استرس همه وجودم گرفت😭😭😭😭😭😭میگفتم فقط مامانمو میخوام😭😭😭😭😭هیچ دردی دیگ نداشتم
همونجا بلند دعا کردم گفتم خدایا هررررکسی ک دلش بچه میخواد خودت دامنشو سبز کن. دوستام ک ب من سپرده بودن لحظه زایمان براشون دعا کنم دونه دونه با صدای بلند اسم بردم.چون دیگ وقتش رسیده بود و رسیده بودم مرحله اخر😭😭😭😭😭گریه میکردم میگفتم خدایا مامانم پس چقد سختی کشیده بود سره منو داداشام😭😭😭😭😭😭میگن تا پدر مادر نشی قدر پدر مادرتو نمیدونی.
اونجا بود ک گفتم خدایا هرچقدر مامانمو اذیت کردم خودت منو ببخش
همون موقع صدای گریه بچمو شنیدم برای اولین بار😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
همه دکترا و پرستارا میگفتن این چرا اینشکلیههههه
چشاشو نگااااه
یکی می‌گفت رنگ پوستشوووو
من ازونجایی ک با شوهر بی همه چیزم همیشه بحث داشتیم و بیکار بود و هیچ ازمایشی یا سونو و غربالگری نرفته بودم داشتم سکته میکردم اون لحظه.
گفتم توروخدا چیشده؟بچم چشه مگع؟یهو یکی از پرستارا پردرو ی کوچولو زد کنار گفت مامان بچت خییییییلی نازه😭😭😭😭😭😭😭من فقط گریه و ناله😭😭😭😭😭😭هر سری تعریف میکنم واسه کسی فقط گریه میکنم. گفتم سالمه؟گفت همه چیش سالمه😭😭😭😭😭😭😭😭😭داد زدم خدایا شکرت😭😭😭😭😭😭😭هیچ دردی نداشتم. درد از من رففففففففت ک رفت. انگار همه دردامو تو طبقه پایین جا گذاشته بودم. بچمو آوردن گزاشتن رو سینم😭😭😭😭😭😭دیدم سفید مثل برررف
شکممو ماساژ دادن و خون آبه هامو خالی کردن و بخیه زدن. هیچچچچچی نفهمیدم من اصلا. هیچچچچی
انقد سزارینم شیرین و دلچسب بود ک گفتم کاش همون دیشب میومدم سزارین میشدم
چون لگنم کوچیک بود بچه بدنیا نیومد و بعد ۱۲ ساعت درد کشیدن کیانم در عرض نیم ساعت بدون هیچچچچچچچ دردی صحیح و سالم بدنیا اومد❤️

تصویر
۱۷ پاسخ

ماشالا عزیزم خدا حفظش کنه اما عکسشونزار چشم میخوره

خدا رو شکر خدا حفظش کنه برات🧿🧿

ای خدااااااااا جانمممممم🧿😍🧿هزار ماشاالله

ای جونم ماشاءالله خداحفظش کنه برات. 😍😍😍چشم بد به دور الهی 🧿🧿🧿

خداروشکر

خدا حفظش کنه عزیزم🥹

ماشاءالله🧿🧿😘😘😘

بعد سزارین چی؟ درد نداشتی؟

ای جان عزیزم خداحفظش کنه😍😍

عزیزم بغضم گرفت😢 خدا نگهدارش باشه

مبارک باشه عزیزم انشاءالله به سلامتی 😍❤

تا موقع بدنیا اومدن نمی‌دونستی بچه چیه یا دکترا نگفت سنوگرافی چیزی نداری

ببخشید ولی بعدش از شوهرت جدا شدی؟بچه رو کی داره؟چون گفتی شوهرسابقم

وای منم بعد هفت ساعت درد طبیعی اورژانسی بردنم سزارین بی حسی بودم خیلی حس خوبی بود وقتی بی حسی زدن کل دردام تموم شد وقتی دنیا اومد گریه کرد لحظه شماری مکردم بیارنش پیشم بعد آوردن چسبوندن ب صورتم گفتن وای پسرت چقدر شبیه دختراست چه مژه های بلندی داره بهترین حس دنیا همون موقع بود برام خیلی خوب بود

