ازونجایی ک ۳ روزه سرپام و دیشب تا ساعت ۳ دم اتاق عمل بودم،
و بعدشم ک اونایی که تجربه مریض و عمل بیهوشی دارن میفهمن ک رسیدگی بعد از آدمی ک عمل کرده و بیهوش بوده خیییلی سخته.
میلاد دیشب ساعت ۳ از اتاق عمل اومد. خیییلی درد داشت. چون استخون جمجمه عمل کرده بود. بعد اینکه بهوش اومد پرستاریش خیلی سخت بود برام. بهونه هاش. عوارض داروهای بیهوشیش.
تحمل سوند ک اصصصصلا نمیتونست تحمل کنه و از همون ریکاوری گیر داده بود سوند منو جدا کنید. سر درداش.
خب من بهش حق میدادم. چون عمل سختی داشت. قشنگ تا ۲ عصر امروز پیر منو درآورد. منم با بچه تو و شکم اینور بدو اونور بدو. خب همسرمه
وظیفمه.دوسش دارم. بابای بچمه. همه جا مثل کوه پشتمه.تو این پنج ماه بارداری از روز اول مردونه مثل کوه پشتم بوده و تا آخرین لحظه مراقبم بوده. همون روز تصادفم رفته بود صبحونه بخره ک این اتفاق لعنتی افتاد. حالا بگذریم. من چون همه پرستارا و پرسنلا فهمیدن ک باردارم اجازه میدن صندلی تاشو همراه همیشه باز بزارم و برام یه پتو بالشت جدا آوردن که کنار میلاد هر وقت بخوام استراحت کنم. چون ۷ صبح ب بعد باید صندلیارو جمع کنن.
بیاید تایپینگ بعد

۹ پاسخ

خدا انشالله سلامتی به همسرتون بده وقتی خوندم تاپيکتو بشدت ناراحت شد ، اقوام نزدیک کسی نیس بیاد پیش همسرتون بمونه خودتون ک حامله هستید استراحت کنید؟

خداروشکر خوبه همسرتون.۵تا بچه از همین شوهرتونه؟

بلا به دور
خدا سلامتی بده خواهری🤲

عزیز شما بیمارستان بودین از بچه هات کی مراقبت میکرد؟؟

ان شاالله زود زود خوب بشن و سه نفری روزهای خوبی رو داشته باشید

من می‌دونم عمل چقد سخته مخصوصا وقتی طرف همسرته ک باهاش درد می‌کشی و اشک میریزی ولی باید قوی باشی که ضعفتو نبینه و حالش بدتر نشه...کاملا درکت میکنم و از خدا می‌خوام هرچی زودتر بگذرین ازین چیز ...الهی زودتر حال همسرت بهبود پیدا می‌کنه مراقب خودت هم خیلی باش❤️

یاد وقتی افتادم که همسرم یهو بدون هیچ مشکلی از حال رفت و من موندم کلی فکر وخیال و فکر از دست دادن همسرم اونم وقتی تازه نامزد کرده بودم
چن شب بیمارستان پشت در اتاقش تو راهرو رو زمین خابیدم نمیذاشن برم ببینمش اشک میریختم فقط یک ماه اینجوری گذشت با همه وجودم درکت میکنم و با دیدن ناراحتیت اشک ریختم
خدا ایشالله سلامتی بده به همسرت و همیشه سرپا نگهش داره سایش بالاسرتون باشه عزیزم ❤️🤲

منم برای عمل مامانم امروز از صب بیمارستانم😭 عمل سینه توده دراوردن جواب پاتولوژیه قبل عمل احتمال بدخیمی داده خدا کم حالمون باشه مامان منم حالش خوب نبود بعد عمل

خدا سلامتی ببخشه

سوال های مرتبط

مامان هدیه خدا✨💙🧿 مامان هدیه خدا✨💙🧿 هفته بیست‌ونهم بارداری
کیان ک گزاشتن رو سینم هیچ دردی نداشتم. تماس پوستی با جیگر گوشم بهترین حس دنیا بود برام. گفتم خدایا ممنونتم انقد درد کشیدم واقعا ارزش داشت ک همچین فرشته نازی دادی بهم😭😭😭😭😭
من ذووووووووق
بچه نیم ساعت تمام لخت دست این دکتر اون دکتر و این پرستارو اون پرستار بود. انقد ک شیرین بود
بچمو بردن واسه شستن و لباس پوشوندن.
بخیه هامو زدن و پانسمان کردن
عههههه من چرا اصلا درد ندارم؟؟؟
هیچچچچ دردی نداشتم

