درد همه توانمو گرفته بود.بردنم اتاق زایمان. همون اتاقی ک روبروی تختم بود. رفتم رو تخت سزارین. هرچییییی زووووور زدم نیومد ک نیومد😭😭😭😭😭😭،ولی من همچنان انتخابم طبیعی بود.از ساعت ۱۲ شب که بستری شدم دررررررد کشیدم تااااااا ساعت ۲ بعدازظهر فررردا😭😭😭😭😭😭😭 هیچکس از هیچی خبر نداشت. ن مامانم نه شوهر.هرچی زوووور زدم بچه نیومد ک نیومد. رضایت نامه گرفتن و منو بردن طبقه بالا اتاق عمل ک سزارین کنم😭😭😭😭😭😭مث سسسگ می ترسیدم😂😂😂😂😂سوار ویلچر شدم رضایت نامه امضا کردم و رفتم واسه سزارین اورژانسی. غیافه من😭😭😭😱😱😱
رفتم واسه مرحله بعد
گفتم وااااای از چیزی ک می ترسیدم سرم اومد.
رفتم اتاق عمل. سوند وصل کردن. نشستم سرمو آوردم پایین به نخام بیحسی زدن و ب کمک پرستارا دراز کشیدم و دستامو بستن. 😭😭😭😭😭گفتم توروخدا دستامو نبندین من کاری نمیکنم😭😭😂😂😂😂😂گفت دست خودت نیست ما باید ببندیم. پرده کشیدن جلوم. دکتر پامو بلند کرد یزره بالا بعد ول کرد. پرسید فهمیدی؟گفت نهههه اصلا. فهمیدم ک بیحسی اثر کرده...
لحظه آخر دیدم بتادین زدن زیر شکمم😭😭😭😭😭😭😭من داشتم سکته میکردم. همه پرستارا دلداریم میدادن و هوامو بیش از اندازه داشتن چون ۱۲ ساعت بود داشتم درد میکشیدم

۶ پاسخ

عزيزم اينقدر ترسناك تعريفش نكن…
ميدونم شما ترسيدين ولي اين تصوير سازي كه ميكنيد بقيه وا شايد اذيت كنه..منم بچه اولم سزارين بود دقيقا همي ن حالت
ولي تموم شد ديگه …
شمام بهش فكر نكن الان بارداري اذيت ميشي

دوتا درد باهم کشیدی تبریک میگم تو ی مادر نمونه ای

ای وای تو که مارو ترسوندی دختر حالا چطور بزایییم😂😂😂 تخم بزاریم🤣🤣

مرسی بابت تجربه شیرینتون دعا کنید منم سزارین بشم منم درد طبعیی کشیدم مرده ام زنده شدم

😑😑😑

اولش اشتب شد نوشتم رفتم رو تخت سزارین. ببخشید. رفتم رو تخت اتاق زایمان

سوال های مرتبط

مامان هدیه خدا✨💙🧿 مامان هدیه خدا✨💙🧿 هفته سی‌وششم بارداری
کیان ک گزاشتن رو سینم هیچ دردی نداشتم. تماس پوستی با جیگر گوشم بهترین حس دنیا بود برام. گفتم خدایا ممنونتم انقد درد کشیدم واقعا ارزش داشت ک همچین فرشته نازی دادی بهم😭😭😭😭😭
من ذووووووووق
بچه نیم ساعت تمام لخت دست این دکتر اون دکتر و این پرستارو اون پرستار بود. انقد ک شیرین بود
بچمو بردن واسه شستن و لباس پوشوندن.
بخیه هامو زدن و پانسمان کردن
عههههه من چرا اصلا درد ندارم؟؟؟
هیچچچچ دردی نداشتم

