سزارین دوم
پارت ششم
بالاخره نوبت بخش بردن من شد...
بهیاری که همرام بود میگفت این خانوم موهاش جوگندمی کوتاه فر عینکی خواهر شماست؟ گفتم اره چطور؟ گفت از ظهر انقد سراغتو از همه گرفته که کل بخش شناختنش.❤️
قربون اجیم برم که هم زایمان اول، هم دوم تنهام نگذاشت. البته یه خواهر بزرگتر هم داریم که خب به خاطر دغدغه زندگی و کارش نمیتونست بیاد تهران...

رسیدم تو بخش پیش اجی و مامانا و حسین. کلی بوسم کردن و گفتن چه دیر کردی‌‌‌
رفتم رو تخت و لباسامو اوکی کردن..‌.
خواهرشوهرمو شوهرشو داداشام و زنداداشم و.... کم کم همه اومدن تو اتاق.
این سری برعکس دفعه قبل دورم خیلی شلوغ بود...
گفتن راشینم اومده و میخوان بیارنش.
مهرشین رو که اوردن گفتم خب بگید راشین بیاد...
راشین جانم مثل خانوما اول اومد پیش منو کلی بوسم کرد،بعد رفت سراغ ابجیش که خیلی خیلی منتظر دیدنش بود.‌‌..
گذاشتیمش رو پاهاش و بوسش کرد و کلی ذوق میکرد و من واقعا خوشبخت ترین بودم‌‌‌‌...
اون تایمی که من نبودم انگار مامانم قلبش درد گرفته بود و ازش نوار قلب گرفته بودن یکم حالش خوب نبود.
مادرشوهرم گفت من میمونم پیش راهبه و شماها برید خونه...
کم کم همه رفتن و من داشت درد میومد سراغم. پرستارو صدا کردم و برام مسکن زد و گفت اصلا فک نکن باید دردارو تحمل کنی. هر وقت درد داشتی صدام کن. من میام اوکیت میکنم. و راستش دیگه بعد از اون درد سراغم نیومد...
سر شب از تخت پایین اومدم و دستشویی رفتم.خیلی راحت بود فقط باید رعایت کنی. سخت ترین قسمتش از حالت دراز کش به نشسته تغییر حالت دادنه وگرنه بقیش اوکیه...
کل بخشو پیاده روی میکردم که خون تو بدنم در جریان باشه.

۲ پاسخ

عزیزم بیمارستان خصوصی بودین ؟
مگه بعد از اینکه بیایم تو بخش اجازه میدن همه بیان داخل ؟؟

بعدی پارت اخره...

سوال های مرتبط

مامان راشین و مهرشین مامان راشین و مهرشین هفته سی‌وسوم بارداری
سزارین دوم
پارت آخر
طبق تجربه قبلی میدونستم که فیلم کم گرفتم از خودم تو بيمارستان
واسه همین گوشی به دست همه چیزو ثبت میکردم.
هر وقتم میومدم رو تخت فقط مهرشینو نگاه میکردم و ذوقمرگ فردا و خونه رفتن بودم...
همه تست ها نسبتأ خوب بود. .زردیش هم اوکی بود ولی گفتن ممکنه بعدا بره بالا...که رفت و کار به بستری کشید که اون یه قصه دیگه است کلا...

روز دوم دکترم اومد و گفت پانسمانت رو ضد اب نذاشتن و گفت که پانسمانم رو عوض کنن و گفت به خاطر اون برداشت کیست و اون کاتورایز کردن بافت ها ممکنه خیلی درد داشته باشم که طبیعیه ...
وقتی میخواست پرستار پانسمانم رو عوض کنه اسم دکترمو پرسید و گفت خیلی تمیز و خوب بخیه زده.