من گوه بخورم طبیعی بچه بیارم😑

خداحفظش کن برات عزیزم❤️

ماشالله

سوال های مرتبط

مامان هدیه خدا✨💙🧿 مامان هدیه خدا✨💙🧿 هفته بیست‌ونهم بارداری
کیان ک گزاشتن رو سینم هیچ دردی نداشتم. تماس پوستی با جیگر گوشم بهترین حس دنیا بود برام. گفتم خدایا ممنونتم انقد درد کشیدم واقعا ارزش داشت ک همچین فرشته نازی دادی بهم😭😭😭😭😭
من ذووووووووق
بچه نیم ساعت تمام لخت دست این دکتر اون دکتر و این پرستارو اون پرستار بود. انقد ک شیرین بود
بچمو بردن واسه شستن و لباس پوشوندن.
بخیه هامو زدن و پانسمان کردن
عههههه من چرا اصلا درد ندارم؟؟؟
هیچچچچ دردی نداشتم

اوردنم تو ریکاوری. زیر سرم بودم ساعت روبروم ۳ نیم نشون میداد. ی بارون قشنگی میومد همه پرستارا تو ایستگاه پرستاری وایستاده بودن و داشتن رنگین کمون نگاه میکردن
منم فقط میگفتم بچمو می‌خوام😂😂😂
بچمو بدید می‌خوام برم 😂😂😂😂😂
پرستار اومد بالا سرم ک منو ببره تو بخش تو اتاق خودم. تو راهرو رو تخت بودم. داشتن منو میبرن یه پرستار دیگرو دیدم نینیمو با تختش داره میاره سمتم ک با من با آسانسور ببرنم تو بخش یهو مامانمو دیدم😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭مامانم منو نمی‌دید
داد زدم مامانم مااامانمممممم😭😭😭😭😭😭😭😭
مامان بیچارم نگو از دیشب پشت در اتاق زایمان منتظر من بوده. تازه ۵ دقیقه بود بهش گفته بودن برو بالا پشت در اتاق عمل دخترت از اتاق عمل آوردن. مامانم گفته بود اونجا چرا؟ک بهش گفته بودن طبیعی بچش بدنیا نیومد سزارین شد. مامانم منو دیددددد😍😍😍😍😍😍دیگ هیچی از خدا نمی‌خواستم
حالم خییییییلی خوب بود. مامانم اومد کنارم. صورتمو ناز کرد. دستاشو بو کردم بوس کردم گفتم مامان منو ببخشید تا الان اذیتت کردم😭😭😭😭😭😭مامانم نینی دید بی اختیار اشکاش ریخت
مامان هدیه خدا✨💙🧿 مامان هدیه خدا✨💙🧿 هفته بیست‌ونهم بارداری
بعد اینکه دارو خردم ک شکمم کار کنه دیگ بیحسی رفته بود و سریع شیاف دیکلوفناک گزاشتم چون خیلی دلم میخواست زود سرپا بشم. از پرستار پرسیدم پرستار من کی سرپا میشم؟چون من لاغرم بودم ،گفت با این جثه ک تو داری و ضعیفی فک نکنم تا سه چهار روز بتونی راه بری......
شکمم خالی شده بود. بچم کنارم بود نگاهش میکردم فقط گریه میکردم میگفتم خداروشکر نینیم سالمه😍😍😍🧿🍼🐣
مثل فرشته ها کنارم لالا کرده بود. خودمو با گوشی یزره سرگرم کردم. با مامانم صحبت کردم و از تجربه زایمانم تعریف کردم. می‌گفت من از دیشب پشت در اتاق زایمان منتظرت بودم ک تورو بیارنت تا امروز بلندگو بیمارستان فامیلیمو پیج کرده بودن و گفته بودن همراه فلانی ب بخش اتاق عمل😍😍😍😍می‌گفت اومدم دم اتاق عمل پرستارا گفتن ک لگنت کوچیک بوده و بعد ۱۲ ساعت درد کشیدن بردنت عمل سزارین کردی.
گفتم آره مامان

