سزارین اول
پارت ششم
ریکاوری هر ثانیه اش کشدارتر از ثانیه قبل میگذشت و حوصلم پوکیده بود...
راشینو اوردن بهش شیر بدم. از ذوق داشتم میمردم کلی نگاش کردم ولی سیر نمی‌شدم
بردنش باز...
گفتن میبریمش پیش باباش و همراهات...
رفتن و باز من و سقف ریکاوری موندیم.
اومدن برای ماساژ رحمی. هنوز بی حس بودم و هیچی نفهمیدم. ماساژ دادن و رفتن...
یکی اومد گفت اسدی. گفتم بلههههه
اومد گفت اسمت چیه گفتم راهبه
گفت اسم همسرت گفتم حسین
گفت اسم بچت گفتم راشین...
اینجا یکم سوال شد برام که اسم بچه که هیچ جا هنوز ثبت نیست برای چی میپرسه...
گفت اسم مامانت گفتم حبیبه تو شناسنامه ولی میگیم طوبی... چرا اینارو میپرسین؟

گفت چون مامانت دم در ریکاوری نگرانت شده‌. گفتم اینارو برم بهش بگم.مطمئن شه که خوبی... خندیدم گفتم بگو خوبه فقط حوصلش سر رفته.
از ساعت ۲ تا ۴ تو ریکاوری بوودم تا بالاخره بردنم بخش...
از اسانسور اومدم وارد بخش شدم‌ اجیمو مامانمو دیدم و یهو خیلی خیلی یهویی زدم زیر گریه... اصلا نمیدونم چرررااااا.... گریه های شدید و بی امان... حسینم اومد بالا سرم باز گریه... وارد اتاق شدیم و حسین و پرستارا با ملافه بلندم کردن و گذاشتنم رو تخت. لباسامو جامو اوکی کردن و پرستارا رفتن. مامان و اجی و بقیه اومدن پیشم

۸ پاسخ

راهبه جایی ک گفتی وارد بخش شدم اجیمو مامانمو دیدم و یهو خیلی خیلی یهویی زدم زیر گریه یاد خودم افتادم درباره چقد گریه کردم😭😭😭😭😭

وااای عزیزززم چقدر دلم سزارین خواست😍😍🤩😂 حتما میرممم سزارین

با خوندن تاپیک هات اشکم دراومد😭♥️

خوشبحالتون چه سزارین خوبی داشتین امیدوارم واسه منم خوب پیش بره🫠
ممنون که تجربه تونو گفتید❤️

اونجایی که گفتی مامانت دم. ریکاوری نگرانت یهوبغض کردم یادم. زایمان خودم افتادم. شوهرم. میگفت مامانت پشت در زایشگاه همش گریه میکرده

من ندوس بچه رو ببرن … نمیشه پیش خودمون باشه😭😭کاش ریکاوری انقدر طولانی نبود ، من فکرم میمونه پیش بچه حداقل بچه رو کاش انقدر طولانی بدون مادر نمیذاشتن پیش همراها

لباس جدید یعنی میپوشونن و گانو در میارن توی اون حالت؟

کامنت اول خودم

سوال های مرتبط

مامان راشین و مهرشین مامان راشین و مهرشین هفته سی‌ودوم بارداری
سزارین اول
پارت چهارم
گان که تنم بود رو اوردن بالا و مثل پرده جلوم درست کردن و گیره زدن به این طرف و اون طرف...
دیگه دید نداشتم.
دکتر اومد بالا سرم گفت خوبی؟ گفتم اره. گفت نمیترسی؟ گفتم نه... من اگر اصرارم رو طبیعی بود به خاطر ترس از سزارین نبود،چون به نظرم انتخاب درست تری بود. وگرنه از هیچکدوم نمیترسم...
گفت اوکی. گفتم دکتر فقط من هنوز یه کوچولو حس دارما... گفت نگران نباش الان بازت نمیکنم که...
متخصص بیهوشی برام اهنگ فندک تب دار چاوشی گذاشت و فضا ملو بود...
یهو در اتاق عمل باز شد و خانومه گفت اسدی؟ گفتم بله... گفت همسرت گفته فیلم بگیریم. گفتم اوکی. گفت ازت پرسیدم گفتی نمیخوای. گفتم اخه هماهنگ نبودم باهاش.
خلاصه فیلم هم شروع شد و...
دکتر گفت میخوام با بتادین بشورمت یکم سردت میشه گفتم اوکی...
ولی همون لحظه با خودم گفتم این میخواد بشکافه منو هوای سرد وارد بدنم میشه احتمالا... خواسته من هول نکنم... منم کلا بچه پرروام... نمیترسم از این چیزا... گفتم باشه دکتر...