ظهر حسین اومد و کارای ترخیص و رفتیم به سمت خونه...
من درنورد اون عادضه سزارین قبلی خیلی تحقیقات کردم و خیلی خیلی نادر هست و هیچ تقصیری گردن دکتر و کادر اتاق عمل نبود و صرفا شانس جذاب من بود که این رو داشته باشم. ولی خب خداروشکر هیچ دردی نداشتم تو اون چند سال
در کل سزارین دوم شاید برام بالا و پایینش بیشتر بود اما زودی خوب شدم و بازم خیلی راضی بودم‌.
مامان راشین و مهرشین مامان راشین و مهرشین هفته سی‌وسوم بارداری
سزارین اول
پارت پنجم
خوشگل دختر مامان به دنیا اومد و دکتر گفت راهبه خانوم بند ناف عین شال دور بچه پیچیده بود. واسه همین پایین نمیومد... خوب کردی سزارین شدی.
منم هنوز منتظر دیدن روی ماه راشین خانوم بودم. خلاصه ۴،۵دقیقه گذشت و راشینو اوردن پیشم. کلی بوسش کردم و لپاشو به خودم مالوندم و بردنش..
قد و وزن و کارای اولیه...
دکترمم دستشو کرده بود تو شکمم که رحممو خالی کنه، حس میکردم دستشو کرده تو تشت آب... هیچ دردی حس نمیکردم ولی بدنم کلا تکون تکون میخورد. خیلی خنده دار بود... دکترم یکم دیگه موند و بخیه هارو داد یکی دیگه بزنه و از من خدافظی کرد و رفت...
راشینم بردن که تمیزش کنن.
من موندم و ‌پرسنل اتاق عمل...
یکم با من حرف میزدن، یکم با خودشون... منم فقط به همه چیز دقت میکردم.
بخیه ها تموم شد و پانسمان کردن و گان رو پایین اوردن و منو تو تخت عادی گذاشتن و بردن ریکاوری...
وای وای وای از ریکاوری...

هر دقیقه اش یک ساعت میگذره.
فقط میتونی سقفو نگاه کنی. دورت پر از مریضای دیگه از بخشهای مختلف و عمل های مختلفه... خیلیم شلوغه
مامان راشین و مهرشین مامان راشین و مهرشین هفته سی‌وسوم بارداری
سزارین اول
پارت ششم
ریکاوری هر ثانیه اش کشدارتر از ثانیه قبل میگذشت و حوصلم پوکیده بود...
راشینو اوردن بهش شیر بدم. از ذوق داشتم میمردم کلی نگاش کردم ولی سیر نمی‌شدم
بردنش باز...
گفتن میبریمش پیش باباش و همراهات...
رفتن و باز من و سقف ریکاوری موندیم.
اومدن برای ماساژ رحمی. هنوز بی حس بودم و هیچی نفهمیدم. ماساژ دادن و رفتن...
یکی اومد گفت اسدی. گفتم بلههههه
اومد گفت اسمت چیه گفتم راهبه
گفت اسم همسرت گفتم حسین
گفت اسم بچت گفتم راشین...
اینجا یکم سوال شد برام که اسم بچه که هیچ جا هنوز ثبت نیست برای چی میپرسه...
گفت اسم مامانت گفتم حبیبه تو شناسنامه ولی میگیم طوبی... چرا اینارو میپرسین؟

گفت چون مامانت دم در ریکاوری نگرانت شده‌. گفتم اینارو برم بهش بگم.مطمئن شه که خوبی... خندیدم گفتم بگو خوبه فقط حوصلش سر رفته.
از ساعت ۲ تا ۴ تو ریکاوری بوودم تا بالاخره بردنم بخش...
از اسانسور اومدم وارد بخش شدم‌ اجیمو مامانمو دیدم و یهو خیلی خیلی یهویی زدم زیر گریه... اصلا نمیدونم چرررااااا.... گریه های شدید و بی امان... حسینم اومد بالا سرم باز گریه... وارد اتاق شدیم و حسین و پرستارا با ملافه بلندم کردن و گذاشتنم رو تخت. لباسامو جامو اوکی کردن و پرستارا رفتن. مامان و اجی و بقیه اومدن پیشم
مامان راشین و مهرشین مامان راشین و مهرشین هفته سی‌وسوم بارداری
سزارین دوم
پارت سوم
این سری بیشتر توی بلوک بودم و یکم حوصلم سر رفت.
سوند اومدن گذاشتن و باز هم من هیچی نفهمیدم 😅.
برای ذخیره خون بند ناف مسئول موسسه رویان اومد باهامون صحبت کرد و من گفتم اگر براش مقدوره بره با همسرم هماهنگیاشو بیرون بکنه و من نظرم مثبته.اونم رفت بیرون و دوباره اومد. گفت همسرت پشت خطه. باهم صحبت کنید.
حسین گفت من خیلی الان دستم تنگه ۱۴تومن الان میخواد.خیلی برات مهمه؟
گفتم اره لطفا جور کن. گفت اوکی و قطع کردیم.

