رفتم اتاق درد. یه اتاق بزرگ بود ک ۸ تا تخت داشت. بالا سر همه تختا نوار قلب و اکو و اکسیژن و سونو و همه چیز بود.که تحت نظر باشی تا درد واقعی بیاد و بری برای زایمان.یه اتاق کوچیکم روبه رویه اتاق من بود که اتاق زایمان بود.همه چیز قشنگ مشخص بود😂😂😂 همه ناشتا بودن. ولی یکی از اشناهای ما اونجا بود. برام غذا آورد. قیمه بادمجون😉همشو خردم انقد گشنم بود. گفتم من بدون پتو و بالشت خوابم نمیبره😂😂😂😂😂انگار رفته بودم ۱۳ بدر😂😂😂😂😂بیچاره برام پتو و بالشت آورد گفت حالا راحت بخواب. مگ صدای آه و ناله میزاشت بخوابم😭😭😭😭😭😭بماند ک اونجا چ چیزایی دیدم 😂😂😂😂😂تخت کناریم انننننقد زود بچش اومد ک اصلا نرسیدن پرستارا ببرنش اتاق زایمان. همونجا تو اتاق درد رو تخت زایمان طبیعی کرد😭😭😭😭😭😭لحظه اومدن نینیشو دیدم😭😭😭😭😭😭بند ناف پیچیده بود دور دست نینی😭😭😭😭یکی دیگر و بردن اتاق زایمان اونم جلو چشام زایمان کرد. اون خییییییلی درد کشید بیچاره. با چشام دیدم ک داشت چ عذابی میکشید
من همچنان انتخابم طبیعی بود. چون چاره نداشتم. خوابیدم تا نمیدونم کی. تو خواب بهم آمپول درد زدن یهو با درد فراوون از خواب بیدار شدم😭😭😭😭😭😭😭دررررررد کشیدماااااا درد کشیدمااااا. دسشوییم می‌گرفت میرفتم دسشویی. زور میزدم چیزی نبود😭😭😭😭😭صدای دردای مریضای دیگرو میشنیدم 😭😭😭😭😭😭تشنم بود آب نمیدادن😭😭😭😭😭😭😭ده بار رفتم دستشویی چیزی نبود. چون آمپول فشار زده بودن فشار میومد بهم دردام بیشتر بود. رو تخت دراز کشیده بودم حس میکردم الان یدقس ک بچه بیاد داااااد میزدم اومدددد اومدددد ده تا دکتر و پرستار میومدن بالا سرم میدیدن چیزی نیست دوباره میرفتن.خییییلی درد داشتم. هیچچچچچی جز درد نمیفهمیدم.چشام سیاهی گرفته بودم.فقط درد میکشیدم.😭😭😭😭

۱۰ پاسخ

وای

امپول فشار خیلی بده لامصب

اوه چه وحشتنااااکه طبیعییی

عزیزم از خاطرات خوبت بگو...ما میخایم طبیعی زایمان کنیم نترسون مارو دگه..،😂😂

واییییی چ وحشتناک 😩😩

ادامش

خواهر مارو نترسون ک میخایم طبیعی بزاییم😐😂😂😂😂😂

واییی بقیشو‌بگو😂

یااااخدا خواهر😂😂😂قشنگ با این تعریفات منم دردم گرفت. من دوتا زایمان طبیعی داشتم این یکی هم میخوام طبیعی به دنیا بیارم، سر زایمان اولم که خییییییلی عذاب کشیدم قشنگ مرگو با چشمام دیدم48تا بخیه بیرونی خوردم 😔😔

وای خیلی دردناکه که طبیعی😢😢

سوال های مرتبط

مامان هدیه خدا✨💙🧿 مامان هدیه خدا✨💙🧿 هفته سی‌وششم بارداری
کیان ک گزاشتن رو سینم هیچ دردی نداشتم. تماس پوستی با جیگر گوشم بهترین حس دنیا بود برام. گفتم خدایا ممنونتم انقد درد کشیدم واقعا ارزش داشت ک همچین فرشته نازی دادی بهم😭😭😭😭😭
من ذووووووووق
بچه نیم ساعت تمام لخت دست این دکتر اون دکتر و این پرستارو اون پرستار بود. انقد ک شیرین بود
بچمو بردن واسه شستن و لباس پوشوندن.
بخیه هامو زدن و پانسمان کردن
عههههه من چرا اصلا درد ندارم؟؟؟
هیچچچچ دردی نداشتم