خلاصه دکتر و پرستارا حرفای خیلی عادی میزدن که یهو صدا گریه دخترم اومد... برگام ریخت که هنوز ۱۰دقیقه هم نشده چه به سرعت اومد... انقد حس های جدید و عجیبی داشتم که هیچی نمیفهمیدم...
مامان راشین و مهرشین مامان راشین و مهرشین هفته سی‌ودوم بارداری
سزارین دوم
پارت سوم
این سری بیشتر توی بلوک بودم و یکم حوصلم سر رفت.
سوند اومدن گذاشتن و باز هم من هیچی نفهمیدم 😅.
برای ذخیره خون بند ناف مسئول موسسه رویان اومد باهامون صحبت کرد و من گفتم اگر براش مقدوره بره با همسرم هماهنگیاشو بیرون بکنه و من نظرم مثبته.اونم رفت بیرون و دوباره اومد. گفت همسرت پشت خطه. باهم صحبت کنید.
حسین گفت من خیلی الان دستم تنگه ۱۴تومن الان میخواد.خیلی برات مهمه؟
گفتم اره لطفا جور کن. گفت اوکی و قطع کردیم.

ساعت ۸و خورده بود و کم کم گفتن بریم اتاق عمل‌.‌...
رفتیم توی اتاق عمل و دوباره رو اون تخت باااااریک نشستم. باز خم شدم و سوزن اسپاینال رو وارد کردن‌ باز هم یه سوزش خیلی کم بود فقط که یهو خیلی ناگهانی و بی اختیار پای راستم اومد بالا و افتاد...برگام در لحظه ریخت و چرخیدم گفتم چی بود؟
متخصص بیهوشی گفت دختر خوب تکون نخور، سوزن اسپاینال تو کمرته... برگشتم گفتم چی بود؟ گفت هیچی سوزن به یکی از عصب های پات برخورد کرد و پات واکنش نشون داد. خیلی عجیب ولی باحال بود. خلاصه تموم شد و دراز کشیدم و دوباره وارد استخر جکوزی شدم.
دستامو بستن و گانو بالا آوردن و گیره زدن...
فیلمبردار هم داشت از همه لحظات فیلم میگرفت...
دکتر یکم باهام حرف زد و حال و احوال...
مامان راشین و مهرشین مامان راشین و مهرشین هفته سی‌ودوم بارداری
سزارین دوم
پارت پنجم
کیستم انگار یه کیسه فرزیر پر از اب بود که دورش یکی دو تا رگ داشت. از اونجا کیست رو فرستادن پاتولوژی.
یهو دکتر پرسید این چند سال پریودی هات خیلی دردناک بود؟ گفتم نه... عادی بودن.
گفت دکترت کی بود؟ گفتم جمیله نصیری همینجا...
کم کم بو کباب بلند شو تو اتاق عمل....از تو سنگا که نگاه میکردم میدیدم یه چیزی شبیه هویه دست دکتره و از شکمم دود بلند میشه😆

گفتم دکتر بو کباب میاد. خندید گفت اره. از سزارین قبلی دچار یه عارضه خیلی نادر به نام AWE (اندومتریوز دیواره شکمی) شدی. .یعنی سلول های بافت رحمی وارد بافت شکمت شده و اونجا خونه کرده و هر ماه سر پریود رفتار رحمی داره و کلا رفتن جایی نه نباید... دکتر با اون هویه داشت بافت های رحمی موجود توی شکم رو میسوزوند و از بین میبرد.
بعد از یه مدت طولانی دکتر گفت اوکی شد و شروع کرد بخیه زدن و دیگه کارا تموم شد.

باز رفتم ریکاوری کذایی...

این سری خیلی بیشتر طول کشید...
از حدود ساعت ۱۱ تا ۳ونیم،۴ من تو این ریکاوری مزخرف بودم...
بخش خیلی شلوغ بود و تخت خالی نمیشد که مارو از ریکاوری انتقال بدن به بخش...
مهرشینو اوردن شیر بدم، ننه که چقد شبیه آجیش بود. غش کردم براش...
گفتن میبریمش پیش باباش و همراهات. گفتم باشه بهشون بگید اوکیم من...
۲بار اومدن ماساژ رحمی... سری دوم دیگه حسم برگشته بود و واقعا درد داشت..‌. مخصوصا با اون همه هویه کاری دکتر😂
مامان راشین و مهرشین مامان راشین و مهرشین هفته سی‌ودوم بارداری
سزارین اول
پارت سوم
یه ماما اومد گفت عزیزم شیو لازم داری. گفتم صبح شیو کردم گفت اره معلومه ولی چون خوب دید نداشتی یه جاهایی مونده😅 بنده خدا برام اومد شیو کرد و رفت...
یه ماما اومد مثل فرفره سوند گذاشت و رفت. وقتی رفت پرسیدم گذاشتی؟ گفت اره تموم شد... گفتم اصلا به من دست نزدی که... گفت نمیخواد به تو دست بزنم که.خندید و رفت... واقعا برگام از حرفه ای بودنش ریخت...
یهو در بلوک باز شد و همسرجان اومد داخل...
گفت درست باهم خدافظی نکردیم اومدم ببینمت.
یکم نشست پیشم و بعد ماما اومد بردش...