ساعت ۸و خورده بود و کم کم گفتن بریم اتاق عمل‌.‌...
رفتیم توی اتاق عمل و دوباره رو اون تخت باااااریک نشستم. باز خم شدم و سوزن اسپاینال رو وارد کردن‌ باز هم یه سوزش خیلی کم بود فقط که یهو خیلی ناگهانی و بی اختیار پای راستم اومد بالا و افتاد...برگام در لحظه ریخت و چرخیدم گفتم چی بود؟
متخصص بیهوشی گفت دختر خوب تکون نخور، سوزن اسپاینال تو کمرته... برگشتم گفتم چی بود؟ گفت هیچی سوزن به یکی از عصب های پات برخورد کرد و پات واکنش نشون داد. خیلی عجیب ولی باحال بود. خلاصه تموم شد و دراز کشیدم و دوباره وارد استخر جکوزی شدم.
دستامو بستن و گانو بالا آوردن و گیره زدن...
فیلمبردار هم داشت از همه لحظات فیلم میگرفت...
دکتر یکم باهام حرف زد و حال و احوال...
مامان راشین و مهرشین مامان راشین و مهرشین هفته سی‌وسوم بارداری
سزارین دوم
پارت پنجم
کیستم انگار یه کیسه فرزیر پر از اب بود که دورش یکی دو تا رگ داشت. از اونجا کیست رو فرستادن پاتولوژی.
یهو دکتر پرسید این چند سال پریودی هات خیلی دردناک بود؟ گفتم نه... عادی بودن.
گفت دکترت کی بود؟ گفتم جمیله نصیری همینجا...
کم کم بو کباب بلند شو تو اتاق عمل....از تو سنگا که نگاه میکردم میدیدم یه چیزی شبیه هویه دست دکتره و از شکمم دود بلند میشه😆

گفتم دکتر بو کباب میاد. خندید گفت اره. از سزارین قبلی دچار یه عارضه خیلی نادر به نام AWE (اندومتریوز دیواره شکمی) شدی. .یعنی سلول های بافت رحمی وارد بافت شکمت شده و اونجا خونه کرده و هر ماه سر پریود رفتار رحمی داره و کلا رفتن جایی نه نباید... دکتر با اون هویه داشت بافت های رحمی موجود توی شکم رو میسوزوند و از بین میبرد.
بعد از یه مدت طولانی دکتر گفت اوکی شد و شروع کرد بخیه زدن و دیگه کارا تموم شد.

باز رفتم ریکاوری کذایی...

این سری خیلی بیشتر طول کشید...
از حدود ساعت ۱۱ تا ۳ونیم،۴ من تو این ریکاوری مزخرف بودم...
بخش خیلی شلوغ بود و تخت خالی نمیشد که مارو از ریکاوری انتقال بدن به بخش...
مهرشینو اوردن شیر بدم، ننه که چقد شبیه آجیش بود. غش کردم براش...
گفتن میبریمش پیش باباش و همراهات. گفتم باشه بهشون بگید اوکیم من...
۲بار اومدن ماساژ رحمی... سری دوم دیگه حسم برگشته بود و واقعا درد داشت..‌. مخصوصا با اون همه هویه کاری دکتر😂
مامان راشین و مهرشین مامان راشین و مهرشین هفته سی‌وسوم بارداری
سزارین اول
پارت چهارم
گان که تنم بود رو اوردن بالا و مثل پرده جلوم درست کردن و گیره زدن به این طرف و اون طرف...
دیگه دید نداشتم.
دکتر اومد بالا سرم گفت خوبی؟ گفتم اره. گفت نمیترسی؟ گفتم نه... من اگر اصرارم رو طبیعی بود به خاطر ترس از سزارین نبود،چون به نظرم انتخاب درست تری بود. وگرنه از هیچکدوم نمیترسم...
گفت اوکی. گفتم دکتر فقط من هنوز یه کوچولو حس دارما... گفت نگران نباش الان بازت نمیکنم که...
متخصص بیهوشی برام اهنگ فندک تب دار چاوشی گذاشت و فضا ملو بود...
یهو در اتاق عمل باز شد و خانومه گفت اسدی؟ گفتم بله... گفت همسرت گفته فیلم بگیریم. گفتم اوکی. گفت ازت پرسیدم گفتی نمیخوای. گفتم اخه هماهنگ نبودم باهاش.
خلاصه فیلم هم شروع شد و...
دکتر گفت میخوام با بتادین بشورمت یکم سردت میشه گفتم اوکی...
ولی همون لحظه با خودم گفتم این میخواد بشکافه منو هوای سرد وارد بدنم میشه احتمالا... خواسته من هول نکنم... منم کلا بچه پرروام... نمیترسم از این چیزا... گفتم باشه دکتر...