اوردنم تو ریکاوری. زیر سرم بودم ساعت روبروم ۳ نیم نشون میداد. ی بارون قشنگی میومد همه پرستارا تو ایستگاه پرستاری وایستاده بودن و داشتن رنگین کمون نگاه میکردن
منم فقط میگفتم بچمو می‌خوام😂😂😂
بچمو بدید می‌خوام برم 😂😂😂😂😂
پرستار اومد بالا سرم ک منو ببره تو بخش تو اتاق خودم. تو راهرو رو تخت بودم. داشتن منو میبرن یه پرستار دیگرو دیدم نینیمو با تختش داره میاره سمتم ک با من با آسانسور ببرنم تو بخش یهو مامانمو دیدم😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭مامانم منو نمی‌دید
داد زدم مامانم مااامانمممممم😭😭😭😭😭😭😭😭
مامان بیچارم نگو از دیشب پشت در اتاق زایمان منتظر من بوده. تازه ۵ دقیقه بود بهش گفته بودن برو بالا پشت در اتاق عمل دخترت از اتاق عمل آوردن. مامانم گفته بود اونجا چرا؟ک بهش گفته بودن طبیعی بچش بدنیا نیومد سزارین شد. مامانم منو دیددددد😍😍😍😍😍😍دیگ هیچی از خدا نمی‌خواستم
حالم خییییییلی خوب بود. مامانم اومد کنارم. صورتمو ناز کرد. دستاشو بو کردم بوس کردم گفتم مامان منو ببخشید تا الان اذیتت کردم😭😭😭😭😭😭مامانم نینی دید بی اختیار اشکاش ریخت
مامان هدیه خدا✨💙🧿 مامان هدیه خدا✨💙🧿 هفته سی‌وششم بارداری
درد همه توانمو گرفته بود.بردنم اتاق زایمان. همون اتاقی ک روبروی تختم بود. رفتم رو تخت سزارین. هرچییییی زووووور زدم نیومد ک نیومد😭😭😭😭😭😭،ولی من همچنان انتخابم طبیعی بود.از ساعت ۱۲ شب که بستری شدم دررررررد کشیدم تااااااا ساعت ۲ بعدازظهر فررردا😭😭😭😭😭😭😭 هیچکس از هیچی خبر نداشت. ن مامانم نه شوهر.هرچی زوووور زدم بچه نیومد ک نیومد. رضایت نامه گرفتن و منو بردن طبقه بالا اتاق عمل ک سزارین کنم😭😭😭😭😭😭مث سسسگ می ترسیدم😂😂😂😂😂سوار ویلچر شدم رضایت نامه امضا کردم و رفتم واسه سزارین اورژانسی. غیافه من😭😭😭😱😱😱
رفتم واسه مرحله بعد
گفتم وااااای از چیزی ک می ترسیدم سرم اومد.
رفتم اتاق عمل. سوند وصل کردن. نشستم سرمو آوردم پایین به نخام بیحسی زدن و ب کمک پرستارا دراز کشیدم و دستامو بستن. 😭😭😭😭😭گفتم توروخدا دستامو نبندین من کاری نمیکنم😭😭😂😂😂😂😂گفت دست خودت نیست ما باید ببندیم. پرده کشیدن جلوم. دکتر پامو بلند کرد یزره بالا بعد ول کرد. پرسید فهمیدی؟گفت نهههه اصلا. فهمیدم ک بیحسی اثر کرده...
لحظه آخر دیدم بتادین زدن زیر شکمم😭😭😭😭😭😭😭من داشتم سکته میکردم. همه پرستارا دلداریم میدادن و هوامو بیش از اندازه داشتن چون ۱۲ ساعت بود داشتم درد میکشیدم
مامان هدیه خدا✨💙🧿 مامان هدیه خدا✨💙🧿 هفته سی‌وششم بارداری
یواش یواش بلند شدم به راه رفتن من رفتم بیرون تو سالن. برق اتاقمونو خاموش کرده بودن اما برق ایستگاه پرستاری روشن بود. کیانم بغل بود. یهو یه پرستار چشمش خرد ب من😂😂😂😂پرسید تو مامانی یا همراه؟گفتم مامان
گفت پس چجوری داری راه میری؟گفتم حالم خوبه دردی ندارم. یزرع راه رفتم و رفتم تو اتاقم ک ب نینیم شیر بدم و پوشکشو عوض کنم ک لالا کنه
خودم پوشکشو عوض کردم چون دوست داشتم خودم همه کاراشو انجام بدم. نینی خوابید و با مامانم نشستیم ب حرف زدن
صبح ساعت ۸ همه همراهارو بیرون کردن ک دکتر بیاد هم مادرارو ببینه و بهشون آموزش شیردهی بده همم واکسیناسیون نینیهارو انجام بده
ازونجایی ک تو اتاقی ک من بودم ۵ تا نینی دیگم بود و اتاق ما از همه اتاقا بیشتر نینی داشت دکتر به همه مادرا گفت تا بیان اتاق ما ک هم آموزش شیر دهی بده ب همه کنار هم،همم واکسیناسیون نینیهارو انجام بده. از شانس بد من دکتر بهداشت اومد کنار تخت من نشست با سینی پر از واکسن....
به نینی ها واکسن میزد و رسید نوبت کیان من😭😭😭😭😭من عررررررر که نمی‌خوام نینیم درد بکشه😭😭😭😭😭دکتر پرسید مامان اولی هستی؟گفتم اره.گفت خب طبیعیه.اما من گریه گرررریه.
دیدم همه مامانا منو میشناسن اما من نمیشناسمشون....
ازونجایی که پریشبش تو اتاق درد خیلی درد کشیده بودمو درد همه توانمو گرفته بود هیچکس یادم نمیومد اما همه منو میشناختن😂😂😂😂و وقتی به همشون گفتم که بعد اون همه درد کشیدن اخرسرم رفتم در عرض نیم ساعت سزارین کردم تعجب کرده بودن...
مامان هدیه خدا✨💙🧿 مامان هدیه خدا✨💙🧿 هفته سی‌وششم بارداری
تجربه اولین زایمان سزارین

