تجربه اولین زایمان سزارین
ادامه پارت قبلی

اما من هنوز بدنمو اصلاح نکرده بودم که.....
من ساک نینی و خودم نبسته بودم که....
آرایشگاه نرفته بودم که.....
صبحونه نخورده بودم که...
مامانم و مادرشوهرمم اصلا خبر نداشتن من دردام شروع شده بود.
شوهرم با مادرش قهر بود باید میرفتم اونارو آشتی میدادم....
دکتر نامه بستریمو نوشته بود و ساعت زده بود اما من همچنان دردام رفته بود و من مونده بودم و کارای ک نکرده بودم...
دردام رفته بود ب شوهرم گفتم بیا بریم خونه مامانم ببینم باید چکار کنم ازونجایی ک من میترسیدم برم و سزارین بشم،از بیمارستان با نامه بستری مستقیم رفتیم خونه مامانم. رفتم صبحونه خوردم. رفتم حموم اصلاح و دوش و فلان. بعد رفتم آرایشگاه برگشتم مامانمو برداشتیم و رفتیم خونه خودمون.مامانم غذا گزاشت واسه ناهار. ساک منو جمع کردیم ساک نینیم جمع کردیم و قرار شد شوهرم ببرم خونه مامانم باهم آشتی کنن.مامانم موند خونه من. منو شوهرم رفتیم شیرینی گرفتیم و رفتیم خونه مامانش. واااااای مگه میومد. مگ میومد. ب زور بردمش. با مامانش آشتی کرد.ب مامانش گفتم مامان شب دارم میرم بستری بشم حلالم کن. اینم بگم این خانواده خییییییییییییییییییییلی منو عذاب دادن. ولی من ب مادر شوهرم گفتم منو حلال کن گفتم بزار خجالت بکشه. چون همه میدونستن مقصر همیشه دعواها اونه نه من. اینو گفتم اب شد از خجالت. گفت دختر تو باید منو حلال کنی نه من تورو...
خلاصه آشتی کردیم برگشتیم خونه خودمون. ی چند ساعت استراحت کردم شد غروب. غروب درباره دردای شدید منو گرفت. گفتم دیگ وقتشه باید برم....

۷ پاسخ

باز خوبه مادرشوهرت فهم اینو داشت ک خودش مقصره،الان من برم بگم حلالم کن قشننننگ خودشو میزنه به موش مردگی ک مردم ببینید من مقصر نبودم خودش مقصر بوده الان امده حلالیت،حروم لقمه

خدا راشکر مادرت بود قشنگ فرشته نجاتت شد

😐😐زاییدی

چه دلی داشتی رفتی خونه من خیلی استرسیم🤦🏻‍♀️

چه شرایط سختی

ادامش بزار ببینم سزارینت چ جوربوده

بقیش کو

سوال های مرتبط

مامان هدیه خدا✨💙🧿 مامان هدیه خدا✨💙🧿 هفته سی‌وششم بارداری
تجربه اولین زایمان سزارین