اوردنم تو ریکاوری. زیر سرم بودم ساعت روبروم ۳ نیم نشون میداد. ی بارون قشنگی میومد همه پرستارا تو ایستگاه پرستاری وایستاده بودن و داشتن رنگین کمون نگاه میکردن
منم فقط میگفتم بچمو می‌خوام😂😂😂
بچمو بدید می‌خوام برم 😂😂😂😂😂
پرستار اومد بالا سرم ک منو ببره تو بخش تو اتاق خودم. تو راهرو رو تخت بودم. داشتن منو میبرن یه پرستار دیگرو دیدم نینیمو با تختش داره میاره سمتم ک با من با آسانسور ببرنم تو بخش یهو مامانمو دیدم😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭مامانم منو نمی‌دید
داد زدم مامانم مااامانمممممم😭😭😭😭😭😭😭😭
مامان بیچارم نگو از دیشب پشت در اتاق زایمان منتظر من بوده. تازه ۵ دقیقه بود بهش گفته بودن برو بالا پشت در اتاق عمل دخترت از اتاق عمل آوردن. مامانم گفته بود اونجا چرا؟ک بهش گفته بودن طبیعی بچش بدنیا نیومد سزارین شد. مامانم منو دیددددد😍😍😍😍😍😍دیگ هیچی از خدا نمی‌خواستم
حالم خییییییلی خوب بود. مامانم اومد کنارم. صورتمو ناز کرد. دستاشو بو کردم بوس کردم گفتم مامان منو ببخشید تا الان اذیتت کردم😭😭😭😭😭😭مامانم نینی دید بی اختیار اشکاش ریخت
مامان هدیه خدا✨💙🧿 مامان هدیه خدا✨💙🧿 هفته سی‌وششم بارداری
رفتم اتاق درد. یه اتاق بزرگ بود ک ۸ تا تخت داشت. بالا سر همه تختا نوار قلب و اکو و اکسیژن و سونو و همه چیز بود.که تحت نظر باشی تا درد واقعی بیاد و بری برای زایمان.یه اتاق کوچیکم روبه رویه اتاق من بود که اتاق زایمان بود.همه چیز قشنگ مشخص بود😂😂😂 همه ناشتا بودن. ولی یکی از اشناهای ما اونجا بود. برام غذا آورد. قیمه بادمجون😉همشو خردم انقد گشنم بود. گفتم من بدون پتو و بالشت خوابم نمیبره😂😂😂😂😂انگار رفته بودم ۱۳ بدر😂😂😂😂😂بیچاره برام پتو و بالشت آورد گفت حالا راحت بخواب. مگ صدای آه و ناله میزاشت بخوابم😭😭😭😭😭😭بماند ک اونجا چ چیزایی دیدم 😂😂😂😂😂تخت کناریم انننننقد زود بچش اومد ک اصلا نرسیدن پرستارا ببرنش اتاق زایمان. همونجا تو اتاق درد رو تخت زایمان طبیعی کرد😭😭😭😭😭😭لحظه اومدن نینیشو دیدم😭😭😭😭😭😭بند ناف پیچیده بود دور دست نینی😭😭😭😭یکی دیگر و بردن اتاق زایمان اونم جلو چشام زایمان کرد. اون خییییییلی درد کشید بیچاره. با چشام دیدم ک داشت چ عذابی میکشید
من همچنان انتخابم طبیعی بود. چون چاره نداشتم. خوابیدم تا نمیدونم کی. تو خواب بهم آمپول درد زدن یهو با درد فراوون از خواب بیدار شدم😭😭😭😭😭😭😭دررررررد کشیدماااااا درد کشیدمااااا. دسشوییم می‌گرفت میرفتم دسشویی. زور میزدم چیزی نبود😭😭😭😭😭صدای دردای مریضای دیگرو میشنیدم 😭😭😭😭😭😭تشنم بود آب نمیدادن😭😭😭😭😭😭😭ده بار رفتم دستشویی چیزی نبود. چون آمپول فشار زده بودن فشار میومد بهم دردام بیشتر بود. رو تخت دراز کشیده بودم حس میکردم الان یدقس ک بچه بیاد داااااد میزدم اومدددد اومدددد ده تا دکتر و پرستار میومدن بالا سرم میدیدن چیزی نیست دوباره میرفتن.خییییلی درد داشتم. هیچچچچچی جز درد نمیفهمیدم.چشام سیاهی گرفته بودم.فقط درد میکشیدم.😭😭😭😭
مامان هدیه خدا✨💙🧿 مامان هدیه خدا✨💙🧿 هفته سی‌وششم بارداری
یواش یواش بلند شدم به راه رفتن من رفتم بیرون تو سالن. برق اتاقمونو خاموش کرده بودن اما برق ایستگاه پرستاری روشن بود. کیانم بغل بود. یهو یه پرستار چشمش خرد ب من😂😂😂😂پرسید تو مامانی یا همراه؟گفتم مامان
گفت پس چجوری داری راه میری؟گفتم حالم خوبه دردی ندارم. یزرع راه رفتم و رفتم تو اتاقم ک ب نینیم شیر بدم و پوشکشو عوض کنم ک لالا کنه
خودم پوشکشو عوض کردم چون دوست داشتم خودم همه کاراشو انجام بدم. نینی خوابید و با مامانم نشستیم ب حرف زدن
صبح ساعت ۸ همه همراهارو بیرون کردن ک دکتر بیاد هم مادرارو ببینه و بهشون آموزش شیردهی بده همم واکسیناسیون نینیهارو انجام بده
