غروب با مامانمو شوهر سابقم رفتیم بیمارستان. مستقیم رفتم پیش ماما. نامه رو دید و گفت این ک ساعت زده ۷ صبح. چرا الان اومدی؟گفتم صبح اومدم بیمارستان بعد گرفتن برگه بستری دردامم رفت منم استرس گرفتم ک مبادا بیام و سزارین بشم برگشتم خونه.اللن درباره دردام شروع شد من اومدم بیمارستان. گفت تو خودت واسه خودت یپا دکتری😂😂😂😂😂😂تا همون موقع من انتخابم طبیعی بود. گفت با همراهت بگو بره کارای بستریتو بکنه و ب خودمم لباس بیمارستان داد و گفت برو عوض کن برو انتهای سالن داخل اتاق تخت ۷.ینی اتاق درد😭😭😭😭😭واااااااای ک لباس بیمارستان پوشیدم درباره دردام رفت ک رفت😭😭😭😭😭😭😭ب دکتر گفتم دردای من رفت دردی ندارم. میشه من برم خونه فردا صبح بیام؟😂😂😂😂😂😂😂😂منو نگاه انگار خونه خالس هروقت برم هروقت بیام😂😂😂😂😂😂😂دکتر گفت نخیر بری خونه دردت بگیره میخوای چکار کنی؟اللن برو تحت نظر باشی. شلوار ک نپوشیدم.از خجالتم ی دستمو از پشت گرفته بودم پایین گان.یه دستمم از پشت گرفته بودم پایین گان.رفتم تو اتاق درد😭😭😭😭😭😭😭.همه در حال درد کشیدن😭😭😭😭😭تابحال همچین چیزایی ندیده بودم ک خییییییلی ساده بودم من😂😂😂منی ک دو دستی گان گرفته بودم ک جاییم معلوم نشه دیدم همه تاق باز خوابیدن همه چیشون داره هوا میخوره😂😂😂😂😂😂😂
من😳😳😳😳😳

همه درد میکشیدن و آه و ناله میکردن😭گفتم توروخدا گریه نکنید من استرس میگیرم😂😂😂😂😂😂

۱۲ پاسخ

😂😂😂😂😂وای

وای دختر جاییکه گفتی گریه نکنین من استرس میگیرم سر نهارم ترکیدم از خنده 😂😂😂😂😂😂

چه بامزه تعریف مبکنی😂😂😂😂😂

😂😐منم خجالت میکشم

🤣🤣🤣🤣وای خیلی با مزه تعریف کردی گریه نکنین من استرس میگیرم

🥴🥴🥴😂

شوهره سابق؟؟؟؟؟

فقط جایی ک گفتی گریه نکنین من استرس میگیرم🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣

بقیشم بزار 😂

😂😂😂

هفتت پایینه چرا درد داری؟

🤣🤣یاابلفض

سوال های مرتبط

مامان هدیه خدا✨💙🧿 مامان هدیه خدا✨💙🧿 هفته بیست‌ونهم بارداری
تجربه اولین زایمان سزارین