اوردنم تو ریکاوری. زیر سرم بودم ساعت روبروم ۳ نیم نشون میداد. ی بارون قشنگی میومد همه پرستارا تو ایستگاه پرستاری وایستاده بودن و داشتن رنگین کمون نگاه میکردن
منم فقط میگفتم بچمو می‌خوام😂😂😂
بچمو بدید می‌خوام برم 😂😂😂😂😂
پرستار اومد بالا سرم ک منو ببره تو بخش تو اتاق خودم. تو راهرو رو تخت بودم. داشتن منو میبرن یه پرستار دیگرو دیدم نینیمو با تختش داره میاره سمتم ک با من با آسانسور ببرنم تو بخش یهو مامانمو دیدم😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭مامانم منو نمی‌دید
داد زدم مامانم مااامانمممممم😭😭😭😭😭😭😭😭
مامان بیچارم نگو از دیشب پشت در اتاق زایمان منتظر من بوده. تازه ۵ دقیقه بود بهش گفته بودن برو بالا پشت در اتاق عمل دخترت از اتاق عمل آوردن. مامانم گفته بود اونجا چرا؟ک بهش گفته بودن طبیعی بچش بدنیا نیومد سزارین شد. مامانم منو دیددددد😍😍😍😍😍😍دیگ هیچی از خدا نمی‌خواستم
حالم خییییییلی خوب بود. مامانم اومد کنارم. صورتمو ناز کرد. دستاشو بو کردم بوس کردم گفتم مامان منو ببخشید تا الان اذیتت کردم😭😭😭😭😭😭مامانم نینی دید بی اختیار اشکاش ریخت
مامان هدیه خدا✨💙🧿 مامان هدیه خدا✨💙🧿 هفته بیست‌ونهم بارداری
درد همه توانمو گرفته بود.بردنم اتاق زایمان. همون اتاقی ک روبروی تختم بود. رفتم رو تخت سزارین. هرچییییی زووووور زدم نیومد ک نیومد😭😭😭😭😭😭،ولی من همچنان انتخابم طبیعی بود.از ساعت ۱۲ شب که بستری شدم دررررررد کشیدم تااااااا ساعت ۲ بعدازظهر فررردا😭😭😭😭😭😭😭 هیچکس از هیچی خبر نداشت. ن مامانم نه شوهر.هرچی زوووور زدم بچه نیومد ک نیومد. رضایت نامه گرفتن و منو بردن طبقه بالا اتاق عمل ک سزارین کنم😭😭😭😭😭😭مث سسسگ می ترسیدم😂😂😂😂😂سوار ویلچر شدم رضایت نامه امضا کردم و رفتم واسه سزارین اورژانسی. غیافه من😭😭😭😱😱😱
رفتم واسه مرحله بعد
گفتم وااااای از چیزی ک می ترسیدم سرم اومد.
رفتم اتاق عمل. سوند وصل کردن. نشستم سرمو آوردم پایین به نخام بیحسی زدن و ب کمک پرستارا دراز کشیدم و دستامو بستن. 😭😭😭😭😭گفتم توروخدا دستامو نبندین من کاری نمیکنم😭😭😂😂😂😂😂گفت دست خودت نیست ما باید ببندیم. پرده کشیدن جلوم. دکتر پامو بلند کرد یزره بالا بعد ول کرد. پرسید فهمیدی؟گفت نهههه اصلا. فهمیدم ک بیحسی اثر کرده...
لحظه آخر دیدم بتادین زدن زیر شکمم😭😭😭😭😭😭😭من داشتم سکته میکردم. همه پرستارا دلداریم میدادن و هوامو بیش از اندازه داشتن چون ۱۲ ساعت بود داشتم درد میکشیدم