خلاصه دکتر و پرستارا حرفای خیلی عادی میزدن که یهو صدا گریه دخترم اومد... برگام ریخت که هنوز ۱۰دقیقه هم نشده چه به سرعت اومد... انقد حس های جدید و عجیبی داشتم که هیچی نمیفهمیدم...
مامان راشین و مهرشین مامان راشین و مهرشین هفته سی‌وسوم بارداری
سزارین اول
پارت اخر
پرسیدم راشینو دیدین؟
گفتن اره چقد خوشگله
حسین گفت شبیه خودته. کلی باهم حرف زدیم.
حسم برگشت ولی هیچ دردی نداشتم.
هیچیییی.
پرستارا برام شیاف میزاشتن و من انگار نه انگار که زاییدم. اجی و مادرشوهرم و حسین رفتن...من و مامانم موندیم‌... برای هم از تجربه چند ساعتمون گفتیم و خندیدیم و راشینو چندباری شیر دادم.
شب تو بیمارستان همه خوااااب.
من فقط راشینو نگاش میکردم. این انسان، این که دست و پا و چشم و لب و انگشت و ناخن و مو داره... این که الان پوشک و لباس تنشه چند ساعت پیش توی شکم من بود.
۹ماه من یک ادم توی شکمم درست کردم.
این حجم از شکوه و بزرگی باعث میشد هر لحظه به خودم بیشتر افتخار کنم. عاشق همه چیز خودم و بچم بودم...
راشین زردی نداشت و تست شنواییش هم خوب بود. منم روز اول اصلا از تخت بلند نشدم وصبح خیلی زود روز دوم با کمک پرستار و مامانم بلند شدم. سخت نبود و دردی نداشتم. اهسته تا دستشویی رفتم و نشستم و اوکی بودم درکل... تو آینه به خودم نگاه میکردم و به اینکه تو ۲۴ساعت همه چیز دنیام عوض شد فکر میکردم...
روز دوم یکم منتظر حسین بودیم و با کمی تاخیر همیشگی حسین اقا ساعت ۱ ظهر راهی خونه شدیم.

دکتر من جمیله نصیری بود توی بیمارستان بهمن. من سزارین اجباری حساب میشدم و دستمزدی نگرفت ازم. سال ۹۶ هزینه بیمارستان با بیمه تکمیلی ۷۸۰هزار تومن شد.
اینم بگم پک مادر و فرزند بیمارستان انقد کامل بود که ما هیچکدوم از وسایلی که برداشته بودیم رو استفاده‌ نکردیم و آکبند اوردیم و آکبند بردیم😂😂😂😂
مامان راشین و مهرشین مامان راشین و مهرشین هفته سی‌وسوم بارداری
سزارین دوم
پارت چهارم
شروع کرد با پرستارا صحبت کردن و منم یکی یکی یاد کسایی میفتادم که میگفتن موقع زایمان مارو یاد کن...
مسئول بند ناف رویان هم با کیت مخصوص اومد که خون رو ذخیره کنه.

دوباره خیلی ناگهانی صدای گریه های مهرشین جانم اتاقو پر کرد و من فقط قربون صدقه صدای قشنگش میرفتم و اشک میریختم.
مسئول خون بند ناف کاراشو کرد.

تا دیگه اوردنش پیشم و کلی خیلی خیلی زیاد بوسش کردم و نگاهش کردم و باهاش حرف زدم.

دختر خوشگل منو بردن که کاراشو بکنن.
تو این فاصله چون گردنمو کج کردم که مهرشین رو ببینم یهو متوجه شدم دیوارای اتاق عمل سنگی هست و انقد تمیز هستن که عین آینه داره عمل میکنه و من میبینم یه جورایی اون طرف پرده گان چه خبره 😂😂😂😂😂😂😂