من همیشه تو مجردیام از سزارین میترسیدم.چون راجبش زیادم تحقیق نکرده بودم.همیشه میگفتم طبیعی آدم می‌ره زور میزنم بچه میاد دیگ😂😂😂😂😂😂😂بهتر اینه که ۷ لایه پوستتو ببرن.ازونجایی ک یه شوهر بیکار و علاف داشتم و هیچ هزینه ای واسه ازمایشاو غربالگریام نمی‌کرد خییییلی استرس داشتم.مخصوصا این ک اصلا نمیدونستم قراره چجوری بزاام.ینی نرفته بودم دکتر و تحت نظر نبودم.دقیقا مثل سبک قدیم.خدا می‌دونه چقدر اونسال من استرس کشیدم.
ساعت ۳ صبح روز ۲۹ مهر ۹۷ بود ک دردای شدید پریودی و انقباض اومد سراغم. ازونجایی ک مامان اولی بودم و خونه تنها بودم استرسام باعث میشد دردامم بیشتر بشن. ۵ دقیقه خوب بودم نیم ساعت درد داشتم. تاریخ زایمانمم زده بود ۳ آبان. انقدم ساده بودم اصصلا نمیدونستم چند هفتمه دقیقا. گوشی ام نداشتم از دست کارای شوهرم. خونه ام تنها بودم و از خانواده هامم دور بودم. انقد درد کشیدم و خونه راه رفتم تا شوهر بیمسئولیتم اومد خونه. برام حوله داغ کرد. هوا دیگ روشن شده بود ولی درد منو ول نمی‌کرد. بدون اینکه صبحونه بخورم رفتم دکتر پیش ماما. شوهرم گفت تو برو دم اتاق ماما تا من برم صندوق. رفته بودم معاینه بشم ببینم دردام واسه چیه. چون تجربه اونجوری درد نداشتم. رفتم بالا پیش ماما.خوابیدم معاینه بشم. صدای ضربان قلب نینیمو شنیدم. گفت دهانه رحمت باز شده باید بری بستری بشی. برو ب شوهرت بگو بره برات پرونده تشکیل بده.....
اما وااااای ک درد از من رفته بود دیگ درد نداشتم.......
مامان هدیه خدا✨💙🧿 مامان هدیه خدا✨💙🧿 هفته بیست‌ونهم بارداری
تجربه اولین زایمان سزارین
ادامه پارت قبلی

اما من هنوز بدنمو اصلاح نکرده بودم که.....
من ساک نینی و خودم نبسته بودم که....
آرایشگاه نرفته بودم که.....
صبحونه نخورده بودم که...
مامانم و مادرشوهرمم اصلا خبر نداشتن من دردام شروع شده بود.
شوهرم با مادرش قهر بود باید میرفتم اونارو آشتی میدادم....
دکتر نامه بستریمو نوشته بود و ساعت زده بود اما من همچنان دردام رفته بود و من مونده بودم و کارای ک نکرده بودم...
دردام رفته بود ب شوهرم گفتم بیا بریم خونه مامانم ببینم باید چکار کنم ازونجایی ک من میترسیدم برم و سزارین بشم،از بیمارستان با نامه بستری مستقیم رفتیم خونه مامانم. رفتم صبحونه خوردم. رفتم حموم اصلاح و دوش و فلان. بعد رفتم آرایشگاه برگشتم مامانمو برداشتیم و رفتیم خونه خودمون.مامانم غذا گزاشت واسه ناهار. ساک منو جمع کردیم ساک نینیم جمع کردیم و قرار شد شوهرم ببرم خونه مامانم باهم آشتی کنن.مامانم موند خونه من. منو شوهرم رفتیم شیرینی گرفتیم و رفتیم خونه مامانش. واااااای مگه میومد. مگ میومد. ب زور بردمش. با مامانش آشتی کرد.ب مامانش گفتم مامان شب دارم میرم بستری بشم حلالم کن. اینم بگم این خانواده خییییییییییییییییییییلی منو عذاب دادن. ولی من ب مادر شوهرم گفتم منو حلال کن گفتم بزار خجالت بکشه. چون همه میدونستن مقصر همیشه دعواها اونه نه من. اینو گفتم اب شد از خجالت. گفت دختر تو باید منو حلال کنی نه من تورو...
خلاصه آشتی کردیم برگشتیم خونه خودمون. ی چند ساعت استراحت کردم شد غروب. غروب درباره دردای شدید منو گرفت. گفتم دیگ وقتشه باید برم....
مامان هدیه خدا✨💙🧿 مامان هدیه خدا✨💙🧿 هفته بیست‌ونهم بارداری
بعد اینکه دارو خردم ک شکمم کار کنه دیگ بیحسی رفته بود و سریع شیاف دیکلوفناک گزاشتم چون خیلی دلم میخواست زود سرپا بشم. از پرستار پرسیدم پرستار من کی سرپا میشم؟چون من لاغرم بودم ،گفت با این جثه ک تو داری و ضعیفی فک نکنم تا سه چهار روز بتونی راه بری......
شکمم خالی شده بود. بچم کنارم بود نگاهش میکردم فقط گریه میکردم میگفتم خداروشکر نینیم سالمه😍😍😍🧿🍼🐣
مثل فرشته ها کنارم لالا کرده بود. خودمو با گوشی یزره سرگرم کردم. با مامانم صحبت کردم و از تجربه زایمانم تعریف کردم. می‌گفت من از دیشب پشت در اتاق زایمان منتظرت بودم ک تورو بیارنت تا امروز بلندگو بیمارستان فامیلیمو پیج کرده بودن و گفته بودن همراه فلانی ب بخش اتاق عمل😍😍😍😍می‌گفت اومدم دم اتاق عمل پرستارا گفتن ک لگنت کوچیک بوده و بعد ۱۲ ساعت درد کشیدن بردنت عمل سزارین کردی.
گفتم آره مامان