من همیشه تو مجردیام از سزارین میترسیدم.چون راجبش زیادم تحقیق نکرده بودم.همیشه میگفتم طبیعی آدم می‌ره زور میزنم بچه میاد دیگ😂😂😂😂😂😂😂بهتر اینه که ۷ لایه پوستتو ببرن.ازونجایی ک یه شوهر بیکار و علاف داشتم و هیچ هزینه ای واسه ازمایشاو غربالگریام نمی‌کرد خییییلی استرس داشتم.مخصوصا این ک اصلا نمیدونستم قراره چجوری بزاام.ینی نرفته بودم دکتر و تحت نظر نبودم.دقیقا مثل سبک قدیم.خدا می‌دونه چقدر اونسال من استرس کشیدم.
ساعت ۳ صبح روز ۲۹ مهر ۹۷ بود ک دردای شدید پریودی و انقباض اومد سراغم. ازونجایی ک مامان اولی بودم و خونه تنها بودم استرسام باعث میشد دردامم بیشتر بشن. ۵ دقیقه خوب بودم نیم ساعت درد داشتم. تاریخ زایمانمم زده بود ۳ آبان. انقدم ساده بودم اصصلا نمیدونستم چند هفتمه دقیقا. گوشی ام نداشتم از دست کارای شوهرم. خونه ام تنها بودم و از خانواده هامم دور بودم. انقد درد کشیدم و خونه راه رفتم تا شوهر بیمسئولیتم اومد خونه. برام حوله داغ کرد. هوا دیگ روشن شده بود ولی درد منو ول نمی‌کرد. بدون اینکه صبحونه بخورم رفتم دکتر پیش ماما. شوهرم گفت تو برو دم اتاق ماما تا من برم صندوق. رفته بودم معاینه بشم ببینم دردام واسه چیه. چون تجربه اونجوری درد نداشتم. رفتم بالا پیش ماما.خوابیدم معاینه بشم. صدای ضربان قلب نینیمو شنیدم. گفت دهانه رحمت باز شده باید بری بستری بشی. برو ب شوهرت بگو بره برات پرونده تشکیل بده.....
اما وااااای ک درد از من رفته بود دیگ درد نداشتم.......
مامان هدیه خدا✨💙🧿 مامان هدیه خدا✨💙🧿 هفته سی‌وششم بارداری
غروب با مامانمو شوهر سابقم رفتیم بیمارستان. مستقیم رفتم پیش ماما. نامه رو دید و گفت این ک ساعت زده ۷ صبح. چرا الان اومدی؟گفتم صبح اومدم بیمارستان بعد گرفتن برگه بستری دردامم رفت منم استرس گرفتم ک مبادا بیام و سزارین بشم برگشتم خونه.اللن درباره دردام شروع شد من اومدم بیمارستان. گفت تو خودت واسه خودت یپا دکتری😂😂😂😂😂😂تا همون موقع من انتخابم طبیعی بود. گفت با همراهت بگو بره کارای بستریتو بکنه و ب خودمم لباس بیمارستان داد و گفت برو عوض کن برو انتهای سالن داخل اتاق تخت ۷.ینی اتاق درد😭😭😭😭😭واااااااای ک لباس بیمارستان پوشیدم درباره دردام رفت ک رفت😭😭😭😭😭😭😭ب دکتر گفتم دردای من رفت دردی ندارم. میشه من برم خونه فردا صبح بیام؟😂😂😂😂😂😂😂😂منو نگاه انگار خونه خالس هروقت برم هروقت بیام😂😂😂😂😂😂😂دکتر گفت نخیر بری خونه دردت بگیره میخوای چکار کنی؟اللن برو تحت نظر باشی. شلوار ک نپوشیدم.از خجالتم ی دستمو از پشت گرفته بودم پایین گان.یه دستمم از پشت گرفته بودم پایین گان.رفتم تو اتاق درد😭😭😭😭😭😭😭.همه در حال درد کشیدن😭😭😭😭😭تابحال همچین چیزایی ندیده بودم ک خییییییلی ساده بودم من😂😂😂منی ک دو دستی گان گرفته بودم ک جاییم معلوم نشه دیدم همه تاق باز خوابیدن همه چیشون داره هوا میخوره😂😂😂😂😂😂😂
من😳😳😳😳😳