ازونجایی ک تو اتاقی ک من بودم ۵ تا نینی دیگم بود و اتاق ما از همه اتاقا بیشتر نینی داشت دکتر به همه مادرا گفت تا بیان اتاق ما ک هم آموزش شیر دهی بده ب همه کنار هم،همم واکسیناسیون نینیهارو انجام بده. از شانس بد من دکتر بهداشت اومد کنار تخت من نشست با سینی پر از واکسن....
به نینی ها واکسن میزد و رسید نوبت کیان من😭😭😭😭😭من عررررررر که نمی‌خوام نینیم درد بکشه😭😭😭😭😭دکتر پرسید مامان اولی هستی؟گفتم اره.گفت خب طبیعیه.اما من گریه گرررریه.
دیدم همه مامانا منو میشناسن اما من نمیشناسمشون....
ازونجایی که پریشبش تو اتاق درد خیلی درد کشیده بودمو درد همه توانمو گرفته بود هیچکس یادم نمیومد اما همه منو میشناختن😂😂😂😂و وقتی به همشون گفتم که بعد اون همه درد کشیدن اخرسرم رفتم در عرض نیم ساعت سزارین کردم تعجب کرده بودن...
مامان هدیه خدا✨💙🧿 مامان هدیه خدا✨💙🧿 هفته سی‌وششم بارداری
استرس همه وجودم گرفت😭😭😭😭😭😭میگفتم فقط مامانمو میخوام😭😭😭😭😭هیچ دردی دیگ نداشتم
همونجا بلند دعا کردم گفتم خدایا هررررکسی ک دلش بچه میخواد خودت دامنشو سبز کن. دوستام ک ب من سپرده بودن لحظه زایمان براشون دعا کنم دونه دونه با صدای بلند اسم بردم.چون دیگ وقتش رسیده بود و رسیده بودم مرحله اخر😭😭😭😭😭گریه میکردم میگفتم خدایا مامانم پس چقد سختی کشیده بود سره منو داداشام😭😭😭😭😭😭میگن تا پدر مادر نشی قدر پدر مادرتو نمیدونی.
اونجا بود ک گفتم خدایا هرچقدر مامانمو اذیت کردم خودت منو ببخش
همون موقع صدای گریه بچمو شنیدم برای اولین بار😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
همه دکترا و پرستارا میگفتن این چرا اینشکلیههههه
چشاشو نگااااه
یکی می‌گفت رنگ پوستشوووو
من ازونجایی ک با شوهر بی همه چیزم همیشه بحث داشتیم و بیکار بود و هیچ ازمایشی یا سونو و غربالگری نرفته بودم داشتم سکته میکردم اون لحظه.
گفتم توروخدا چیشده؟بچم چشه مگع؟یهو یکی از پرستارا پردرو ی کوچولو زد کنار گفت مامان بچت خییییییلی نازه😭😭😭😭😭😭😭من فقط گریه و ناله😭😭😭😭😭😭هر سری تعریف میکنم واسه کسی فقط گریه میکنم. گفتم سالمه؟گفت همه چیش سالمه😭😭😭😭😭😭😭😭😭داد زدم خدایا شکرت😭😭😭😭😭😭😭هیچ دردی نداشتم. درد از من رففففففففت ک رفت. انگار همه دردامو تو طبقه پایین جا گذاشته بودم. بچمو آوردن گزاشتن رو سینم😭😭😭😭😭😭دیدم سفید مثل برررف
شکممو ماساژ دادن و خون آبه هامو خالی کردن و بخیه زدن. هیچچچچچی نفهمیدم من اصلا. هیچچچچی
انقد سزارینم شیرین و دلچسب بود ک گفتم کاش همون دیشب میومدم سزارین میشدم
چون لگنم کوچیک بود بچه بدنیا نیومد و بعد ۱۲ ساعت درد کشیدن کیانم در عرض نیم ساعت بدون هیچچچچچچچ دردی صحیح و سالم بدنیا اومد❤️
مامان هدیه خدا✨💙🧿 مامان هدیه خدا✨💙🧿 هفته سی‌وششم بارداری
بعد اینکه دارو خردم ک شکمم کار کنه دیگ بیحسی رفته بود و سریع شیاف دیکلوفناک گزاشتم چون خیلی دلم میخواست زود سرپا بشم. از پرستار پرسیدم پرستار من کی سرپا میشم؟چون من لاغرم بودم ،گفت با این جثه ک تو داری و ضعیفی فک نکنم تا سه چهار روز بتونی راه بری......
شکمم خالی شده بود. بچم کنارم بود نگاهش میکردم فقط گریه میکردم میگفتم خداروشکر نینیم سالمه😍😍😍🧿🍼🐣
مثل فرشته ها کنارم لالا کرده بود. خودمو با گوشی یزره سرگرم کردم. با مامانم صحبت کردم و از تجربه زایمانم تعریف کردم. می‌گفت من از دیشب پشت در اتاق زایمان منتظرت بودم ک تورو بیارنت تا امروز بلندگو بیمارستان فامیلیمو پیج کرده بودن و گفته بودن همراه فلانی ب بخش اتاق عمل😍😍😍😍می‌گفت اومدم دم اتاق عمل پرستارا گفتن ک لگنت کوچیک بوده و بعد ۱۲ ساعت درد کشیدن بردنت عمل سزارین کردی.
گفتم آره مامان