ساعت شده بود ۸ ۸ نیم.عمه بچم اومد دیدنم ب مادرم گفت شما برو خونه من پیش فاطمه میمونم. مامانم پیشم بود بهم پیام داد گفت من پس میرم خونه هروقت دلت خواست ب من زنگ بزن من میام پیشت😍😍😂😂
آزاده ی ساعت پیشم موند بعد گفت من باید برم خونه کار دارم😳
ب مامانم زنگ زدم گفتم مامان آزاده رفت.....
گفت الان تنهایی؟؟بیام پیشت؟؟؟گفتم مامان بیا پیشم 😭😭😭😭هیچ دردی نداشتم ولی دلم مامانمو میخواست
زنگ زد گفت چیزی میخوای از خونه بیارم؟گفتم مامان گشنمه😭😭😭😭😭😭گفت هرچی دلت میخواد بگو درست میکنم میارم. گفتم مامان دلم زرشک پلوهاتو میخواد😋
بعد دیدم مامانم با ی زنبیل اومد پیشم😍😂😂😂
انگار اومده ۱۳ بدر😂😂😂😂
برام زرشک پلو درست کرده بود. ی فلاکس چای آورده بود. میوه و کمپوت 😋همه چیز. شامو باهم خوردیم شد ساعت ۱۰.نمنم بلند شدم به راه رفتن بدون کمکی😍😍😍
مامان هدیه خدا✨💙🧿 مامان هدیه خدا✨💙🧿 هفته بیست‌ونهم بارداری
کیان ک گزاشتن رو سینم هیچ دردی نداشتم. تماس پوستی با جیگر گوشم بهترین حس دنیا بود برام. گفتم خدایا ممنونتم انقد درد کشیدم واقعا ارزش داشت ک همچین فرشته نازی دادی بهم😭😭😭😭😭
من ذووووووووق
بچه نیم ساعت تمام لخت دست این دکتر اون دکتر و این پرستارو اون پرستار بود. انقد ک شیرین بود
بچمو بردن واسه شستن و لباس پوشوندن.
بخیه هامو زدن و پانسمان کردن
عههههه من چرا اصلا درد ندارم؟؟؟
هیچچچچ دردی نداشتم