من همیشه تو مجردیام از سزارین میترسیدم.چون راجبش زیادم تحقیق نکرده بودم.همیشه میگفتم طبیعی آدم می‌ره زور میزنم بچه میاد دیگ😂😂😂😂😂😂😂بهتر اینه که ۷ لایه پوستتو ببرن.ازونجایی ک یه شوهر بیکار و علاف داشتم و هیچ هزینه ای واسه ازمایشاو غربالگریام نمی‌کرد خییییلی استرس داشتم.مخصوصا این ک اصلا نمیدونستم قراره چجوری بزاام.ینی نرفته بودم دکتر و تحت نظر نبودم.دقیقا مثل سبک قدیم.خدا می‌دونه چقدر اونسال من استرس کشیدم.
ساعت ۳ صبح روز ۲۹ مهر ۹۷ بود ک دردای شدید پریودی و انقباض اومد سراغم. ازونجایی ک مامان اولی بودم و خونه تنها بودم استرسام باعث میشد دردامم بیشتر بشن. ۵ دقیقه خوب بودم نیم ساعت درد داشتم. تاریخ زایمانمم زده بود ۳ آبان. انقدم ساده بودم اصصلا نمیدونستم چند هفتمه دقیقا. گوشی ام نداشتم از دست کارای شوهرم. خونه ام تنها بودم و از خانواده هامم دور بودم. انقد درد کشیدم و خونه راه رفتم تا شوهر بیمسئولیتم اومد خونه. برام حوله داغ کرد. هوا دیگ روشن شده بود ولی درد منو ول نمی‌کرد. بدون اینکه صبحونه بخورم رفتم دکتر پیش ماما. شوهرم گفت تو برو دم اتاق ماما تا من برم صندوق. رفته بودم معاینه بشم ببینم دردام واسه چیه. چون تجربه اونجوری درد نداشتم. رفتم بالا پیش ماما.خوابیدم معاینه بشم. صدای ضربان قلب نینیمو شنیدم. گفت دهانه رحمت باز شده باید بری بستری بشی. برو ب شوهرت بگو بره برات پرونده تشکیل بده.....
اما وااااای ک درد از من رفته بود دیگ درد نداشتم.......
مامان هدیه خدا✨💙🧿 مامان هدیه خدا✨💙🧿 هفته سی‌وششم بارداری
غروب با مامانمو شوهر سابقم رفتیم بیمارستان. مستقیم رفتم پیش ماما. نامه رو دید و گفت این ک ساعت زده ۷ صبح. چرا الان اومدی؟گفتم صبح اومدم بیمارستان بعد گرفتن برگه بستری دردامم رفت منم استرس گرفتم ک مبادا بیام و سزارین بشم برگشتم خونه.اللن درباره دردام شروع شد من اومدم بیمارستان. گفت تو خودت واسه خودت یپا دکتری😂😂😂😂😂😂تا همون موقع من انتخابم طبیعی بود. گفت با همراهت بگو بره کارای بستریتو بکنه و ب خودمم لباس بیمارستان داد و گفت برو عوض کن برو انتهای سالن داخل اتاق تخت ۷.ینی اتاق درد😭😭😭😭😭واااااااای ک لباس بیمارستان پوشیدم درباره دردام رفت ک رفت😭😭😭😭😭😭😭ب دکتر گفتم دردای من رفت دردی ندارم. میشه من برم خونه فردا صبح بیام؟😂😂😂😂😂😂😂😂منو نگاه انگار خونه خالس هروقت برم هروقت بیام😂😂😂😂😂😂😂دکتر گفت نخیر بری خونه دردت بگیره میخوای چکار کنی؟اللن برو تحت نظر باشی. شلوار ک نپوشیدم.از خجالتم ی دستمو از پشت گرفته بودم پایین گان.یه دستمم از پشت گرفته بودم پایین گان.رفتم تو اتاق درد😭😭😭😭😭😭😭.همه در حال درد کشیدن😭😭😭😭😭تابحال همچین چیزایی ندیده بودم ک خییییییلی ساده بودم من😂😂😂منی ک دو دستی گان گرفته بودم ک جاییم معلوم نشه دیدم همه تاق باز خوابیدن همه چیشون داره هوا میخوره😂😂😂😂😂😂😂
من😳😳😳😳😳

همه درد میکشیدن و آه و ناله میکردن😭گفتم توروخدا گریه نکنید من استرس میگیرم😂😂😂😂😂😂
مامان ..... مامان ..... هفته بیست‌وهشتم بارداری
تجربه سزارین