ساعت شده بود ۸ ۸ نیم.عمه بچم اومد دیدنم ب مادرم گفت شما برو خونه من پیش فاطمه میمونم. مامانم پیشم بود بهم پیام داد گفت من پس میرم خونه هروقت دلت خواست ب من زنگ بزن من میام پیشت😍😍😂😂
آزاده ی ساعت پیشم موند بعد گفت من باید برم خونه کار دارم😳
ب مامانم زنگ زدم گفتم مامان آزاده رفت.....
گفت الان تنهایی؟؟بیام پیشت؟؟؟گفتم مامان بیا پیشم 😭😭😭😭هیچ دردی نداشتم ولی دلم مامانمو میخواست
زنگ زد گفت چیزی میخوای از خونه بیارم؟گفتم مامان گشنمه😭😭😭😭😭😭گفت هرچی دلت میخواد بگو درست میکنم میارم. گفتم مامان دلم زرشک پلوهاتو میخواد😋
بعد دیدم مامانم با ی زنبیل اومد پیشم😍😂😂😂
انگار اومده ۱۳ بدر😂😂😂😂
برام زرشک پلو درست کرده بود. ی فلاکس چای آورده بود. میوه و کمپوت 😋همه چیز. شامو باهم خوردیم شد ساعت ۱۰.نمنم بلند شدم به راه رفتن بدون کمکی😍😍😍
مامان هدیه خدا✨💙🧿 مامان هدیه خدا✨💙🧿 هفته سی‌وششم بارداری
ازونجایی ک ۳ روزه سرپام و دیشب تا ساعت ۳ دم اتاق عمل بودم،
و بعدشم ک اونایی که تجربه مریض و عمل بیهوشی دارن میفهمن ک رسیدگی بعد از آدمی ک عمل کرده و بیهوش بوده خیییلی سخته.
میلاد دیشب ساعت ۳ از اتاق عمل اومد. خیییلی درد داشت. چون استخون جمجمه عمل کرده بود. بعد اینکه بهوش اومد پرستاریش خیلی سخت بود برام. بهونه هاش. عوارض داروهای بیهوشیش.
تحمل سوند ک اصصصصلا نمیتونست تحمل کنه و از همون ریکاوری گیر داده بود سوند منو جدا کنید. سر درداش.
خب من بهش حق میدادم. چون عمل سختی داشت. قشنگ تا ۲ عصر امروز پیر منو درآورد. منم با بچه تو و شکم اینور بدو اونور بدو. خب همسرمه
وظیفمه.دوسش دارم. بابای بچمه. همه جا مثل کوه پشتمه.تو این پنج ماه بارداری از روز اول مردونه مثل کوه پشتم بوده و تا آخرین لحظه مراقبم بوده. همون روز تصادفم رفته بود صبحونه بخره ک این اتفاق لعنتی افتاد. حالا بگذریم. من چون همه پرستارا و پرسنلا فهمیدن ک باردارم اجازه میدن صندلی تاشو همراه همیشه باز بزارم و برام یه پتو بالشت جدا آوردن که کنار میلاد هر وقت بخوام استراحت کنم. چون ۷ صبح ب بعد باید صندلیارو جمع کنن.
بیاید تایپینگ بعد
مامان ..... مامان ..... هفته بیست‌وهشتم بارداری
تجربه سزارین
پارت ۲
ساعت ۴ نیم منو بردن اتاق عمل با اینکه بیپارستان دولتی بود