همه درد میکشیدن و آه و ناله میکردن😭گفتم توروخدا گریه نکنید من استرس میگیرم😂😂😂😂😂😂
مامان مریم😍🌿 مامان مریم😍🌿 هفته سی‌ونهم بارداری
خدایا شکرت خیلی زیاد میدونین چرا ...شبی که من زایمان کردم از عصرش انقباض تو رحمم داشتم ولی چون تو قسمت شکمم نبود فکر نمی‌کردم انقباض باشه تا شب ساعت هشت اینا یکم بیشتر شد و مثل پریود هم خونریزی داشتم ساعت ده راه افتادم برم همدان تو ماشین گاهی دردم می‌گرفت همونجا سوره انشقاق خوندم گفتم خدایا اگر قرارع بمونه مواظبش باش اگر قراره بگیریش ازم زود تموم بشه خیلی میترسیدم از درد ها و بلاهای که قراره سرم بیاد رسیدیم بیمارستان خدا شاهده پام رسید تو بیمارستان درد دوبرابر شد رفتم ویزیت شدم فاصله درد هام کم شده بود یجوری بود دیگه صدام درمیومد رفتم بخش اورژانس رفتم رو تخت احساس کردم بازم چند برابر شد دردم جوری شد احساس میکردم استخوان هام داره خورد میشه از شدت درد عق میزدم بدترین لحظه درد اونجا بود من که خیلی خجالتیم با صدای بلند داد میزدم میگفتم یا حسین مدام میگفتم و از درد میپیچیدم گفتن بچه داره میاد بریم چند تخت بالاتر که تختی شبیه تخت معاینه بود رسیدم