باز من موندم و فضای جدید بلوک زایمان...
ان اس تی رو جدا کردن و یکی اومد گفت بریم اتاق عمل...
رفتیم اتاق عمل و اونجا بلندم کردن رفتم رو تخت اتاق عمل.
تختش خیلی خیلی باریکه،که دکتر بتونه دسترسی کامل به بدن داشته باشه، استرس داشتم از روش بیفتم😂
به صورت نشسته که بودم گفتن خم شو و آمپول بی حسی رو وارد کمرم کردن. یه سوزش خیلی خیلی خیلی کمی فقط حس کردم... یعنی امپول پنی سیلین خیلی دردش بیشتره تا اسپاینال... بهم میگفتن بیشتر خم شو و شکمم اجازه نمیداد😂
خلاصه گفتن اوکی دراز بکش تمومه...
یهو کم کم حس کردم پاهام داره گرم میشه و احساس کردم تو جکوزی دراز کشیدم.
دستامو از بغل بستن و بازوبند دستگاه فشار و اکسیژن و اینا بهم وصل کردن... یه بی حسی خیلی خوبی داشتم...
مامان راشین و مهرشین مامان راشین و مهرشین هفته سی‌ودوم بارداری
سزارین دوم
پارت ششم
بالاخره نوبت بخش بردن من شد...
بهیاری که همرام بود میگفت این خانوم موهاش جوگندمی کوتاه فر عینکی خواهر شماست؟ گفتم اره چطور؟ گفت از ظهر انقد سراغتو از همه گرفته که کل بخش شناختنش.❤️
قربون اجیم برم که هم زایمان اول، هم دوم تنهام نگذاشت. البته یه خواهر بزرگتر هم داریم که خب به خاطر دغدغه زندگی و کارش نمیتونست بیاد تهران...

رسیدم تو بخش پیش اجی و مامانا و حسین. کلی بوسم کردن و گفتن چه دیر کردی‌‌‌
رفتم رو تخت و لباسامو اوکی کردن..‌.
خواهرشوهرمو شوهرشو داداشام و زنداداشم و.... کم کم همه اومدن تو اتاق.
این سری برعکس دفعه قبل دورم خیلی شلوغ بود...
گفتن راشینم اومده و میخوان بیارنش.
مهرشین رو که اوردن گفتم خب بگید راشین بیاد...
راشین جانم مثل خانوما اول اومد پیش منو کلی بوسم کرد،بعد رفت سراغ ابجیش که خیلی خیلی منتظر دیدنش بود.‌‌..
گذاشتیمش رو پاهاش و بوسش کرد و کلی ذوق میکرد و من واقعا خوشبخت ترین بودم‌‌‌‌...
اون تایمی که من نبودم انگار مامانم قلبش درد گرفته بود و ازش نوار قلب گرفته بودن یکم حالش خوب نبود.
مادرشوهرم گفت من میمونم پیش راهبه و شماها برید خونه...
کم کم همه رفتن و من داشت درد میومد سراغم. پرستارو صدا کردم و برام مسکن زد و گفت اصلا فک نکن باید دردارو تحمل کنی. هر وقت درد داشتی صدام کن. من میام اوکیت میکنم. و راستش دیگه بعد از اون درد سراغم نیومد...
سر شب از تخت پایین اومدم و دستشویی رفتم.خیلی راحت بود فقط باید رعایت کنی. سخت ترین قسمتش از حالت دراز کش به نشسته تغییر حالت دادنه وگرنه بقیش اوکیه...
کل بخشو پیاده روی میکردم که خون تو بدنم در جریان باشه.
مامان هدیه خدا✨💙🧿 مامان هدیه خدا✨💙🧿 هفته بیست‌ونهم بارداری
بعد اینکه دارو خردم ک شکمم کار کنه دیگ بیحسی رفته بود و سریع شیاف دیکلوفناک گزاشتم چون خیلی دلم میخواست زود سرپا بشم. از پرستار پرسیدم پرستار من کی سرپا میشم؟چون من لاغرم بودم ،گفت با این جثه ک تو داری و ضعیفی فک نکنم تا سه چهار روز بتونی راه بری......
شکمم خالی شده بود. بچم کنارم بود نگاهش میکردم فقط گریه میکردم میگفتم خداروشکر نینیم سالمه😍😍😍🧿🍼🐣
مثل فرشته ها کنارم لالا کرده بود. خودمو با گوشی یزره سرگرم کردم. با مامانم صحبت کردم و از تجربه زایمانم تعریف کردم. می‌گفت من از دیشب پشت در اتاق زایمان منتظرت بودم ک تورو بیارنت تا امروز بلندگو بیمارستان فامیلیمو پیج کرده بودن و گفته بودن همراه فلانی ب بخش اتاق عمل😍😍😍😍می‌گفت اومدم دم اتاق عمل پرستارا گفتن ک لگنت کوچیک بوده و بعد ۱۲ ساعت درد کشیدن بردنت عمل سزارین کردی.
گفتم آره مامان