ساعت شده بود ۸ ۸ نیم.عمه بچم اومد دیدنم ب مادرم گفت شما برو خونه من پیش فاطمه میمونم. مامانم پیشم بود بهم پیام داد گفت من پس میرم خونه هروقت دلت خواست ب من زنگ بزن من میام پیشت😍😍😂😂
آزاده ی ساعت پیشم موند بعد گفت من باید برم خونه کار دارم😳
ب مامانم زنگ زدم گفتم مامان آزاده رفت.....
گفت الان تنهایی؟؟بیام پیشت؟؟؟گفتم مامان بیا پیشم 😭😭😭😭هیچ دردی نداشتم ولی دلم مامانمو میخواست
زنگ زد گفت چیزی میخوای از خونه بیارم؟گفتم مامان گشنمه😭😭😭😭😭😭گفت هرچی دلت میخواد بگو درست میکنم میارم. گفتم مامان دلم زرشک پلوهاتو میخواد😋
بعد دیدم مامانم با ی زنبیل اومد پیشم😍😂😂😂
انگار اومده ۱۳ بدر😂😂😂😂
برام زرشک پلو درست کرده بود. ی فلاکس چای آورده بود. میوه و کمپوت 😋همه چیز. شامو باهم خوردیم شد ساعت ۱۰.نمنم بلند شدم به راه رفتن بدون کمکی😍😍😍
مامان هدیه خدا✨💙🧿 مامان هدیه خدا✨💙🧿 هفته بیست‌ونهم بارداری
درد همه توانمو گرفته بود.بردنم اتاق زایمان. همون اتاقی ک روبروی تختم بود. رفتم رو تخت سزارین. هرچییییی زووووور زدم نیومد ک نیومد😭😭😭😭😭😭،ولی من همچنان انتخابم طبیعی بود.از ساعت ۱۲ شب که بستری شدم دررررررد کشیدم تااااااا ساعت ۲ بعدازظهر فررردا😭😭😭😭😭😭😭 هیچکس از هیچی خبر نداشت. ن مامانم نه شوهر.هرچی زوووور زدم بچه نیومد ک نیومد. رضایت نامه گرفتن و منو بردن طبقه بالا اتاق عمل ک سزارین کنم😭😭😭😭😭😭مث سسسگ می ترسیدم😂😂😂😂😂سوار ویلچر شدم رضایت نامه امضا کردم و رفتم واسه سزارین اورژانسی. غیافه من😭😭😭😱😱😱
رفتم واسه مرحله بعد
گفتم وااااای از چیزی ک می ترسیدم سرم اومد.
رفتم اتاق عمل. سوند وصل کردن. نشستم سرمو آوردم پایین به نخام بیحسی زدن و ب کمک پرستارا دراز کشیدم و دستامو بستن. 😭😭😭😭😭گفتم توروخدا دستامو نبندین من کاری نمیکنم😭😭😂😂😂😂😂گفت دست خودت نیست ما باید ببندیم. پرده کشیدن جلوم. دکتر پامو بلند کرد یزره بالا بعد ول کرد. پرسید فهمیدی؟گفت نهههه اصلا. فهمیدم ک بیحسی اثر کرده...
لحظه آخر دیدم بتادین زدن زیر شکمم😭😭😭😭😭😭😭من داشتم سکته میکردم. همه پرستارا دلداریم میدادن و هوامو بیش از اندازه داشتن چون ۱۲ ساعت بود داشتم درد میکشیدم
مامان هدیه خدا✨💙🧿 مامان هدیه خدا✨💙🧿 هفته بیست‌ونهم بارداری
یواش یواش بلند شدم به راه رفتن من رفتم بیرون تو سالن. برق اتاقمونو خاموش کرده بودن اما برق ایستگاه پرستاری روشن بود. کیانم بغل بود. یهو یه پرستار چشمش خرد ب من😂😂😂😂پرسید تو مامانی یا همراه؟گفتم مامان
گفت پس چجوری داری راه میری؟گفتم حالم خوبه دردی ندارم. یزرع راه رفتم و رفتم تو اتاقم ک ب نینیم شیر بدم و پوشکشو عوض کنم ک لالا کنه