منم که فضول...
تو سکوت داشتم نگاه میکردم. البته اکثر اوقات یکی ایستاده بود جلوی شکمم و بیشتر پشت اون پرسنل اتاق عمل رو میدیدم اما یه وقتایی جا به جا میشدن و میدیدم...
بعد از یه تایمی دکتر گفت خب کیستتو دراوردیم. گفتم میشه ببینمش؟ گفت اره... دست یکی از پرستارا اوردش این طرف گان
مامان ..... مامان ..... هفته بیست‌ودوم بارداری
تجربه سزارین
پارت ۲
ساعت ۴ نیم منو بردن اتاق عمل با اینکه بیپارستان دولتی بود
وای پرستارا از همون جلوی در شوخی خنده رو شرو کردن که از استرسم کم بشه اون لحظه به هیچی جز بدنیا اومدن بچه فکر نمیکردم. حتی یادم رفته بود چه چیزایی درباره امپول اینا شنیدم. برام سانت گذاشتن که دردش کمتر از چیزی بود ک فکر میکردم. بعد نشستم کنار یه خانومی ازم سوال میکرد و فرم پر میکرد. بعدم راهی تخت عمل شدم. من نمیدونستم که باید موهای پشت کمر روهم زد ولی خداروشکر یه هفته قبلش موهامو زده بودم در نیومده بودن. مامان اولیا یادتون باشه موهای کمرتونم بزنین بالای باسن. یه خانم مهربون اومد گفت پاهاتو دراز کن سعی کن سر انگشتای دستت بخوره به سر پاهات. باورتون نمیشه دردش مثله امپول زدنای ساده بود و من الان چیزی ازش یادم نمیاد. دکتر بیهوشی مدام باهام حرف میزد مدام دورم میچرخید ازم میپرسید مشکلی نداری؟
ساعت ۴ عصر به من امپول زدن ساعت ۵ پسر کوچولوم بدنیا اومد .فقط صداشو شنیدم دوست داشتم بزارن پسرمو رو سینم ببینمش ولی بردنش نامردا😂.ساعت ۵ نیم هم تو ریکاوری بودم پسرمو اوردن خودشون شیرش دادن هنوز بیحسی تو پاهام بود که منو بردن اتاق بخش.
مامان راشین و مهرشین مامان راشین و مهرشین هفته سی‌وسوم بارداری
پروسه اقدام دومین دخترم
من دوست داشتم زودی دومی رو بیاریم اما راشین انقد تو سن پایین بستری شد و تشنج کرد و بد غذا بود که حسین خیلی ترسید. وقتی ۳سالش بود همش به حسین میگفتم اگر میخوای الااااان وقتشه... اونم میگفت حالا فعلا نه...
۵سالش اینا که شد، دیگه من گفتم نمیخوام فعلا...همونم بچه بودم اوردم، اصلا ما فامیلیم رو چه حساب بچه اوردیم؟ چه بی فکریم ما و... دیگه دیدم خیلی مغزم تو یه دایره بطلان میچرخه، با دوستم که روانشناسه صحبت کردم... چندین جلسه با دوستم و به این نتیجه رسیدم که مغزم زر میزنه😂😂😂 راشین کلاس اول نرفته بود که ما اقدام میکردیم و نمیشد... ۶ماه به صورت پیگیری تخمک گذاری مصرانه اقدام داشتیم و بعد از ۶ماه خوشگل خانوم رو باردار شدم. ولی چون اصلا فکرشو نمیکردم باردار باشم،خونه دوستم یه دمنوش غلیظ زعفروووون خوردم. فرداش خونه تکونی داشتم تخت به اون سنگینی خونه رو تنهایی کلا بلند کردم و هزار و یک حرکت دیگه... بعد دیدم چرا پریود نمیشم... بی بی چک خریدم. حسین میگفت بابا الکی پول چی میدی... دو روز صبر کن میشی... بی بی چک رو زدم و در کمال ناباوری باردار بودم😂


اقدام به بارداری سوم
این سری هم حسین و هم خودم میگفتیم زودی بعد از دومی سومی رو میاریم... من تو فکرم بود آی یو آی بکنیم. وقتی مهرشین ۱سالش شد به حسین گفتم من اونقدری برام مهم نیست که برای جنسیت آی یو آی کنم. ولی اگر تو برات مهمه و ۱۰،۱۵سال دیگه حسرت پسر داشتن میخوری بریم آی یو آی... گفت نه... برای من انقد مهم نیست. هرچی خدا بده... گفتم حله...
بیا اقدام کنیم باز مثل مهرشین چندین ماه طوووول میکشه... گفت باشه...
و زد و سر اولین اقدام گرفت😅😂
برگام ریخته بود بی بی چکم مثبت بود... و اینکه البته خدا خواست و پسر شد نی نی...