اوردنم تو ریکاوری. زیر سرم بودم ساعت روبروم ۳ نیم نشون میداد. ی بارون قشنگی میومد همه پرستارا تو ایستگاه پرستاری وایستاده بودن و داشتن رنگین کمون نگاه میکردن
منم فقط میگفتم بچمو می‌خوام😂😂😂
بچمو بدید می‌خوام برم 😂😂😂😂😂
پرستار اومد بالا سرم ک منو ببره تو بخش تو اتاق خودم. تو راهرو رو تخت بودم. داشتن منو میبرن یه پرستار دیگرو دیدم نینیمو با تختش داره میاره سمتم ک با من با آسانسور ببرنم تو بخش یهو مامانمو دیدم😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭مامانم منو نمی‌دید
داد زدم مامانم مااامانمممممم😭😭😭😭😭😭😭😭
مامان بیچارم نگو از دیشب پشت در اتاق زایمان منتظر من بوده. تازه ۵ دقیقه بود بهش گفته بودن برو بالا پشت در اتاق عمل دخترت از اتاق عمل آوردن. مامانم گفته بود اونجا چرا؟ک بهش گفته بودن طبیعی بچش بدنیا نیومد سزارین شد. مامانم منو دیددددد😍😍😍😍😍😍دیگ هیچی از خدا نمی‌خواستم
حالم خییییییلی خوب بود. مامانم اومد کنارم. صورتمو ناز کرد. دستاشو بو کردم بوس کردم گفتم مامان منو ببخشید تا الان اذیتت کردم😭😭😭😭😭😭مامانم نینی دید بی اختیار اشکاش ریخت
مامان محمد طاها مامان محمد طاها هفته بیست‌ونهم بارداری
بیاید تعریف کنمممم چییییشد 😍😍😍
نینیم امروز دنیای ما‌ رو رنگی کرد 🩵🐬 یا🦩🩷
دیشب از استرس خابم نمی‌برد بعد اینکه صبح شد با شوهرم رفتیم منو گذاشت درمانگاه بیمارستان 😬 خودش رفت
حالا یه سوپروایزر بی اعصاب که حتی جواب سلامم نمی‌داد اونجا بود 😐 از ۸ صبح اونجا بودم ساعت ۹ تازه گفت دکتر ساعت ۱۰ تازه میاد از اتاق عمل
نوبت گرفتم اومدم خونه ساعت ۱۰ صبح رفتم دوباره 🫣
رفتم دکتر بعد ۱۵ دقیقه اومد بقیه رو ویزیت کرد من آخرین نفر رفتم بعد گفتم که برام سونو تعیین جنسیت بنویس
گفت آنومالی می‌نویسم برات
بعد من گفتم آنومالی نوشتید داخل مطب چون زوده برام یه سونو دیگه بنویسید
بعد گفت نیاز نیست الان میتونی بری در حالیکه ۱۶ هفته و ۴ روزم بود
انقد اصرار کردم آخر نوشت رفتم سونویی ک وقت گرفته بودم
خلااااصه رفتم داخل و دکتر شروع کرد بعد
گفت اندام ها رشد کرده میتونیم ادامه بدیم برای آنومالی 😍❤️
مامان فداش شه که ماشالا رشدش عالی بود
رفتم دل تو دلم نبوووود گفت پسررررررره و دنیامو رنگی کرد 🩵🐬🥺
همونی ک منو شوهرم می‌خواستیم
خوشومدی به زندگی مامان بابا 🐬🩵😍

بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری
مامان هدیه خدا✨💙🧿 مامان هدیه خدا✨💙🧿 هفته بیست‌ونهم بارداری
استرس همه وجودم گرفت😭😭😭😭😭😭میگفتم فقط مامانمو میخوام😭😭😭😭😭هیچ دردی دیگ نداشتم
همونجا بلند دعا کردم گفتم خدایا هررررکسی ک دلش بچه میخواد خودت دامنشو سبز کن. دوستام ک ب من سپرده بودن لحظه زایمان براشون دعا کنم دونه دونه با صدای بلند اسم بردم.چون دیگ وقتش رسیده بود و رسیده بودم مرحله اخر😭😭😭😭😭گریه میکردم میگفتم خدایا مامانم پس چقد سختی کشیده بود سره منو داداشام😭😭😭😭😭😭میگن تا پدر مادر نشی قدر پدر مادرتو نمیدونی.
اونجا بود ک گفتم خدایا هرچقدر مامانمو اذیت کردم خودت منو ببخش
همون موقع صدای گریه بچمو شنیدم برای اولین بار😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
همه دکترا و پرستارا میگفتن این چرا اینشکلیههههه
چشاشو نگااااه
یکی می‌گفت رنگ پوستشوووو
من ازونجایی ک با شوهر بی همه چیزم همیشه بحث داشتیم و بیکار بود و هیچ ازمایشی یا سونو و غربالگری نرفته بودم داشتم سکته میکردم اون لحظه.
گفتم توروخدا چیشده؟بچم چشه مگع؟یهو یکی از پرستارا پردرو ی کوچولو زد کنار گفت مامان بچت خییییییلی نازه😭😭😭😭😭😭😭من فقط گریه و ناله😭😭😭😭😭😭هر سری تعریف میکنم واسه کسی فقط گریه میکنم. گفتم سالمه؟گفت همه چیش سالمه😭😭😭😭😭😭😭😭😭داد زدم خدایا شکرت😭😭😭😭😭😭😭هیچ دردی نداشتم. درد از من رففففففففت ک رفت. انگار همه دردامو تو طبقه پایین جا گذاشته بودم. بچمو آوردن گزاشتن رو سینم😭😭😭😭😭😭دیدم سفید مثل برررف
شکممو ماساژ دادن و خون آبه هامو خالی کردن و بخیه زدن. هیچچچچچی نفهمیدم من اصلا. هیچچچچی
انقد سزارینم شیرین و دلچسب بود ک گفتم کاش همون دیشب میومدم سزارین میشدم
چون لگنم کوچیک بود بچه بدنیا نیومد و بعد ۱۲ ساعت درد کشیدن کیانم در عرض نیم ساعت بدون هیچچچچچچچ دردی صحیح و سالم بدنیا اومد❤️
مامان هدیه خدا✨💙🧿 مامان هدیه خدا✨💙🧿 هفته بیست‌ونهم بارداری
رفتم اتاق درد. یه اتاق بزرگ بود ک ۸ تا تخت داشت. بالا سر همه تختا نوار قلب و اکو و اکسیژن و سونو و همه چیز بود.که تحت نظر باشی تا درد واقعی بیاد و بری برای زایمان.یه اتاق کوچیکم روبه رویه اتاق من بود که اتاق زایمان بود.همه چیز قشنگ مشخص بود😂😂😂 همه ناشتا بودن. ولی یکی از اشناهای ما اونجا بود. برام غذا آورد. قیمه بادمجون😉همشو خردم انقد گشنم بود. گفتم من بدون پتو و بالشت خوابم نمیبره😂😂😂😂😂انگار رفته بودم ۱۳ بدر😂😂😂😂😂بیچاره برام پتو و بالشت آورد گفت حالا راحت بخواب. مگ صدای آه و ناله میزاشت بخوابم😭😭😭😭😭😭بماند ک اونجا چ چیزایی دیدم 😂😂😂😂😂تخت کناریم انننننقد زود بچش اومد ک اصلا نرسیدن پرستارا ببرنش اتاق زایمان. همونجا تو اتاق درد رو تخت زایمان طبیعی کرد😭😭😭😭😭😭لحظه اومدن نینیشو دیدم😭😭😭😭😭😭بند ناف پیچیده بود دور دست نینی😭😭😭😭یکی دیگر و بردن اتاق زایمان اونم جلو چشام زایمان کرد. اون خییییییلی درد کشید بیچاره. با چشام دیدم ک داشت چ عذابی میکشید
من همچنان انتخابم طبیعی بود. چون چاره نداشتم. خوابیدم تا نمیدونم کی. تو خواب بهم آمپول درد زدن یهو با درد فراوون از خواب بیدار شدم😭😭😭😭😭😭😭دررررررد کشیدماااااا درد کشیدمااااا. دسشوییم می‌گرفت میرفتم دسشویی. زور میزدم چیزی نبود😭😭😭😭😭صدای دردای مریضای دیگرو میشنیدم 😭😭😭😭😭😭تشنم بود آب نمیدادن😭😭😭😭😭😭😭ده بار رفتم دستشویی چیزی نبود. چون آمپول فشار زده بودن فشار میومد بهم دردام بیشتر بود. رو تخت دراز کشیده بودم حس میکردم الان یدقس ک بچه بیاد داااااد میزدم اومدددد اومدددد ده تا دکتر و پرستار میومدن بالا سرم میدیدن چیزی نیست دوباره میرفتن.خییییلی درد داشتم. هیچچچچچی جز درد نمیفهمیدم.چشام سیاهی گرفته بودم.فقط درد میکشیدم.😭😭😭😭
مامان ..... مامان ..... هفته بیست‌ودوم بارداری
تجربه سزارین