خودم پوشکشو عوض کردم چون دوست داشتم خودم همه کاراشو انجام بدم. نینی خوابید و با مامانم نشستیم ب حرف زدن
صبح ساعت ۸ همه همراهارو بیرون کردن ک دکتر بیاد هم مادرارو ببینه و بهشون آموزش شیردهی بده همم واکسیناسیون نینیهارو انجام بده
ازونجایی ک تو اتاقی ک من بودم ۵ تا نینی دیگم بود و اتاق ما از همه اتاقا بیشتر نینی داشت دکتر به همه مادرا گفت تا بیان اتاق ما ک هم آموزش شیر دهی بده ب همه کنار هم،همم واکسیناسیون نینیهارو انجام بده. از شانس بد من دکتر بهداشت اومد کنار تخت من نشست با سینی پر از واکسن....
به نینی ها واکسن میزد و رسید نوبت کیان من😭😭😭😭😭من عررررررر که نمی‌خوام نینیم درد بکشه😭😭😭😭😭دکتر پرسید مامان اولی هستی؟گفتم اره.گفت خب طبیعیه.اما من گریه گرررریه.
دیدم همه مامانا منو میشناسن اما من نمیشناسمشون....
ازونجایی که پریشبش تو اتاق درد خیلی درد کشیده بودمو درد همه توانمو گرفته بود هیچکس یادم نمیومد اما همه منو میشناختن😂😂😂😂و وقتی به همشون گفتم که بعد اون همه درد کشیدن اخرسرم رفتم در عرض نیم ساعت سزارین کردم تعجب کرده بودن...
مامان هدیه خدا✨💙🧿 مامان هدیه خدا✨💙🧿 هفته بیست‌ونهم بارداری
غروب با مامانمو شوهر سابقم رفتیم بیمارستان. مستقیم رفتم پیش ماما. نامه رو دید و گفت این ک ساعت زده ۷ صبح. چرا الان اومدی؟گفتم صبح اومدم بیمارستان بعد گرفتن برگه بستری دردامم رفت منم استرس گرفتم ک مبادا بیام و سزارین بشم برگشتم خونه.اللن درباره دردام شروع شد من اومدم بیمارستان. گفت تو خودت واسه خودت یپا دکتری😂😂😂😂😂😂تا همون موقع من انتخابم طبیعی بود. گفت با همراهت بگو بره کارای بستریتو بکنه و ب خودمم لباس بیمارستان داد و گفت برو عوض کن برو انتهای سالن داخل اتاق تخت ۷.ینی اتاق درد😭😭😭😭😭واااااااای ک لباس بیمارستان پوشیدم درباره دردام رفت ک رفت😭😭😭😭😭😭😭ب دکتر گفتم دردای من رفت دردی ندارم. میشه من برم خونه فردا صبح بیام؟😂😂😂😂😂😂😂😂منو نگاه انگار خونه خالس هروقت برم هروقت بیام😂😂😂😂😂😂😂دکتر گفت نخیر بری خونه دردت بگیره میخوای چکار کنی؟اللن برو تحت نظر باشی. شلوار ک نپوشیدم.از خجالتم ی دستمو از پشت گرفته بودم پایین گان.یه دستمم از پشت گرفته بودم پایین گان.رفتم تو اتاق درد😭😭😭😭😭😭😭.همه در حال درد کشیدن😭😭😭😭😭تابحال همچین چیزایی ندیده بودم ک خییییییلی ساده بودم من😂😂😂منی ک دو دستی گان گرفته بودم ک جاییم معلوم نشه دیدم همه تاق باز خوابیدن همه چیشون داره هوا میخوره😂😂😂😂😂😂😂
من😳😳😳😳😳