پارت ۱
تو شهر ما هیچ دکتری زیر بار عمل سزارین نمیره منم بخاطر مشکل چشمام از از ۹ سالگی درگیرشم تونستم از پتخصص چشم پزشکی نامه بگیرم و دکتر عملم کنه. اما بیمه من قبول نکرد و کلا ازاد حساب شد
۲۳ سالم قرار بود ۵ ماه زایمان کنم اما سوم بود که حس میکردم انقباظ دارم شب اومدم خونه خوابیدم صبح زود بیدار شدم دردام هنوز بودن ولی نه درحد اینکه خوابم نبره. ساعت ۵ صبح بود اقام خواب بود رفتم حمام خودمو تر تمیز کردم اومدم بیرون ساک بچمو که از دوهفته قبل گذاشته بودم دم در ساک خودمم برداشتم گفتم یه وقت رفتم بیمارستان زایمان کردم پس اینا تو ماشین باشه با خواهرم و اقام ساعت ۷ صبح راهی بیمارستان شدیم دکتر تو اتاق عمل بود و داشت اولین عملشو انجام میداد وقتی بهش خبر رسید که زایمان چهارمی هم هست گفت نه بره فردا یا پسفردا بیاد.منم وحشتکردم گفتم من برم خونه دردام شرو میشن. هرچی اینا میگفتن بخواب معاینت کنیم گفتم نه من نامه عمل گرفتم که به من دست نزنین. دیگه من بستری شدم یه پرستار معاینه شکمی کرد گفت بله انقباظ داره. با دکتر حرف زدیم راضی شد عملم کنه.من از شب چیزی نخورده بودم تا ساعت ۴ عصر بعدم داشت سوراخ میشد ولی چاره ای نبود .
مامان هدیه خدا✨💙🧿 مامان هدیه خدا✨💙🧿 هفته سی‌وششم بارداری
بعد اینکه دارو خردم ک شکمم کار کنه دیگ بیحسی رفته بود و سریع شیاف دیکلوفناک گزاشتم چون خیلی دلم میخواست زود سرپا بشم. از پرستار پرسیدم پرستار من کی سرپا میشم؟چون من لاغرم بودم ،گفت با این جثه ک تو داری و ضعیفی فک نکنم تا سه چهار روز بتونی راه بری......
شکمم خالی شده بود. بچم کنارم بود نگاهش میکردم فقط گریه میکردم میگفتم خداروشکر نینیم سالمه😍😍😍🧿🍼🐣
مثل فرشته ها کنارم لالا کرده بود. خودمو با گوشی یزره سرگرم کردم. با مامانم صحبت کردم و از تجربه زایمانم تعریف کردم. می‌گفت من از دیشب پشت در اتاق زایمان منتظرت بودم ک تورو بیارنت تا امروز بلندگو بیمارستان فامیلیمو پیج کرده بودن و گفته بودن همراه فلانی ب بخش اتاق عمل😍😍😍😍می‌گفت اومدم دم اتاق عمل پرستارا گفتن ک لگنت کوچیک بوده و بعد ۱۲ ساعت درد کشیدن بردنت عمل سزارین کردی.
گفتم آره مامان

ساعت شده بود ۸ ۸ نیم.عمه بچم اومد دیدنم ب مادرم گفت شما برو خونه من پیش فاطمه میمونم. مامانم پیشم بود بهم پیام داد گفت من پس میرم خونه هروقت دلت خواست ب من زنگ بزن من میام پیشت😍😍😂😂
آزاده ی ساعت پیشم موند بعد گفت من باید برم خونه کار دارم😳
ب مامانم زنگ زدم گفتم مامان آزاده رفت.....
گفت الان تنهایی؟؟بیام پیشت؟؟؟گفتم مامان بیا پیشم 😭😭😭😭هیچ دردی نداشتم ولی دلم مامانمو میخواست
زنگ زد گفت چیزی میخوای از خونه بیارم؟گفتم مامان گشنمه😭😭😭😭😭😭گفت هرچی دلت میخواد بگو درست میکنم میارم. گفتم مامان دلم زرشک پلوهاتو میخواد😋
بعد دیدم مامانم با ی زنبیل اومد پیشم😍😂😂😂
انگار اومده ۱۳ بدر😂😂😂😂
برام زرشک پلو درست کرده بود. ی فلاکس چای آورده بود. میوه و کمپوت 😋همه چیز. شامو باهم خوردیم شد ساعت ۱۰.نمنم بلند شدم به راه رفتن بدون کمکی😍😍😍
مامان قلبم 🥰🩵 مامان قلبم 🥰🩵 هفته سی‌وششم بارداری
دو هفته گذشت کم کم تهوعم داشت شروع میشد نمیخواستم کسی ام بدونه
خالم اینام چون ساختمون میساختن یمدتی بود خونه مامانم زندگی میکردن باید حسابی حفظ ظاهر میکردم
مامانم اینا قربونی بریدن شب موندم خونه مامانم
بدترین روز عمرم …😭
فردا صبحش اصلا حال نداشتم رفتم سرویس دیدم وای چرا روی سنگ سرویس خون میاد؟😭
دست زدم به خودم دیدم ای وای داره خون میاد
تا اون موقعه سونو نرفته بودم هفته شیش بودم
با چه حال و گریه ای از دسشویی اومدم بیرون شوهرمو صدا کردم گفتم امین اینجوری شده تروخدا زود باش بریم بیمارستان 😭
مامانم گفت‌ چیزی نیست پیش میاد گفتم نه نمیتونم باید برم
از شهرمون تا خود قزوین نیم ساعتی فاصله بود تا خود قزوین گریه کردم همش تو دلم میگفتم وای بچم رفت بچم مرد امین من چیکار کنم
دیگه داشتم میمردم میلرزیدم
رفتیم بیمارستان پاستور رفتم بالا ماما بود گفت من الان کاری از دستم بر نمیاد الان دکتر نیست میخوای سونوگرافی میتونم برات بنویسم گفتم نمیخوام الان متخصص کجا هست من برم گفت الان اگه باشه بیمارستان کوثر هست
اومدیم پایین از پله ها دوباره یه خون دااااغ ازم رفت 😭حالم بدتر شد 😭گفتم وایستا من برم سرویس رفتم دیدم هی داره بیشتر خون میاد دوباره گریه ام شدت گرفت
دوباره راه افتادیم رفتیم طرف بیمارستان کوثر …😭
مامان قلبم 🥰🩵 مامان قلبم 🥰🩵 هفته سی‌وششم بارداری
پارت اخر

