتم میخوام کم‌کم یاد بگیره با توالت رفتن آشنا بشه
همسرم کلی مای بی بی جینی خریده بود و اصرار داشت که تا ۳سالگی باید مای بی بی کنی بعد...
چون اعتقاد داشت قبل ۳سالگی آسیب میبینه بچه اگه زودتر از پوشک بگیری...

ادامه تاپیک بعد
لطفاً صبور باشین تایپ کنم 😀
مامان مهراد👶🏻🍋 مامان مهراد👶🏻🍋 ۳ سالگی
دیشب رفتیم پارک خلوت بود یه خانواده اومده بودن دو سه تا بچه کوچیک داشتن دو تا سرسره بغل هم بود یکیشو یکی از بچه ها گرفته بود یکیشم داداشش گرفته بود که نذارن پسر من بره .مامانشونم نشسته بود نگاه میکرد .گفتم خاله بیا پایین بذار بقیه بچه هام بازی کنن گفت نه این سرسره مال منه اونم مال داداشمه.یهو حرصم گرفت گفتم نمیشه که سرسره ها مال همست همه باید بازی کنن بیا پایین ازونورم دست پسرمو گرفتم که بیادش پایین .بعد دختره اومد پایین گریه کرد و دویید رفت پیش مامانش ،مامانشم گفت خاله درست میگه همه باید بازی کنن .گذشت و اومدم نشستم وکلی هم حرص خوردم و از فرهنگشون نالیدم که چرا مامانه هیچی به بچش نمیگه و فقط نگاه میکنه و … بعد از دور داشتم نگاهشون میکردم که بچه هاش همش تو سرو کله هم میزدن و به شدت اذیت میکردن و یک خواهر معلول هم داشتن که نشسته بود و نگاه میکرد.به نظر خانواده ساده ای میومدن تو دلم خیلی پشیمون شدم از حرفی که زده بودم .با خودم گفتم حتما از فشار و گرفتاری زیاد اومدن پارک چند دیقه ای از مشکلات دور باشن کاش اونطوری نمیگفتم .چند دیقه بعد اومد پیش شیر اب پسر منم پیش شیر ایستاده بود و اشاره میکرد به شیر اب .خانمه شروع کرد به قربون صدقه پسرم رفتن و بهش گفت چی میخوای عزیز دلم و… یهو بهش گفتم تروخدا ببخشید به بچه ها اونطوری گفتم خیلی ناراحتم که اونجوری گفتم و ازونطرفم اون شروع کرد به عذرخواهی که ببخشید بچه ها اذیت کردن و میارمشون بیرون ابرومو میبرن و ازین حرفا..گفتم نه اینجوری نگو بچن و خلاصه هم من عذرخواهی کردم و هم اون خانمنتیجه گرفتم که هیچوقت زود ادمارو قضاوت نکنم و دوم اینکه تو بازی بچه ها ورود نکنم 🥲خیلی خانم مهربونی بود..