۱۲ پاسخ

واس منی که چشام بارونی شد طبیعیه🥲

طبیعیه بغض کردم؟🥲

چه عالی واقعا برای تصمیمم مصمم تر شدم که برم سزارین
چون یه بار تجربه وحشتناکی از زایمان طبیعی دارم 😢😢

بعد زایمان چ طبیعی چ سزارین همه جا حموم دارن مامانا دوش بگیرن؟!

چقدر قشنگ بود
خدا بچه هاتو برات حفظ كنه بعدم به مامانت عمر با عزت بده

عزیزم چهارتا بچه دیگت از اون همسرت هستن؟

چند تا بچه دارین

خیلی قشنگ نوشته بودی خیلی
منم اینو خوندم ک بیشترمصمم شدم برم سز

نوشتت خیلی قشنگ بود عزیزم
انشالله این بارداری هم به خوبی پیش بره برات

عزیزم 😍😍😍😍

انشالله🥲🥲🥲🥲

چه عالی ،انشالله بسلامتی این یکی هم به دنیا بیاد ،برا منم دعا کن نینیم سالم و صحیح و البته زود بیاد بغلم❣👌

سوال های مرتبط

مامان هدیه خدا✨💙🧿 مامان هدیه خدا✨💙🧿 هفته بیست‌ونهم بارداری
یواش یواش بلند شدم به راه رفتن من رفتم بیرون تو سالن. برق اتاقمونو خاموش کرده بودن اما برق ایستگاه پرستاری روشن بود. کیانم بغل بود. یهو یه پرستار چشمش خرد ب من😂😂😂😂پرسید تو مامانی یا همراه؟گفتم مامان
گفت پس چجوری داری راه میری؟گفتم حالم خوبه دردی ندارم. یزرع راه رفتم و رفتم تو اتاقم ک ب نینیم شیر بدم و پوشکشو عوض کنم ک لالا کنه
خودم پوشکشو عوض کردم چون دوست داشتم خودم همه کاراشو انجام بدم. نینی خوابید و با مامانم نشستیم ب حرف زدن
صبح ساعت ۸ همه همراهارو بیرون کردن ک دکتر بیاد هم مادرارو ببینه و بهشون آموزش شیردهی بده همم واکسیناسیون نینیهارو انجام بده
ازونجایی ک تو اتاقی ک من بودم ۵ تا نینی دیگم بود و اتاق ما از همه اتاقا بیشتر نینی داشت دکتر به همه مادرا گفت تا بیان اتاق ما ک هم آموزش شیر دهی بده ب همه کنار هم،همم واکسیناسیون نینیهارو انجام بده. از شانس بد من دکتر بهداشت اومد کنار تخت من نشست با سینی پر از واکسن....
به نینی ها واکسن میزد و رسید نوبت کیان من😭😭😭😭😭من عررررررر که نمی‌خوام نینیم درد بکشه😭😭😭😭😭دکتر پرسید مامان اولی هستی؟گفتم اره.گفت خب طبیعیه.اما من گریه گرررریه.
دیدم همه مامانا منو میشناسن اما من نمیشناسمشون....
ازونجایی که پریشبش تو اتاق درد خیلی درد کشیده بودمو درد همه توانمو گرفته بود هیچکس یادم نمیومد اما همه منو میشناختن😂😂😂😂و وقتی به همشون گفتم که بعد اون همه درد کشیدن اخرسرم رفتم در عرض نیم ساعت سزارین کردم تعجب کرده بودن...
مامان هدیه خدا✨💙🧿 مامان هدیه خدا✨💙🧿 هفته بیست‌ونهم بارداری
کیان ک گزاشتن رو سینم هیچ دردی نداشتم. تماس پوستی با جیگر گوشم بهترین حس دنیا بود برام. گفتم خدایا ممنونتم انقد درد کشیدم واقعا ارزش داشت ک همچین فرشته نازی دادی بهم😭😭😭😭😭
من ذووووووووق
بچه نیم ساعت تمام لخت دست این دکتر اون دکتر و این پرستارو اون پرستار بود. انقد ک شیرین بود
بچمو بردن واسه شستن و لباس پوشوندن.
بخیه هامو زدن و پانسمان کردن
عههههه من چرا اصلا درد ندارم؟؟؟
هیچچچچ دردی نداشتم