رفتیم مرکز سونوگرفی خداروشکر ساک بود جنین بود ولی قلب نداشت 💔
ای خدا تو یه روز چقدر به من شوک وارد شد 😑
خونریزی هم بخاطر هماتوم بود…
همون روز خونریزی تموم شد یکم اروم تر شده بودم چون شنیده بودم ممکنه دیر تر تشکل بشه قلبش دیگه باز باید صبر میکردم…
اون روزا مادربزرگ خودم و همسرم ( فامیلیم) حالش خوب نبود بیمارستان بستری بود
فرداش از تهوع شدید از خواب پاشدم نشسته بودم صبحانه میخوردم دیدم مامانم زنگ زد
قرار بود برم دکتر متخصص که…
گفت اماده شو با امین میام دنبالت بریم خونه ننه 😭
گفتم وای مامان ننه مرد ؟ 😭 گفت اماده شو الان میایم 😭
ای خدا واقعا چقدر بد بود اونروزا چقدر گریه کردم😭
مادربزرگمم از دست دادم
سه روز بعدش رفتم دکتر متخصص
برگه سونو رو که دید یکم قیافش رفت تو هم باز شوک خدایا بسته دیگه😑
گفت تهوع داری ؟ گفتم اره شدید گفت عع پس خوبه خداروشکر خداروشکر
یکم اروم شدم باز استرس داشتم
اونم نوشت که برای ۸ هفته برم سونو که نشد جنگ‌شد 😭😂
۹ هفته رفتم سونوگرافی خداروشکر قلبش تشکیل شده بود 😁😍❤️

و همچنان زندگی ادامه داره در جریانه …❤️😌
مامان پسرم ودخترم💞 مامان پسرم ودخترم💞 ۶ ماهگی
مامانا میگم من برای گرفتگی کمرم رفتم ماما ودکتر زنان آزمایش ادرار نوشت انجام دادم وگفت عقچفونت هست برام سفکسیم ۲۰۰تا ده روز نوشت. شوهرم ازسرکار اومد البته می‌دونم خسته بود گفت خودت انجام نیدادی منم گفتم کارت همراهم نبود
بعد رفتیم بیمارستان
وقتی تو نوبت دکتر بودم
یهو یکی ازفامیلای دورش را دید که قبلاً باهم همکارهم بودن گفت کمرش شکسته حادثه براش پیش اومده برم کمکش کنم نشستم تو نوبت پشتمو ب شوفاژ گرم کردم ازساعت نه ونیم تا ۱۲ طول کشید
من کمرم گرفته بود دلم درد گرفته بود خسته شده بودم تشنه مم بود گشنه کم بود بعد منو گذاشته بود با پسرم ورفته بود بالاسرفامیلش حالا یهو نوبت من شد گفت تو برو من برم کمک اینا
منم چیزی نگفتم وهمه کارامو خودم تو اون حال بد انجام دادم
بعد گفت من پسرعموم یه روزی کمکم کردن بوده الان می‌خوام این بنده خدا کمرش ناقص نشه برم بالاسرش باشم
منم هیچی نگفتم خلاصه تا دوازده اونو چند بار بردن عکس و سی آی واینا و هماهنگی با بقیه فامیل را براش انجام داد
ودرآخر اومد رفتیم
گفتم من گشنمه رفتیم سیب زمینی سرخ شده خریدیم
من تعجبم این بود چرا وقتی من تو اون حال هستم بچه مم شام نخورده اون مارا ول کرده رفته سراغ کسیکه خونواده ش قبلاً بارها ب من بی احترامی کردن وخودشم پول شوهرمو بالا کشیده بود
بعد بهش گفتم این شد دومین بار که مارا رها کردی ب غریبه اهمیت دادی گفتم چیزی نگفتم ببینم اولویتت کیه
حتی ب من آب هم ندادی حواست ب بی حالی و تهوع ودرد کمرمم نبود بچه را هم من نگه داشتم پسرمونو
یادش آوردم ک بهم