پارت ۱
تو شهر ما هیچ دکتری زیر بار عمل سزارین نمیره منم بخاطر مشکل چشمام از از ۹ سالگی درگیرشم تونستم از پتخصص چشم پزشکی نامه بگیرم و دکتر عملم کنه. اما بیمه من قبول نکرد و کلا ازاد حساب شد
۲۳ سالم قرار بود ۵ ماه زایمان کنم اما سوم بود که حس میکردم انقباظ دارم شب اومدم خونه خوابیدم صبح زود بیدار شدم دردام هنوز بودن ولی نه درحد اینکه خوابم نبره. ساعت ۵ صبح بود اقام خواب بود رفتم حمام خودمو تر تمیز کردم اومدم بیرون ساک بچمو که از دوهفته قبل گذاشته بودم دم در ساک خودمم برداشتم گفتم یه وقت رفتم بیمارستان زایمان کردم پس اینا تو ماشین باشه با خواهرم و اقام ساعت ۷ صبح راهی بیمارستان شدیم دکتر تو اتاق عمل بود و داشت اولین عملشو انجام میداد وقتی بهش خبر رسید که زایمان چهارمی هم هست گفت نه بره فردا یا پسفردا بیاد.منم وحشتکردم گفتم من برم خونه دردام شرو میشن. هرچی اینا میگفتن بخواب معاینت کنیم گفتم نه من نامه عمل گرفتم که به من دست نزنین. دیگه من بستری شدم یه پرستار معاینه شکمی کرد گفت بله انقباظ داره. با دکتر حرف زدیم راضی شد عملم کنه.من از شب چیزی نخورده بودم تا ساعت ۴ عصر بعدم داشت سوراخ میشد ولی چاره ای نبود .
مامان قلبم 🥰🩵 مامان قلبم 🥰🩵 هفته سی‌ام بارداری
دو هفته گذشت کم کم تهوعم داشت شروع میشد نمیخواستم کسی ام بدونه
خالم اینام چون ساختمون میساختن یمدتی بود خونه مامانم زندگی میکردن باید حسابی حفظ ظاهر میکردم
مامانم اینا قربونی بریدن شب موندم خونه مامانم
بدترین روز عمرم …😭
فردا صبحش اصلا حال نداشتم رفتم سرویس دیدم وای چرا روی سنگ سرویس خون میاد؟😭
دست زدم به خودم دیدم ای وای داره خون میاد
تا اون موقعه سونو نرفته بودم هفته شیش بودم
با چه حال و گریه ای از دسشویی اومدم بیرون شوهرمو صدا کردم گفتم امین اینجوری شده تروخدا زود باش بریم بیمارستان 😭
مامانم گفت‌ چیزی نیست پیش میاد گفتم نه نمیتونم باید برم
از شهرمون تا خود قزوین نیم ساعتی فاصله بود تا خود قزوین گریه کردم همش تو دلم میگفتم وای بچم رفت بچم مرد امین من چیکار کنم
دیگه داشتم میمردم میلرزیدم
رفتیم بیمارستان پاستور رفتم بالا ماما بود گفت من الان کاری از دستم بر نمیاد الان دکتر نیست میخوای سونوگرافی میتونم برات بنویسم گفتم نمیخوام الان متخصص کجا هست من برم گفت الان اگه باشه بیمارستان کوثر هست
اومدیم پایین از پله ها دوباره یه خون دااااغ ازم رفت 😭حالم بدتر شد 😭گفتم وایستا من برم سرویس رفتم دیدم هی داره بیشتر خون میاد دوباره گریه ام شدت گرفت
دوباره راه افتادیم رفتیم طرف بیمارستان کوثر …😭