اوردنم تو ریکاوری. زیر سرم بودم ساعت روبروم ۳ نیم نشون میداد. ی بارون قشنگی میومد همه پرستارا تو ایستگاه پرستاری وایستاده بودن و داشتن رنگین کمون نگاه میکردن
منم فقط میگفتم بچمو می‌خوام😂😂😂
بچمو بدید می‌خوام برم 😂😂😂😂😂
پرستار اومد بالا سرم ک منو ببره تو بخش تو اتاق خودم. تو راهرو رو تخت بودم. داشتن منو میبرن یه پرستار دیگرو دیدم نینیمو با تختش داره میاره سمتم ک با من با آسانسور ببرنم تو بخش یهو مامانمو دیدم😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭مامانم منو نمی‌دید
داد زدم مامانم مااامانمممممم😭😭😭😭😭😭😭😭
مامان بیچارم نگو از دیشب پشت در اتاق زایمان منتظر من بوده. تازه ۵ دقیقه بود بهش گفته بودن برو بالا پشت در اتاق عمل دخترت از اتاق عمل آوردن. مامانم گفته بود اونجا چرا؟ک بهش گفته بودن طبیعی بچش بدنیا نیومد سزارین شد. مامانم منو دیددددد😍😍😍😍😍😍دیگ هیچی از خدا نمی‌خواستم
حالم خییییییلی خوب بود. مامانم اومد کنارم. صورتمو ناز کرد. دستاشو بو کردم بوس کردم گفتم مامان منو ببخشید تا الان اذیتت کردم😭😭😭😭😭😭مامانم نینی دید بی اختیار اشکاش ریخت
مامان هدیه خدا✨💙🧿 مامان هدیه خدا✨💙🧿 هفته بیست‌ونهم بارداری
تجربه اولین زایمان سزارین
ادامه پارت قبلی

اما من هنوز بدنمو اصلاح نکرده بودم که.....
من ساک نینی و خودم نبسته بودم که....
آرایشگاه نرفته بودم که.....
صبحونه نخورده بودم که...
مامانم و مادرشوهرمم اصلا خبر نداشتن من دردام شروع شده بود.
شوهرم با مادرش قهر بود باید میرفتم اونارو آشتی میدادم....
دکتر نامه بستریمو نوشته بود و ساعت زده بود اما من همچنان دردام رفته بود و من مونده بودم و کارای ک نکرده بودم...
دردام رفته بود ب شوهرم گفتم بیا بریم خونه مامانم ببینم باید چکار کنم ازونجایی ک من میترسیدم برم و سزارین بشم،از بیمارستان با نامه بستری مستقیم رفتیم خونه مامانم. رفتم صبحونه خوردم. رفتم حموم اصلاح و دوش و فلان. بعد رفتم آرایشگاه برگشتم مامانمو برداشتیم و رفتیم خونه خودمون.مامانم غذا گزاشت واسه ناهار. ساک منو جمع کردیم ساک نینیم جمع کردیم و قرار شد شوهرم ببرم خونه مامانم باهم آشتی کنن.مامانم موند خونه من. منو شوهرم رفتیم شیرینی گرفتیم و رفتیم خونه مامانش. واااااای مگه میومد. مگ میومد. ب زور بردمش. با مامانش آشتی کرد.ب مامانش گفتم مامان شب دارم میرم بستری بشم حلالم کن. اینم بگم این خانواده خییییییییییییییییییییلی منو عذاب دادن. ولی من ب مادر شوهرم گفتم منو حلال کن گفتم بزار خجالت بکشه. چون همه میدونستن مقصر همیشه دعواها اونه نه من. اینو گفتم اب شد از خجالت. گفت دختر تو باید منو حلال کنی نه من تورو...
خلاصه آشتی کردیم برگشتیم خونه خودمون. ی چند ساعت استراحت کردم شد غروب. غروب درباره دردای شدید منو گرفت. گفتم دیگ وقتشه باید برم....