همه درد میکشیدن و آه و ناله میکردن😭گفتم توروخدا گریه نکنید من استرس میگیرم😂😂😂😂😂😂
مامان هدیه خدا✨💙🧿 مامان هدیه خدا✨💙🧿 هفته بیست‌ونهم بارداری
تجربه اولین زایمان سزارین
ادامه پارت قبلی

اما من هنوز بدنمو اصلاح نکرده بودم که.....
من ساک نینی و خودم نبسته بودم که....
آرایشگاه نرفته بودم که.....
صبحونه نخورده بودم که...
مامانم و مادرشوهرمم اصلا خبر نداشتن من دردام شروع شده بود.
شوهرم با مادرش قهر بود باید میرفتم اونارو آشتی میدادم....
دکتر نامه بستریمو نوشته بود و ساعت زده بود اما من همچنان دردام رفته بود و من مونده بودم و کارای ک نکرده بودم...
دردام رفته بود ب شوهرم گفتم بیا بریم خونه مامانم ببینم باید چکار کنم ازونجایی ک من میترسیدم برم و سزارین بشم،از بیمارستان با نامه بستری مستقیم رفتیم خونه مامانم. رفتم صبحونه خوردم. رفتم حموم اصلاح و دوش و فلان. بعد رفتم آرایشگاه برگشتم مامانمو برداشتیم و رفتیم خونه خودمون.مامانم غذا گزاشت واسه ناهار. ساک منو جمع کردیم ساک نینیم جمع کردیم و قرار شد شوهرم ببرم خونه مامانم باهم آشتی کنن.مامانم موند خونه من. منو شوهرم رفتیم شیرینی گرفتیم و رفتیم خونه مامانش. واااااای مگه میومد. مگ میومد. ب زور بردمش. با مامانش آشتی کرد.ب مامانش گفتم مامان شب دارم میرم بستری بشم حلالم کن. اینم بگم این خانواده خییییییییییییییییییییلی منو عذاب دادن. ولی من ب مادر شوهرم گفتم منو حلال کن گفتم بزار خجالت بکشه. چون همه میدونستن مقصر همیشه دعواها اونه نه من. اینو گفتم اب شد از خجالت. گفت دختر تو باید منو حلال کنی نه من تورو...
خلاصه آشتی کردیم برگشتیم خونه خودمون. ی چند ساعت استراحت کردم شد غروب. غروب درباره دردای شدید منو گرفت. گفتم دیگ وقتشه باید برم....
مامان راشین و مهرشین مامان راشین و مهرشین هفته سی‌ودوم بارداری
سزارین اول
پارت ششم
ریکاوری هر ثانیه اش کشدارتر از ثانیه قبل میگذشت و حوصلم پوکیده بود...
راشینو اوردن بهش شیر بدم. از ذوق داشتم میمردم کلی نگاش کردم ولی سیر نمی‌شدم
بردنش باز...
گفتن میبریمش پیش باباش و همراهات...
رفتن و باز من و سقف ریکاوری موندیم.
اومدن برای ماساژ رحمی. هنوز بی حس بودم و هیچی نفهمیدم. ماساژ دادن و رفتن...
یکی اومد گفت اسدی. گفتم بلههههه
اومد گفت اسمت چیه گفتم راهبه
گفت اسم همسرت گفتم حسین
گفت اسم بچت گفتم راشین...
اینجا یکم سوال شد برام که اسم بچه که هیچ جا هنوز ثبت نیست برای چی میپرسه...
گفت اسم مامانت گفتم حبیبه تو شناسنامه ولی میگیم طوبی... چرا اینارو میپرسین؟

گفت چون مامانت دم در ریکاوری نگرانت شده‌. گفتم اینارو برم بهش بگم.مطمئن شه که خوبی... خندیدم گفتم بگو خوبه فقط حوصلش سر رفته.
از ساعت ۲ تا ۴ تو ریکاوری بوودم تا بالاخره بردنم بخش...
از اسانسور اومدم وارد بخش شدم‌ اجیمو مامانمو دیدم و یهو خیلی خیلی یهویی زدم زیر گریه... اصلا نمیدونم چرررااااا.... گریه های شدید و بی امان... حسینم اومد بالا سرم باز گریه... وارد اتاق شدیم و حسین و پرستارا با ملافه بلندم کردن و گذاشتنم رو تخت. لباسامو جامو اوکی کردن و پرستارا رفتن. مامان و اجی و بقیه اومدن پیشم
مامان فندوق مامان فندوق ۵ ماهگی
سلام خانما من دیشب با شوهرم بحث کردم البته خودشم مقصر بود دو تا سیلی هم به من زد و وایساد داد و بیداد کردن منم خیلی گریه کردم یه بارم اومد تو اتاق بغلم کرد بوسم کرد گفت بیا بریم تو سالن گریه نکن ولی من محلش نزاشتم سرش داد زدم گفتم برو بیرون و ای حرفا اونم رفت خوابید تو سالن من خوابم نمیبرد تا ساعت ۳ داشتم گریه میکردم البته بیصدا در اتاقم بسته بود صدا بیرون نمیرفت تا شوهرمم نخوابیده بوده اومد تو اتاق دید من بیدارم گریه میکنم اومد بغلم کرد بوسم کرد گفت بیا بریم بخواب پیشم گفتم نمیام ولم کن خوشم ازت نمیاد دیگ اون بغلم کرد آورد تو سالن بوسم کرد گفت ببخشید عصبانی شدم و ای حرفا دیگ من خیلیم گریه کردم اون هی میگفت گریه نکن دیگ بسه ببخشید نباید گریه کنی خوب نیس فشار به خودت نیار دیگ منو گرفت تو بغلش خوابم برد صبم من خواب بودم رفته سرکار به نظرتون باهاش آشتی کنم یا ن خودم ک میگم نکنم شما نظرتون چیه البته تاپیک های قبلیمم بخونید دلیل بحث رو گفتم