ساعت شده بود ۸ ۸ نیم.عمه بچم اومد دیدنم ب مادرم گفت شما برو خونه من پیش فاطمه میمونم. مامانم پیشم بود بهم پیام داد گفت من پس میرم خونه هروقت دلت خواست ب من زنگ بزن من میام پیشت😍😍😂😂
آزاده ی ساعت پیشم موند بعد گفت من باید برم خونه کار دارم😳
ب مامانم زنگ زدم گفتم مامان آزاده رفت.....
گفت الان تنهایی؟؟بیام پیشت؟؟؟گفتم مامان بیا پیشم 😭😭😭😭هیچ دردی نداشتم ولی دلم مامانمو میخواست
زنگ زد گفت چیزی میخوای از خونه بیارم؟گفتم مامان گشنمه😭😭😭😭😭😭گفت هرچی دلت میخواد بگو درست میکنم میارم. گفتم مامان دلم زرشک پلوهاتو میخواد😋
بعد دیدم مامانم با ی زنبیل اومد پیشم😍😂😂😂
انگار اومده ۱۳ بدر😂😂😂😂
برام زرشک پلو درست کرده بود. ی فلاکس چای آورده بود. میوه و کمپوت 😋همه چیز. شامو باهم خوردیم شد ساعت ۱۰.نمنم بلند شدم به راه رفتن بدون کمکی😍😍😍
مامان هدیه خدا✨💙🧿 مامان هدیه خدا✨💙🧿 هفته بیست‌ونهم بارداری
استرس همه وجودم گرفت😭😭😭😭😭😭میگفتم فقط مامانمو میخوام😭😭😭😭😭هیچ دردی دیگ نداشتم
همونجا بلند دعا کردم گفتم خدایا هررررکسی ک دلش بچه میخواد خودت دامنشو سبز کن. دوستام ک ب من سپرده بودن لحظه زایمان براشون دعا کنم دونه دونه با صدای بلند اسم بردم.چون دیگ وقتش رسیده بود و رسیده بودم مرحله اخر😭😭😭😭😭گریه میکردم میگفتم خدایا مامانم پس چقد سختی کشیده بود سره منو داداشام😭😭😭😭😭😭میگن تا پدر مادر نشی قدر پدر مادرتو نمیدونی.
اونجا بود ک گفتم خدایا هرچقدر مامانمو اذیت کردم خودت منو ببخش
همون موقع صدای گریه بچمو شنیدم برای اولین بار😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
همه دکترا و پرستارا میگفتن این چرا اینشکلیههههه
چشاشو نگااااه
یکی می‌گفت رنگ پوستشوووو
من ازونجایی ک با شوهر بی همه چیزم همیشه بحث داشتیم و بیکار بود و هیچ ازمایشی یا سونو و غربالگری نرفته بودم داشتم سکته میکردم اون لحظه.
گفتم توروخدا چیشده؟بچم چشه مگع؟یهو یکی از پرستارا پردرو ی کوچولو زد کنار گفت مامان بچت خییییییلی نازه😭😭😭😭😭😭😭من فقط گریه و ناله😭😭😭😭😭😭هر سری تعریف میکنم واسه کسی فقط گریه میکنم. گفتم سالمه؟گفت همه چیش سالمه😭😭😭😭😭😭😭😭😭داد زدم خدایا شکرت😭😭😭😭😭😭😭هیچ دردی نداشتم. درد از من رففففففففت ک رفت. انگار همه دردامو تو طبقه پایین جا گذاشته بودم. بچمو آوردن گزاشتن رو سینم😭😭😭😭😭😭دیدم سفید مثل برررف
شکممو ماساژ دادن و خون آبه هامو خالی کردن و بخیه زدن. هیچچچچچی نفهمیدم من اصلا. هیچچچچی
انقد سزارینم شیرین و دلچسب بود ک گفتم کاش همون دیشب میومدم سزارین میشدم
چون لگنم کوچیک بود بچه بدنیا نیومد و بعد ۱۲ ساعت درد کشیدن کیانم در عرض نیم ساعت بدون هیچچچچچچچ دردی صحیح و سالم بدنیا اومد❤️