وای پرستارا از همون جلوی در شوخی خنده رو شرو کردن که از استرسم کم بشه اون لحظه به هیچی جز بدنیا اومدن بچه فکر نمیکردم. حتی یادم رفته بود چه چیزایی درباره امپول اینا شنیدم. برام سانت گذاشتن که دردش کمتر از چیزی بود ک فکر میکردم. بعد نشستم کنار یه خانومی ازم سوال میکرد و فرم پر میکرد. بعدم راهی تخت عمل شدم. من نمیدونستم که باید موهای پشت کمر روهم زد ولی خداروشکر یه هفته قبلش موهامو زده بودم در نیومده بودن. مامان اولیا یادتون باشه موهای کمرتونم بزنین بالای باسن. یه خانم مهربون اومد گفت پاهاتو دراز کن سعی کن سر انگشتای دستت بخوره به سر پاهات. باورتون نمیشه دردش مثله امپول زدنای ساده بود و من الان چیزی ازش یادم نمیاد. دکتر بیهوشی مدام باهام حرف میزد مدام دورم میچرخید ازم میپرسید مشکلی نداری؟
ساعت ۴ عصر به من امپول زدن ساعت ۵ پسر کوچولوم بدنیا اومد .فقط صداشو شنیدم دوست داشتم بزارن پسرمو رو سینم ببینمش ولی بردنش نامردا😂.ساعت ۵ نیم هم تو ریکاوری بودم پسرمو اوردن خودشون شیرش دادن هنوز بیحسی تو پاهام بود که منو بردن اتاق بخش.
مامان هدیه خدا✨💙🧿 مامان هدیه خدا✨💙🧿 هفته سی‌وششم بارداری
غروب با مامانمو شوهر سابقم رفتیم بیمارستان. مستقیم رفتم پیش ماما. نامه رو دید و گفت این ک ساعت زده ۷ صبح. چرا الان اومدی؟گفتم صبح اومدم بیمارستان بعد گرفتن برگه بستری دردامم رفت منم استرس گرفتم ک مبادا بیام و سزارین بشم برگشتم خونه.اللن درباره دردام شروع شد من اومدم بیمارستان. گفت تو خودت واسه خودت یپا دکتری😂😂😂😂😂😂تا همون موقع من انتخابم طبیعی بود. گفت با همراهت بگو بره کارای بستریتو بکنه و ب خودمم لباس بیمارستان داد و گفت برو عوض کن برو انتهای سالن داخل اتاق تخت ۷.ینی اتاق درد😭😭😭😭😭واااااااای ک لباس بیمارستان پوشیدم درباره دردام رفت ک رفت😭😭😭😭😭😭😭ب دکتر گفتم دردای من رفت دردی ندارم. میشه من برم خونه فردا صبح بیام؟😂😂😂😂😂😂😂😂منو نگاه انگار خونه خالس هروقت برم هروقت بیام😂😂😂😂😂😂😂دکتر گفت نخیر بری خونه دردت بگیره میخوای چکار کنی؟اللن برو تحت نظر باشی. شلوار ک نپوشیدم.از خجالتم ی دستمو از پشت گرفته بودم پایین گان.یه دستمم از پشت گرفته بودم پایین گان.رفتم تو اتاق درد😭😭😭😭😭😭😭.همه در حال درد کشیدن😭😭😭😭😭تابحال همچین چیزایی ندیده بودم ک خییییییلی ساده بودم من😂😂😂منی ک دو دستی گان گرفته بودم ک جاییم معلوم نشه دیدم همه تاق باز خوابیدن همه چیشون داره هوا میخوره😂😂😂😂😂😂😂
من😳😳😳😳😳

همه درد میکشیدن و آه و ناله میکردن😭گفتم توروخدا گریه نکنید من استرس میگیرم😂😂😂😂😂😂